۱۳۹۳-۰۳-۰۱

بعد همین جوری ولو شدم تو مترو قفلی لایتز آرکایوو زدم، یه دختر افغان که به زور 15 سالش بود روبرو نشسته بود. شوهرش به زور 17. یه بچه تو بغلشون بود 2-3 ماهه. دختره که مادر ماجرا باشه، همین جوری که نشسته بود رو صندلی پاهاشو با یه ریتمی تکون تکون می‌داد. من هشت نه سالگی رو صندلی پاهامو اینجوری تکون می‌دادم مادرم بهم می‌گفت نکن. پاهاتو تکون نده زشته مثلا یا چی. منم تو این مایه‌ها بودم که تخمم. هر چی. دلم می‌خواد. اما... بسی گردش کند گردون، بسی لیل و نهار آرد. بعد فک کردم ننه بابای من 30 سالگی ننه بابا شدن. منم بچه اول بودم. اون پختگی‌ای که تو برخورد و پدری کردن و مادری کردن برا برادر کوچیکم که تو 40 سالگی پدر و مادرم به دنیا اومد داشتن واسه هیچ کدوم دیگه از ماها تو سن بچگیمون نداشتن. پدر مادرم با من بزرگ شدن و تازه به آخری که رسید یه چیزایی یاد گرفته بودن. بچه‌هه رو نگاه می‌کردم که می‌خندید و دست و پا میزد تو بقل ننه‌ش، تو دلم می‌گفتم بدبخت می‌خندی؟ تو دیگه از مام بدبخت تری.
تابستون شده و موی من نیمه بلند و فرفری. نشسته بودم سشوار می‌کردم که بعدش برم بیرون. موهام عین فنر جمع می‌شدن می‌رفتن سیخ وامیستادن مغز سرم. بعد فک کردم این‌جوری خوشکل‌ترم یا اتو کنم؟ بعد اتو کردم. بعد اتو که می‌کردم فک کردم دمشون گرم. یه دسته‌ی بزرگی از آدما کلا تخمشون نی. همین از صبح پاشن یه سری روتین انجام بدن، شبا یه تفریحی، هرکی به فراخور جیب و فرهنگ خودش بکنه و برن لالا. حالا چه فرقی می‌کنه صاف یا فرفری؟ خوشکل یا خوشکل‌تر؟ یه زمانی بود که فک می‌کردم زندگی باید یه معنایی داشته باشه. هی معنا پیدا می‌کردم سنجاق می‌کردم بهش. بعضیاشون اینقد فیت خود زندگی‌ بودن که گولت می‌زدن. بعضیاشون اینقد بی‌قواره‌ که خنده‌ت می‌گرفت. تا اونجا خیلی چیزا برات مساله نیستن. بعد از یه جایی به بعد وامیدی. قبول می‌کنی که زندگی به کل معنایی نداره. مساله‌ی تو فقط واسه خودت مساله است و از اون بدتر اینکه تو حرفی برا گفتن نداری. همه‌ی چیزا که قبلا گفته شده و تجربه شدن. بالا پایین‌شون کنی تهش می رسی به حقیقت غیر قابل انکار بی معنایی زندگی. بعد دنبال یه چیزایی می‌گردی که تحمل این بی‌معنایی رو برات آسون کنه. مخدر. مخدر، نه صرفا به شیمی. (حتی به فیزیک، حتی به جبر!) یعنی فرقی نمی‌کنه به چی. معتاد می‌شی. حتی به کار کردن، حتی به به خودت رسیدن، حتی به شعر، حتی به دیدن دوستات، حتی به دوست داشتن. بعدشم که خب مخدره و عادت. درد اصلیت ساکت می‌شه و دردای مربوط به عادت شروع می‌کنن. به اون دسته‌ی بزرگ آدما که واقعا دمشون گرم، خوش اومدی. این همه دور خودت چرخیدی. هرزگردی شاخ و دم نداره که. 
مخدر من قبلا این بود که این چرخه رو یه جایی بسته بودمش. چه فرقی می‌کنه مثلا پولدار، موفق، خوش‌تیپ، مورد تایید همگان، یا اصن مایه‌ی رشک و حسد همگان باشی یا نباشی. هیچی به تو رضایت نمی‌ده. پس گور بابای همه کرده. هر کاری که عشقت کشید بکن. بعدها به این نتیجه رسیدم که اینجا من همون دختر هشت نه ساله‌ام که پاشو تکون می‌ده. بعد از یه جایی فک کردم بذا زندگیمو راست و ریس کنم. مخدرمو عوض کردم. گور بابای معنای زندگی کرده . بذا به فیزیک زندگیم یه صفایی بدم. 
به همین چیزا فک می‌کردم که یهویی شاهد از غیب رسید. یه پیرمرد بزرگ سوار مترو شد و نشست بغل دختر پسر افغانه. بچه‌ی اینا صاف قفل کرد رو پیرمرده و تا من پیاده بشم همین‌جوری قفلی مونده بود رو یارو. پیرمرده ریش و موی سفید داشت و دو برابر یه آدم عادی هیکل داشت. یه لبخند بزرگ دانایی تو قیافه‌ش بود. نه اینکه لبخند بزنه. لبخنده تو قیافه‌ش بود. می‌شد بگی بیشتر از هرکسی تو این دنیا بازی از سر گذرونده. سوراخی نیست که انگشت نکرده باشه و تپه‌ای نیست که فتح نکرده باشه. انگار خود بی معنایی زندگی بود که حلول کرده بود تو تن یه پیرمرد و صاف اومده بود روبروی من تو مترو نشسته بود. نگاهشو دوخته بود به من. نگاهی که تهش می‌خوندی که میگه دست و پا بزن بچه. دست و پا بزن برا مفصلات خوبه.

۱۳۹۳-۰۲-۱۴

از بچگی

یه همسایه داشتیم اسمش عمو سیف الله بود. خیلی دراز بود. از هر کی بگین درازتر بود و از هر کی بگین لاغر تر. من کلاس اول بودم، مریم همسایه‌ی دیوار به دیوار و همبازیم دوم بود. آبی ترین چشمای دنیا رو داشت. این عمو سیف الله یه دوچرخه داشت که همون چرخ چینی خودمون بود. دوچرخه هه هم خیلی بزرگ بود. 26 میگن؟ 28 میگن؟ اون از اونم بزرگ‌تر بود. گمونم سفارشی داده بود ساخته بودنش. قفلش می‌کرد به لوله گاز در خونه‌شون. یه روز من و مریم داشتیم می‌رفتیم مدرسه، عمو سیف الله هم داشت می‌رفت سر کار. ما داشتیم از کنارش رد می‌شدیم اون داشت سوار دوچرخه می‌شد. پاشو بلند کرده بود رو هوا که بشینه رو زین دوچرخه، مریم عطسه کرد. عمو سیف الله پاشو برگردوند وایساد. یه مدتی وایساد و یه چیزی زیر لب زمزمه کرد و بعد سوار دوچرخه‌ش شد. ما تیر تیر زدیم به خنده. از اون به بعد هر وقت می‌دیدیمش عطسه می کردیم. اونم در حال هر کاری بود یه خورده وامیستاد و یه وردی می‌خوند. بار سوم یا چهارمی که این کارو کردیم لنگه دمپاییشو که شرط می‌بندم بزرگ‌ترین لنگه دمپایی وصله شده‌ی دنیا بود پرت کرد سمت ما گفت: تخم سگا منو سر کار میذارید؟
بعد یه بار من داداشمو تیر کردم با سنگ بزنه به شیشه در خونه‌ی ایرانی. ایرانی یه زن دراز لاغر بود که ایران بود اسمش. اما اون حرومزاده‌ها تو اصفهان بش می‌گفتن ایرانی. حالا یادم نیس چه کار به من کرده بود که می‌خواستم شیشه خونه‌شو بشکنم. احتمالا ما بازی می‌کردیم اومده دعوامون کرده یا چی. داداشم سنگو پرت کرد شیشه شیکست نگو شوهر ایرانی که قدش نصف ایرانی بود و وزنش سه برابر ایرانی همون دور و بر بود. تو همون لحظه‌ای که سنگ خورد به شیشه و ما پا رو به فرار گذاشته بودیم دیدیمش که درو باز کرد. بعد ما پریدیم تو دالون اولین خونه‌ای که درش باز بود. که خونه عمو سیف‌الله بود. داداشم رو پله اول خونه‌شون خورد زمین و دستش شکست. زن عمو سیف الله همونجا داشت قالی می‌بافت. تو دالون. عمو سیف الله هم داشت قلیون می‌کشید. ما پریدیم تو، یهویی گفت: یا امام غریب. یا حالا یه همچین چیزی. ما رو برداشت برد خونمون. یه سوالایی هم می‌کرد که کسی اذیتتون کرده و اینا؟ ما هم همین جوری صمٌ بکم راهمونو می‌رفتیم. خبری هم از شوهر ایرانی نبود. بابا مامانم داداشمو برداشتن بردن بیمارستان. اونا که رفتن یکی زنگ خونمونو زد. تا درو باز کردم عمو سیف الله گوشمو گرفت و حدس می‌زنم یه متری از رو زمین بلندم کرد. بعد گفت: تخم سگ تو دختری مثلا، شیشه مردمو برا چی می‌شکنی؟ چی داشتم بگم؟ یادم نی چه نق و نوقی کردم. اما اون مگه منتظر جواب منطقی من بود؟ همین جوری کشون کشون منو برد در خونه ایرانی مجبورم کرد معذرت بخوام.
چه تنهایی غمگینی، که غیر از من همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند. هیچ وقت فکرشم نمی‌کردم که یه متنی رو با این جمله‌ها شروع کنم، برادر جان. نمی‌دونم چه کس شعریه که حتی خوشبخت‌ترین آدما هم به اندازه‌ی بدبخت‌ترین آدما بدبخت و تنهان. همه‌شون یه دردو می‌کشن، به یه اندازه می‌کشن و هیشکسم نمی‌دونه تو دل اون یکی چی می‌گذره. هیشکسم نمی‌دونه درد اون یکی چه جوریه، چه غمی، چه دردی، چه کابوسی داره. که تازه من موندم که به چی همدیگه حسرت می‌خورن؟ امروز دوستم برام یه دستبند درست کرده که به یه نماد لیبرتی مزینه. و منم می‎بندمش دستم. تخمم. امروز یه کتاب ولتر بنیامین که تازه ترجمه شده سر کار پیدا کردم. سهم مولف بود. گفتن خراب نشه این سهم مولفه. نشستم ساعت ناهار خوندمش. ریده بود به همه. تخمم. نکته‌ش این بود که وقتی کتابو می‌ذاشتم سر جاش که پیک کنن واسه مولف جلدش شکسته بود. تخمم. نمی‌دونی، نمی‌دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن. آره. اینو می‎گفتم. من خودم وقتی یکی رو می‌دیدم که از این نمادا داره با خودم می‌گفتم این دیگه چه خرسند کسمغزیه. ولی الان دارم حرفمو پس می‌گیرم. چرا غمو وقتی به کلمه در میاری کوچیک میشه؟ همین دو سه ماه پیش من (خواستم بگم فک می‌کردم. اما می‌دونستم فعل درست‌تریه) می‌دونستم که یه خونه دارم. نه از اون خونه‌هایی که اجاره می‌کنی، از اون خونه‌ها داشته‌م قبلن هم. نه. یه خونه که دو تا بازو برام ساخته بودنش، یه وطن که دو تا پنجه، وقتی به هم قفل می‌شدن رو گودی کمرم ساخته می‌شد. یه پناه. یه دامنی که سرتو بذاری توش و گریه کنی و کسی ازت نپرسه چی شده، فقط همین جوری که آروم آروم داری اشک می‌ریزی، خیسی اشک اونم حس کنی که می‌چکه روی گوشت و از شیار پشت گوشت غلت می‌خوره و آروم آروم میاد پایین رو گردنت. بی هیچ هق هقی. بی هیچ حرف کس شعر و اضافه‌ای. اما همه چیز انگار روی باد ساخته می‌شه. یا شایدم من خیلی شاعرم. من هیچ وقت تو عمرم، پناهی نداشتم. حس اینکه یه چیزی هست که میشه بهش پناه ببری رو نداشتم. حالا شاید حس می‌کنم تو اون دو سه سالگیم، پدر مادرم چه حسی داشتن به اون چسب احمقانه‌ای که ضربدری می‌زدن رو شیشه‌ها، به اون پارکینگی که قرص و محکم زیر آپارتمان ما بود. گاهی فک می‌کردم اگه اون ساختمونا تو موشک بارون خراب می‌شدن و تیکه‌های بتنیش جلوی‌ در احمقانه‌ی پناهگاهو می‌گرفتن چقدر طول می‌کشید تا ماها اونجا از گشنگی همدیگه رو تیکه پاره کنیم؟ چقدر طول می‌کشید تا از بوی گه لجن و کثافت همدیگه استفراغ کنیم؟ چقد طول می‌کشید تا یکی یکی از بوی لاشه‌ی همدیگه خفه بشیم و به لاشه‌ها اضافه بشیم؟ همیشه فک می‌کردم این احمقا شاید اصلن فکرشم نمی‌کردن. وگرنه چرا باید دلت قرص باشه که پناهگاه داری و واسه دیگرانم تعریف کنی؟ همین جوری که داری سرتو از ترس و افسوس تکون می‌دی؟ اما همه چیز توی اون تکون دادن سر از روی ترس و افسوس نهفته بود. فقط اونا قصه‌ش نمی‌کردن. حالا بعد از سی سال من یه لاشه‌ام که پشت خرابه‌های اون پناهگاه گیر کردم و کسی هم جز خودم اینجا نیست و من به هر دری می‌زنم، از این قبری که هر روز و هر روز برا خودم تنگ‌ترش می‌کنم راه فراری نیست. من چسبیدم به اون پناهگاه و در عین حال می‌دونم که اون منو می‌کشه و در عین حال تلاش می‌کنم که خودمو نجات بدم ازش اما همچنان با تموم دلم چسبیدم بهش. اون پناهگاه خونه‌ی بچگی حداقل یه دری داشت. من برای خونه‌ای که از اون بازو‌ها ساخته بودم دری هم نساختم. 

۱۳۹۳-۰۲-۰۳

اولین باری که رفتم استخر 20 سالم بود. برای اینکه هیچ استخری نزدیک خانه‌ی ما نبود. البته کسانی هم بودند که یک ساعت مینی‌بوس سوار شوند تا به استخر برسند و چهل و پنج دقیقه شنا کنند و یک ساعت مینی‌بوس سوار شوند و برگردند. من از آنها نبودم. وقتی اولین استخر نزدیک خانه‌ی ما ساخته شد که پیاده 5 دقیقه راه بود، من 20 ساله بودم. برای همین کسی لازم ندیده بود بهم بگوید که اگر توی استخر بشاشی آبش قرمز می‌شود و آبرویت می‌رود.
و من شاشیدم. و قرمز شد. و آبرویم رفت
تاس می‌ریختیم و به این چیزها می‌خندیدیم. کی کون داده، کی تو استخر شاشیده، کی با پیرزن خوابیده... یک سری آدم سی ساله‌ی 16- 20 سال درس خوانده به این چیزها می‌خندیدیم. مست بودیم. اما خب رفیق آمریکا بزرگ شده‌مان هم مست بود و اینها برایش خنده دار نبود. تو گوش من گفت: چرا شما مثل بچه‌های 14 ساله فکر می‌کنید و شوخی می‌کنید؟
من ظهرهای تابستان 14 سالگی‌ام را اینطور می‌گذراندم. وقتی پدرم پای «ظهر تابستان است، سایه‎ها می‌دانند که چه تابستانی است» با صدای شهرام ناظری چرت می‌زد کتاب‎های ممنوعه‌اش را می‌دزدیدم و لابلای ورق‌هایش زیر باد گرم پنکه سقفی اتاقی که کتابخانه توش بود می‌فهمیدم که ئه؟ پس به خدا هم می‌شود شک کرد! و می‌فهمیدم که چیزهایی هست که در اخبار نمی‌گویند. و این چیزها به ما دغدغه‌ی اجتماعی داد (یکی یک کیسه پلاستیکی به من برساند) و حق خواستیم و غدبازی درآوردیم و با دیکتاتور کوچک -پدر- جنگیدیم تا جنگیدن با دیکتاتور بزرگ را تمرین کنیم. اما جنگ کوچک سال‌ها طول کشید و هنوز هم تمام نشده ما دیگر رمقی نداریم.
بعد از آن اخبارهای ساعت 2 و آن تحلیل های سیاسی عصر جمعه دیگر نتوانستیم شعری بخوانیم که سیاسی نباشد. وقتی دست من لابلای گره‌های زلف سیاه تو گیر می‌کند یعنی اختناق و وقتی تو روی روشنت را برمی‌گردانی و«ردیف مرواریدت لای عناب لب‌هایت پیدا می‌شود» یعنی «دل قوی دار، سحر نزدیک است.»
و حالا در ابتدای چهارمین دهه‌ی عمرمان دراگ می‌زنیم که فراموش کنیم. که به شاشیدن در استخر بخندیم و فکر کنیم: دل قوی‌دار، هنوز یک ورق دیفنوکسیلات در خانه مانده. 
فکر می‌کردم اگر یک روز خانه‌ی خودم را داشته باشم دیگر هیچ غمی ندارم. حالا خانه‎ی خودم را دارم و صبح تا شب دست و پا می‌زنم لابلای چیزهایی که ازشان متنفرم و چیزهایی که عاشقشان هستم و یکی بعد از دیگری از دست می‌دهمشان. آنچه دارم که زیر آوارش می‌کنم و آنچه ندارم که تن می‌فرسایم که داشته باشمش و نمی‌شود. نمی‌شود. من هم سوسن! اتفاقا اسم قشنگ تری است.
باید بروم خانه‌ی آن دوست آمریکا بزرگ شده‌ام و بهش بگویم بعد از سه سال جواب سوالت را پیدا کردم. روشنفکربازی و اینها همه را باور نکن. اگر ما توی این مملکت بار داشتیم همین جوجه فیلسوف‌ها عصرها می‌رفتند مست می‌کردند و می رقصیدند و خستگی روزشان را کنار پیاده رو استفراغ می کردند و این بازی‌ها هم نبود. همه چیز از اینجا شروع می‌شود که ما عرقمان را نصف شب در تنهایی کنج اتاقمان می‌خوریم و به جای استفراغ گریه می‌کنیم.

۱۳۹۳-۰۱-۳۱

زن ملوان زبل

توی آگوست:اوستیج کانتی، یه پیرمرد نویسنده هست که واسه زن دراگیش با بازی عالی مریل استریپ یه پرستار استخدام می کنه و یه پولی براش میذاره و با یه قایق داغون میره دریا. با کاری که من پیدا کردم اگه قرص مرصا امون بدن حدسم اینه که تا دو سه ماه دیگه یه شیش هفت ملیونی دستم بیاد. خوشبختانه زنم پرستار لازم نداره. دراگی نیست. یعنی اصن زن ندارم. بعد اون شیش هفت ملیونو نصف می کنم بین دو تا آدمی که این چند سال هوای منو داشتن و یه جورایی جمع و جورم کردن. پنجاه تومنشم ورمیدارم میرم دریای خزر شنا. چون قایق ندارم. اینقدر شنا می کنم تا برسم به اون خطی که آسمونو از دریا جدا می کنه. اگه ماهیچه‌های ضعیفم یاری کنن.
 یه جور ناجوری از خودم بدم میاد. خیلی تنهام. دوستامو روندم از خودم. حالا همچین دوستیم نبودن. تخممه کلا. یعنی بد اومدن از خودم ربطی به اون نداره. اتفاقا اونا منو این مدلی که هستم دوست دارن. دلیلشم همینه دیگه. بعدش یهویی به سرم زد برم کنکور ارشد زبانشناسی بدم یه دانشگاه خوب قبول شم (تو این چیزا خوبم. آسون ترین کار دنیا اینه که دراز بکشی کتاب بخونی) بعد اپلای کنم یه کشوری اروپای شرقی. هوپفولی چک. بعد رفتم منابعشو سرچ کردم. کلا 500 تومن پول کتابش میشه و من نمیخوام هیچ ضرری به اون دو تا دوستی که قراره شیش هفت ملیون براشون بذارم وارد بشه (کس گفتم. مساله همون گشادیه). بعدشم شیش تا منبع گنده ش اینگیلیسیه. منو می شناسید دیگه دو صفحه می خونم و خدافظ. موکدا از خودم بدم میاد. از قیافه م و ظاهرم و درونم.از این همه ضعیف بودنم. ولی اونقدریم هم‌نکشیدم که بخوام چیزی رو عوض کنم. میگن اول سال سنجد بخوری خیلی به کاره. که خب من نداشتم. خب روزا با همدیگه فرقی ندارن.  هر چی هر روز سنجد داری اول سال هم داری. واللا.
دارم باش حرف می زنم نشسته اسفناج خورد می کنه. 

۱۳۹۲-۰۹-۰۲


بعد از چند روز لپ تاپتو روشن کنی، ببینی یه فولدر جیمز بلانت روی دسکتاپت نیشسته. بعد باز کنی، با گودبای مای لاور شروع بشه. درست مثل چشمه‌ای که زیر پای طفل هاجر جوشید، درست مثل نخل خشکیده‌ی بالا سر مریم که خرما داد، درست مثل هدیه‌ای که این مرتیکه‌ی گرد و قلمبه‌ شبای کریسمس تو کفش بچه فرنگیا میذاره، این یه معجزه است و من یه یاور همیشه مومنم! 
این فراموشکاری که سه روزه که می‌دونی یه سری آهنگ واست ریختن، ولی کلا فراموش کردی بیای گوش کنی، از جنس موندن لباسای شسته شده توی ماشین لباسشویی، موندن غذا بیرون یخچاله. هم خودتو اذیت می‌کنه هم اطرافیانتو. یه وقتایی آدما رو ازت شاکی می‌کنه. شده که سر این ریزه کاری‌ها دعوا داشته باشم. شده که رابطه‌هام سرشون خراب بشه. بیشتر از اون، چیزیه که همیشه ذهنمو به خودش مشغول کرده و در حال حلاجی کردنشم. یه جوری که خیلی وقتا خودش باعث فراموشکاری‌های دیگری شده (!) یه وقتایی مثل همین الان، یه جاهایی مثل همین خونه، اینجور حال خوشی برام داره...