پست‌ها

از صبح تا شب سر و کله زدن با یه مشت جونور دوپا، از شب تا صبح سر و کله زدن با یه مشت جونور شش پا و چارپا! آخر ماه به کون دادن بیفتی سر اجاره خونه و کوفت، آخر ترم سر درس و امتحان. آخر سال سر آلاخون والاخونی.  بعد توقعای آدما، چرا موهات کجه، چرا موهاتو صاف کردی، چرا کوتاه کردی، چرا سفید شده، چرا آرایش نمی‌کنی، چرا ابروت دراومده، چرا مانتوت کوتاهه، چرا هیکلت چاق شده، چرا قوز درآوذدی، چرا سینه‌هات افتاده، چرا سیگار می‌کشی، چرا گوشکو قلمبه‌س قشنگ من یه بسته هستم واسه آدما، که یه سری گزینه‌هایی رو می‌تونم داشته باشم یا نه. رو جعبه‌م، یعنی رو ظاهری ترین و بیرونی‌ترین جنبه‌م نیگا می‌کنن گزینه‌ها کدوم تیک داره، کدوم نداره. بعد مناسباتشون رو بر اون اساس باهام تشکیل می‌دن. امروز یه زوجی رو دیدم، آقائه به خانومه یه کادو داد. گلکسی سامسونگ بود. خانومه روش نگا کرد گفت: حالا مرسی خریدی ولی من سامسونگ خوشم نمیاد. تو دلم می‌گفتم احمق گلکسیه. بعد فک می‌کردم اینجوری بهتره یا اون جوری که آدما با من رفتار می‌کنن؟ الان یارو میره دم مغازه گلکسی رو میده یه چیزی که دوس داره می‌خره. اما من انگاری یه چیزی ه...

در بزرگداشت مقام شامخ زن!!!

پایی که باید صبح تا شب چهار طبقه پله را بالا پایین کند تا دو کلمه حرف را به آدم‌های زبان نفهم حالی کند، تو کفش آل استار اصل هم میخچه درمی‌آورد سیندرلا. بی‌خود به هر دری می‌زنی نصف پایت را ببری تا تو کفش شیشه‌ای جا بشود. نمی‌شوی بدین جست و خیز، سیندرلا، نمی‌شوی. شاهزاده رو موتور سبدی از گل‌های لاله را می‌برد برساند به نامزد مردی که شاهزاده و موتور و نامزدش را کرایه کرده بود. تو خیابان، زیر باران لیز خورد و افتاد و سرش خورد به لب جدول و مرد. دسته گل خونی زیر چرخ ماشین‌هایی که می‌ایستادند تا سکه بیندازند له شد.  شاباش عروسی نیست سیندرلا، کفاره است. پسری که زیر باران آکاردئون می‌زد جمع کرد و بردشان. پاشنه‌ی کفش‌های آل استار تقلبی‌ات را ورکش.
از همان روز اولی که اینها بساط زندگیشلن را آوردند اینجا گفتیم امروز فردا رفتنی‌اند. این خانه و این پارکینگش که نقش مغازه را بازی می‌کرد برای هیچکس آمد نداشت. قبل گاهی آپاراتی و تعویض روغنی می‌شد. اما جگرکی؟ کسی خوابش را هم نمی‌دید.  مشتری‌های جگرکی تک و توک راننده‌هایی بودند که مسیر هر روزشان بود. گاه کارگرهای کارخانه‌ای که ته این جاده می‌رسید بهش. اما از مردم شهرک چیزی در نمی‌آمد. آنقدر که کم جمعیت بود و مردم که جگر هم اگر می‌خواستند بخورند ترجیح می‌دادند خودشان کباب کنند که این سه شاهی صنارش را بزنند به یک زخم دیگر. که نمی‌خورد. یادم هست یک شب سرد که بر می‌گشتم خانه همایون دم در مغازه‌اش پای دله‌ی آتش ایستاده بود. نم برفی می‌بارید. رفتم کنارش. یک صندلی کشید کنار نشستم روش. بطری پلاستیکی عرق سگی‌اش را تعارف کرد. یک قلپ من می‌خوردم یک قلپ همایون. این تنها وقتی بود که می‌شد باهاش همکلام شوم. اما تنها صدایی که می‌آمد صدای سوختن چوب بود و دماغ همایون که بالا می‌کشید و از حلقش می‌داد تو. و تک توک ماشینهایی که رد می‌شدند. تا دم صبح فقط چشم دوختیم به آتش و نوبتی عرق سر کشیدیم. یک شب دیگر...
صدیق الهه‌ی سگ‌ها بود. صبح به صبح که آشغال گوشت‌ها را می‌کرد تو سه تا کیسه و از در جگرکی می‌آمد آن طرف جاده، به سمت سطل آشغال هرچه سگ آن اطراف زندگی می‌کرد، راست می‌‏ایستاد و گوش تیز می‏‌کرد. بعد تا صدیق برسد آن طرف خیابان هفت هشت ده تا سگ چاق وگنده دنبالش روان می‏‌شدند. دم تکان می‏‌دادند و آب از لب و لوچه‌شان سرازیر بود. من خیال می‌کردم سگ‌ها از دست صدیق است که این همه آشغال گوشت خوردن را دوست دارند. سگ‌ها صدیق را حتی روزهایی که شاگرد جگرکی به نظر نمی‏‏‌آمد هم می‌شناختندش. دوستش داشتند. روزهایی که کفش پاشنه بلند می‏‌پوشید و مانتوی کوتاه و عطر تندی می‏‌زد که بوش تا مدتی بعد از اینکه صدیق می‌رفت باقی می‌ماندو موهاش را زیر روسریش بالا می‌برد باز هم دنبالش می‏‌دویدند و دم تکان می‌دادند و پارس می‌کردند. رو این حساب خیال می‏‌کردم صدیق برایشان ربطی به بوی گوشت ندارد. یک روز صبح همانجور که کنار جاده منتظر ماشین بودم دیدم که صدیق آمد و سگ‏‌ها به طرفش راه افتادند و دیدم که ایستاد کنار سطل آشغال و سگ‏‌ها دورش جمع شدند و همان وقت یکی از سگ‏‏‌ها را که عقب مانده بود یک نیسان وسط جاده زیر کرد و همان...

گیلاس می‏خورم. بهم غبطه بخورید

دبیرستان که بودیم یک معلم ریاضی داشتیم نمی‏دانم قبلش ژاپن رفته بود یا می‏خواست برود ژاپن یا چی. کلن خیلی اطلاعات درباره‏ی ژاپن داشت. از هر فرصتی استفاده می‏کرد تا از آخرین دستاوردهای علمی ژاپن بگوید و دل ما را کباب کند.آن وقت‏ها تو مدرسه‏ی ما یک کامپیوتری بود که  کلن یک جعبه‏ی کرم رنگ خاک گرفته بود و توی مانیتورش هم هر چه نگاه می‏کردی یک صفحه‏ی سیاه می‏دیدی که یک مشت نوشته‏ی سفید توش بالا پایین می‌رود.یک درس مبانی کامپیوتر هم داشتیم که سه ساعت می‏نشستیم سر کلاسش الگوریتم می‌نوشتیم و فلوچارت می‌کشیدیم و برنامه می‏نوشتیم به زبان بیسیک که برایمان یک خط ستاره چاپ کند. نمی‏دانم که چی چی این جعبه‏ی بی خاصیت اینقدر شگفت انگیزبود و نمی‏دانم معلم ریاضی وقتی می‏گفت ژاپنی‏ها یک کامپیوتر ساخته‏اند که فلان، چه چیزی بیشتر از این تو ذهنش بود که او را وامی‏داشت هر روز که ما ریاضی داریم نیم ساعت درباره‏ی کامپیوترهای ژاپنی‏ها حرف بزند یا ربات یا فضا پیماهایشان. فضا پیما را که دیگر نگو. همچین که اسمش می‏آمد می‏رفتیم تو کارتون کوتلاس و دیگر تا زنگ آخر از توش درنمی‏آمدیم. از ربات هم...

خانمچه و مهتابی

دیروز قرار بود  سمیه رو توی چهار راه ولیعصر ببینم و قدمی بزنیم و پکی به سیگار شاید و قهوه‌ای. با یک ربع تاخیر رسیدم به دختر کوچولوی عینکی ای که دم در تئاتر شهر با چندتا بلیت مهمان نمایش خانمچه و مهتابی توی دستش ایستاده بود. من و اون که دو نفر بودیم بقیه‌ی بلیتها رو دادیم به چندتا دختری که هاج و واج نگاهمون می‌کردن و بدو بدو رفتیم تو سالن نمایش. اصولا خیلی کم پیش میاد چیزهایی که انتخابشون نمی‌کنی بهت بچسبن. در مورد من تو این زندگی تا به حال دو بار این اتفاق افتاده. دومیش تئاتر دیشب بود. یک ربع دیرتر از ساعتی که روی بلیت بود رسیدیم. اما چیزی از نمایش رو از دست ندادیم. یعنی وقتی نشستیم کاملا به نظر می‌رسید که چند ثانیه‌ای بیشتر نیست که شروع شده. شلیدن گلاب آدینه روی سن با تر و فرزی عجیب غریب مخصوص خودش اولین چیزی بود که توی صحنه دیدیم. اصل داستان خاطرات و کابوس‌ها و تخیلات زن شازده قجری نیمچه نویسنده‌ای بود که سعادت آباد مهریه‌اش بوده و حالا داره توی یک آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کنه. و دوتا داستان جنبی هم داشت. یک زن فقیر معاصر اون شازده قجری ...
من در موقعیت مستقر شده‏‏ام و یخ می‏زنم از نبودنت بانو سیگار هم نمی‏شود کشید دیگر درختها آسم گرفته‏اند و بوی دود سیگار من اذیتشان می‏کند صدای سرفه‏شان را می‏شنوی؟ صدای دود من را می‏شنوی؟ من که از زمستان سردترم و ذوب می‏شوم در این سرمای زیر صفر درجه یخ می‏زنم از نبودنت صدای ذوب شدنم را یا صدای یخ زدنم را می‏شنوی؟ گوشت را چسبانده‏ای روی قلبم؟ قل قل حباب‏هایم را می‏شنوی؟