صف درختان از کنارم میگذشتند و دور میشدند و دور میشدند. کوهها دیرتر با من میماندند. تا یک کوه بگذرد و دیگر نبینمش هزار درخت گذشته بود. وضع تیربرقها و خانههای تک و توک از درختها هم بدتر بود. شالیزارهایی هم بودند و مزرعههای آفتابگردانی. اما همه میگذشتند و دیرتر از همه کوهها. با این حال کوهها هم میگذشتند و شکل بعضیهایشان تو خاطرهام میماند. اما خورشید همیشه بود. ده بیست تا کوه میگذشتند اما خورشید نمیگذشت و همانجا صاف ایستاده بود و من را نگاه میکرد. و من او را نگاه میکردم. ابرها میآمدند برای من نمایشی میساختند و میرفتند تا برای آدمهای بعدی نمایشی بسازند. اما خورشید مثل کوهی استوار سر جاش ایستاده بود. مثالم اشتباه بود چون کوهها هم میگذشتند. اما در مثل مناقشه نیست. کوهها هر چند دیرتر از درختها، اما به هر حال میگذشتند. روی ابرها اصلا نمیشد حساب کرد. گاهی بودند و گاهی نبودند. بعد جاده تمام میشد و ما میرسیدیم. خانه مادربزرگ چیز زیادی برای تعریف کردن ندارد. سوژهای تکراری است. همه مادربزرگها اصرار دارند مثل هم و مثل مادربزرگ قصه باشند. فرداش که برم...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
کج راهه میکشم میان چشمهای مات مانده از روی چینهای مانتو بر تصور پستان بر تصور انحنای کون و کمر و تصور گردن گردنه و کوه را کشیدن باد بهاری به عمیق ریه و دامنه دامن گلدار بالا رفته در باد ایستگاه مترو و دستهای تو که میکوشد پایین نگهداردش بر باد خواهد داد من را و منها را امشب مثل هر شب رستم و تهمینه تراژدی را متوقف میکنند و پنجاه درصد امید ساخته شدن سهراب، در پیچ فاضلاب حمام گرداب خواهد شد و صبح دوباره بی فروغ چشمها از ورودی ایستگاه طلوع خواهد کرد
پس که اینطور
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
پس آتش فقط فواره زدن خاک و دود سیاه تو آسمان و شهید شدن عباس و قاسم که تو فیلمهای جنگی نشانمان میدادند، یا پیامهای هشدار تلوزیون که شیلنگ گاز را سی سانتیمتر از بخاری فاصله بدهید، و یا تهدید پدر و مادر که: «دست به کبریت بزنی سیاه و کبودت میکنم» نبود. و مردم فقط بقال و همسایه و صابخونه و عمو بهمن نبودند که از صبح تا شب با همدیگر و با دیگران دعوا داشته باشند و فحش خار مادر بدهند و سر و کله همدیگر را زخم و زیل کنند. جایی که قاب 14 اینچ تلوزیون سیاه و سفیدمان نشان میداد مردمی بودند که میخندیدند و آواز میخواندند و دسته جمعی میرقصیدند. پرچم همه کشورها کنار هم آویزان بود وخبری از "دشمن" نبود. تو نور آتش بازی صورتهای آدمها برق میزد. تو حجم سیاه شب هزاران ستاره کوچک پشت سر هم چشمک میزدند و بابا میگفت اینها فلاش دوربین است. المپیک 1996 آتلانتا بود.
ده، نه، هشت، هفت...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
روانشناس گفت: تست شخصیت تو نشون میده که رواننژدی تو جزیی از شخصیتت نیست. بیماری تو یک اختلال شخصیتی نیست، اتفاقن برعکس تو خیلی هم شخصیت قویای داری و توی تست شخصیتت پیداست که احساس بیارزش بودن نمیکنی بلکه خیلی هم خودت رو ارزشمند میدونی. در واقع تو به خاطر اینکه خودت رو ارزشمند و "ارزشمندتر" از شرایطی که الان داری میدونی دچار اختلال افسردگی شدی. آدمهای مثل تو یک دنیایی با فکر کردن برای خودشون میسازن و هر بار فشار براشون غیر قابل تحمل میشه به اون دنیا فرو میرن و وقتی که برمیگردن به دنیای واقعی قدرت تحملشون کمتر از قبل میشه و این سیکل همینجور ادامه داره تا اینکه اون آدما کم میارن و مشکلات بعدی درست میشه. روانشناس گفت مشکلات بعدی و بیمار به یاد فضای سفید تیمارستان افتاد. پرستارهایی با لباسهای سفید که بیمارهای سفیدپوش را در راهرویی که از کف تا سقف کاشی سفید شده و روی تختهای سفید با ملافههای سفیدی که بوی وایتکس میدهند تر و خشک میکنند. دلش از تصور آن همه سفیدی زیر و رو شد. اما پیش از آنکه بیشتر بتواند تو افکارش فرو برود خانم فروید ادامه داد: بله و برای اینکه م...
اگر ز باده مستی
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
این عکس مربوط به دستگیری اراذل و اباش در مشهد است. کاری ندارم اینکه پیراهن یکی را بالا بزنی و از خالکوبی اش عکس بگیری مثل این است که شلوار یارو را بکشی پایین و بگی ختنه نشده پس مسلمان نیست. اصلن تو فرهنگ ما خیلی هم جا افتاده و خیلی هم منطقی است که به اینکه آدمها زیر لباسشان چی دارند فکر کنیم. به اینکه دختره زیر مانتوش تاپ نپوشیده یا نه، سوتین بسته یا نبسته. با اینکه اینها همه دغدغهی من هست اما الان میخواهم در مورد مغزی که تو سر این آدم آوارهی معتاد است حرف بزنم. چیزی که تو فرهنگ ما کمترین اهمیتی ندارد. سالها پیش از این، وقتی مدرسه هم نمیرفتم مجذوب کتابی از کتابخانهی پدرم شده بودم که هر بار دزدکی نگاهش میکردم و پدرم میفهمید کتک سیری میخوردم. این عکسی که خالکوبی شده پشت این مرد یکی از نقاشیهای خیال انگیز آن کتاب کوچک دوست داشتنی بود. یادم نیست که وقتی بزرگتر شده بودم رباعیات را چطور میخواندم، اما یادم هست که خیام را بر وزن خیار میخواندم. راهنمایی که میرفتم بسیاری از کتابهای ممنوعه پدرم برایم مجاز شد... (که سلامتی پدرم که منو برد نوک قله هل داد بپرم!!!) به ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
از صبح تا شب سر و کله زدن با یه مشت جونور دوپا، از شب تا صبح سر و کله زدن با یه مشت جونور شش پا و چارپا! آخر ماه به کون دادن بیفتی سر اجاره خونه و کوفت، آخر ترم سر درس و امتحان. آخر سال سر آلاخون والاخونی. بعد توقعای آدما، چرا موهات کجه، چرا موهاتو صاف کردی، چرا کوتاه کردی، چرا سفید شده، چرا آرایش نمیکنی، چرا ابروت دراومده، چرا مانتوت کوتاهه، چرا هیکلت چاق شده، چرا قوز درآوذدی، چرا سینههات افتاده، چرا سیگار میکشی، چرا گوشکو قلمبهس قشنگ من یه بسته هستم واسه آدما، که یه سری گزینههایی رو میتونم داشته باشم یا نه. رو جعبهم، یعنی رو ظاهری ترین و بیرونیترین جنبهم نیگا میکنن گزینهها کدوم تیک داره، کدوم نداره. بعد مناسباتشون رو بر اون اساس باهام تشکیل میدن. امروز یه زوجی رو دیدم، آقائه به خانومه یه کادو داد. گلکسی سامسونگ بود. خانومه روش نگا کرد گفت: حالا مرسی خریدی ولی من سامسونگ خوشم نمیاد. تو دلم میگفتم احمق گلکسیه. بعد فک میکردم اینجوری بهتره یا اون جوری که آدما با من رفتار میکنن؟ الان یارو میره دم مغازه گلکسی رو میده یه چیزی که دوس داره میخره. اما من انگاری یه چیزی ه...
در بزرگداشت مقام شامخ زن!!!
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
پایی که باید صبح تا شب چهار طبقه پله را بالا پایین کند تا دو کلمه حرف را به آدمهای زبان نفهم حالی کند، تو کفش آل استار اصل هم میخچه درمیآورد سیندرلا. بیخود به هر دری میزنی نصف پایت را ببری تا تو کفش شیشهای جا بشود. نمیشوی بدین جست و خیز، سیندرلا، نمیشوی. شاهزاده رو موتور سبدی از گلهای لاله را میبرد برساند به نامزد مردی که شاهزاده و موتور و نامزدش را کرایه کرده بود. تو خیابان، زیر باران لیز خورد و افتاد و سرش خورد به لب جدول و مرد. دسته گل خونی زیر چرخ ماشینهایی که میایستادند تا سکه بیندازند له شد. شاباش عروسی نیست سیندرلا، کفاره است. پسری که زیر باران آکاردئون میزد جمع کرد و بردشان. پاشنهی کفشهای آل استار تقلبیات را ورکش.