۱۳۸۹-۰۱-۲۸

باز ‌‌smsهای بی جواب تو

مثل خورشیدی که از این سوی زمین می رفت پایین تا از آن سویش برود بالا، از پله‌ها پایین می‌آمدم. شمعم را از کنار سقاخانه‌ای دزدیده بودم. باد خاموشش کرد. می‌ترسیدم. نه از سگ‌ها،‌ نه از شب، نه از ماشینی که بی‌هوا بپیچد و زیرم کند. از تاریکی که باز بیفتد روی من و نگذارد تو ببینی‌ام. کاش یک چراغ داشتم. کاش آن مغازه‌ها می‌گذاشتند زیر نورشان انتظارت را بکشم، کاش زیر هر چراغ شهر هزارتا چشم، ما را نمی‌پایید، باز از کنارم رد شدی. این را از بوت، از صدای پات، از این همه خوشی که می‌پیچد تو پیاده‌رو حدس می‌زنم.



آهای صدایم را می‌شنوی؟

۶ نظر:

  1. عکس ضد نور ننداخته بودی که انداختی دیگه

    پاسخحذف
  2. مريمي ! انقدر اين نوشتت برايم لبريز كننده بود كه دوست دارم يك مثنوي اين جا برايت بنويسم و غمان قرن ها را زار بنالم ! مي داني مريمي ! در هر خانه اي حداقل يك داستان غم انگيز وجود دارد !‌و حالا مي بينم اينجا هم... مريمي ! چقدر غم هايت از جنس غم هاي من است ! نمي دانم انگار تو بايد مرا بماني يا من تورا ، لابد ! چه مي دانم ! يك چيزي درونم غوغا مي كند كه در بودنم نمي گنجد ! گاهي صداي ترك برداشتن استخوان هايم را هم مي شنوم ! گاهي حتي صداي ترك زمين ! نمي دانم ! نمي دانم ! يك آتشفشاني شده ام كه تاب ندارد ! و باز مي گويد بيا به جانم بريز آتش بيشترت را !خوبه كه تو ميتوني همه احساست رو تو يه پاراگراف بنويسي ! من هيچ وقت نتونستم بنويسم ! هيچ وقت تموم نشدن ! مي بيني مريمي ! تو باز هم از من قدرتمند تري ! توانا تري ! من در همه نتوانستن هايم مانده ام !
    (بازهم ممنونم كه هستي مريمي ! هركه هستي باش ! اما باش فقط ! همين !)

    پاسخحذف
  3. توی همین فضای تاریک، پشت این در قفل و زنجیر شده ببوسش. او بی چراغ هم تو را می بیند

    پاسخحذف
  4. آفرين . قلمت خوبه . ياد اون صحنه مستند "نامجو" افتادم كه درباره اين كه تو خيابون پورسينا يهو عاشق يه بوي ناشناخته ميشه . اون جاش رو خيلي دوسي دارم . اين پستت هم همين حس رو بم داد
    راستي سلااااام

    پاسخحذف