پست‌ها

قصه‌ی خاله قورباغه1

از مادربزرگم فقط عینک ذره‌ بینیشو به یاد دارم، و گونه‌های گردش و اینکه هر وقت بهش می‌رسیدیم ازش می‌خواستیم قصه‌ی خاله قورباغه رو برامون تعریف کنه. قصه‌ی خاله قورباغه اصلا قصه‌ی خاله قورباغه نبود. قصه‌ی زن شلخته و تنبلی بود که شوهرش یه روز براش پنبه میاره که بریسه! زنه یه کمی که می‌ریسه خسته می‌شه و پنبه‌ها رو بغل می‌کنه و می‌زنه بیرون. می‌رسه به نهر. یه قورباغه می‌بینه. بهش میگه: -خاله قورباغه - قور قور -پنبه بدم می‌ریسی برام؟ - قور قور زنه بار پنبه‌ رو می‌ریزه تو نهر و می‌ره خونشون. شب که شوهرش از سر کار برمی‌گرده می گه کو پنبه‌ها؟ زنه می‌گه دادم خاله قورباغه بریسه برام. مرده عصبانی می‌شه و می‌زنه تو سر زنش. می‌ره که پنبه‌ها رو از نهر در بیاره. پاش می‌خوره به شمش طلا. برش میداره و برمی‌گرده خونه. به زنش می‌گه. درسته که پنبه‌ها رو پیدا نکردم. اما چون با این شمش طلا وضعمون توپ میشه می‌بخشمت. زنه شب از عذاب وجدان خوابش نمی‌بره. به هر حال این شمش طلا باید واسه یکی بوده باشه. صب می‌زنه به کوچه تا صاحاب اصلی شمش طلا رو پیدا کنه. به اولین کسی که می‌رسه می‌پرسه: عمو تو یه شمش طلا گم نکردی؟ یا...

آنا

آنا به عشق پاک و واقعی پایبند بود. واقعیش، نه از این بچه بازیا. اون هیچوخ عشق پاکو به لجنایی که امروز مد شده آلوده نکرد. محال بود بدون نقشه‌ی رخت‌خواب با یه دختر  رفاقت کنه. یا وقتی با یه پسر روابط عاشقانه‌ای داره، یکی دوتای دیگه رو هم زیر سر  نداشته باشه. هیچوخ با کمتر از دو نفر تو رخت‌خواب نرفت. هیچ وخ عشق واقعیو با  ازدواج  لجن‌مال نکرد.پاک بود، یه پاک لعنتی، یه پاک لعنتی ِ واقعی فقط می‌تونه از بلندترین برج  لعنتی... عاشق‌اش بودم... می‌فهمی؟ 

wrong territory

رنگ و روی صورتش، لاغری اسکلت‌وارش، رنگ لباس‌هاش، و خلخالی که به جفت مچ پاهای آفتاب و باد و خاک خورده‌اش بسته بود، حکایت از پاکستان می‌کرد. روبروی مرد جوانی که جلوتر از من روی پل قدم می‌زد، عقب عقب راه می‌رفت. تو صداش التماس بود: مستر، فاک، پنجاه!و این چندمین باری بود که تکرار می‌کرد. صورتش شاید بدک نبود اما دندان‌های زرد خرگوشی‌اش وقت حرف زدن تو ذوق می‌زد. مرد، حتی نگاهش نمی‌کرد. آخر با بی‌حوصلگی، با ضربه‌ی دست ردش کرد برود. پای زنک پیچید و خورد زمین. مرد برنگشت حتی نگاهش کند.. فکر کردم منظورش چیست پنجاه؟ با پنجاه تومن که به کسی تف هم نمی‌کنند! یعنی پنجاه دلار؟ بعد، که این نرخ ایرانی است یا پاکستانی؟ و اگر پاکستانی، این زنک اینجا چه می‌خواهد؟ به پله‌های آخر پل که رسیدم برگشتم عقب و دیدم همان جور روی زمین مانده.
اول دبستان بودم. زنگ آخر بود. کتاب و دفترهایم را ریخته بودم تو کیفم و انداخته بودم پشتم و نشسته بودم روی نیمکت منتظر زنگ. معلممان، فقط یادم است که پیر بود. گفت کتاب فارسی‌ات کو؟ با اینکه دردسر نیاوردن کتاب بیشتر از دردسر بیرون آوردنش از کیف بود گفتم نیاورده‌ام. کیفم را گرفت و خالی کرد روی میز. بعد تنبیهم کرد. با بیست تا صفر که توی دفترش جلوی اسمم گذاشت! بچه‌ها همه حلقه زده بودند دور میزش و بلند بلند تعداد صفرهایی را که می‌گذاشت می‌شمردند. من تنها سر جایم نشسته بودم و تکان هم نخوردم. حتی معذرت نخواستم و التماس نکردم که نگذارد. بعد زنگ خورد.
گفت از کجایی؟ گفتم ایران. گفت شت. گفتم تو از کجایی؟ گفت بوسنی. یادم افتاد به وقتی سوم یا چهارم دبستان بودم. یک چادر زده بودند توی حیاط مدرسه‌مان که جمع‌آوری کمک برای بوسنی هرزگوین. نمی‌دانم چه اصراری داشتند که دارو ببریم. و مدام تاکید می‌کردند شیشه‌های قرص و دوای باز نشده! قرص‌های مادربزرگم را کش رفتم که پیش بچه‌ها کم نیاورم. مادربزرگ همان سال از مرضی که آخرش نفهمیدیم چیست مرد. جوابش دادم: آره! شت!!!

مادر

شیرین بود. در را که بست به پشتش تکیه داد. عفت لب پاشویه وضو می‌گرفت. پاش رایک جوری گذاشته بود روی دمپایی‌ش و مسح می‌کشید، انگار دمپاییش گهی است. مرتضی لب پله‌های ایوان بالایی نشسته بود و تسبیح دانه درشت قرمزش را الکی تاب می‌داد. شیرین بعد از مکث کوتاهی رفت سمت اتاق محتضر. اتاقی که بهش نسرم می‌گفتند. چند ثانیه بعد برگشت. دست به کمر رو به عفت و مرتضی جیغ زد: منتظرید همسایه‌ها رو خبر کنم زیر مادرتون لگن بذارن؟ لگن کنار در توالت بود. پر بود. کسی خالیش نکرده بود. عفت گفت: من وضو دارم. نجس می‌شوم. شیرین با صدایی که آشکارا حرصی شده بود گفت: نمی‌شه حالا این یه دفه رو قضا بشه؟ خدا سنگت نمی‌کنه. قول می‌دم. عفت شیر آب را با لج بست و همان‌جور که می‌رفت سمت در اتاق گفت: من الان باید سر سفره‌ی عقد دخترم بودم شیرین از تو اتاق داد زد: ها ها ها ها رخت‌خواب را که از زیر محتضر آوردند بیرون انداختند کنار حیاط. لابد تنش را هم تمیز کرده بودند و لباس تمیزی بهش پوشانده بودند. شیرین لگن را خالی کرده بود تا ببرد تو اتاق. عفت گفت: لگن نمی‌خواد دیگه. آدم تو این وضع که... شیرین گفت: رخت‌خوابشو بسوزو...

گلاره

گلاره خدای سـ.کــ.ـس بود. باورت نمی‌شه؟ نبایدم. با اون اسمش! بر وزن الهه! هر تصوری می‌تونی راجع به صاحب همچو اسمی بکنی به جز این! آدم وقتی یه اسمی می‌شنوه مثل رودابه، که رستمو زاییده، یا گردآفرید، که نمی‌دونم چی کار کرده، اما وقتی اسمشو شنیدم حدس زدم باید رب‌النوع سـ.کــ.ـس بوده باشه، می‌تونه حدس بزنه. اما آخه تو فکرشو بکن، گلاره، الهه، مریم. روی دوش این اسما همیشه یه باری از تقدس و کوفت هست. آدم عمرن همچو تصوری نداره ازشون. برخورد اولم با گلاره شبی بود که بی‌خونه شده بودم. بچه‌ها آدرس اون‌جا رو بهم دادن تا بعد یه جایی رو جور کنم. وقتی رفتم در باز بود. سرک کشیدم تو، یه دختر با چادر نماز، تصورشو بکن، چادر نماز، اومد جلو. خودمو معرفی کردم: به‌به. منتظر بودیم. ما زیرزمین می‌شینیم. بعد همراهیم کرد. یه دختر با پوست سفید و موی بور طبیعی. نه موی بور رنگ شده. می‌فهمی؟ بور مادرزاد! با فرای ریزریز. یه کمش از زیر چادرش پیدا بود. چشماش... باورت نمیشه! یه چشم‌آبی واقعی! با یه خورده کک و مک، یه فرشته‌ی سفید وارفته توی چادر نماز! زود خودشو معرفی کرد: اسمم گلاره‌اس. اینجا دیوار نم داده، صاحب‌خونه‌مون ...