اینجا با دو گیاهخوار مادرزاد و یک گیاهخوار مصنوعی در حصر خانگی بهسر میبرم. از آن دو گیاهخوار مادرزاد یکی گوشت دوست دارد. فرآیند خواباندن در سیر و پیاز و ادویهجات و پخت و جویدن و بلعیدن را بخصوص اگر نوشیدنی خوبی کنارش باشد. اما برای هضم به مشکلات بسیاری برمیخورد و به ناچار گیاهخوار مانده. مغز دومی با ایدههای گیاهخواران مصنوعی دربارهی سمی بودن گوشت مسموم شده است. اما پوست هر دو گیاهخوار مادرزاد بسیار لطیف است. شاید باور نکنید، اما بهعینه لطیفتر از پوست نوزاد. ماهیچههای سفتی ندارند. درست مثل برهی یک سالهای بیگناهند. در این وانفسا آنچه بیش از هر چیز دیگری دلتنگش هستم همان برهی یکسالهی بیگناهی است که وقتی ده ساله بودم خیر قدم برادر نوزادم سر بریدند. دیر نباشد که این دو همقفس را ساتوری کنم و ضیافت کبابی بزرگ راه بیندازم و تمام سگهای بنارس را مهمان ضیافتم کنم.
مریض خونه
نشستهام بالای دستگاه بخور و پتو را خیمه کردهام روی سرم که اینها را مینویسم. اولش فکر کردم که باز خودم را با نوشتن درمان کنم. بعد گوشی را برداشتم و آدرس بلاگر را وارد کردم. لیست نوشتههای قبلی باز شد. کمی برام عجیب بود. بدون زحمت پسورد؟ ظاهرا تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. عجب! پست آخرم را باز کردم. عجب منبری رفته بودم. دلم برای بنارس تنگ شد. چه زندگیای کردم. چقدر کیف داشت که یک جفت دمپایی بندازی به پات و لخ لخ راهت را بکشی به هر جا که دلت خواست، مستراح، دانشگاه، معبد، عروسی ... وارد شوی و هیچکس تخمش نباشد که تو چه پوشیدهای و بالاخص اینکه خودت به یک تخمکت نباشد که بدون سوتین ممهات تکان تکان میخورد و ملت نگاه میکنند. اغراق نکنم حالا، با تیشرت نمیشود به برخی معابد رفت، شورت یا دامن کوتاه اصلا دیده نمیشود مگر اینکه خارجی سربههوایی باشید. در بسیاری از شهرها دختران هندو صورتشان را با شال کاملا میپوشانند و از مزایای ناشناسی حجاب اسلامی بهره میبرند که البته ما هم این تنها مزیتش را میپسندیم. اما در مجموع هند قانونی در تداخل با قوانین پوششی من نداشت و راضی کننده بود)...
نظرات
ارسال یک نظر