۱۳۸۷-۰۴-۰۵

-نه ... دستت نمی زنم ... تو را آورده ام ... اینجا ... که فقط ... نگاهت کنم ... چقدر میگیری ... بنشینی روبروم ... تا آخر ِ ... عمر ... فقط نگاهت کنم؟
پر حرف بود . صداش خش دار بود . نفس کم می آورد . صداش تو گلوش می ماسید . هی جمله ها را می برید . زیاد مکث می کرد . حوصله ام را سر برد .یک جمله را هزار بار تکرار می کرد . و با چه حوصله ای . و چقدر مکث میکرد وسطش . کار کردنش هم مثل حرف زدنش بود . یک تکه کاغذ سفید را که حسابی نخ پیچ شده بود گرفته بود دستش و نخ ها را باحوصله باز می کرد . این دیگر چه صیغه ای است؟
از بقیه اتاقها صداهایی می آمد . اما در نشیمن فقط من و او بودیم با دختر کوچکی لیلا نام که منقل بزرگی که بین ما روی زمین بود را باد می زد . منقل به این گندگی به چه کارش می آمد؟
تو نخ انگشتهاش رفتم . اگر من جاش بودم نخ را دستم می گرفتم و کاغذ را رها می کردم تا چرخ بخورد و باز شود. مثل پروانه ها به نظر می آمد آنطوری . حالا چرا اینقدر نخ پیچش کرده تحفه را؟ همین قدر هم وقت صرف پیچیدن این نخ ها کرده لابد .
سر انگشتهاش سیاه تر از بقیه ی جاها بود . ناخنها و مفصلهاش کج و معوج ٬ لاغر ٬ پوست و استخوان و پر از سوختگی و تاول و پینه . ولی جای بر آمدگی ناجور روی بند اول انگشت وسط دست راستش تو چشم میزد .
-چه فرقی می کند ؟... همش بر باد رفت ... چه مهم است ؟... تو خیلی به او مانده ای ... خودش هستی انگار ... همه ی عمر آرزو داشتم ... که بنشینم روبروش... و یک دل سیر نگاهش کنم ...
حوصله ام را سربرد.گفتمش : حالا من را به جاش نگاه کن . نشسته ای یک ساعت است با این تحفه ور میروی . بده من بازش کنم . دستش را پس کشید : به وقتش...
چشم دوختم بهش . پير بود. موی سرش ریخته بود . پیشانی و دور چشمهای ریزش که سرخ شده و به زور باز مانده بودند پر از چروک بود. بقیه ی صورتش پشت انبوه ریش خاکستری تیره پنهان بود . لبش سیاه و سبیل و ریشش از اطراف لبش قهوه ای سوخته بود و هر چه دور میشدی از لبهاش روشن تر می شدند رنگ فیلتر سیگارهایی که کشیده بود و همین طور پخش بودند رو زمین . کریه بود در مجموع . لباسش پر از سوختگی ٬ و لکه های کثافت مثل چاپ روش نشسته بود و به تنش زار می زد . خدا می دانست چند سال یک بار حمام می رود . اما بوی دودی که به تنش ٬ به عمق استخوانش ٬ رسوخ کرده بود و مثل هاله ای اطرافش بود نمی گذاشت چیزی حس شود.
-نمیخواهم دستت بزنم ... تو مثل او هستی... یک گلوله آتش بود... اگر دستش میزدم ...خاکستر می شدم ...تو هم... مثل او هستی... خودش هستی اصلا...
قشنگ حرف میزد . اما حوصله ام را سر می برد. بالاخره از لای کاغذ گلوله ی تریاک را در آورد . سیم بلندی را که سرش را گرد کرده بود از پای منقل برداشت و تریاک را بند کرد تو حلقه و گرفتش رو آتش منقل و بعد میله ی دیگری را که تو منقل سرخ و داغ شده بود درآورد و زد به تریاک که جلز و ولز کرد و دود کرد . دود را با یک لوله ی خودکار کشید تو ریه اش.
اتاقها کم کم خالی می شدند . جلوی پیرمرد تپه ای از اسکناس جمع شد تا شب . مقداریش را می داد زنها . هنوز حرف میزد . چرت و پرت می گفت : کشتی مرا تو... هر چه نوشته بودم ریختم تو آتش ... خودم هم سوختم ... آخریش مانده ... شرح عاشقیم ... دو سه هزار صفحه ای می شود ... بخوان و بعد بسوزان ... نشان نده به کسی ... روحم عذاب میکشد ... من امشب می روم ...
نمی فهمیدم چه میگوید . صداش مثل یک قصه مثل یک لالایی گرم بود . دورم کرد از آن خانه و آن محیط و کم کم خودش هم محو شد .
صبح با صدای لیلا بیدار شدم . پیرمرد را دیدم که با صورت رو منقل افتاده بود . حالم بد شد . حنجره اما می خواست جیغ بکشد اما صدایی ازش در نیامد . صدای لیلا را باز شنیدم که گفت : پاشو خودت را جمع کن . زنگ زدم بیایند ببرندش وقتش بود دیگر .بسش بود . اینجا بمانی دردسر می شود برات . پاشو ۴ تا تکه چیز به دردبخور دیدی بردار و برو . ضجه مويه ندارد. بسش بود دیگر .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر