صف درختان از کنارم میگذشتند و دور میشدند و دور میشدند. کوهها دیرتر
با من میماندند. تا یک کوه بگذرد و دیگر نبینمش هزار درخت گذشته بود. وضع
تیربرقها و خانههای تک و توک از درختها هم بدتر بود. شالیزارهایی هم
بودند و مزرعههای آفتابگردانی. اما همه میگذشتند و دیرتر از همه کوهها.
با این حال کوهها هم میگذشتند و شکل بعضیهایشان تو خاطرهام میماند.
اما خورشید همیشه بود. ده بیست تا کوه میگذشتند اما خورشید نمیگذشت و
همانجا صاف ایستاده بود و من را نگاه میکرد. و من او را نگاه میکردم.
ابرها میآمدند برای من نمایشی میساختند و میرفتند تا برای آدمهای بعدی
نمایشی بسازند. اما خورشید مثل کوهی استوار سر جاش ایستاده بود.
مثالم اشتباه بود چون کوهها هم میگذشتند. اما در مثل مناقشه نیست. کوهها
هر چند دیرتر از درختها، اما به هر حال میگذشتند. روی ابرها اصلا نمیشد
حساب کرد. گاهی بودند و گاهی نبودند. بعد جاده تمام میشد و ما میرسیدیم.
خانه مادربزرگ چیز زیادی برای تعریف کردن ندارد. سوژهای تکراری است. همه
مادربزرگها اصرار دارند مثل هم و مثل مادربزرگ قصه باشند. فرداش که
برمیگشتیم باز درختها و کوهها و مزرعهها میگذشتند. و باز به ابرها
اعتباری نبود. اما خورشید صاف سر جاش ایستاده بود و من را نگاه میکرد. و
من او را.
مریض خونه
نشستهام بالای دستگاه بخور و پتو را خیمه کردهام روی سرم که اینها را مینویسم. اولش فکر کردم که باز خودم را با نوشتن درمان کنم. بعد گوشی را برداشتم و آدرس بلاگر را وارد کردم. لیست نوشتههای قبلی باز شد. کمی برام عجیب بود. بدون زحمت پسورد؟ ظاهرا تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. عجب! پست آخرم را باز کردم. عجب منبری رفته بودم. دلم برای بنارس تنگ شد. چه زندگیای کردم. چقدر کیف داشت که یک جفت دمپایی بندازی به پات و لخ لخ راهت را بکشی به هر جا که دلت خواست، مستراح، دانشگاه، معبد، عروسی ... وارد شوی و هیچکس تخمش نباشد که تو چه پوشیدهای و بالاخص اینکه خودت به یک تخمکت نباشد که بدون سوتین ممهات تکان تکان میخورد و ملت نگاه میکنند. اغراق نکنم حالا، با تیشرت نمیشود به برخی معابد رفت، شورت یا دامن کوتاه اصلا دیده نمیشود مگر اینکه خارجی سربههوایی باشید. در بسیاری از شهرها دختران هندو صورتشان را با شال کاملا میپوشانند و از مزایای ناشناسی حجاب اسلامی بهره میبرند که البته ما هم این تنها مزیتش را میپسندیم. اما در مجموع هند قانونی در تداخل با قوانین پوششی من نداشت و راضی کننده بود)...
کاش یه خورده طولانی تر بنویسی. زود تموم می شه همش پستایی که می ذاری!!
پاسخحذفمنم چند روز پیش درباره مادربزرگ یک پست نوشته بودم. آلزایمر.
نشده تا حالا حتی یه آدمو ثابت نگه دارم با نگاه حتی واسه چند دقیقه....
پاسخحذفمن دوست داشتم ولی بارون رو ثابت نگه دارم اگه میشد....