۱۳۸۹-۱۰-۱۴

آن شب همان وقتی که افسانه تو بازوهایم نفس نفس می‌زد می‌دانستم تو اتاق دیگر چه خیر است. چرا باید این همه سال به نصیر دروغ می‌گفتم؟ به خودم دروغ می‌گفتم؟ افسانه عشق من نبود. حتی به نظرم زیبا هم نبود. آنی هم نداشت. ما، فقط  آن شب در وضعیت وقیحانه‌ای تصمیم گرفته بودیم با هم بخوابیم. 
یک ساعت قبل از آنکه افسانه تو آغوشم، سر شانه‌ام را همزمان با ناله‌ی نرمی که از ته هنجره‌اش بیرون می‌داد گاز بگیرد،  این تصمیم را گرفتم. وقتی که داشت ورق‌ها را بر می‌زد تا بین بچه‌ها پخش کند، به سر انگشت‌هایش، به ناخن‌های بلند براقش خیره شده بودم. ورق‌ها یکی در میان از زیر دو تا انگشت شستش فرار می‌کردند و روی هم آرام می‌گرفتند. رنگ لاک ناخنش با نقش‌های پشت ورق‌ها هماهنگ بود. بازی برده را باختم.
وقتی دکمه‌های پشت لباسش را باز می‌کردم، وقتی با دستم پایین پرچین دامنش را لمس می‌کردم، ذهنم پیش افسانه نبود. ذهنم پیش حادثه‌ای بود که تو اتاق دیگر خانه داشت رخ می‌داد. میان نصیر و مهسا.
آن شب من پشیمان نبودم. حسادت نمی‌کردم. آن شب ما، همه‌مان داشتیم زندگی‌ای را تجربه می‌کردیم که عمری از فکر کردنش هم ترسیده بودیم.
با هر ضربه‌ی چاقویی که دیشب تو گردن نصیر فرو می‌کردم یاد یکی از انگشت‌های افسانه که آن‌شب مکیده بودمش تو خاطره‌ام زنده می‌شد. ده ضربه‌ای را که از همه‌ی همخوابی‌هایم بیشتر بهم لذت بود می‌توانست نصیر تو گردن من فرو کند. اگر حقیقت باکره‌ای را که من آن‌شب دریافته بودم او هم دریافته بود. حقیقتی به جز زیبایی افسونگر افسانه. من یک عمر همجنسگرا نبودم. من یک عمر عاشق نصیر بودم.

۷ نظر:

  1. میترای گندمزاری در باد۱۴ دی ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۶

    مریم ... چند وختی بود قلمت اینطور نمی نوشت، حالا شدی خودت با ذهن متورم ... خیلی خیلی متورم ...

    اگه بدونی نوشته های ابرت رو پرینت گرفتم، تو مترو و تاکسی و ایستگاه اتوبوس و روز و شب، شب و روز می خونم ... کلاً اگه تو این روزا دیدی یه دختر، نوشته هاتو تو دست گرفته داره می خونه، بدون اون منم!!
    :))

    پاسخحذف
  2. "ده ضربه‌ای را که از همه‌ی همخوابی‌هایم بیشتر بهم لذت بود می‌توانست نصیر تو گردن من فرو کند."

    این رو که می خونم، نمی فهمم مریم، یا من اشتباه می خونم، یا یه جایی کلمه ها رو نادرست کنار هم چیدی!

    پاسخحذف
  3. شاید بهتر بود این افسانه دهنش " باکره " نمی موند و به "من" می گفت: عشق بیماری مازوخیستیه که فقط خودت به اون مبتلا هستی و نه طرفت. بذار طرفت فقط ناظر این حس تو باشه.

    پاسخحذف
  4. موضوع داستان قشنگه یعنی می تونم بگم حتا عالیه اما جای پرداخت داره خیلی هم داره ...

    پاسخحذف
  5. تاثیر گزار بود..بی اغراق !

    پاسخحذف