ناگهان یاد زنی افتادم که در بنارس اصرار داشت بهش نگاه کنم. کلا فراموشش کرده بودم تا همین حالا. صورت و گردنش بد جوری سوخته بود و لب پایینش جوری از بین رفته بود که دهانش کلا باز مانده بود. برای گدایی سمتم آمد. اما اگر در ساحل گنگا نزدیک غروب به یک گدا یک روپیه بدهی از هجوم گداهای دیگر تا شب نه در جیبت روپیه خواهد ماند و نه در سینه جای نفس. این شد که سریع چشم ازش برگرفتم. اما چشم تو چشم اول را شده بودیم و او حالا چسبیده بهم از روبرو راهم را سد میکرد. راهی را که در میان جمعیت زائران گاهات گنگا به سختی پیدا میکردم: look at me, sister, look at me ازم میخواست نگاهش کنم. اما نمیتوانستم. نمیتوانستم به صورت متلاشی شدهی زنی همسن و سال خودم نگاه کنم. مساله روپیه هم نبود. او از من روپیه نمیخواست. او فقط از من نگاه میخواست: look at me, sister و من آن را از او دریغ کردم. صاف به من زل زده بود و تکرار میکرد: Look at me خودم را از فشار جمعیت زائران عصرگاهی کورهی مردهسوزی اصلی گاهات گنگا و فشار او به سختی بیرون کشیدم طنین صدایش که باز هم تکرار میکرد look at me در میان زنگها...