۱۳۹۲-۰۵-۱۸

زن دیگری که ممکن بود بشوم

دعوایی که مدت ها بود منتظرش بودیم امروز با همسایه طبقه چهارمی اتفاق افتاد. درست ده دقیقه قبل از رسیدن مادرم. 
قضیه این طور شروع شد که همسایه طبقه چهارمی درست پشت در خانه ما ایستاده بود و برای مدیر ساختمان پشت سر ما صفحه می گذاشت. رفتیم که ازش بپرسیم مشکل چیست. طرح اولیه مشکل از سوی همسایه مربوط به تعداد نفرات ساکن خانه بود و پول آب و برق مشاع. اما این فقط ظاهر قضیه بود و ما هم می دانستیم که کنجکاویشان در جای دیگری است. 
«و» هوش زیادی در بیرون کشیدن دلالت های پنهان رفتار آدم ها آن هم با کاربست ترفندهای بسیار ساده دارد. جوری که خود آن آدم ها هم به سرعت می فهمند که مثلا با یک جواب ساده به یک سوال ظاهرا بی ربط دستشان رو شده است. من همیشه هوش او را در این باره تحسین می کنم. امروز وقتی همسایه گفت که مساله، پول آب و برق مشاع است وحیده بهش گفت برای ما بزن ده نفر و راهمان را کشیدیم که بیاییم که همسایه گفت: ا؟... پس ده نفرید. 
این شد که ایستادیم.
اما همه چیزی که الان می خواهم درباره اش حرف بزنم زن همسایه طبقه چهارمی است. او که کمی دیرتر از شوهرش به ماجرا ملحق شد، از آن زن هایی است که محال است وقتی در خانه شان را می زنی خودش در را باز کند. همیشه شوهرش با یک پیراهن آستین رکابی در را باز می کند و بعد مثلا یادش می افتد که برود یک پیراهنی بپوشد. کمی بعد زن با مانتو و روسری در بک گراند مرد پیدایش می شود و تمام تلاشش را می کند که اصلا دخالتی نکند. اما گاهی طاقت نمی آورد و لای بحث ها یک جمله می پراند که همان یک جمله لو می دهد که اتفاقا برعکس ظاهر ماجرا، رابطه خیلی خوبی با «چشمی در» دارد. مثلا امروز وسط حرف هایش گفت: «دوبار هم یک آقایی رو بردید روی پشت بوم برای کولر. » این جمله نسبتا خاله زنکی از آن جهت حاوی نکته مهمی است که دقیقا درست است. و درست بودن این فکت حوزه اختیارات زنی را نشانمان می دهد که خیال می کنیم هیچ اختیاراتی ندارد.
چشمی در مثل همه عدسی های دیگر سوراخ شگفت انگیزی است. فضای نسبتا وسیعی را از شکافی یک میلی متری یا کمتر از آن رد می کند و پیش روی شما باز می کند. وقتی از دور نگاهش می کنید صرفا یک سوراخ ریز را می بینید و اگر بهش عادت نداشته باشید (من تا یکی دو سال پیش بهش عادت نداشتم) اوایل از اینکه چنین فضای واید اپنی را نشان می دهد شگفت زده می شوید.
شگفت زده حالت من  بود امروز در مواجهه با آن زن. 
وقتی دعوا بالا گرفت آقای همسایه تلاش کرد همسایه های دیگر را به یاری بطلبد. اما تقریبا موفق نبود. تنها مدیر ساختمان وارد ماجرا شد که خب البته خیلی تلاش کرد میانداری کند و مساله را فقط به مساله پول محدود کند. در نهایت بهش گفتیم ما را برای آب و برق مشاع 5 نفر بزن. آقای شاکی هم تقریبا راضی شد. مساله تقریبا داشت تمام می شد که زنش که مانتو روسری اش را پوشیده بود و تا طبقه دوم آمده بود و همچنان تلاشش را کرده بود که در بک گراند باقی بماند ناگهان گفت: نه خب، آخه چرا درست نمی گن چند نفرن؟ رفت و آمدشون زیاده. اون آقائه کیه حیاطو آب می پاشه. بوی سیگار چرا همیشه میاد در خونشون؟ خودشون سیگار می کشن اون آقاها سیگار می کشن؟
من صاف تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم: من توی خونه خودم سیگار می کشم. به شما ارتباطی داره؟
عکس العملی که زن در مقابل من نشان داد همه دلیل من برای نوشتن این متن در این بیگاه است. زن صحنه مجادله را ترک کرد. یکی دوبار با عصبانیت تمام پسر 7 8 ساله اش را که شاهد ماجرا بود صدا کرد و وقتی پسر همراهش نرفت خودش صحنه را ترک کرد. آخرین حرفش توی پله ها این بود که : با کیا حرف می زنیم و بعد درخانه اش را بست.
از آن موقع همه اش تو فکرش هستم. چیزی که حالا ازش میدانم این است که در حوزه خانه اش اختیارات زیادی دارد. مثل خیلی از زن های سنتی دیگر که به روش های سنتی تلاش می کنند روی مردشان نفوذ کنند. مثلا غیرتش را به جوش بیاورند تا در مقابل همسایه های جنده بایستد. فرقش با آنهای دیگر این بود که آنها به کاری که می کنند آگاه نیستند اما او به احتمال زیاد به آنچه که خودش و شوهرش در رابطه شان در مقابل هم انجام می دهند آگاه است. به احتمال زیاد به مناسبات زندگی خانوادگی اش انتقاد دارد  و می داند شیوه زندگی اش شیوه درستی نیست و آسیب زاست. اما تلاش می کند سکوت کند برای اینکه به شیوه زندگی اش عادت کرده و برایش روال عادی است. وقتی با من روبرو می شود، با زنی که خودش به همراه آقایی می رود روی پشت بام تا کولر را تعمیر کنند، زنی که توی چشمش چشم می دوزد و می گوید من سیگار می کشم و به تو هم ربطی ندارد، وجه دیگری از خودش را می بیند. خودش را می بیند که روبروی خودش ایستاده است و بهش می گوید این همه قایم شدن پشت درها و دیوارها هیچ معنایی ندارد چون من و تو یک چیز هستیم. تو مغز من و تو یک چیز می گذرد فقط انتخاب من به دلیل هزار و یک تصادفی که در زندگی من اتفاق افتاده اند و در زندگی تو اتفاق نیفتاده اند این است که با پررویی چشم توی چشم آدم ها بدوزم و بگویم من این هستم و به شما ربطی ندارد که من چه هستم... تا زمانی که قرارداد این خانه را دارم شما تخمم را هم نمی توانید بگیرید و همین است که هست...
  اما انتخاب تو باز هم به دلیل هزار و یک تصادفی که برای تو و نه برای من اتفاق افتاده اند این است که از پشت یک چشمی ماجراها را نگاه کنی و همیشه دور بایستی و تا جایی که ممکن است دخالت نکنی مبادا دیگران حتی حضور تو را در پشت چشمی حدس بزنند و مبادا به کنترلی که تو روی امور زندگی ات داری و به توانی که تو در کنترل کردن ماجراها داری پی ببرند.
من و آن زن دو روی یک سکه هستیم. درست یک چیز هستیم. برای همین در مقابل من تاب نمی آورد و فرار می کند و تلاش می کند بچه اش را هم با خودش ببرد چون نمی خواهد بچه اش وجه دیگری از مادر را بشناسد. 

۳ نظر:

  1. بعدتر داشتم فک می کردم که شاید حتی مجبور شیم بریم از ایران، چون با این پولا نمی تونیم اینجا زندگی کنیم با این مردم. و دلم برای خودمون سوخت

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. با این پولا خارج می تونیم؟
      نمی دونم من مغزم دیگه کار نمی کنه

      حذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف