۱۳۹۲-۰۳-۳۰

نفر سوم همیشه مزاحم است

نمی دانم اسمش را چی باید گذاشت. اما من هر کاری برای بهتر شدنش کردم. (الان احساس بیگانگی دارم). «و» همین الان آمد. آخرین کاری که کردم این بود که رفتم پیش یک بابایی و گفتم: آی جاست کنت. گفت جاست ترای. و به هیچی هم فک نکن. کار تو فقط اینه که بنویسی و اینکه خوبه یا بد یا میمونه یا نمی مونه و اینکه تو یه نویسنده تاثیرگذار  میشی یا نه به بقیه مربوطه. تا وقتی ایده آل گرایی مربوط به کون گشادی در تو هست دل آزردگیت حل نمیشه. البته به این وضوح نگفت. منظورشو رسوند. راستش تو اون یکی دو جلسه یه چیزایی هم نوشتم. داستان صدیق رو کامل کردم. اما خودم خوشم نیومد و انداختم سطل اشغال. دیگه هم نرفتم سراغ اون بابا. یه جورایی هم خجالت میکشم. زشت شد که نرفتم.
بعد دارم یه سریالی می بینم. خیلی اهلش نیستم. کلا تو عمرم دو تا سریال دیدم. هیچکدومش هم لاست نبود. دومیش اینه که الان دارم می بینم. بدک نیست. یه توهم آمریکایی داره. یه عده استرنجر میخوان دنیا رو نابود کنن و پروتکترو باید دوست بداریم. به همین مزخرفی. اما داستان معماییه. هر قسمت یه معماست که فکر می کنی حل شده ولی توی دو سه فصل بعدی سریال می فهمی که حل نشده بود و همه معماها یه جوری که هنوز واسه من حل نشده به هم مربوطن. اصلا بعد از سریال اولی که دیده بدوم کلی به خودم فحش دادم که دیگه سریال نبینم. سریال اولی یه جورایی فمینیستی بود. شایدم چون حال و روز زنای تو سریال بهتر از زنای معمولی بود ما فک می کنیم فمینیستیه. حال و روز توانمند بودنشونو میگم. بگذریم. اما قسمت اول این سریال دومیه رو که دیدم درگیرش شدم. صحنه های اولش این بود که یه سری آدم توی یه هواپیما زنده زنده شروع کردن به تجزیه شدن. حالا رسیدم به فصل آخر. این شد که رفتم سر کامپیوتر «و». ویندوزش که بالا اومد یادم اومد که می خواستم عکس بک گراندشو بردارم بزنم سر در این خراب شده. بعد سریال را کپی کردم رو فلش و تا داشت کپی می شد شروع کردم تو کامپیوترش بگردم دنبال عکس. فولدر عکس ها تو کامپیوترش خیلی مرتب و مربوط به واقعه است. مثلا فولدر زلزله بم، یا فولدر لفت. بعد اسم یک فولدری توجهمو جلب کرد و این طوری شد که شروع کردم به نوشتن.
بیشتر آدم های توی عکس هایش را نمی شناسم. هیچ وقت برای عزیزان از دست رفته‌ی خودم گریه نکرده ام. عکس ها مال وقتی بود که «و» خوشحال تر بود. شاید این را از روی این می گویم که تو همه عکس ها می خندد. الان اصلا نمی خندد. هنوز دوستش دارد. و بعد احساس کردم خودم هم دوستش دارم. بعد یکی یکی آدم های دیگری را که دوستشان دارد یادم آمد: خودم هم دوستشان دارم. بعد آدم هایی را چندان ازشان خوشش نمی آید. خودم هم چندان ازشان خوشم نمی آید.
دیشب خواب دوست پسر قدیم هایم را دیدم. عشق مهم قبلی ام را. بی نهایت خوش تیپ شده بود. می خواست یک چیز مهمی را نابود کند . یادم نیست چی بود. فقط یادم است اینقدر مهم بود که آدمی مثل من به هر دری بزند که آن چیز نابود نشود. هر چه اصرار می کردم که یک مطلبی را (که یادم نیست چی بود) حالی اش کنم اصلا نمی شنید. وقتی بیدار شدم احساس کردم هنوز دوستش دارم. یادم می آید زمانی تمام تلاشم را کرده بودم که ازش متنفر بشوم. بیست و یکی دو ساله بودم. متنفر هم شده بودم. اما امروز همه اش بهش فکر کردم.
بعد فکر کردم: هنوز دوستش دارد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر