۱۳۸۹-۰۹-۰۶

عاشقانه‌ای برای خودم.

به دعوت ایشان:

در ماشین را محکم می‌بندم. رو صندلی راست می‌شوم و دو تا دستم را تو جیب کاپشن قهوه‌ای رنگم فرو می‌کنم. خیره به جلو، اما حواسم تمام و کمال به راننده است. مرد نه چندان غول‌پیکر ِ خیلی معمولی و آداب دانی که با وسواسی مثال زدنی، کاغذ سفید باریکی را به زبان می‌کشد و می‌گذارد توی قوطی فلزی و در قوطی را می‌بندد. برق فلز توی آفتاب می‌زند تو چشمم. بی اختیار می‏بندمش و رویم را برمی‏گردانم. دوباره که برمی‏گردم سمت راننده از تو شکاف قوطی یک سیگار بیرون زده است. یک نقطه‏ی نورانی تو چشمم باقی مانده که نمی‏گذارد ریزه‏کاری‏های چهره‏ی راننده را ببینم:
- چند؟
راننده از لای دود قیمتش را می‌گوید
- زیاده
- اعدام داره‌
- واسه منم.
- چی کار کنم؟
- من باس بگم؟
- هیچی. تو میری سفر. تا برگردی کار تمومه. هشتادتاشو الان می‌گیرم بیستاشو بعد. روشم همینه. اگه نمی‌خوای هری! چک مک قبول ندارم. از کارمندای بانک خوشم نمیاد. فقط پول نقد. تلفن بهم نمی‌زنی. سراغم هم نمیای. کار که تموم شد بت زنگ می‌زنم. از تلفن عمومی. واسه قرار بقیه‌ی پول. اگه همه چی اونجوری که من می‌گم نشد کارو تموم نمی‌کنم. حله؟
-...
چند روز بعد از طرف شرکت می‏روم ماموریت. تو روزنامه‌ی فرداش می‌خوانم:
دیشب، جسد مثله شده‌ی زنی، آن سوی شهر پیدا شد.
این تویی عشق من. هی بهت زنگ می‏زنم. جواب نمی‏دهی. فکرم می‏رود جای بدی. پیش کی رفته‏ای؟ عقلم به جایی قد نمی‏دهد. باز شماره‏ات را می‏گیرم. جواب ندادنت طول کشیده. نگرانت می‏شوم. زنگ می‏زنم خانه‏تان. زنگ می‏زنم به دوستانت. گریه می‏کنم  از نگرانی. گریه‏ام واقعی‏ست. از شرکت می‏خواهم زودتر کسی را جایم بفرستند. برمی‏گردم خانه‏. چند روز دنبالت می‏گردم و بعد توی پزشکی قانونی شناساییت می‏کنم. از روی دلتای سه تا خال روی لپ چپت.
چنان مجلس ختمی‏ برات می‏گیرم که برای ملکه الیزابت نمی‏گیرند.

۸ نظر:

  1. میترای گندمزار۶ آذر ۱۳۸۹، ساعت ۱۵:۴۰

    خیلی غیر قابل پیش بینی نیست عاشقانه ی مریم برای خودش اینطور باشد ...
    یادته یه روزایی برات می نوشتم نویسنده ی هنر مند عصیانگر من ...
    همینه دیگه ...
    عاشقانه نا آرامتو دوست داشتم دختر!

    پاسخحذف
  2. والله ما که هر چی خوندیم نفهمیدیم شما چی چی نوشتی اینجا؟ لابد نم کشیده لام صب!

    پاسخحذف
  3. کلاس داری نه؟
    خب..
    ساعت 2
    صد بار گفتم یه کم دروغ گفتن رو تمرین کن..
    ضایع..

    پاسخحذف
  4. @ کرم دندون
    خودت هم می بینی که تاریخ کامنتت 28 نوامبره و تاریخ پست من 27 نوامبر. ای مدیر! ای سیستم مدیریت جهانی! ای کار کننده با شرکت های خارجی! ای رونده به سفر فرنگ. ای مو قشنگ!
    ضایع
    ضمنا. با همین خودم، با همین که بلد نیستم دروغ بگم خیلی حال می‏کنم.

    پاسخحذف
  5. من همه ی این روزها را نگرانم . اما ... انگار همه چیز آسانتر از آن می نماید که فکرش را می کنیم

    پاسخحذف
  6. این «شناختن از روی سه دلتای خال روی لپ چپت» خیلی خوب بود! عاشقانه‌ات منو یاد فیلم‌های تارانتینو انداخت: موسیقی متن Fur elise و تصویر: نزدیک شدن سربازان آلمانی... عاشقانه می درد...

    پاسخحذف
  7. خیلی زیبا بود
    داستان هات رو دوست دارم
    به بازی من دعوتی

    پاسخحذف