۱۳۸۷-۰۳-۰۲

«خالیهای وجودم پر شده است از وقتی تو را پیدا کرده ام . تو انگار همانی بودی که برای من درست شده است . در ازل . می دانم تو بدت می آید اینطور فکر کنی . حاکمیت خود را نقض می کند . انگار هیچ کاره بوده ایم و انگار یوغ گردن همیم تا ابد . اما من دوست دارم اینطور فکر کنم . من این یوغ بودنت را دوست دارم . تو را برای من ساخته اند که هر جا می کاهم تو بیفزایی . انگار از ازل قالب من بوده ای ٬ با هم پیمان بسته ایم و حالا با تو می مانم تا ابد ...»
نامه اش طولانی بود . بارها و بارها می خواند خط می زد و حذف میکرد و اضافه می کرد و ساعتها فکر می کرد . روی هر کلمه تا مبادا اثر بدی بگذارد . آنقدر وسواس به خرج داد که خودش هم خسته شد . عاقبت با یک خودکار آبی فیروزه ای که اکلیلهای نقره ای داشت نوشتش روی یک کاغذ سپید ٬ سپید ... و نقشه کشید که امشب آنرا به دستش می دهد اما ازش خواهش می کند فردا بخواندش . آن وقت شوقش بیشتر می شود . با دقت تا کرد و در پاکت گذاشت .
صبح از خواب که بیدار شد تا سرو و وضعش را مرتب کند مرد هنوز خواب بود انگار سالها خواب طلبکار بوده باشد . روی یک کاغذ سفید نوشت :
«می دانی فکر می کنم من و تو برای هم ساخته نشده ایم . آنطورها هم که فکر می کردم خالیهای وجودم پر نشده است .راستی بد نیست خودت را یک دکتر نشان بدهی آخر با آن سن و سالت شومبولت زیادی کوچک است و خوب هم شق نمی شود و تا دستت می زنم ارضا می شوی ...»
تا نوشتن را تمام کند مرد بیدار شده بود و در رختخواب نشسته بود . ازش پرسید : می شود نامه ی دیشبی را که بهت دادم پس بدهی و این یکی را بگیری؟ مرد گفت : روی میز است بردار . زن با شتاب پاکت را برداشت و کاغذ را گذاشت و خداحافظی کرد و رفت . در کوچه دید پاکت باز شده است . نامه را از توش در آورد و دید مرد با رنگی به قهوه ای گه نوشته : زرشک!!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر