۱۳۸۷-۰۵-۱۱

کلاغ

معلوم نبود ننه اش چطور شده بود که محبتش گل کرده بود . براش چای آورد که بوی مخصوصی داشت بعد که چای را خورد نشست روبروش و دو تا دستش را تو دست گرفت و گفت : الهی ننه قربانت شود تا صبح دس به دسگیره در نزنیا اگه خواسی بری مستراب نصف شب منو بیدار کن تا خودم درو واست وا کنم .
فوری تا ته قضیه را خواند . مثل دیوانه ها از جاش جست و پرید سمت در و دسته اش را گرفت و هی باز و بسته کرد و همزمان با خنده می گفت : ننه نگا . دس می زنم . مادرش گریه میکرد و به سینه اش می کوفت و هی می گفت به زمین گرم بخوری . چرا اذیتم میکنی . دس نزن به دسته در . آخه من چه کنم از دست تو . شیرم را حلالت نمی کنم . تا این جمله از دهنش بیرون آمد پسر نشست سر جاش و گفت: نکن ننه . غیر شیر چه دادی بهم؟ آن را هم نکن . هزار بار بهت گفتم جادو جنبل از این جادوگرا نگیر واسه من . هر چه بخوام می کنم .
زن سرش را بین دستاش گرفت و همانطور که نشسته بود جیغ زد : برو بمیر . مرگت را ببینم ایشاالله.
و کمی بعد که پسر پاشنه را ورکشید و از خانه زد بیرون ٬ پیرزن که چرتش برده بود از جا پرید . باز زیر لب ناله و نفرین کرد . پاشد لبه قالی را بلند کرد و با تمام قوا زور زد و تا نصفه قالی را کنار بزند . همانجایی که پسر بالشش را می گذاشت و می خوابید . بعد یک تکه کاغذ را که توش اشکال عجیب و غریب و کلمات گنگ بود گذاشت زیرش تا پسر شبها روش بخوابد . این آخرین ترفندش بود .
از پارسال که عروسش ول کرده بود و رفته بود حال و روزش بدتر شده بود . در و همسایه نشستند و گفتند که زنش بدهی خوب می شود اما بدتر شد . آخریها باز یک تکه جواهر تو یک زرگری دیده بود و خواسته بود کش برود که مچش را گرفتند و حسابی کتکش زده بودند وقتی زنش رفته بود ضمانتش را بکند زرگر یواشکی تو گوشش خوانده بود که اگر زنت را بیاوری پیشم جواهری را که می خواهی می دهمت . و آن وقت مثل قرمساقها نشست زیر پای زنش که به مزد بدهدش به زرگر و زن هم شال و کلاه کرد و رفت خانه باباش و هیچ نگفت . نه طلاق گرفت نه خرجی خواست نه دیگر در را روی شوهر و مادر شوهرش باز کرد .
پیرزن قالی را دوباره مرتب کرد و نشست منتظر تو درگاه . کارش شده بود همین . هر نیم شب تو درگاه می نشست و دلشوره میگرفت تا پسرش برگردد .
دم صبح بود که دیگر پسر برگشت . خونین و مالین و کتک خورده و کبود ٬ اما هر جور بود خودش را رسانده بود خانه . دنده هاش انگار شکسته بود . نفسش در نمی آمد .بریده بریده گفت : ننه ... قوطیم . زن درمانده شده بود. دو دستی زد تو سر خودش و رفت گوشه مطبخ یک آجر دیوار را به بدبختی برداشت بس که سنگین بود. قوطی جواهرات را که پسر پشتش جاسازی میکرد بیرون آورد . درش را باز کرد و از سر افسوس نگاهش کرد . اگر پسر جواهرات را می فروخت اگر پولشان را کاری می کرد باز می شد گفت چه مرگش است . اما پسر خودش را به هر دری می زد ٬ به هر ذلتی تن در می داد ٬ بیچارگی می کشید تا می دزدید و بعد می آورد تو قوطی پشت دیوار پنهان می کرد . قوطی را برداشت و آورد پرت کرد سمت پسر که آش و لاش و زخمی ٬ مثل نعش کف حیاط ولو شده بود .
قوطی سنگین بود . خورد تو صورتش . پوست صورت پسر شکافته شد و خون شر شر راه افتاد . اما در عوض چشمهاش برقی زد و جواهراتش را ماچ کرد و مالید به سر و صورتش و رو چشمش گذاشت و آرام گرفت . پیر زن دلش سوخت . اشک تو چشماش حلقه زده بود . عاجز مانده بود . شانه هاش می لرزید . بغض امانش را بریده بود . لبش ٬ فک پایینش به شدت می لرزیدند. از لای اشک پسرش را لرزان و گنگ مثل یک خواب ٬ مثل یک سراب میدید . این آخرین نگاههاش به پسرش بود . ازش دست کشیده بود . آمد بالا سر پسر و آجر سنگین گوشه دیوار مطبخ را که به زور تو دستش نگه داشته بود از همان بالا ول کرد روی پیشانی پسر . پسر تکان خفیفی خورد و بی حرکت ماند . باریکه خون که از گوش پسر راه افتاد٬ مقداری از جواهرات را برداشت و زد به کوچه .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر