۱۳۸۹-۰۸-۲۰


چند روز پیش دوستم بهم گفت اگه به روح اعتقاد داشته باشی این فکرا درسته. کدوم فکرا؟ الان می‏گم. من به روح اعتقاد ندارم. اما به زندگی چرا. به زندگی‏هایی که شده و می‏شه. این جوابی بود که بالبداهه بهش دادم. اما قبلا پذیرفته بودمش. من به زندگی اعتقاد دارم. جلال آل احمد یه جایی تو ارزیابی شتابزده می‏گه: چرا ما باید توسط تاریخ قضاوت بشیم؟ -مگه خدانکرده خودمون این‏جوری‏ایم؟-می‏گه که این زندگی رو ما کردیم – بهتر بود میگفت این زندگی ما رو کرده- ماییم که داریم رنج می‏کشیم و می‏سازیمش. زندگی ما، بعد از ما، توسط کودک ننر و نق نقوی تاریخ فیلتر می‏شه. یک زندگی، یک عمر رنج، یک عمر تاریخ، به ده دقیقه خلاصه می‏شه و برای کسایی که نمی‏فهمنش شرح داده می‏شه. بعد اونا ما رو قضاوت می‏کنن. به خاطر یه چنین اجداد احمقی تاسف می‎خورن. دلاوری‏هامونو ریشخند می‎‏کنن. بدون اینکه چشیده باشن تلخی‏ای رو که ما می‎‏چشیم. (نقل به مضمون) وغم انگیزتر از اون اینه که این تکرار می‏شه. خود ما، همین ما، که داریم تلخی این دنیا رو می‏چشیم اجدادمون رو به همین سادگی قضاوت می‏کنیم.
امروز سر چارراه ولیعصر منتظر همون دوستی بودم که چند روز پیش اون حرفو بهم زده بود. چند تا پسر جوون که دوتاشون خیلی هم فشن بودن داشتن از این بروشورهای تبلیغاتی پخش می‏کردن. موسسه‏ی ماهان و کلاس کامپیوتر کوفت و فراگیر دانشگاه  زهرمار. هیچ کس ازشون چیزی نمی‏گرفت. فقط یه آدم کس‏خل دست خالی بی‏کار و بی‏مشغله و شلخته خانم علاف مثل من می‏ایسته سر چارراه تا بروشور جمع کنه! به یکی از پسرا نگاه می‏کردم و فکر می‏کردم خب با حقوق این کارش یه موتور دست و پا می‏کنه و پیک می‏شه یا مسافرکش و بعدش می‏ره سربازی یا دانشگاه آزاد دارقوزآباد مهندسی برق یا کامپیوترمی‏خونه و بعدش انصراف میده یا تموم می‏کنه و میره خارج. قاچاقی. یه مدت بدبختی می‏کشه بعدم شانس بهش رو میاره یا نمیاره و توی همین فکرا بودم که چشمم افتاد به یه آقای دور و بر 50 و خورده‏ای ساله که تعداد زیادی آگهی فراگیر پیام نور تو دست چپش داشت. قبلش هم دیده بودمش که بروشورها رو میاره بالا و یه جوری با اندک حالت تعظیم جلوی آدمای پرمشغله و عجول می‏گیره که انگار می‏خواد بهشون میوه شیرینی تعارف کنه. ولی جوونک فشن با کاپشن زرد قناریش بیشتر از اون توجهم رو جلب کرده بود. چیزی که توی اون پیرمرد نه چندان پیر تو چشم می‏زد حالتی بود که دستی رو که برای تعارف کردن آگهی تبلیغاتی بالا برده بود پایین میاورد. انگار شرمزده. یه جوری که انگار می‏خواست عذرخواهی کنه از اینکه مزاحم طرف شده. بعد دیدم که چند تا از روی بروشورهای زیاد توی دست چپش رو با دست راست برداشت و از وسط تا کرد و با چونه زیر گردنش نگه داشت و بعد همه رو گرفت توی دست راستش و همچنان به تعارف کردن ادامه داد. اینجا بود که یک لحظه از فکر کردن به حرفی که چند روز پیش به دوستم زده بودم فروریختم. از تحمل فکر کردن به زندگی‏هایی که شده و میشه سرگیجه گرفتم و همونوقت دوستم از راه رسید و سلام کرد. 

۱۵ نظر:

  1. نگاهت به آدمها و زندگی ، نگاهی از جنس آدمهای هنرمنده ... تبریک میگم و در عین حال متاسفام که رسما صاف میشی در طول زندگیت درست به همین علتی که گفتم .

    پاسخحذف
  2. ارزوم اینه که ای کاش 100سال پیش به دنیا اومده بودمو تا الان مرده بودم.واقعا حسرت می خورم به دوره پدربزرگ مادربزرگم وقتی برام تعریف می کردن.انگار آسایش که میاد آرامش میره.

    پاسخحذف
  3. لعنتی تو هم که مث من بجای زل زدن به ویترین مغازه ها یا امار گرفتن اخرین مد و اینا وای میسی ادمارو تحلیل میکنی
    سگ بهتر از ماها زندگی میکنه
    مرمر حالم بهم میخوره ازینکه نمیتونم اونچه دیگرون بهش میگن زیبایی را ببینم
    بنظرم زیبایی هم خودش یه مدل زشتیست که بزک کرده عوامو خر کنه!


    مثل همیشه تلخ و سیاهم
    دوس نداشتی تایید نکن
    هیچی مهم نیس..واقعا هیچی!
    میبوسمت نفسم

    پاسخحذف
  4. "انگار شرمزده"

    راست می گه ها نسرین! شرم تو اون چشا رو هر کسی نمی تونه ببینه ... و اینکه :

    در زندگی رنج خواهی برد، مریم ِ من!

    پاسخحذف
  5. mute vision خواستم وبلاگتو بخونم اما لینکت باز نمیشه

    پاسخحذف
  6. رها بانو تو هم پروفایلت باز نمیشه. لینک وبلاگتو بذار یا اینکه پروفایلتو دید عمومی بکن. ابن لبنک دانلود آهنک http://thismorning.persiangig.com/audio/mon%20amor%20aranjues.wma

    پاسخحذف
  7. 1- خب راسيتش من گمونم اون قدرا هم كه تو فك ميكني كسي داره زجر ميكشه طرف خودش زجر نميكشه. اصن كلا كشيدن زجر ديگران يا حتي تصور كردنش كار ابلهانه ايه. چون اوني كه داره زجر ميكشه چيزهاي ديگه اي هم تو ذهنش هس كه ممكنه نويد دهنده باشند براش ولي منه بيروني وقتي به زجرهاي اون طرف فكر ميكنم طرفا طعم خالص زجر رو مي چشم و براي همين خيلي بيشتر از خود طرف زجر مي برم. جدا از اين كه ناراحتي من از دردي كه ديگران مي كشند هيج وقت دردي رو از اونا دوا نميكنه و بيشتر به درد ارضاي نوعي حس خود شيقتگي مي خوره. مثلا آدم دلش حي خواهد فك كنه كه .اقعا آدمه و اهل درده و موجود هرزه ي بي خاصيتي نيست. برا همين ميره ميگرده دردهاي ديگران رو پيدا ميكنه كه بكشه.
    چه فكي زدم!!!!!!

    پاسخحذف
  8. پ.ن1: چرا من هميشه بايد اينجا دو بار ارسال نظر بزنم تا نظرم ارسال بشه؟
    پ.ن2: حالا نيس به وبلاگ ما كه باز ميشه خيلي سر ميزنه.

    پاسخحذف
  9. از کجا معلوم؟ شاید همان پسر فشن با کاپشن زرد قناری، 30 سال دیگر، بشود همان پیرمرد با همان بروشورهای تبلیغاتی. شاید همین پیرمرد، 30 سال پیش، همین پسر جوان با کت سرمه ای رنگ و رو رفته ای بوده که جلوی مغازه ها اجناس بونجول را فریاد میزده. از کجا معلوم؟ این زندگیها میشه! ساده و قابل فهم! سخت و باورنکردنی!

    پاسخحذف
  10. سلام عشقم. به يه مسابقه ي باحال نويسندگي دعوت شدي.

    پاسخحذف
  11. @ Maryam

    این آدرس وبلاگمه :
    http://mute-vision.blogspot.com

    :)

    پاسخحذف