۱۳۹۲-۰۷-۱۰

ندای اندرون

داشتم مسیر کار تا خونه رو پیاده میومدم، خیابون عجیب خلوت بود. موزیک هم گوش میدادم. تو خیابون شب به سایه تون دقت کردید؟ همیشه 4 5 تا سایه دارید که یکیشون پر رنگ تر و بزرگ تره بقیه محون. بعد سایه ها میرن میان. اندازه هاشون عوض میشه. توی این بازی با سایه ها، یه لحظه یه سایه ای میفتاد که از همه کوتاه تر بود. توهم یه مرد 4 شونه رو داشت. من همش منتظر بودم بپره خفتم کنه. التماسامم آماده کرده بودم. جون مادرت لب تاپمو نبر. این وسیله نون خوردن منه. خودت خوشت میاد چاقونو ببرن؟ می خوام بگم چنین خوفی داشت خلوتی خیابون
تو اون خلوت خیابون یه بچه نشسته بود دستمال می فروخت. داد زد گفت خاله، اومدم بگم نمی خوام دیدم انگار یه چیز دیگه گفت. نگفت دسمال بخر. هدفونمو در اوردم گفتم چی می خوای؟ گفت من این شعرو هر چی می خونم حفظ نمیشم. میای باهام کار کنی؟ کسخل شدم یهو. گفتم آره. نشستم باش کار کردم. شعره یه چیزی بود تو این مایه ها که پروانه با گل احوال پرسید. دختره قشنگ حفظ شد. بعدشم وانمیداد. من می خواستم پاشم هی می گفت نه یه بار دیگه بخونم مطمئن بشم. یه نیم ساعتی شد. پاشدم بیام. یادم اومد که نوجوون بودم همه یه گیری داشتن روم معلم شم. فامیل و اینا. شاید چون بابام معلم بود همه فک می کردن باید طبق سنت ساسانیان منم معلم شم. ولی من خیلی موضع داشتم. متنفر بودم. تو این مایه ها که من درسای جمهوری اسلامی و تو کله بچه ها نمی چپونم. بعدها هم می گفتم که اصن از معلمی خوشم نمیاد و اعصابشو ندارم. الان تو فاز کسخلی بعد از درس دادن به بچه هه با خودم می گفتم اصن تو یه جایی مث ایران اگه می خوای کار کنی و ایده هاتو گسترش بدی از همون مدرسه باید شروع کنی. اونم سال اول دوم راهنمایی. این فکره رو هی می پروروندم و رسیدم سر کوچمون دیدم الان خودمو دارم در قامت یک مدرسه ساز می بینم که یه مدرسه ساخته و به بچه ها اون جوری درس میده که خودش دوس داره. یه ندایی در اندرونم گفت: شات د فاک آپ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر