پست‌ها

خانمچه و مهتابی

دیروز قرار بود  سمیه رو توی چهار راه ولیعصر ببینم و قدمی بزنیم و پکی به سیگار شاید و قهوه‌ای. با یک ربع تاخیر رسیدم به دختر کوچولوی عینکی ای که دم در تئاتر شهر با چندتا بلیت مهمان نمایش خانمچه و مهتابی توی دستش ایستاده بود. من و اون که دو نفر بودیم بقیه‌ی بلیتها رو دادیم به چندتا دختری که هاج و واج نگاهمون می‌کردن و بدو بدو رفتیم تو سالن نمایش. اصولا خیلی کم پیش میاد چیزهایی که انتخابشون نمی‌کنی بهت بچسبن. در مورد من تو این زندگی تا به حال دو بار این اتفاق افتاده. دومیش تئاتر دیشب بود. یک ربع دیرتر از ساعتی که روی بلیت بود رسیدیم. اما چیزی از نمایش رو از دست ندادیم. یعنی وقتی نشستیم کاملا به نظر می‌رسید که چند ثانیه‌ای بیشتر نیست که شروع شده. شلیدن گلاب آدینه روی سن با تر و فرزی عجیب غریب مخصوص خودش اولین چیزی بود که توی صحنه دیدیم. اصل داستان خاطرات و کابوس‌ها و تخیلات زن شازده قجری نیمچه نویسنده‌ای بود که سعادت آباد مهریه‌اش بوده و حالا داره توی یک آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کنه. و دوتا داستان جنبی هم داشت. یک زن فقیر معاصر اون شازده قجری ...
من در موقعیت مستقر شده‏‏ام و یخ می‏زنم از نبودنت بانو سیگار هم نمی‏شود کشید دیگر درختها آسم گرفته‏اند و بوی دود سیگار من اذیتشان می‏کند صدای سرفه‏شان را می‏شنوی؟ صدای دود من را می‏شنوی؟ من که از زمستان سردترم و ذوب می‏شوم در این سرمای زیر صفر درجه یخ می‏زنم از نبودنت صدای ذوب شدنم را یا صدای یخ زدنم را می‏شنوی؟ گوشت را چسبانده‏ای روی قلبم؟ قل قل حباب‏هایم را می‏شنوی؟
سماجت قطره‌های باران برای نشستن روی شیشه و تلاش بی‌معنا، بی‌وقفه و رقت انگیز برف ‌پاک کن برای پاک کردن قطره‌های باران من را یاد هیچ چیز نمی‌اندازد و استعاره از هیچ چیز نیست 
آن شب همان وقتی که افسانه تو بازوهایم نفس نفس می‌زد می‌دانستم تو اتاق دیگر چه خیر است. چرا باید این همه سال به نصیر دروغ می‌گفتم؟ به خودم دروغ می‌گفتم؟ افسانه عشق من نبود. حتی به نظرم زیبا هم نبود. آنی هم نداشت. ما، فقط  آن شب در وضعیت وقیحانه‌ای تصمیم گرفته بودیم با هم بخوابیم.  یک ساعت قبل از آنکه افسانه تو آغوشم، سر شانه‌ام را همزمان با ناله‌ی نرمی که از ته هنجره‌اش بیرون می‌داد گاز بگیرد،  این تصمیم را گرفتم. وقتی که داشت ورق‌ها را بر می‌زد تا بین بچه‌ها پخش کند، به سر انگشت‌هایش، به ناخن‌های بلند براقش خیره شده بودم. ورق‌ها یکی در میان از زیر دو تا انگشت شستش فرار می‌کردند و روی هم آرام می‌گرفتند. رنگ لاک ناخنش با نقش‌های پشت ورق‌ها هماهنگ بود. بازی برده را باختم. وقتی دکمه‌های پشت لباسش را باز می‌کردم، وقتی با دستم پایین پرچین دامنش را لمس می‌کردم، ذهنم پیش افسانه نبود. ذهنم پیش حادثه‌ای بود که تو اتاق دیگر خانه داشت رخ می‌داد. میان نصیر و مهسا. آن شب من پشیمان نبودم. حسادت نمی‌کردم. آن شب ما، همه‌مان داشتیم زندگی‌ای را تجربه می‌کردیم که عمری از فکر کردنش هم ترسیده ...

ز ما درگذر

حالم خراب است. کارم را دوست ندارم. چیزی است که به آن وصله شده‌ام. یک وصله‌ی ناجور. این فحشی بود که مادرم بهم می‌داد. وقتی خرابکاری‌هایم لو می‌رفت. خوب کار نمی‌کنم. کار پروژه‌ای است. اول قرار نبود پروژه‌ای باشد. اما آقای مدیر وقتی دید خوب کار نمی‌کنم برایم سقف تعیین کرد. حالا برای اینکه سر ماه از پس مخارجم بر بیایم باید کار کنم. به نظرم من تو شرکت از همه بیشتر کار می‌کنم. مدیر شرکت رفیقم است. آدم خوبی است. هوایم را بیشتر از حد لازم دارد. چیزی که روی اعصابم است این پسره همکارمان است. یک آدم مزخرف که کارش این است هر روز از این دوست دختر به آن دوست دختر خالی ببندد. زیادی ادعایش می‌شود. خوشحالم که امروز هندزفری موبایلم را همراهم آورده‌ام. چون از سر صیح نشسته یک بند ور می‌زند. صدایش را مبهم می‌شنوم.. اما کلماتش را نمی‌شنوم. هر بار که این موبایل نجاتم می‌دهد دعایش را به جان علی می‌کنم. وقتی رفت سربازی موبایلش را داد به من. امروز مونا نیامده. حتما امتحان دارد. دلم براش تنگ شده. این که تو محل کارت یک آدمی شبیه خودت پیدا کنی خیلی خوب است.  یک سیگار آتش می‌کنم. مدیر می‌آید در اتاقم را می‌بندد...
من اگر یک روز کتایخانه داشته باشم، کتابخانه‌ای آن همه بزرگ، همه را توش راه می‌دهم. شفت و چل مذهبی‌ها را، حزب اللهی‌ها را،  مزدورهای عوضی‌ آدمکش را، حتی احمدی‌نژاد و خامنه‌ای را! چون معتقدم کتاب برای همه خوب است و اگر تفکر من درست است حضور حتی مزدورهای عوضی آدمکش توی کتابخانه‌ی من مسلمن به سود من تمام می‌شود! دیروز من را کتابخانه ملی راه ندادند. گفتند مانتویت کوتاه است! و اصلن من باید تخم پدرم نباشم* که یک بار دیگر هم بروم آنجا،  آن هم با مانتوی بلند.‌ * چه حرف مسخره‌ای! من تخم هر کس که باشم همو پدرم است. یعنی چه تخم پدرم نباشم؟

از صفر درجه بالای سطح گه چشممو میبندم و تا ده می‌شمارم. وقتی بازش کردم باید حال همه خوب شده باشه خدا. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

از خر این بابا بیا پایین دخترک . دست ما را هم نمی‌گیری نگیر. اینجایی که کف کفشت لمس‌اش می‌کند گندمزار را درو می‌کنند عوضی‌ها! بعد از درو آتش‌اش می‌زنند، لعنتی‌ها. این بویی که پاییز به دماغت می‌خورد بوی گندم برشته نیست.  مانده‌ایم یک لنگه پا، معطل. این‌جوری که بوی‌اش می‌آید قلم صنع خدا را خراب کرده‌اند. تیغ دکتر تیموری بهتر کار می‌کند. گلودرد من دو ماه است خوب نشده. خسته شدم از هر چه آنتی‌بیوتیک و متخصص‌هایی که مثنوی می‌خوانند و به مریض‌شان کتاب هدیه می‌دهند. وحیده می‌گوید رماتیسم می‌گیری. یادم نیست! شاید هم حامد! اما من به تخمم است. نه اینکه رماتیسم به تخمم باشد! باورم نمی‌شود یک روز رماتیسم بگیرم. اما می‌دانم اگر بگیرم باید هر چه در می‌آورم بدهم آمپول بزنند به منطقه‌ی مبارک! فکرش را بکن! یعد از چند وقت دچار شکاف عضلانی در منطقه‌ی مکرمه خواهم شد! ببین زندگی چه چیز گهی است. دوستش ندارم. اما همچین دلم هم نمی‌خواهد از دستش بدهم. برای یک رماتیسم احتمالی چه داستان‌ها می‌توانم بافت! من هوش متافیزیک دارم میترا. بایست وسط گندمزار سوخته، زلفت را آشفته کن توی باد. من...