آنا به عشق پاک و واقعی پایبند بود. واقعیش، نه از این بچه بازیا. اون هیچوخ عشق پاکو به لجنایی که امروز مد شده آلوده نکرد. محال بود بدون نقشهی رختخواب با یه دختر رفاقت کنه. یا وقتی با یه پسر روابط عاشقانهای داره، یکی دوتای دیگه رو هم زیر سر نداشته باشه. هیچوخ با کمتر از دو نفر تو رختخواب نرفت. هیچ وخ عشق واقعیو با ازدواج لجنمال نکرد.پاک بود، یه پاک لعنتی، یه پاک لعنتی ِ واقعی فقط میتونه از بلندترین برج لعنتی... عاشقاش بودم... میفهمی؟
کی داره میره باز؟
پاسخ دادنحذفدلم خواست برات یه تصنیف بنویسم، اما دلم نیومد... نمی دونم شاید روم نشد! که بیام برای این احساست یه تصنیف ساده قدیمی بنویسم ...
پاسخ دادنحذفبعضی احساس ها این قدر یه جوری هستند، این قدر برای خود ِ خود ِ آدمن، که آدم حتی دلش نمی آد که بگه دوسشون داره، بگه چه خوب که تو هم این احساس رو داری چون می دونه اصلاً هم خوب نیست ..
ازون احساسا که بیخ گلوی آدم رو می چسبن، ازون احساسا که هرجا که میری هستن، ازون احساسا که به چهره معلوم نمی شه اما اگه یه لایه پوست رو بکنی انگار داره زیر همه وجود داشتنا ذوق ذوق می زنه...
نمی دونم چی دارم پشت سر هم برات می بافم و می نویسم ...
اصلاً واسه بعضی احساس ها که نوشته می شه، نباید کامنتی گذاشت... حیفن، هرجاایی می شن ! می فهمی اینو مریم.
و برای ما هم یارانه های دولتی!!
پاسخ دادنحذف...
...
سلام.خوبی؟
مانند سیبی که به آن گازی زده باشی، در هوای نبودنت سیاه شدم
پاسخ دادنحذفبرو! غربتت را هم ببر!
پاسخ دادنحذفghorbatat ra k begiram baz ham nemiai k nagirad ghorbatat ba man
پاسخ دادنحذف