پست‌ها

باربی و کارخانه‌ی توپ و عروسک پلاستیک دست دوم

تصویر
لعنتی‌ها حداقل این صدای بوق مسمومش را قطع کنید. چرا باید به تمام اعصاب خردی‌ این خیابان‌ها یک صدای دیگر اضافه شود؟ قطع نمی‌کنید خب حداقل کم کنید. حتی نمی‌توانی اسمش را بگذاری بوق. با فشار هر دکمه الکترون‌ها جابجا می‌شوند و صفر و یک‌ها جابجا می‌شوند و این صدای جیغ مانند از یک قطعه‌ی الکترونیکی می‌زند بیرون. تو مانیتور می‌بینم که کسی از پشت سرم گردن می‌کشد و از بالای شانه‌ام نگاه می‌کند. چاقویی زیر گلویم نیست و تهدیدی به خالی کردن تمام و کمال حسابم هم نه. آهان. حق دارد بنده‌ی خدا. چند ثانیه‌ای هست که روی مانیتور آبی روبرویم با فونت زرد درشت نوشته‌ شده است: «مبلغ درخواستی از موجودی حساب شما بیشتر است» و من بهش توجهی نکرده‌ام و واکنشی نشان نداده‌ام. زیرش نوشته: «موجودی: 120 هزار ریال.» زیر آن نوشته: مبلغ قابل برداشت: «20 هزار ریال.» زیرش با فونت درشت‌تری نوشته: آیا درخواست دیگری دارید؟ گیجم که چه اتفاقی افتاده است و کسی از ناخودآگاهم دکمه‌ی خیر را فشار می‌دهد. دستگاه، کارت را و بعد فیش را توی دستم هل می‌دهد. یک قدم می‌کشم کنار و تو نور عابر بانک نوشته‌های آبی کم‌رنگ فیش را می‌خوانم...

من مانده در هرات و بخارا

تصویر
یک قنات زنده در نجف آباد. عکس از ایسنا توی شهری که من بزرگ شدم تمام مردم دوچرخه سوار بودند. زنها جز عقب چرخ شوهرشان نه، اما بخش بسیار مهمی از اقتصاد آن شهر، تنها به دوش زنان بود. آنها اکثرا قالی باف بودند. در خانه‌هایشان همیشه باز بود و کافی بود بچه‌ی سربه‌هوا و بازیگوشی باشی که سر به هر خانه‌ای بکشی و ببینی هفت هشت نفر روی یک دار قالی تند تند گره می‌زنند و دفدین می‌کوبند. گاهی چند زن با هم یک دار قالی در خانه‌ی یک اوستا برپا می‌کردند و به شاگردی می‎آمدند. این هنر دستی خودش بازاری برای دامپروران آن شهر بود و صنایع بسیار دیگری مثل نخ ریسی و صنایع فلز و چوب  و رنگ و رنگرزی را برای تهیه ابزار و ادوات قالی بافی کنار خودش داشت. در کنار این پیشه‌ها مردم اکثرا کشاورز و دامدار بودند، حتی اگر مغازه‌دار بودند، باز هم محصولات خودشان را می فروختند. قشر جدیدتر کارمند و کارگر هم بودند که در صنایع فولاد تازه تاسیس در آن سال‌ها، و سیستم اداری همان شهر فعالیت می‌کردند. اما هنوز بیشتر خورد و خوراکت محصول دست همان مردم بود و چقدر همه چیز لذیذتر بود. از نان و خامه و عسل و پنیر صبحت بگیر تا خورش ...

باید تغییر کنیم

تصویر
و سکون چند روز تعطیل در بیرون و بارش بمب بشکه‌ای در درون سر می‌برد در انتها به بیابان‌ سوزانی که راهش را به سبزی از همه سو بسته اند مرزهای جغرافیا. این است که سر به بیابان می گذاریم.  روی آن علامت CC سمت راست پایین کلیک کنید زیرنویس را می بیند. امیدوارم  خوشتان بیاید.  شادیا منصور- عمر افندوم و سخنرانی هم جولیانو میرخمیس کارگردان اسراییلی برزیلی

کیست که مرا می‌خواند؟

در را که باز کردم، همان نگاه، تو چشم های آبی مرد شکفت و چین و چروک صورت آفتاب خورده‌اش شکل خنده‌ای به خود گرفت. لباس بلند خاکستری تیره‌ای که به تن داشت، صورتش را تیره‌تر می‌کرد. تو نگاهش همه خوشی‌های عالم یکجا جمع شده بود. آمده بود که مودمی تو اتاقم بگذارد. روی میز، دید سیگاری را که در لیوان یک بار مصرفی خاموش کرده بودم. سه ساعت تو ظل آفتابی چنان داغ که کولر تاکسی قراضه‌ای که سوارش بودم جوابگویش نبود، با چادر سیاه و روبند. سردرد و ترس تکراری اینکه بالاخره در یکی از این چک پوینت‌ها کارت تمام می‌شود. ترس در بار اول شبیه اُوِردوز نازل می‌شود. بعد پیاده می‌شوی و با دستگاهی دور و برت می‌چرخند که مبادا چیزی همراهت باشد که نباید. که هرگز ندانستم آن چیز، در این خاک آغشته به خون چه می‌تواند باشد. بعد ماشین را می‌گردند و بعد بی آنکه کلامی ازت پرسیده باشند که بعدش بخواهند ویزایت را چک کنند، می‌فرستندت که بروی. و تو تا دقایقی کش‌دار، هنوز جرات نداری سربرگردانی که مبادا ببینند که سرت را برگردانده‌ای که بعدش نمی‌دانم حالا مگر چطور می‌شود. بعد ترس پایین می‌آید. و درست مثل وقتی که به مخدرت عادت کرده...

در جستجوی قاتل بروسلی

تصویر
چه دنیای عجیبی شده. قاتل محیط بان راست راست می‌گرده و هیچ کس به روی مبارک نمیاره، بعد فعالان شبکه‌های اجتماعی برا سر قاتل پلنگ ایرانی جایزه تعیین می‌کنن! یه نگاه به خودمون بندازیم ببینیم چند چندیم واقعا! درد اگه نداریم که برا خودمون درد نتراشیم که. عمل دماغ نیست که هر چی ازش برداری خوشکل تر بشه. مغزه! هر چی ازش برداری کله پاچه زودتر تموم میشه. خدا وکیلی مغز آدم به این معنا، از مغز گوسفند غیرقابل تحمل‌تره. تصور کنید، دارید به ساندویچ مغزتون گاز می‌زنید یکی بهتون بگه این مغز آدمه. ناراحت کننده است؟ اما اولین حرکتتون تف کردن لقمه‌ای هست که تو دهنتونه. خب به صاحب ساندویچی بر می‌خوره غذا رو اینطوری تف می‌کنید. این جوری فکر می‌کنیم که این جوری میشه که یه سری فعال شبکه اجتماعی (از این آخه منفعل‌تر هم داریم؟!) این ور اون ور می گردن که هر کسی کلمات رکیک میگه بلاک کنن. بلاهت تا کجا آخه؟ خب به یک باره بزنید تمام تاریخ کهن ادبیاتتونو بسوزونید. اصلا مثنوی با اون داستان کنیزک و کیر خرش، یا اون داستان نواختن ایاز و غزلیات شمس حاوی کلمات رکیکش چه ربطی به ما ایرانیای مودب و با کلاس و شعورمند ...

دشمن کوچک غریب بی پناه من

تصویر
اولین روز اول دبستان، احساس غرور داشتم. یادم نمی‌آید دقیقا چرا احساس غرور داشتم. ولی احساس غرورم را یادم می‌آید. بابا من را به عشق درس و مدرسه بزرگ کرده بود. شاید چون خودش معلم بود. پیش از آنکه مدرسه بروم همیشه مراحل تحصیلم را برایم بازگو می‌کرد. دبستان، راهنمایی، دبیرستان و بعد هم دانشگاه مهندس الکترونیک. عجیب هم نیست که دقیقا همین روند اتفاق افتاد. بعد از آنش را نخوانده بود. روز اول مدرسه‌ی ما مثل حالا نبود که زودتر شروع شود. همان اول مهر، من اولین جمعیت کثیر زندگی‌ام را دیدم. بعضی‌ها به جای مقنعه‌ی شرمن سیاه، روسری گل گلی به سر داشتند. بعد از آن سال همه یکدست سیاهپوش شدند. مامان خیلی اصرار کرده بود که من در بهترین کلاس باشم. همه‌ی مامان‌ها همین اصرار را کرده بودند. گمانم چون بابا معلم بود من میان نزدیک دویست نفر کلاس اولی جزء شصت تایی بودم که به بهترین کلاس فرستادند. کلاس خانم کریمی که اگر زنده باشد الان بالای نود سال دارد. آن سال می‌گفتند 33 سال است که معلم است و چون معلم کم است بازنشسته‌اش نکرده‌اند هر چند که خودش نمی‌خواسته دیگر سر کار بیاید. ما در وسط شهری قدیمی زندگی می...

همه نگهبانید

تصویر
یادم است که زمان احمدی نژاد سر صندوق ذخیره‌ی ارزی که این صندوق توسعه‌ی ملی الان نقش آن را بر عهده دارد جنجالی شد و احمدی‌نژاد خودش شخصا مسئولیت این صندوق را بر عهده گرفت و جنجال بیشتر هم شد و ما فقط نظاره‌گر بودیم و آنقدر در فیس بوک نوشتیم، تا بالاخره سر اومد زمستون (؟!) و روحانی آمد و گفت صندوق ذخیره‌ی ارزی خالی است. ما هم از او قبول کردیم و نظاره‌گر ماندیم. احتمالش زیاد است که رییس جمهور بعدی بگوید: صندوق توسعه‎ی ملی کلی بدهکار خارجی‌ها است به خاطر اینکه دولت فلانی وام گرفته که حقوق‎ فلان و بهمان را پرداخت کند. و ما تکرار خواهیم کرد همیشه را و هنوز را! اما درباره‌ی اینکه علت پرداخت حقوق‌های غیرمتعارف به مدیران دولتی را مصوبات دولت قبلی می‌خوانند. صندوق توسعه‌ی ملی علاوه بر هیات مدیره‎ای که استعفا داد، هیات امنایی هم دارد که یکی از اعضای این هیات امنا رییس جمهور است و یک هیات نظارت هم دارد. من جایی در مورد نقش‌های این اعضای هیات نظارت و غیره مطلب و توضیحی پیدا نکردم. اما از اسمشان پیداست و نیازی هم به هوش و ذکاوت خاصی ندارد که هیات نظارت باید دفاتر حسابرسی داشته باشند و طبق قو...