پست‌ها

روان‌پریشی ملی

 بارها در اینجا و جاهای دیگر گفته‌ام چیزی که ملت ایران عجالتا و اورژانسی به آن احتیاج دارد نه آزادی و نه اقتصاد و نه آب و برق مجانی است. چیزی که ملت ایران به شدت و فی‌الفور محتاج آن هستند یک برنامه‌ی کلان روانکاوی ملی است. شاید بگویید ای بابا شکم گرسنه که روان نمی‌فهمد. ولی حقیقت این است که ملت چندان هم گرسنه شکم نیستند و به قول یک بابای هندی یک پرنده یا سگ یا بوفالو و هر مخلوق دیگری که فکرش را بکنید تا وقتی که شکمش گرسنه است یک مشکل دارد و وقتی شکمش سیر شد مشکلش حل شده و زندگی بر وفق مرادش است. اما آدمیزاد وقتی شکمش گرسنه باشد یک مشکل دارد و وقتی شکمش سیر شد هزار تا مشکل.  سوار بی آر تی ونک شدم تا بروم پارک‌وی. تا سوار شدم دیدم خانمی روی یکی از صندلی‌های برعکس لمیده پاهاش را گذاشته رو میله‌ی مقابلش و به خواب عمیقی فرو رفته. از دیدنش حظ کرده بودم و داشتم پیش خودم می‌گفتم «حالتو خریدارم زن» که خانم دیگری که پشت سر من سوار شده و کنارم  ایستاده بود شروع کرد به تکان دادن زن خواب رفته و با حرصی که در صورتش و در لحن صدایش پیدا بود گفت: «پاهاتو جمع کن.» زنِ خفته پاهاش را از روی ...

فرهاد ۲

 دوباره مادر فرهاد زنگ زد. کار هر روزش است. زنگ می‌زند من بروم پیشش. دلم نمی‌خواهد بروم اما دلم می‌خواهد کمکش کنم. کاش می‌توانستم. همه آنچه او از من می‌خواهد شنیدن است. اما مغزم به فنا می‌رود. از وقتی برگشتم فکر فرهاد از سرم بیرون نرفته. باید اینجا بگویم. اگر نمی‌خواهید داستان هولناک فرهاد را بدانید الان اینجا را ببندید.  امروز روز اعترافش بود. گفته بودم که گفته بود فرهاد تصادف کرده. و من از دیگران شنیده بودم خودکشی. همه این مدت امیدوار بودم که تصادف حقیقت داشته باشد. اما این هم مثل بسیاری امیدهای دیگرم امیدی بیهوده بود. چه می‌توانم به زن بیچاره بگویم؟ تنها سوالش این است که چرا فرهادش با او چنین کرده؟ اما فرهاد کوچک‌تر از آن است که حتی بتوان گفت که می‌دانسته چه کار دارد می‌کند.  حالا با اعترافات تازه مادر فرهاد فرضیه قتل هم برایم قوت گرفته. این فرضیه برای مادر و پدرش هم مطرح است‌. اما نتوانستند پی ماجرا را بگیرند. وکیل که ده را خوب می‌شناسد گفته ول کنید. به جایی نمی‌رسید و تازه ممکن است آنکه متهم می‌کنید بچه‌ی دیگرتان را که مریض هم هست آزار بدهد. راست هم می‌گوید. زندگی ای...

فرهاد

 حالا هر دم غروب کارم شده گوش سپردن به شیون زنی بالای قبر پسرش: فرهاد جان بَبَ جان چرا با مامان این کارو کردی؟  گفتم این بازگشت است. اما آنچه چند روز است مانع نوشتنم می‌شود قصه‌ی فرهاد است. اگر حوصله‌ی خون به جگر شدن ندارید همین‌جا ببندید که می‌خواهم یکی داستان بگویم پر آب چشم. از شما چه پنهان آمدنم به این نوک کوه برای پس انداختن توله‌ای بود. آخر در این شهرهای بزرگ و آلوده، در آپارتمانی کم نور نمی‌شود بچه‌ی سالمی به این جهان آورد‌. نمی‌شود بچه را به مدارسی که مغزش را شستشو بدهند فرستاد و بعد امید به انقلابش بست. این شد که تصمیم گرفتیم بیاییم بالاتر از هر تمدنی، در همسایگی گاوها و شغال‌ها به این آخرین مأموریت زندگی بپردازیم. فریدون را بزاییم بدهیم برمایه -گاو- خودش زحمت بزرگ‌ کردنش را بکشد بلکه قفل ضحاک را از همین بالا بازکنیم. اما هنوز چند روز نشده بود غرق در لذت خدای‌گونه‌ام از این بالا تقلای هر روزه‌ی مورچگان را تماشا می‌کردم که با این زن داغدار آشنا شدم.  خانه‌اش تا قبرستان صد قدم فاصله ندارد. هشت ماه است که هر روز و گاه روزی چند بار می‌رود خودش را به خاک و خون می‌کشد ...

بازگشت

 باید برگردم اینجا. این دنیای مجازی برای درونگرایی که منم بییییش از حد شفاف شده. حالا نه تنها لیست تماس موبایل خودت به راحتی پیدات می‌کنن که لیست تماس فامیل و فامیلای فامیل هم به راحتی مشابهی پیدات می‌کنن. البته من هرگز مشکلی با اینکه حرفمو بزنم ندارم‌ و اغلب هم با بی‌ملاحظگی.  ولی کم‌کم فشار ترکش‌هایی که حرف‌هام پرتاب می‌کنن  منو هل میدن به سمت این سنگر قدیمی. این معبد مقدس تنهاییم. این شبکه‌ی اجتماعی ارواح بی‌صورت.  اما دهکده‌ای که من را برای زندگی انتخاب کرده شفاف‌تر از هر جای دیگری در این دهکده‌ی جهانی است. دهی کوچک است بالای کوهی. الان که نمیدانم دقیقا شب چندم مرداد است من شوفاژ روشن کرده و زیر پتو اینها را می‌نویسم. به سرعت  دوستان شفافی پیدا کردم. گلشن و گلنار و مرجان. همان اولین برخورد هر آنچه را پس ذهن دارند می‌گویند و چندان درگیر تعارفات و رسمی بودن نیستند و به خصوص نمی‌خواهند پالیتیکالی کارکت باشند و این خیلی خوب است. هر آنچه را که در ذهن دارند به صاف‌ترین شیوه می‌گویند: «شوهرت خوشکله». یا اینکه: «آقات با بِرار مو دعوا گرفتا خبر داری؟» و بعد من که کلا...

مریض خونه

نشسته‌ام بالای دستگاه بخور و پتو را خیمه کرده‌ام  روی سرم که این‌ها را می‌نویسم. اولش فکر کردم که باز خودم را با نوشتن درمان کنم. بعد گوشی را برداشتم و آدرس بلاگر را وارد کردم. لیست نوشته‌های قبلی باز شد. کمی برام عجیب بود. بدون زحمت پسورد؟ ظاهرا تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. عجب! پست آخرم را باز کردم. عجب منبری رفته بودم.  دلم برای بنارس تنگ شد. چه زندگی‌ای کردم. چقدر کیف داشت که یک جفت دمپایی بندازی به پات و لخ لخ راهت را بکشی به هر جا که دلت خواست، مستراح، دانشگاه، معبد، عروسی ... وارد شوی و هیچکس تخمش نباشد که تو چه پوشیده‌ای  و بالاخص اینکه خودت به یک تخمکت نباشد که بدون سوتین ممه‌ات تکان تکان می‌خورد و ملت نگاه می‌کنند. اغراق نکنم حالا، با تیشرت نمی‌شود به برخی معابد رفت، شورت یا دامن کوتاه اصلا دیده نمی‌شود مگر اینکه خارجی سربه‌هوایی باشید. در بسیاری از شهرها دختران هندو صورتشان را با شال کاملا می‌پوشانند و از مزایای ناشناسی حجاب اسلامی بهره می‌برند که البته ما هم این تنها مزیتش را می‌پسندیم. اما در مجموع هند قانونی در تداخل با قوانین پوششی من نداشت و راضی کننده بود)...

طاغوت مذهب

واقعا باید از خودمان بپرسیم سود و زیان مذهب برای من چیست؟ برای من، جز وعده‌ای به بهشت یا جهنم هیچ سود دیگری ندارد، که آن هم بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟  عمر وعده‌های مورد پذیرش من بیش از یک ماه نیست.  به این ترتیب که اگر شما به من بگویید مجموعه‌ای از کارهای تکراری را هر روز انجام بدهم و در عوض در آخر ماه فلان‌قدر دستمزد دریافت کنم، اگر از این آخر ماه‌تان ده روز بگذرد، ترجیح می‌دهم روش دیگری برای کسب روزی پیدا کنم و تسویه حسابم را هم با شما به روش دیگری انجام بدهم. یک عمر انتظار برای من اصلا راه ندارد و زورم هم به تسویه حساب با قادرمتعال نمی‌رسد.  اما زیان. از کجا شروع کنم؟ اول باید تعریف هماهنگی از کلمات پیدا کرد. بیایید از آرامش درونی و شخصی مذهب شروع کنیم. مذهب ابدا یک مساله‌ی شخصی و درونی نیست. یک وجه درونی و شخصی دارد اما به هیچ وجه نمی‌توانید آن را به همان یک وجه محدود کنید و مذهب را برای خودتان به مساله‌ای شخصی تبدیل کنید. برای مثال شما را به تماشای مستند "نسیان" که پارسال از شبکه‌ی مستند پخش شد دعوت می‌کنم. می‌توانید آن را در یوتیوب تماشا کنید. این ...

لوییزا

خب، لازمه دست از محافظه‌کاری بکشم و خاطرات دلبرکان غمگین من رو منتشر کنم. در ایران، البته در کنار این‌که همواره بهشتی پر از مردان خوب بوده برام، کارم با زنان از حد لحظات جاذبه‌ای پیش‌تر نرفت. در هند برعکس. هرچند، همچنان گل باغ وطنم آرزوست، اما بعد از چند لحظات جذبه‌ با بانوان بنگالی در کلکته و دیدن چند منطقه‌ی محافظه‌کار در هند، اولین دلبرکم لوییزای آلمانی در بنارس بود. لوییزای بیست و یک ساله، کارمند داوطلب انجیوهای حامی کودکان بود و در روز اولی که خسته و کوفته از نپال رسید بعد از گفت‌گوی کوتاهی سرشو گذاشت رو شونه‌م و لمسیدن آغازید. من که البته بیشتر گرفتار پوست تیره و موی فرفری و وحشی‌گری بالای سی سال هستم، از در بر گرفتن این بچه گربه‌ی معصوم چشم‌آبی بیش از حد احساس بیگانگی داشتم.  لوییزا هم این حس بیگانگی رو دریافت کرد و پرسید به نظرت باید دوش بگیرم؟ من گفتم نه، اما شاید اگر در اون حد حس بیگانگی نداشتم می‌گفتم بیا با هم دوش بگیریم عزیزم. اما خودم رو سپرده بودم به دست جریانی از تنبلی که من رو می‌برد و شاید می‌ترسیدم تا آب سرد حموم رو گرم کنیم جریان عوض بشه و در هر صورت جمع‌بندیم...