۱۳۸۷-۰۱-۱۳

جن یک

همه چیز از آن روز ظهری که از مسجد خانیها در می آمد خراب شد . کلی دعا کرده بود نذر هم کرده بود و چادر چاقچورش را مرتب کرده بود و سجاده اش را زده بود زیر بغلش و آمده بود بیرون . هر وقت دلش می گرفت همین جور سرش را می انداخت پایین و بی توجه به هیچ کجا می رفت . اما این بار سر کوچه کفتر بی هوا صاف رفت تو بغل پسر حاجی کشور . خودش نفهمید چطور شد اما پسره گرفتش تو بغل و گفت ای وای . حواست کجاس همشیره؟
از آن وقت انگار جن رفت تو تنش . یه آن از پسره غافل نبود . همش تو فکرش بود . می دونست که با اون چادور چاقچور پسره نشناختتش . خود حاجی کشور واسه برادر زاده اش خواستگاریش آمده بود . اما پسرش و برادر زادش تومنی هفصنار فرقشون بود . برادر زاده هه اصلا به دلش ننشسّه بود اما پسرش یه چیز دیگه بود . چند بار جلو راه پسره سبز شد و هی خودشو نمایش داد . سرمه کشیده و چادرشو از تو صورتش زد کنار موهاشو که رو شونش پریشون بود نمایش داد . اما پسره انگار اصلا تو این عالم نبود . فکر میکرد با این همه دلبری پسره حتما دنبالش میاد تا خونشونو یاد بگیره . اما نمیومد .
حسابی گیر کرده بود . خودش می دونست جنی شده . هزار تا دعای رد جن خونده بود و هر حرزی دستش میومد می بست به سر و تنش . اما افاقه نکرد . آخر سر رفت پیش دعا نویس و اصل ماجرا را گفت . دعا نویس بهش یه گردی داد و یه وردی یاد داد و گف هف تا ۵ شنبه دم غروب میری یه نخود از این گردو میریزی در خونه ی حاجی کشور و وردو میخونی ۵ شنبه ی هشتم باید بریزی تو بالشی که پسره میذاره زیر سرش و یه ورد دیگه بخونی . ایشالّا افاقه می کنه .
همش آسون بود به جز آخری . یکی از ۵ شنبه ها یه پسری رو تو کوچه دید که انداخته بودنش رو زمین و با طنابهای کنفی میزدنش . ناله میکرد و اونایی که می زدنش یه وردایی می خوندن . ایستاد که ببینه چی شده یکی از مردا بهش گفت : برو ضعیفه . جنی شده . جن از بدنش در میره میره تو بدن تو . برو . نفهمید چطوری فرار کنه . دیگه خوابش نمی برد شب . همش خواب میدید وسط کوچه دارن می زننش . از خواب می پرید . شنیده بود پسری که لواط کنه میگن جنی شده و این بلا رو سرش در میارن . اما نمیدونست سر دختر چه بلایی میارن . حتما می کشنش .
۵ شنبه ی آخری را کلی فکر کرد و به این نتیجه رسید که به بهانه ی دیدن دختر حاجی کشور بره خونشون و سر فرصت کارشو بکنه. باید بکنه . با دختر حاجی کشور همچی صنمی نداشت . اما حالا درد لاعلاجی باید به گربه میگفت خانوم باجی . پاشد چادور چاقچور کرد و رفت . به مادرش هم سپرد که میره پای روضه و بعد هم مسجد نذر داره . راسّی راسّی جنی شده بود . هی دروغ می گفت .
از دم ظهر که نشست تو خونه حاجی کشور اصلا فرصت نکرد تنها باشه . اما اتاق پسرشو یاد گرفت . دم ظهری دید پسر حاجی کشور با رفیقش اومدن رفتن تو اتاق . اما هر چی منتظر موند نیومدن بیرون . اخر دم غروب شد و نیومدن . اگه امشب نمی خوابید رو اون گردها همه ی زحمتش به باد می رفت . تا دختر حاجی کشور رفت دس به آب پاشد سعی کرد از لای درز در اتاق پسره رو نگاه کنه . پرده ها کشیده بود . اما آخر از یه جایی که لای پرده باز مونده بود دید . از چیزی که دید بد جوری جا خورد . پسر حاجی کشورو دید که مفعول شده و رفیقشو که فاعل . بسم الله گفت و نفهمید چطوری چادور چاقچورشو بکشه به سرش و تا خونشون به دو بره .

مچکریم ۱: بدین وسیله از حضور محترم ایشان به مناسبت هدیه ی قالب به ما مراتب تشکر را و اینا . ایشون درد ما رو فهمیدن و خلاصه مرهم نهیدن
پ.ن ۱ : چطور باید یک تشکر رسمی را به عمل آورد آيا؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر