۱۳۸۷-۰۶-۰۷

نگرانی و دست و دلت به هیچ چیز نمی رود . همین طور مانده ای معطل . یک دقیقه غفلت کردی و نفهمیدی کجا رفت و حالا هر چه منتظری ٬ بر نمی گردد . اصلا از این سابقه ها نداشت . اصلا یادت نمی آید که بدون همدیگر جایی رفته باشید . اما حالا از صبح معلوم نیست کجا رفته و حالا دم غروب است و تو همانطور نشسته ای و سرت را به این سو و آن سو می چرخانی و دارد شب می شود و میخواهی بروی سر جات بخوابی . کاری ازت بر نمی آید . و اصلا کجا را بروی بگردی؟ هیچی نمی خواهی بخوری و کاری نداری بکنی . تا صبح هی این سو و آن سو می غلتی و آفتاب که می زند باز از جات می زنی بیرون و منتظر می مانی . نمی دانی چه کنی . از آن بالا فواره ها را می بینی که مثل هر روز قطع و وصل می شوند و اشکال عجیبی را می سازند . دیگر برایت جالب نیستند . دل و دماغ تماشا کردنشان را نداری . سایه ها را می بینی که کوتاهتر می شوند و آدمها را می بینی که تک و توک برای اولین کارهای روزانه شان بیرون می زنند .
بعد همانطور که نشسته ای یک گوشه کنار نیمکت پارک انگار می بینیش . انگار خودش است. اصلا خودش است . تیرگیش٬ نقش و نگارش٬ آشنا ترین است . تا می خواهی پربکشی به سمتش جامی خوری . با نسیم ملایم جابجا می شود .
آخخخخخ ... این فقط بالش است . همانوقت سنگینی سنگی را کنار تنت حس می کنی که دردش از زیر بالت شروع می شود و به همه ی تنت منتشر می شود . سرت گیج می رود و سقوط می کنی . دست پسر بچه تنت را لمس می کند و جیغ بلندش فضا را پر می کند که :
جون! چه چاق و چله . دیروزی هم همینجور بود . جفتش بود . نگا! همینجا نشسته بود . صبونه ی امروزم درس شد .
رفیقش داد می زند : بریم ببینیم تخم هم دارند؟ از درخت بالا می روند و تخم ها را که می شکنند زرده و سفیده ی کدر و نیم بند و قاطی شده و جنین های لاغر و نصفه نیمه حالشان را به هم می زند . تف می کنند روی زمین و جعبه آدامس هایشان را بر می دارند و می دوند سمت اولین رهگذر ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر