دستی که به دست نداشتیم، گلی که از صحرایی نچیدیم، عکسی که نگرفتیم، غزلی که نخواندیم، میی که در ساغر نریختیم، لبی که به بوسه‌ تر نکردیم، تنی که به دست‌هایی نسپردیم، خاطره‌ای برای گفتن ندارد. دلتنگی ندارد. می توانستیم تنهایی‌هایمان را با طبل غازی پر کنیم و کردیم.
بغض نکن، یا بغض‌ات را در دست‌هایم بریز، توفان آن‌چنان وحشی می‌گذرد که فرصت نمی‌کنی برای خانه‌ات که ویران می‌شود دلتنگ شوی.

نظرات

  1. خب اشتباه کردی که این کارارو نکردی. برگرد همونجا و خاطره تولید کن.

    پاسخ دادنحذف
  2. بگذاریم باد ما را هم ببره تا تمام ِ نکرده هامون.

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام . من اگه بودم عبارت "یا بغضت را در دستم بریز" رو عوض می کردم . این جوری متنت بهتر میشه . فضای تلخی داره این پستت . خوشم اومد .
    راستی مرسی که فالور من شدی

    پاسخ دادنحذف
  4. گاهي نفست را مي برد اين توفان ناگزير از تمام نا كرده ها و گاهي هم كرده ها ... ميدوني كه چي ميگم؟

    پاسخ دادنحذف
  5. و تو حتي وقتي آن را مي ديدي هم دلت برايش تنگ ميشد...
    همين مريمي !
    ممنونم كه هستي!

    پاسخ دادنحذف
  6. مریمی دوست دارم بهم بگی به عنوان یک فمنیست تا به حال چیکار کردی؟ قراره به کجا برسی؟ و از این جور چیزا . میخوام یه کم بیشتر سر در بیارم

    پاسخ دادنحذف
  7. صابر جان من اصلا گه بخورم که صاحب عقیده ای باشم و بخوام کاری بکنم و به جایی برسم D:

    پاسخ دادنحذف
  8. عابر محترم. نظرتان حذف شد و هر نظر دیگری هم که توش فحش بدهید حذف میشود. اما بد نیست اگر منبعی را که من از روش کپی یا تقلید میکنم معرفی کنید تا همه ببینند

    پاسخ دادنحذف
  9. حالا شرایطی که موجب این "فقدان" میشه به کنار که البته ما سر سلسله "نسل سوخته" هستیم. خمیره ماها با "فراق" آمیخته شده و هر چقدر هم که متمدن بشیم از "وصال" احساس گناه می کنیم.ما مردمی هستیم که به "تنهایی" خودمون افتخار می کنیم تا با این بغض ناشی از تنهاییمون حالکنیم و خوشحالیم که ناراحتیم.

    پاسخ دادنحذف
  10. هيچ حسرتي تلخ تر از نداشتن اون تجربه هايي نيس كه مي تونستي داشته باشي
    سلام

    پاسخ دادنحذف
  11. راجع به رازوميخين سيا هم نظرش ي هجورايي مثل توئه

    پاسخ دادنحذف
  12. و اینگونه است که آدمی ویران می شود

    پاسخ دادنحذف
  13. اگه عقل كل باشم اين پست بيانگر حال ناراحتتون بوده
    اميد وارم مشكلات تون حل بشه
    اگه عقل كل نبودم بد و بيراه نگيا
    به هر حال رابطه پاراگراف اول و دوم را نگرفتم الا همون احساس
    اگرم مشكل از گيرايي ماست كه بي تعارف شرمنده ام كه نفهميدم
    اين كه آدم احساس پاراگراف اول را داشته باشه
    اون وقت حتي ارزو هم بعه زور گير ادم مياد
    تجربه ي بديه اين احساسي (درست يا اشتباه) بي تجربگي يه موقعي خيلي اذيتم مي كرد

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

سیمای زنی در دوردست

آنا

باد می‌وزید و من آرام آرام سرخ تر می‌شدم و باد می‌وزید و من شعله می‌کشیدم و باد می‌وزید و جرقه‌هایم را به این‌سو و آن‌سو می‌انداخت