۱۳۹۲-۰۷-۰۲

کلاغ دم سیاه قارقارو سر کن

تهوع آورترین نوع پایبندی به هرچیزی پایبندی به آن چیز است برای اعتبار گرفتن در یک جمع. حالا این که پایبندی خودش چیز تهوع آوری است به کنار. 
آنچه که تا کنون از محضرتان گذشت حروف رمزی است بین خدا و پیامبرش و تا 1400 سال دیگر هم هر چقدر هم که کار آماری و آنالیز کامپیوتری رویش انجام بدهید ربطی میان آن و بقیه متن پیدا نخواهید کرد. حتی گابریل هم که امین الله بود، خودم ازش پرسیدم. نمی دانست.
چند شب پیش یک بابایی توی این شبکه های وزین اجتماعی اددم کرد. هرکس که مرغ شب است می داند که شبها سرجمع کمترین و بهترین سطح محتوا توی شبکه های اجتماعی تولید می شود. این را داشته باشیم. مدتی هم بود که کسی اددم نمی کرد و یا اگر هم می کرد من کانفرم نمی کردم. دلیلش این است که من چاک و دهن ندارم و فکر می کنم هرچه آدم بی چاک و دهن تر باشد باید قلمرو کوچک تری داشته باشد. اما این بابا به نظرم آدم دری وری ای نیامد. خیلی الکی کانفرم کردم. بعد یک تِک نوشته هایم را لایک می کرد. من نشسته بودم منتظر تا یک پیامی چیزی بدهد تا سر صحبت را باز کنم. قبلا اصلا اینجور آدمی نبودم. همیشه من پیشنهاد دهنده و شروع کننده‌ی همه‌ رابطه هایم بوده ام. چه رفاقت چه هر چیز دیگری. اما حالا منتظر بودم که چه عرض کنم، له له می زدم که یارو سر صحبت را باز کند. چند روز پیش یکی گفت اگر طرفم بیاید سمتم برای سکس با کمال میل قبول می کنم ولی خودم سمتش نمی روم. گفتم چرا؟ گفت طول میکشه، حوصله ندارم. بعد شروع کرد فانتزی بسازد که یک دستگاهی اختراع بشود که ستمش را نکشیم اما ارگاسمش را بشویم. حالا این حرفها را یک آدمی میزد که اصلا نسبت به سکس ذهن بسته ای ندارد. کلا نسبت به هیچ چیزی ذهن بسته ای ندارد. با خودم فکر کردم لابد این یکی از علائم پیری است. حالا پیری هم شاید کلمه خوبی نباشد. لابد علامت خستگی است.
من قبلا فکر می کردم لاکپشت گشادترین و احمق ترین موجود عالم است. حالا دو تا لاکپشت دارم. یکیش اسمش حشمت است و دیگری شناسنامه اش ماشالله است اما صداش می کنیم زمرد. دی آدِر مادِر دوست داشت اسم بچه زمرد باشه. چیزی که باعث شد اینجا یادی از این دو لاکپشت بکنم انرژی بی نهایتشان است. بیشت و چهار ساعت شبانه روز در حال کاویدن شن های ته آکواریومند و به کار جابجا کردن جزیره هایی که برای استراحتشان برایشان ساخته  ایم. وقتی هم که از ته آب ماندن خسته می شوند روی جزیره ها می آیند در تلاش بی وقفه ای برای کنار زدن دیواره شیشه ای آکواریوم دست هایشان را می کشند به شیشه. حشمت البته امید بیشتری به کنار رفتن دیواره شیشه ای دارد. بیشتر وقت می گذارد و تلاش می کنداین دو روز که خانه بودم اینقدر این کار را کردند که پاره شدم و دیگر تحمل نگه داشتنشان را ندارم. فقط سوالی که برایش جوابی ندارم این است که چرا اینها وانمی دهند؟ ما که عقل و شعور داریم و مفهومی به اسم امید توی اکثریتمان مفهومی معتبر است و بعضی هایمان تا پای جانمان هم پای دفاع از اعتبارش می ایستیم چرا واداده ایم؟
نامجو یک شعری دارد که یک جاییش می گوید سی ها سال باید بگذرد تا تشدید بر سلامتم بگذارم. حالا کاری ندارم که نامجو اساسا شاعر هست یا نیست و اینهایی که میگوید شعر است یا شر! بیشتر با اینش حال می کنم که زبان خودش را دارد. اصلن بگو زبان خودش را فقط خودش می فهمد. ولی همینش را من دوست دارم. اینکه پشت کلمه هایت چیزهایی باشد که اصلن کسی درکی و یا تجربه ای از آن چیزها نداشته باشد. یا حتی یک قدم جلوتر میروم. اصلن آن چیزها ارزش درک کردن و تجربه کردن نداشته باشند. چند روز پیش این کنسرت جدیدش را میدیدیم، یک شعری از حافظ اجرا کرد. راهی بزن که آهی، برساز آن توان زد. بیت دومش را اینجوری می خواند: شد رهزن سلّامت زلف تو...
آری بابا، سی ها سال گذشته است و هیچ مخدری دیگر این خستگی را از تن در نمی آورد. قبلا می گفتم بابا کس میگه کجا شب شراب نیرزد به بامداد خمار؟ خیلی هم بیرزد. حالا هی دارم ته ذهنم زمزمه می کنم: شب شراب نیرزد به بامداد خمار!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر