۱۳۹۱-۰۴-۰۴

ده، نه، هشت، هفت...

روانشناس گفت:
تست شخصیت تو نشون میده که روان‌نژدی تو جزیی از شخصیتت نیست. بیماری تو یک اختلال شخصیتی نیست، اتفاقن برعکس تو خیلی هم شخصیت قوی‌ای داری و توی تست شخصیتت پیداست که احساس بی‌ارزش بودن نمی‌کنی بلکه خیلی هم خودت رو ارزشمند می‌دونی. در واقع تو به خاطر اینکه خودت رو ارزشمند و "ارزشمندتر" از شرایطی که الان داری می‌دونی دچار اختلال افسردگی شدی. آدم‌های مثل تو یک دنیایی با فکر کردن برای خودشون می‌سازن و هر بار فشار براشون غیر قابل تحمل می‌شه به اون دنیا فرو می‌رن و وقتی که برمی‌گردن به دنیای واقعی قدرت تحملشون کمتر از قبل می‌شه و این سیکل همین‌جور ادامه داره تا اینکه اون آدما کم میارن و مشکلات بعدی درست میشه.
روانشناس گفت مشکلات بعدی و بیمار به یاد فضای سفید تیمارستان افتاد. پرستارهایی با لباس‌های سفید که بیمارهای سفیدپوش را در راهرویی که از کف تا سقف کاشی سفید شده و روی تخت‌های سفید با ملافه‌های سفیدی که بوی وایتکس می‌دهند تر و خشک می‌کنند. دلش از تصور آن‌ همه سفیدی زیر و رو شد. اما پیش از آنکه بیشتر بتواند تو افکارش فرو برود خانم فروید ادامه داد:
بله و برای اینکه ما این سیکل معیوب رو متوقف کنیم من تو رو ارجاع میدم به دوست عزیزم که روان‌پزشک هست تا با درمان دارویی تو رو به تعادل هورمونی برسونیم و بعد از اینکه درمان دارویی تموم شد باز همدیگر رو می‌بینیم.
روی یک تکه کاغذ چند سطر کوتاه نوشت و دست بیمار را به گرمی فشرد. و پیش از خداحافظ جمله‌ای را گفت که بیمار تا وقتی از در ساختمان بیرون می‌رفت هنوز تو ذهنش داشت:
فراموش نکن که تو شخصیت ارزشمندی داری و خودت به ارزشمند بودن شخصیت خودت واقفی
جمله‌های بعدی درباره محاسبه کردن حق ویزیت با منشی و خداحافظی را بیمار اصلن نشنید. وقتی ته مانده‌های جیبش را روی میز منشی تکاند که با نگاه تحقیر آمیزی شخصیت او را از لای لباس‌های پر زرق و برق ارزشی که روانشناس تنش کرده بود بیرون کشید و همان‌طور لخت و عور گذاشت وسط اتاق انتظار تا آدم‌های دیگر نگاهش کنند. هنوز جمله‌ی آخر روانشناس را تو ذهنش داشت.
از پله‌ها پایین می‎آمد و با خودش فکر می‌کرد شخصیت ارزشمندی دارد. مثل یک تکه جواهر که لای جرز مانده و دارد همان‌کاری را می‌کند که خشت‌ها. از در ساختمان که بیرون آمد وسط پیاده‌رو ایستاد و بیلاخی را همراه با شیشکی بلند و کشداری نثار تابلوی شیک گروه روان‌شناسی امید کرد. 
آدم‌ها توی پیاده رو از لخت و عوری این موجود تباه بی‌شخصیت رو ترش می‌کردند. و تلاش می‌کردند نگاهش نکنند.
فردا صبح ساعت 7:12 تلفن بیمار بارها و بارها زنگ خورد اما بیمار از خواب بیدار نشد. بیدار نشد که دنبال خانه‌هایی در دور افتاده ترین محله‌های شهر بگردد با صاحب‌خانه‌هایی که در نبودنش به اتاق و وسایلش سرک بکشند. بیدار نشد تا سر کاری برود که اگر یک لحظه سرش را بلند کرد صد نفر بهش تذکر کتبی و شفاهی بدهند. کاری که در طول روز 8 ساعت باید می‌نشست و وقتی که بعدها دیسک کمر می‎گرفت و از کار افتاده می‌شد حتی بیمه‌ای نبود که مستمری بخور و نمیری بهش بدهد. 
از شخصیت ارزشمند بیمار دیگر اثری نبود و تنها چیزی که روزی زنده بودن او را اثبات می‌کرد فقط خون و تکه‌های کوچک مغزش بود که از فشار گلوله روی دیوار پشت سرش پاشیده بود.

۲ نظر:

  1. مثل اون كارتوني بود كه پادشاه هيچ لباسي تنش نبود اما فكر ميكرد گرانترين و زيباترين لباس رو پوشيده... پوچ... و ترسي...

    پاسخحذف
  2. دانايي، ارزشمندي براي خود اينها بزرگترين رنجي هستند كه يك فرد مي تواند گريبانگيرش و شود و از انها رهايي نيابد. بايد پست بود، بايد پست بود...

    پاسخحذف