پست‌ها

سیاست ما

 شعار و شعر در اطراف حسین فراوان است اما تنها شعاری را که حسین سر داد از هیچ یک از این دهان‌های حسین حسین گو نمی‌شنویم و آن یک جمله بیش نبود: هیهات من الذلت

ای شادی آزادی، تو هرگز نمی‌آیی!

 سوار مترو شدم. بعد از مدت‌ها. فکرش را کردم دیدم مترو منبع الهام بسیاری از قصه‌هایم بود. اما ننوشتنم فقط برای این نیست که منبع الهامم از زندگی‌ام حذف شده. برای این است که همه‌ی حرف‌ها زده شده‌اند و دیگر حرفی برای گفتن نمانده. هیچ کتابی را باز نمی‌کنم که از خواندنش به شور و‌ هیجان ۱۸ سالگی بیایم. شاید هم در ۱۸ سالگی‌ام بمب‌های هورمونی بودند که آن شور و هیجان را می‌ساختند و نه مفاهیم درون کتاب‌ها. در این زوال ناچار برگردم به مترو. حداقل شادی‌ام این است که دیگر کسی نمی‌تواند سر این زن‌ها حجاب زورکی کند. نشسته‌ام داخل مترو که دو پسر جوان وارد می‌شوند هر دو لباس‌های روی مد ارزان‌قیمتی دارند و موهای آلاگارسون اما شسته نشده. و دو تا تنبک پلاستیکی تو دستشان. سر و صورتشان چند روزی بود که آب به خود ندیده بود. اما تلاش کرده بودند دلبر بمانند و تا حدی موفق هم بودند. خب شاید هم دل من الکی برای واکسی‌ها و تنبکی‌ها می‌رود و نمی‌دانم از نظر بقیه هم آنها دلبرند یا نه. زنی داشت رنگ‌ موی فانتزی گچی می‌فروخت و چند دختر کوچولوی دست و رو نشسته و ژولیده اصرار داشتند مدلش بشوند و او سعی می‌کرد از خود...

نزد ایرانیان است و بس

تصویر
عنای ایرانی فکر میکنن ریدن به شاهای گذشته هنره. هیچ ملت دیگه‌ای تو دنیا این کارو نمی‌کنه. ناصرالدین شاهو مسخره میکنن که رفته فرانسه. ده ملیون کدّی جمعیت مملکت، شاهشم حتی نباید می‌رفته ببینه اروپا چه قبرستونیه؟ خب عنتر اگه اون نمیرفت فرانسه و دوربین و واکسن و قطار و خیلی صنایع و هنرهای دیگه نمیاورد، شما هنرمندا و روشنفکرای پر نخوت امروزی و ما همگی هنوز داشتیم پهن خشک می‌کردیم زمستون بسوزونیم تو سرما یخ نکنیم. اگه یه سفر به عراق یا هند یا خیلی جاهای دیگه رفته باشید می‌فهمید زیرساختایی که اعلیحضرت اول ساخت یعنی چی. تیرکشی خیابون برای برق یعنی چی. سی‌ تُن کابل برق بالا سر مردم تو هر کوی و‌ برزن به هم گره خورده باشه و یهویی مث تیر غیب یه کابل حامل ۳۸۰ ولت برق کله‌ی رهگذرو بترکونه یعنی چی. آره دقیقا همین جور که توی عکس می‌بینید و حتی بدتر. فکر کن تمام کوچه‌های محلات اصلی تهران اینجوری بود برق‌کشی شون. این تازه یک از هزاره. اگه رضاشاه سنگ بنای دانشگاه‌های اصلی رو نمی‌ذاشت این لیسانس‌ها و فوق لیسانس‌هایی که الان باهاش می‌خواید کون دنیا رو جر بدید و هی مغزیم مغزیم می‌کنید زیر خایه‌ی ملا بود. ...

تبریک سال نو

تصویر
خدا رو شکر که هم‌وطنای انقلابی و ضدانقلاب سر یک موضوع به توافق رسیدن و اونم تبریک سال نو بود. یعنی فقط یلدا باشه عزادارن. سال نو فرق می‌کنه خب می‌دونی. دیگه از عجایب عالم همین مونده بود که همکلاسی چادور چاقچوری ولایی تبریک سال نو میلادی بفرسته.  تبریک سال نوی شوروی که در سال ۱۹۴۳ رو سر سربازای نازی ریخت. منبع: وبسایت history 

روال عادی زندگی

دیشب سال پسرکی بود که خودکشی کرده. صاحب عزا پانصد نفر را در مسجد ده ناهار داده بود. من رفتم برای مراسم ختم بعد از ناهار. همان از در مسجد که وارد می‌شدم یکی از زن‌هایی که خارج می‌شد با همراهانش می‌گفت نچ نچ نچ چه کار احمقانه‌ای کرد. وارد سالن که می‌شدم زنی که نمی‌شناختمش عکس پسرک خدابیامرز را بقل کرده و وسط مسجد غش کرده بود و ناله می‌کرد مادر مرحوم داشت زن ناشناس را که بعدا معلومم شد عمه‌ی مرحوم بود دلداری و ماساژ می‌داد و آب قند می‌خوراند. یادآوری کنم که خبر مرحوم را یک ساعت قبل به عمه خانم نداده‌ بودند. یک سال پیش خبردار شده بود. اما دیروز غش می‌کرد.  آخوند سخنران مجلس ختم، از بلندگو می‌گفت حالا این بچه یک کاری کرد، سنی نداشت، نمی‌دانست چه کار دارد می‌کند، شما ای مسلمانان چرا نمک به زخم دل داغدار بازماندگانش می‌پاشید؟ گناه آنها چیست که سرکوفت می‌زنید؟ از نمایش تهوع‌آور عزا زود خارج شدم. کمی در تپه‌های بالا دست قدم زدم. جویندگان گنج چند جای تازه را کنده بودند. آمدم خانه‌ و تا سایفون صلوات‌الله علیها وصل شود تلوزیون‌ها را بالا پایین کردم. ماهواره‌های فارسی با صدا و سیما مسابقه‌ی عزا...

بعد از پایان پدرسالار

چند روزه کارم شده بالا پایین کردن اخبار قتل و شهادت. قلبم درد می‌کند و همش تپش قلب و تنگی نفس دارم. آن هم این بالا، در این هوای خوب‌. داشتم به دیکتاتور فکر میکردم. شاید نشستن در کوه و نگاه کردن از این بالا به آنها که پایین هستند باعث شده کمی دیکتاتور شوم. اینجا در این ده همه طرفدار دیکتاتور هستند. زندگیشان سخت و دشوار است. سه ایل اینجا زندگی میکنند. همه هم جوان از دست داده. یکی خودکشی کرده بعضی مریض شده مرده‌اند بقیه هم شهدای حکومت. بهشان درباره از دست رفتن جوانان بگویی میگویند آره برو این قبرستان ده رو قبرها را بخوان، همه جوان مرده‌اند. می‌گویم اینها یک هواپیما مسافر را با زن و بچه و نوزادش زده‌اند، میگوید: خب، خدا به دل عزیزانشان صبر بدهد. چه میشود کرد؟ هر کار کنی کسی که مرده بر میگردد؟ زندگی سخت، اینها را سخت کرده. اینجا تا دهه ۷۰ کاملا ایزوله بوده. همین حالا هم ایزوله است اما حداقل جاده و برق و گازی آمده و اینها آبادی و اقتصاد را مساوی جمهوری اسلامی میدانند. من هم که دیگر جرات حرف زدن را هم از دست داده‌ام. همین دو کلمه که اینجا می‌آیم بنویسم مدام صورت کبود سپیده رشنو وقت اعتراف تلو...

نیکا

 یکی از جنبه‌های داستان ضحاک که بهش پرداخته نشده تا جایی که میدونم، نگاه کردن به مردمی است که در ایران تحت سلطه ضحاک زندگی می‌کردن. مردمی که هزار سال دوران پادشاهی ضحاک جوانانشون رو دادن که ضحاک مغزشونو دربیاره تا خودشون در امنیت و آرامش زندگی کنن و یکی جرأت نکرد یک چاقو در قلب ضحاک فرو کنه. تا جایی که دیگه یزدان پاک خودش از مظلومیت اون همه جوان دست به کار شد و فریدون فرخ ز مادر بزاد. قبلا هم درباره این موضوع نوشته‌ام. انگار کلا خاصیت ایرانی این است. زمان جنگی که خودمان یاد داریم پسران تازه بالغ شده سپر گلوله شدند تا پدران شکم گنده با نخوت و کثافت حال به هم زنشان در تهران و اصفهان و بقیه جاهای امن بنشینند و ریاست و فرماندهی کنند. حالا هم جوان ۱۶ ساله را می‌فرستند جلوی گلوله و خودشان از پنجره خانه شعار می‌دهند بدون اینکه در قاب پنجره‌شان ظاهر شوند واقعا چه ننگی است زاده شدن در این سرزمین که به قول میرزاده عشقی به دیوار و درش باید رید.

آغاز سال نو با تنش و تشویش

 البته چون من مصداق بارز حسنی به مکتب نمی‌رفت و بازم مدرسه‌م دیر شد هستم روز دوم مدرسه که از قضا تعطیل است آمدم برای آغاز سال نو حکمتی برای معلم در کنم. معلم کسیه که چیزی رو می‌دونه و می‌خواد اونو به دیگران یاد بده. حالا قلیلی از انسان‌ها دلی و بقیه برای گذران زندگی که عیبی هم نداره. اما همین معلم باید همزمان جوینده و به دنبال یادگیری باشه. یاد گرفتن از اون بچه‌ی شش یا هفت یا هیجده ساله‌ای که روبروت نشسته. یاد گرفتن از هر آنچه که در این هستی دیده و شنیده و چشیده و لمس شدنی است. یاد گرفتن از خود زندگی نه از کتاب‌ها و اصول تربیتی و غیره و ذلک. در جایی که درهای ورودی یادگیری‌تو ببندی و فقط بخواهی یاد بدی، تبدیل میشی به مرداب و خیلی زود توجه شاگرد تیزبین و حساست رو از دست می‌دی. و بعد وای به حالت اگر بخواهی با کتک و خشونت اون توجه رو بخری. در جهل مرکبی.

به طلب

 ناگهان یاد زنی افتادم که در بنارس اصرار داشت بهش نگاه کنم. کلا فراموشش کرده بودم تا همین حالا. صورت و گردنش بد جوری سوخته بود و لب پایینش جوری از بین رفته بود که دهانش کلا باز مانده بود. برای گدایی سمتم آمد. اما اگر در ساحل گنگا نزدیک غروب به یک گدا یک روپیه بدهی از هجوم گداهای دیگر تا شب نه در جیبت روپیه خواهد ماند و نه در سینه جای نفس. این شد که سریع چشم ازش برگرفتم‌. اما چشم تو چشم اول را شده بودیم و او حالا چسبیده بهم از روبرو راهم را سد می‌کرد. راهی را که در میان جمعیت زائران گاهات گنگا به سختی پیدا می‌کردم: look at me, sister, look at me ازم می‌خواست نگاهش کنم. اما نمی‌توانستم. نمی‌توانستم به صورت متلاشی شده‌ی زنی همسن و سال خودم نگاه کنم. مساله روپیه هم نبود. او از من روپیه نمی‌خواست. او فقط از من نگاه می‌خواست: look at me, sister  و من آن را از او دریغ کردم.  صاف به من زل زده بود و تکرار می‌کرد: Look at me خودم را از فشار جمعیت زائران عصرگاهی کوره‌ی مرده‌سوزی اصلی گاهات گنگا و فشار او به سختی بیرون کشیدم طنین صدایش که باز هم تکرار می‌کرد look at me در میان زنگ‌ها...
 تو دهه اول و دوم زندگیم فکر می‌کردم از خاکم. دهه سوم فکر می‌ک ردم از آتشم و شعارمم این بود: بسوز و جنگلی رو شعله‌ور کن با خودت. بیشتر دهه چهارم زندگیم فکر کردم از آبم. آبی که باید روی آتشم بریزم و جلوی چند انفجار مهیب رو بگیرم. حالا در آستانه دهه پنجم زندگیم، فکر می‌کنم از بادم. بادی که باید بلند شم و برم. اما نه برای همیشه و نه حتی برای زمانی مشخص و نه به جایی مشخص. ابر سرگردون تویی باد گریزون مویوم. 

روان‌پریشی ملی

 بارها در اینجا و جاهای دیگر گفته‌ام چیزی که ملت ایران عجالتا و اورژانسی به آن احتیاج دارد نه آزادی و نه اقتصاد و نه آب و برق مجانی است. چیزی که ملت ایران به شدت و فی‌الفور محتاج آن هستند یک برنامه‌ی کلان روانکاوی ملی است. شاید بگویید ای بابا شکم گرسنه که روان نمی‌فهمد. ولی حقیقت این است که ملت چندان هم گرسنه شکم نیستند و به قول یک بابای هندی یک پرنده یا سگ یا بوفالو و هر مخلوق دیگری که فکرش را بکنید تا وقتی که شکمش گرسنه است یک مشکل دارد و وقتی شکمش سیر شد مشکلش حل شده و زندگی بر وفق مرادش است. اما آدمیزاد وقتی شکمش گرسنه باشد یک مشکل دارد و وقتی شکمش سیر شد هزار تا مشکل.  سوار بی آر تی ونک شدم تا بروم پارک‌وی. تا سوار شدم دیدم خانمی روی یکی از صندلی‌های برعکس لمیده پاهاش را گذاشته رو میله‌ی مقابلش و به خواب عمیقی فرو رفته. از دیدنش حظ کرده بودم و داشتم پیش خودم می‌گفتم «حالتو خریدارم زن» که خانم دیگری که پشت سر من سوار شده و کنارم  ایستاده بود شروع کرد به تکان دادن زن خواب رفته و با حرصی که در صورتش و در لحن صدایش پیدا بود گفت: «پاهاتو جمع کن.» زنِ خفته پاهاش را از روی ...

فرهاد ۲

 دوباره مادر فرهاد زنگ زد. کار هر روزش است. زنگ می‌زند من بروم پیشش. دلم نمی‌خواهد بروم اما دلم می‌خواهد کمکش کنم. کاش می‌توانستم. همه آنچه او از من می‌خواهد شنیدن است. اما مغزم به فنا می‌رود. از وقتی برگشتم فکر فرهاد از سرم بیرون نرفته. باید اینجا بگویم. اگر نمی‌خواهید داستان هولناک فرهاد را بدانید الان اینجا را ببندید.  امروز روز اعترافش بود. گفته بودم که گفته بود فرهاد تصادف کرده. و من از دیگران شنیده بودم خودکشی. همه این مدت امیدوار بودم که تصادف حقیقت داشته باشد. اما این هم مثل بسیاری امیدهای دیگرم امیدی بیهوده بود. چه می‌توانم به زن بیچاره بگویم؟ تنها سوالش این است که چرا فرهادش با او چنین کرده؟ اما فرهاد کوچک‌تر از آن است که حتی بتوان گفت که می‌دانسته چه کار دارد می‌کند.  حالا با اعترافات تازه مادر فرهاد فرضیه قتل هم برایم قوت گرفته. این فرضیه برای مادر و پدرش هم مطرح است‌. اما نتوانستند پی ماجرا را بگیرند. وکیل که ده را خوب می‌شناسد گفته ول کنید. به جایی نمی‌رسید و تازه ممکن است آنکه متهم می‌کنید بچه‌ی دیگرتان را که مریض هم هست آزار بدهد. راست هم می‌گوید. زندگی ای...

فرهاد

 حالا هر دم غروب کارم شده گوش سپردن به شیون زنی بالای قبر پسرش: فرهاد جان بَبَ جان چرا با مامان این کارو کردی؟  گفتم این بازگشت است. اما آنچه چند روز است مانع نوشتنم می‌شود قصه‌ی فرهاد است. اگر حوصله‌ی خون به جگر شدن ندارید همین‌جا ببندید که می‌خواهم یکی داستان بگویم پر آب چشم. از شما چه پنهان آمدنم به این نوک کوه برای پس انداختن توله‌ای بود. آخر در این شهرهای بزرگ و آلوده، در آپارتمانی کم نور نمی‌شود بچه‌ی سالمی به این جهان آورد‌. نمی‌شود بچه را به مدارسی که مغزش را شستشو بدهند فرستاد و بعد امید به انقلابش بست. این شد که تصمیم گرفتیم بیاییم بالاتر از هر تمدنی، در همسایگی گاوها و شغال‌ها به این آخرین مأموریت زندگی بپردازیم. فریدون را بزاییم بدهیم برمایه -گاو- خودش زحمت بزرگ‌ کردنش را بکشد بلکه قفل ضحاک را از همین بالا بازکنیم. اما هنوز چند روز نشده بود غرق در لذت خدای‌گونه‌ام از این بالا تقلای هر روزه‌ی مورچگان را تماشا می‌کردم که با این زن داغدار آشنا شدم.  خانه‌اش تا قبرستان صد قدم فاصله ندارد. هشت ماه است که هر روز و گاه روزی چند بار می‌رود خودش را به خاک و خون می‌کشد ...

بازگشت

 باید برگردم اینجا. این دنیای مجازی برای درونگرایی که منم بییییش از حد شفاف شده. حالا نه تنها لیست تماس موبایل خودت به راحتی پیدات می‌کنن که لیست تماس فامیل و فامیلای فامیل هم به راحتی مشابهی پیدات می‌کنن. البته من هرگز مشکلی با اینکه حرفمو بزنم ندارم‌ و اغلب هم با بی‌ملاحظگی.  ولی کم‌کم فشار ترکش‌هایی که حرف‌هام پرتاب می‌کنن  منو هل میدن به سمت این سنگر قدیمی. این معبد مقدس تنهاییم. این شبکه‌ی اجتماعی ارواح بی‌صورت.  اما دهکده‌ای که من را برای زندگی انتخاب کرده شفاف‌تر از هر جای دیگری در این دهکده‌ی جهانی است. دهی کوچک است بالای کوهی. الان که نمیدانم دقیقا شب چندم مرداد است من شوفاژ روشن کرده و زیر پتو اینها را می‌نویسم. به سرعت  دوستان شفافی پیدا کردم. گلشن و گلنار و مرجان. همان اولین برخورد هر آنچه را پس ذهن دارند می‌گویند و چندان درگیر تعارفات و رسمی بودن نیستند و به خصوص نمی‌خواهند پالیتیکالی کارکت باشند و این خیلی خوب است. هر آنچه را که در ذهن دارند به صاف‌ترین شیوه می‌گویند: «شوهرت خوشکله». یا اینکه: «آقات با بِرار مو دعوا گرفتا خبر داری؟» و بعد من که کلا...

مریض خونه

نشسته‌ام بالای دستگاه بخور و پتو را خیمه کرده‌ام  روی سرم که این‌ها را می‌نویسم. اولش فکر کردم که باز خودم را با نوشتن درمان کنم. بعد گوشی را برداشتم و آدرس بلاگر را وارد کردم. لیست نوشته‌های قبلی باز شد. کمی برام عجیب بود. بدون زحمت پسورد؟ ظاهرا تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. عجب! پست آخرم را باز کردم. عجب منبری رفته بودم.  دلم برای بنارس تنگ شد. چه زندگی‌ای کردم. چقدر کیف داشت که یک جفت دمپایی بندازی به پات و لخ لخ راهت را بکشی به هر جا که دلت خواست، مستراح، دانشگاه، معبد، عروسی ... وارد شوی و هیچکس تخمش نباشد که تو چه پوشیده‌ای  و بالاخص اینکه خودت به یک تخمکت نباشد که بدون سوتین ممه‌ات تکان تکان می‌خورد و ملت نگاه می‌کنند. اغراق نکنم حالا، با تیشرت نمی‌شود به برخی معابد رفت، شورت یا دامن کوتاه اصلا دیده نمی‌شود مگر اینکه خارجی سربه‌هوایی باشید. در بسیاری از شهرها دختران هندو صورتشان را با شال کاملا می‌پوشانند و از مزایای ناشناسی حجاب اسلامی بهره می‌برند که البته ما هم این تنها مزیتش را می‌پسندیم. اما در مجموع هند قانونی در تداخل با قوانین پوششی من نداشت و راضی کننده بود)...

طاغوت مذهب

واقعا باید از خودمان بپرسیم سود و زیان مذهب برای من چیست؟ برای من، جز وعده‌ای به بهشت یا جهنم هیچ سود دیگری ندارد، که آن هم بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟  عمر وعده‌های مورد پذیرش من بیش از یک ماه نیست.  به این ترتیب که اگر شما به من بگویید مجموعه‌ای از کارهای تکراری را هر روز انجام بدهم و در عوض در آخر ماه فلان‌قدر دستمزد دریافت کنم، اگر از این آخر ماه‌تان ده روز بگذرد، ترجیح می‌دهم روش دیگری برای کسب روزی پیدا کنم و تسویه حسابم را هم با شما به روش دیگری انجام بدهم. یک عمر انتظار برای من اصلا راه ندارد و زورم هم به تسویه حساب با قادرمتعال نمی‌رسد.  اما زیان. از کجا شروع کنم؟ اول باید تعریف هماهنگی از کلمات پیدا کرد. بیایید از آرامش درونی و شخصی مذهب شروع کنیم. مذهب ابدا یک مساله‌ی شخصی و درونی نیست. یک وجه درونی و شخصی دارد اما به هیچ وجه نمی‌توانید آن را به همان یک وجه محدود کنید و مذهب را برای خودتان به مساله‌ای شخصی تبدیل کنید. برای مثال شما را به تماشای مستند "نسیان" که پارسال از شبکه‌ی مستند پخش شد دعوت می‌کنم. می‌توانید آن را در یوتیوب تماشا کنید. این ...

لوییزا

خب، لازمه دست از محافظه‌کاری بکشم و خاطرات دلبرکان غمگین من رو منتشر کنم. در ایران، البته در کنار این‌که همواره بهشتی پر از مردان خوب بوده برام، کارم با زنان از حد لحظات جاذبه‌ای پیش‌تر نرفت. در هند برعکس. هرچند، همچنان گل باغ وطنم آرزوست، اما بعد از چند لحظات جذبه‌ با بانوان بنگالی در کلکته و دیدن چند منطقه‌ی محافظه‌کار در هند، اولین دلبرکم لوییزای آلمانی در بنارس بود. لوییزای بیست و یک ساله، کارمند داوطلب انجیوهای حامی کودکان بود و در روز اولی که خسته و کوفته از نپال رسید بعد از گفت‌گوی کوتاهی سرشو گذاشت رو شونه‌م و لمسیدن آغازید. من که البته بیشتر گرفتار پوست تیره و موی فرفری و وحشی‌گری بالای سی سال هستم، از در بر گرفتن این بچه گربه‌ی معصوم چشم‌آبی بیش از حد احساس بیگانگی داشتم.  لوییزا هم این حس بیگانگی رو دریافت کرد و پرسید به نظرت باید دوش بگیرم؟ من گفتم نه، اما شاید اگر در اون حد حس بیگانگی نداشتم می‌گفتم بیا با هم دوش بگیریم عزیزم. اما خودم رو سپرده بودم به دست جریانی از تنبلی که من رو می‌برد و شاید می‌ترسیدم تا آب سرد حموم رو گرم کنیم جریان عوض بشه و در هر صورت جمع‌بندیم...
اینجا با دو گیاه‌خوار مادرزاد و یک ‌گیاه‌خوار مصنوعی در حصر خانگی به‌سر می‌برم.  از آن دو گیاه‌خوار مادرزاد یکی گوشت دوست دارد.  فرآیند خواباندن در سیر و پیاز و ادویه‌جات و پخت و جویدن و بلعیدن را بخصوص اگر نوشیدنی خوبی کنارش باشد. اما برای هضم به مشکلات بسیاری برمی‌خورد و به ناچار گیاه‌خوار مانده. مغز دومی با ایده‌های گیاه‌خواران مصنوعی درباره‌ی سمی بودن گوشت مسموم شده است. اما پوست هر دو گیاه‌خوار مادرزاد بسیار لطیف  است.  شاید باور نکنید، اما به‌عینه لطیف‌تر از پوست نوزاد. ماهیچه‌های سفتی ندارند.  درست مثل بره‌ی یک ساله‌ای بی‌گناهند. در این وانفسا آنچه بیش از هر چیز دیگری دلتنگش هستم همان بره‌ی یک‌ساله‌ی بی‌گناهی است که وقتی ده ساله بودم خیر قدم برادر نوزادم سر بریدند.  دیر نباشد که این دو هم‌قفس را ساتوری کنم و ضیافت کبابی بزرگ راه بیندازم و تمام سگ‌های بنارس را مهمان ضیافتم کنم.
دلم می‌خواهد برگردم به کشور طاعون زده‌ام و با بقیه کپه‌ی مرگم را بگذارم و بمیرم. اما هر جا پا می‌گذارم طاعون را می‌بینم. و چرا نباید به جای آن مسلم زاده‌ی طاعون زده‌ی دیوانه با این هندو زاده‌ی طاعون زده‌ی دیوانه بمیرم؟ اینجا هم مثل آنجا هر طرف سر می‌چرخانم عن تقدیس شده می‌بینم. عن مقدس. با عن مشکلی ندارم. عن واقعیت است. اما مقدس را نمی‌توانم تاب بیاورم. نمی‌توانم ببینم آدمی تمام عمرش را جان می‌کند و پولی را که به سختی به دست می‌آورد در شکم حرام زاده‌ای می‌ریزد و به گسترش تقدس عن کمک می‌کند. اما باز هم سرانجامم که همین لحظه است -و نمی‌دانم لحظه‌ی بعدی چیست- در یکی از سوراخ‌های توالت جهان رقم خورده است. جایی که تمام عن دنیا به سمتش سرازیر می‌شود. اطرافم هم پر از انگل‌های مصرف کننده و تولید کننده‌ی عنی نظیر خودم است، که بیش از حد غرق مقدسات و انرژی‌های مثبت و وایب‌های ناملموسند. نظیر خودم که هیچ، درباره‌ی خودم هم کار زیادی از دستم ساخته نیست، اما ناملموس مریضم می‌کند و اطرافم پر از گفتگو درباره‌ی ناملموسات است. وقتش است به واقعیت برگردم. به امن آغوش پتویم. 

به وقت وحشی شدن.

چطور نیمه شب، وقتی یک سگ در دور دست تصمیم به پارس کردن و زوزه کشیدن می‌گیرد کل سگ‌های شهر را با خود هم‌آوا می‌کند؟ در سکوت شبانه کلکته، از دوردست صدای پارس و زوزه‌های سگی یا چند سگ را می‌شنوم. صدا رشد می‌کند و با سرعت نزدیک می‌شود. به سگ‌های ساکن در حوالی پنجره اتاقم که می‌رسد اضطراب شدیدی در قلبم می‌کوبد. می‌دانم صدای چند سگ ولگرد مضطرب شدن ندارد. اما صدا کار خودش را می‌کند و برایش مهم نیست که من چه چیزهایی را می‌دانم و چه چیزهایی را نمی‌دانم. کمی بعد عوعوی سگان کلکته نیز بگذرد. خبری بود به همه رسید. تو بگو محتوایش بیش از اعلام قلمرو نبوده باشد. مگر اخبار آدم‌ها جز این است؟ تا چشمم گرم بشود نوبت خروس‌ها است. با همان ترتیبی که گفتم. خواب تازه می‌پرد. صبح برای یوگا به پشت‌بام می‌روم. هرچند خوابی هم نرفته‌ام. هنوز تیغ آفتاب از پشت انبوه نارگیل‌ها بیرون نزده و کلاغ‌ها شروع می‌کنند. یکی بعد از دیگری. گمانم هر آدمی باید در خانه طبلی دهلی چیزی نگه دارد. باید شروع کنیم به خبر رسانی به شیوه اجداد شکارچی تازه اسکان‌یافته‌مان و اینترنت را بگذاریم برای مالکان بی‌شرفش.