۱۳۹۱-۰۶-۳۱

صف درختان از کنارم می‌گذشتند و دور می‌شدند و دور می‌شدند. کوه‌ها دیرتر با من می‌ماندند. تا یک کوه بگذرد و دیگر نبینمش هزار درخت گذشته بود. وضع تیربرق‌ها و خانه‌های تک و توک از درخت‌ها هم بدتر بود. شالیزارهایی هم بودند و مزرعه‌های آفتابگردانی. اما همه می‌گذشتند و دیرتر از همه کوه‌ها. با این حال کوه‌ها هم می‌گذشتند و شکل بعضی‌هایشان تو خاطره‌ام می‌ماند. اما خورشید همیشه بود. ده بیست تا کوه می‌گذشتند اما خورشید نمی‌گذشت و همانجا صاف ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد. و من او را نگاه می‌کردم. ابرها می‌آمدند برای من نمایشی می‌ساختند و می‌رفتند تا برای آدم‌های بعدی نمایشی بسازند. اما خورشید مثل کوهی استوار سر جاش ایستاده بود. مثالم اشتباه بود چون کوه‌ها هم می‌گذشتند. اما در مثل مناقشه نیست. کوه‌ها هر چند دیرتر از درخت‌ها، اما به هر حال می‌گذشتند. روی ابرها اصلا نمی‌شد حساب کرد. گاهی بودند و گاهی نبودند. بعد جاده تمام می‌شد و ما می‌رسیدیم. خانه مادربزرگ چیز زیادی برای تعریف کردن ندارد. سوژه‌ای تکراری است. همه مادربزرگ‌ها اصرار دارند مثل هم و مثل مادربزرگ قصه باشند. فرداش که برمی‌گشتیم باز درخت‌ها و کوه‌ها و مزرعه‌ها می‌گذشتند. و باز به ابرها اعتباری نبود. اما خورشید صاف سر جاش ایستاده بود و من را نگاه می‌کرد. و من او را.

۲ نظر:

  1. کاش یه خورده طولانی تر بنویسی. زود تموم می شه همش پستایی که می ذاری!!
    منم چند روز پیش درباره مادربزرگ یک پست نوشته بودم. آلزایمر.

    پاسخحذف
  2. نشده تا حالا حتی یه آدمو ثابت نگه دارم با نگاه حتی واسه چند دقیقه....
    من دوست داشتم ولی بارون رو ثابت نگه دارم اگه میشد....

    پاسخحذف