۱۳۸۷-۰۲-۱۷

ـ همه اش یک گوشه نشستی و من را نگاه کردی . سی سال روبرویم نشستی و رفتن و آمدنم را دیدی . خوردن و خوابیدنم را .خصوصی ترین لحظه هایم را . من را از تنهایی در آوردی . اصلا من کجا دیده بودمت؟ در خواب؟ چطور به زندگیم آمدی؟ چرا این همه وقت ساکت بودی و هیچ نمی گفتی ؟ از شبی که اشکهایت را پاک کردم و قول دادم فقط با تو باشم تا به حال هزار بار خیانت کردنم را دیدی اما هیچ نگفتی. نشستی و نگاهم کردی و هیچ نکردی . حتی حالت نگاهت را عوض نکردی . اینطور که می نشینی وزانو را بغل میگیری متنفرم . حالت دیگری برای نشستن پیدا کن آنقدر تکراری شده ای که تهوع آوری . تو حتی عرضه نداشتی که یک سیلی به من بزنی . اگر این همه سال یک لقمه غذا جلویت نمی گذاشتم اگر می زدم شل و کورت می کردم اگر می انداختمت از خانه بیرون باز هم هیچ نمی گفتی . همین طور می نشستی منتظر . منتظر چی هستی واقعا ؟ حالا که من دیگر از تک و تا افتاده ام . حالا که دیگر تاب و توانم از دست می رود. حالا که دیگر بستری و هم بستری برایم نیست ٬ نگاهت و سکوتت بیشتر مسخره ام می کند . نفرتم را بر می انگیزد تا قدر شناسیم را .خب حالا چرا خفه شده ای؟ این همه سال فقط چون قدر دانت بودم ٬ چون روبرویت می نشستم و گریه می کردم و عذر می خواستم ٬ هر روز ٬ می بخشیدیم . مگر نه؟ اما حالا عذر نمی خواهم . پشیمان نیستم . اصلا اگر از ریخت و قیافه نیفتاده بودم و هنوز خواهان داشتم هنوز هم به تو خیانت می کردم . هر روز . خب چرا هیچ غلطی نمی کنی؟ قدر دانت نیستم . چرا هیچ گهی نمی خوری؟ چرا مرا نمی زنی؟ چون عرضه نداری . چون تو مردش نیستی . پیمانی را که تو سی سال بهش وفا دار بودی هم پیمانت سی سال شکست . هر روز . از فردای روزی که پیمان بست ٬ شکست . و تو نشستی و تماشا کردی و هیچ نگفتی . حالا هم برو گمشو بیرون . در این خانه جای تو نیست . ببین همه چیز را ریخته ام بیرون . فروختنی ها را فروخته ام . تو حتی جرات نکردی بگویی چرا . یادت است اولین شبی که دیدمت ؟ گریه کردیم هر دومان . بوسیدمت و گفتم بیا همیشه با هم باشیم . مال هم . فقط و فقط . که هیچ کس به فکرش نرسد که یکی از ما را صاحب شود . اشکت را پاک کردم . گفتم می آیی؟ سکوت کردی و پذیرفتی . پیمانی را که خودم بستم خودم از فرداش شکستم و تو آنقدر جنم نداشتی آنقدر عرضه نداشتی که قهر کنی . من خودم خواستمت . من خودم ساختمت . من تو را همدم خودم کردم و حالا خودم پرتت می کنم بیرون . پاشو گورت را گم کن . دیگر از بودنت در این خانه حالم به هم می خورد.
خیلی بزرگ بود ٬ از در رد نمی شد . کلافه اش کرد . پس سی سال پیش چطور بومش را آوردم تو ؟ لعنتی . همان پشت در چند تا لگد محکم کوبید پارچه پاره شد چهار چوبها را شکست . مچاله اش کرد و انداخت بیرون .
از لابه لای مچاله های چوب و پارچه ٬ قطره های شور ٬ آرام آرام می چکیدند روی آسفالت کف کوچه . شاید واقعا ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر