۱۳۸۷-۰۴-۱۳

مول

خودش را کف ایوان سنگی می مالید روی خاک و خل جیغ می زد و گریه می کرد . کاشته بودندش دم در یک بستنی یخی داده بودند دستش و خودشان داخل اتاق رفته بودند . هر چه گریه کرده بود که داخل برود مادرش نگذاشت و گفت برو تو حیاط بازی کن جوجو ها را نگاه کن . از جوجو ها متنفر بود . می خواست کارتون نگاه کند . دید که آن اتاق تلوزیون دارد . اما راهش ندادند .

کم کم خسته شد گریه اش به نق نق بدل شد . شورت جین سفیدش که مادرش تازه خریده بود خاکی شده بود . بستنیش که آب می شد و از دستش پایین می رفت و از نوک آرنجش چک چک می چکید روی شورتش یک رد نارنجی از بستنی و خاک روی دستش باقی گذاشته بود و لکه های نارنجی تر روی شورتش و روی زمین . موهاش خاکی بود ٬ اشک و خاک روی صورتش رد گلی گذاشته بود و مفش که آویزان بود پشت لبش را می خاراند . با پشت دستش هی پاک می کرد اما باز می آمد . چشمش به مورچه هایی افتاد که دور قطره های بستنیش روی زمین جمع می شدند . ردشان را گرفت و لانه شان را پیدا کرد . بستنیش را که دیگر داشت می ریخت هل داد تو دهانه ی سوراخ لانه شان و دید که مورچه هایی که آن بیرون مانده بودند کولی بازی در می آوردند و خودشان را به در و دیوار می زدند . مثل خودش آن لحظه که بیرون مانده بود .

خسته شده بود .مرغها که توی قفس قد قد می کردند توجهش را جلب کردند . سرش را بر گرداند قفسشان را دید دوید درش را باز کرد . هر چه مرغ و جوجه بود ریختند بیرون . دنبالشان می دوید که مثل خنگها فرار می کردند . بعد پاش گیر کرد به لب پاشویه ی کنار حوض و خورد زمین . باز گریه اش گرفت مادرش را صدا می کرد . اما مادر اصلا توجهی نمی کرد .

کمی بعد دوباره بلند شد . آشپزخانه آن طرف حیاط بود با ایوانکی جلوش . پاشد رفت تو آشپزخانه و مستقیم سر یخچال . نان بود و سبزی . میوه نبود . گوشت نپخته بود و تخم مرغ و چند تا شیشه شربت زرد و نارنجی و قرمز . درشان را باز کرد و سر کشید. زرد زیادی ترش بود . حالش را گرفت . تا شیشه را از دم دهانش دور کند ریخت رو لباس و شورتش و بعد ولش کرد که روی زمین افتاد و شکست . با ترس به سمت در اتاق نگاه کرد . اما کسی نیامد . مرغها تا تو آشپزخانه امده بودند و به شربت ریخته شده نوک می زدند . دست برد تو تخم مرغها و یکیشان را محکم فشار داد . ترکید و پاشید روی لباسش . بعد بقیه تخم مرغها را یکی یکی برداشت و ول کرد کف آشپزخانه . بعد شاشش گرفت و همانجا شاشید .

کمی بعد مادرش صداش کرد . کنجکاوی تازه ای سر کوشتهای نپخته و مرغها که نوک می زدند و تکه تکه شان می کردند و می خوردند برای خودش فراهم کرده بود اما از صدای مادرش ترسید و از در دیگر آشپزخانه که مشرف به هشتی بود رفت تو حیاط . مادر تا دیدش زد تو صورت خودش و گفت چی کار کردی باز ورپریده ؟ بعد چادرش را بست قد کمرش و چند تا تو سر بچه زد و دوباره جیغش را در آورد . دستش را گرفت و رو هوا بلندش کرد و به دو بردش بیرون . دلش کمی خنک شده بود که حداقل دق دلی خساست مرتیکه را بچه درآورده بود اما بچه وسط کوچه آنقدر گریه کرد که کفرش را در آورد . گذاشتش کف کوچه گفت نمی برمت اگر گریه کنی . باز نحسی کرد و نشست کف کوچه . شورت شاشیش گِلی شد . زن کفرش در آمد .باز شروع کرد زدن تو سر بچه و هی گفتن که : خفه ام کردی بی پدر . تو را می خواهم چه کار ؟ برو دنبال کارت ورپریده .

همان طور ولش کرد ٬ چند قدم رفت و باز دلش نیامد . بچه جیغ می کشید با صدای نازک جیغ می کشید از ته دل و وقتی انرژیش کم میشد فرکانس صداش هم کم میشد و بعد قطع میشد اما دهانش باز می ماند و نیم نفسی میکشید و جیغ بعدی را شروع می کرد . صورتش سرخ شده بود . مادر رقت آورد . آمد سمت بچه اش و دید که صاحبخانه دوید تو کوچه . بچه را بغل کرد و پا به دو گذاشت . از صدقه سر پدرسوختگیهای بچه اش دیگر کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر