۱۳۸۹-۰۸-۱۹

تو می‏روی 
و غربت می‏ماند برای من

۶ نظر:

  1. میترای گندمزاری در باد۱۹ آبان ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۸

    دلم خواست برات یه تصنیف بنویسم، اما دلم نیومد... نمی دونم شاید روم نشد! که بیام برای این احساست یه تصنیف ساده قدیمی بنویسم ...
    بعضی احساس ها این قدر یه جوری هستند، این قدر برای خود ِ خود ِ آدمن، که آدم حتی دلش نمی آد که بگه دوسشون داره، بگه چه خوب که تو هم این احساس رو داری چون می دونه اصلاً هم خوب نیست ..
    ازون احساسا که بیخ گلوی آدم رو می چسبن، ازون احساسا که هرجا که میری هستن، ازون احساسا که به چهره معلوم نمی شه اما اگه یه لایه پوست رو بکنی انگار داره زیر همه وجود داشتنا ذوق ذوق می زنه...
    نمی دونم چی دارم پشت سر هم برات می بافم و می نویسم ...
    اصلاً واسه بعضی احساس ها که نوشته می شه، نباید کامنتی گذاشت... حیفن، هرجاایی می شن ! می فهمی اینو مریم.

    پاسخحذف
  2. و برای ما هم یارانه های دولتی!!
    ...
    ...
    سلام.خوبی؟

    پاسخحذف
  3. مانند سیبی که به آن گازی زده باشی، در هوای نبودنت سیاه شدم

    پاسخحذف
  4. ghorbatat ra k begiram baz ham nemiai k nagirad ghorbatat ba man

    پاسخحذف