۱۳۸۸-۱۰-۲۳

توی جنگل های گیلان


درست یادم نیست که این خاطره از کی تو ذهنم است. خیلی وقت پیش بود. خیلی وقت گذشته. خیلی دور است. خیلی مبهم. ولی هست. نمی شود انکارش کرد. تو می دویدی. تو صفحه ی سفیدی از برف. دور دست ها جنگل شروع می شد. و تو تمام می شدی. روی سفیدی یکدست برف گم می شدی
خیال می کردم خوابت را دیده بوده ام. خیال می کردم توی قصه ای هزار سال پیش خوانده بوده امت و حالا ناگهان یادت افتاده بوده ام . خیال می کردم هیچ وقت نبوده ای و هیچ وقت دوستم نداشته بوده ای ٬ اگر رد پات روی برف یادگاری نمانده بود
باورم به رد قدمهای بلند پر شتاب تو نمی گذاشت یادم برود که یک دقیقه گذشته است. فقط یک دقیقه قبل بود که به من گفته بودی همین جا بمان. دنبالم نیا. ترسیده بودی که رد پام کنار رد پات روی برف ها بماند. فقط یک دقیقه گذشته بود. تو روی صفحه ی سفیدی که آخر دنیا بود آنقدر کوچک شدی که گمت کردم. شاید رفته بودی لای درختها. توی جنگل. هنوز صدات توی گوشم بود که احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن... و بعد صدای تیر آمد.
زمستان ۱۲۹۹ بود

۲ نظر:

  1. جنگل همینه بی پدر. نمی دونی کی کجاش واسه چی آخه

    (مسلم است که کامنت گذار حرفی نداشته، تنها من باب دلگرمی به گذاردن کامنت مبادرت نموده)ـ

    پاسخحذف
  2. یه ایمیل تو وبلاگت یا تو پروفایلت، ترجیحن وبلاگت بذار یا یه ایمیل به جیمیل من بزن لطفن (بعد می‌گن خواجه عبدالله سجعش خفن بوده. یکی منو بیگیره)

    پاسخحذف