پست‌ها

عاشقانه‌ای برای خودم.

به دعوت ایشان : در ماشین را محکم می‌بندم. رو صندلی راست می‌شوم و دو تا دستم را تو جیب کاپشن قهوه‌ای رنگم فرو می‌کنم. خیره به جلو، اما حواسم تمام و کمال به راننده است. مرد نه چندان غول‌پیکر ِ خیلی معمولی و آداب دانی که با وسواسی مثال زدنی، کاغذ سفید باریکی را به زبان می‌کشد و می‌گذارد توی قوطی فلزی و در قوطی را می‌بندد. برق فلز توی آفتاب می‌زند تو چشمم. بی اختیار می‏بندمش و رویم را برمی‏گردانم. دوباره که برمی‏گردم سمت راننده از تو شکاف قوطی یک سیگار بیرون زده است. یک نقطه‏ی نورانی تو چشمم باقی مانده که نمی‏گذارد ریزه‏کاری‏های چهره‏ی راننده را ببینم: - چند؟ راننده از لای دود قیمتش را می‌گوید - زیاده - اعدام داره‌ - واسه منم. - چی کار کنم؟ - من باس بگم؟ - هیچی. تو میری سفر. تا برگردی کار تمومه. هشتادتاشو الان می‌گیرم بیستاشو بعد. روشم همینه. اگه نمی‌خوای هری! چک مک قبول ندارم. از کارمندای بانک خوشم نمیاد. فقط پول نقد. تلفن بهم نمی‌زنی. سراغم هم نمیای. کار که تموم شد بت زنگ می‌زنم. از تلفن عمومی. واسه قرار بقیه‌ی پول. اگه همه چی اونجوری که ...
چند روز پیش دوستم بهم گفت اگه به روح اعتقاد داشته باشی این فکرا درسته. کدوم فکرا؟ الان می‏گم. من به روح اعتقاد ندارم. اما به زندگی چرا. به زندگی‏هایی که شده و می‏شه. این جوابی بود که بالبداهه بهش دادم. اما قبلا پذیرفته بودمش. من به زندگی اعتقاد دارم. جلال آل احمد یه جایی تو ارزیابی شتابزده می‏گه: چرا ما باید توسط تاریخ قضاوت بشیم؟ -مگه خدانکرده خودمون این‏جوری‏ایم؟-می‏گه که این زندگی رو ما کردیم – بهتر بود میگفت این زندگی ما رو کرده- ماییم که داریم رنج می‏کشیم و می‏سازیمش. زندگی ما، بعد از ما، توسط کودک ننر و نق نقوی تاریخ فیلتر می‏شه. یک زندگی، یک عمر رنج، یک عمر تاریخ، به ده دقیقه خلاصه می‏شه و برای کسایی که نمی‏فهمنش شرح داده می‏شه. بعد اونا ما رو قضاوت می‏کنن. به خاطر یه چنین اجداد احمقی تاسف می‎خورن. دلاوری‏هامونو ریشخند می‎‏کنن. بدون اینکه چشیده باشن تلخی‏ای رو که ما می‎‏چشیم. (نقل به مضمون) وغم انگیزتر از اون اینه که این تکرار می‏شه. خود ما، همین ما، که داریم تلخی این دنیا رو می‏چشیم اجدادمون رو به همین سادگی قضاوت می‏کنیم. امروز سر چارراه ولیعصر منتظر همون دوستی بودم که چند رو...
تو می‏روی  و غربت می‏ماند برای من

فال من روی پیاده‏رو

تصویر
قبلا روی این پیاده رو پادرد می‏گرفتم. اسم موزاییک‏هاش را گذاشته بودم موزاییک "خاردار" . وقتی اینجا راه می‏رفتم سعی می ‏ کردم پام را اصلا رویشان نگذارم  بعضی وقت‏ها بعضی آدم‏ها برداشتت را از چیزهای ساده‏ی زندگی عوض می‏کنند. گاهی با یک جمله، یک کلمه، یک حرف... حالا من می‏خواهم بروم خط بریل یاد بگیرم و هر روز صبح فالی را که پیاده رو برام می‏گیرد بخوانم. .

ارتفاع سی هزار پایی

از بچگی یکی از بزرگترین آرزوهایم سوار هواپیما شدن بود. همیشه وقتی برق یک هواپیما را از دور توی آسمان می دیدم، تا   میتوانستم با چشم دنبالش می کردم. گاهی برایش دست هم تکان می دادم و فریاد هم می زدم. بعدها فهمیدم هواپیما خیلی دورتر از آن است که آدم های توش من را ببینند یا صدایم را بشنوند. وقتی بزرگتر شدم می دانستم بالاخره روزی سوار هواپیما خواهم شد که در حال سفر به سوئد یا نروژ یا دانمارک باشم. فکر می کردم این سه تا کشور را به خاطر هوای سردشان است که دوست دارم اما هنوز هم نمی دانم چرا به خاطر هوای سرد سیبری یا آلاسکا را دوست نداشتم.  اولین و آخرین باری که من سوار هواپیما شدم نیمه ی اسفند پارسال بود. مسیر یزد به مشهد. از آنجایی که قبل از آن هیچ هواپیمای خوب یا بدی سوار نشده بودم، هیچ درکی از اینکه هواپیمای خوب چیست و یا چرا توپولوف بد است نداشتم. برعکس، بقیه ی همسفرهام مدام نگران بودند که توپولوف است و خدا به خیر بگذراند. پیش از اینکه سوار شوم همه اش دلم می خواست کنار پنجره بیفتم. وقتی بلیت می خریدم وسوسه شدم که از خانم بلیط فروش بخواهم یک صندلی کنار پنجره به من بدهد. اما خیلی خج...

پروین

پروین خیس باران پشت در ایستاده بود. نفس نفس می‌زد. نوک دماغش و گونه‌هاش سرخ بود در را که باز کردم جا خوردم از دیدنش. دست پریا را گرفته بود و همه‌ی راه را دویده بود پای راستش انگار تو چاله ی گلی فرو رفته بود. تا زیر زانوش گلی بود. پریا زمین خورده بود انگار. پریا بود. پالتوی صورتی‌اش خیس باران بود. عکسهای چند سال پیشش را تو آلبوم نوشا دیده بودم. خیلی وقت بود ندیده بودمشان. چقدر شبیه نوشا شده بود. کف دستش خراشیده بود. با انگشتش میکشید دور زخم و خاک و سنگ را پاک می کرد. نمی دانستم چه بگویم. آمدم کنار که بیایند تو. از جاشان تکان نخوردند. پروین هاج و واج نگاهم می کرد. مامان آمد دستش را گرفت بیاوردش تو. نیامد. تو درگاه ایستاد. جوری که می‌خواست جلوی بغضش را بگیرد، آرام گفت: "مزاحم نمی‌شوم. لباسم خانه‌تان را گلی می‌کند. نوشا کجاست؟ آمدم ببینمش بروم." یاد آن وقتها افتادم که تازه زن علی شده بودم. مامان چشم دیدنش را نداشت. راهش نمی‌داد خانه. شاید هم ملاحظه‌ی من را می کرد. هیچ وقت نگفته بودم پروین نیاید. هیچ وقت نگفته بودم بچه‌اش را نبیند. اما مامان راهش نمی‌داد... یعنی به خاطر من بود؟ نم...

عاشقانه‌ای برای تو

از بچگی همه اصرار داشتند که من معلم بشوم. با همه‌ی دعواها و اختلاف‌هایمان، تنها کسی که هیچ‌وقت سعی نکرد در مورد مزایای معلم بودن متقاعدم کند پدرم بود. اینکه می‌گویم بچگی منظورم کودکی نیست. وقتی که مثلا وقتش است که آدم راهش را انتخاب کند. که انتخاب هم نمی‌کند با این جریان مختل زندگی که اکثریت ما داریم. نمی‌فهمم آن‌همه اصرار خانواده‌ به اینکه بچه‌هایشان بروند تحصیلات عالیه پیدا کنند برای چه بود. قضیه جوری بود که آن‌وقت‌ها اگر یک خانواده‌ی سطح بالای (این اسم و این تعریف را دوست ندارم اما برای شرح حس نوجوانیم به آن محتاجم) شهری را می‌دیدم که بچه‌هایشان دانشگاه نمی‌روند یا می‌روند هنرستان هاج و واج می‌ماندم. دوران دبیرستانم با انواع و اقسام کتاب عوض‌شدن‌ها و نظام عوض‌شدن‌ها گذشت. یک روز درس اختیاری داشتیم یک روز نداشتیم. یک روز مدرسه قانونی را می‌گذاشت یک روز برمی‌داشت. یک روز می‌گفتند‌ "آن‌ها" را سر ِهم می نویسند یک روز می‌گفتند جدا. هم‌سن و سال‌هایم بعضی‌هایشان اصلا نمی‌دانستند کلاس چندم هستند. نه رفوزگی تو کار بود نه فارغ‌التحصیلی. من...