اول دبستان بودم. زنگ آخر بود. کتاب و دفترهایم را ریخته بودم تو کیفم و انداخته بودم پشتم و نشسته بودم روی نیمکت منتظر زنگ. معلممان، فقط یادم است که پیر بود. گفت کتاب فارسی‌ات کو؟ با اینکه دردسر نیاوردن کتاب بیشتر از دردسر بیرون آوردنش از کیف بود گفتم نیاورده‌ام. کیفم را گرفت و خالی کرد روی میز. بعد تنبیهم کرد. با بیست تا صفر که توی دفترش جلوی اسمم گذاشت!
بچه‌ها همه حلقه زده بودند دور میزش و بلند بلند تعداد صفرهایی را که می‌گذاشت می‌شمردند. من تنها سر جایم نشسته بودم و تکان هم نخوردم. حتی معذرت نخواستم و التماس نکردم که نگذارد. بعد زنگ خورد.

نظرات

  1. وای معلمای ما اون موقع همگی رسمن خل بودن بخدا.

    پاسخ دادنحذف
  2. خوش به حالت. حداقل اینطوری خاطره ای از اون دوران داری که توش به خودت افتخار کنی. من خالی از این یاغی گری های شیرین بودم. می ترسیدم و زورم به کسی نمی رسید. و هزار حق نگرفته دارم از آن دوران.

    پاسخ دادنحذف
  3. یه لذت معرکه اس ، به عالمه صفر ، من خودم تجربه اش کردم ، اون که گفتی دردسر نیاوردن بیشتر از ... بود رو تا حالا 100 بار حس کردم ، که میتونی با یه کار اسون از دست یه مشکلی فرار کنی ولی ترجیح میدی کار اسونتر رو بکنی و عذابش رو بکشی ، ایول !

    پاسخ دادنحذف
  4. درود

    و چه خاطراتي كه مي آيند...
    بابا مرسي به شما ! اول دبستان، آن همه شور گرفتن نمره خوب... . خوب است، يعني متفاوت بودن هميشه خوب است ولي نه اينقدر !
    هيچوقت يادم نميرود اول دبستان اولين املايم را 19/5 گرفتم. خوب است 20 نبود ! همه 20 و من 19/5 ! چقدر متفاوت بودن خوب است، نه ؟!

    پاسخ دادنحذف
  5. یازده دقیقه کلی با کامنتت خندیدم. مخصوصا معلم کلاس اول ما که در طول یک سال چندین بار برای من صفرای کله گنده تو دفترش گذاشت. صدام میکرد برم بالاسر میزش و یه صفر گرد و قلمبه با فشار خودکار میذاشت. بعدها یه بار از مادرم پرسیدم که چرا معلم کلاس اولمون این کارو میکرد؟ مادرم گفت فقط یادمه هر وقت میومدم مدرسه‌تون معلمت حرص می‌خورد که چرا روی نیمکت کون‌سُره میری

    پاسخ دادنحذف
  6. احسنت . تو كلن آدم سر تقي هستي ازت خووشم اومد

    پاسخ دادنحذف
  7. گاهی منم تنم می خارد و خودم می پرم توی بغل تنبیه !

    پاسخ دادنحذف
  8. چقدر کوتاه هات
    خوب شده این مدت

    آفرین

    پاسخ دادنحذف
  9. چه خاطره تلخی.چقدر دخترک حرصش گرفته از اینهمه حماقت خانم معلم!!!

    پاسخ دادنحذف
  10. تازه میکرو اومده بود و به عشقش مشق 2 صفحه ای رو تو نیم صفحه نوشتم
    معلمم 20 ضربه چوب زد بهم گفت اگه تکرار شه 40 تا میزنه
    ولی من کله خر باز هم به طرز تابلویی جا مینداختم 40تا بهم زد و گفت تکرار کنی 60 تا خودم میزنم 5 تا هم اقای اسدالهی(ناظم)
    من بازم فرداش مشقام رو جا انداختم و 60 تا از خودش و 5 تا ازر اون جاکش خوردم دستام تا 2روز پانسمان بود ولی عشق میکرو نمود منو

    پاسخ دادنحذف
  11. مریمی! دوست داشتم نوشتتو!
    منم اول دبستان که بودم نقاشی ام افتضاح بود! فوق افتضاح اصلاً! یه بار یه دشت کشیدم، تو صفحه رو پر کردم از کلاغ هایی که شکل 7 بودند !!! همه همه برگه رو !
    اونوقت معلممون اومد یه هفت داد واسه نمره ی نقاشی ام !
    منم ذوق کردم ! که یه کلاغ به کلاغام اضافه شده ! بهش گفتم ! حرصش گرفت ! گفت باید مامانت بیاد بهش بگم نمی ذاری هیچکی درس بخونه ، اینم کشیدی بچه ها همش ازینا یاد بگیرن بکشن !
    مامانمم فردا دعوام کرد و گفت باید ایستاده غذا بخوری!
    اما من همش یاد اون کلاغ معلممون بودم ه برعکس کلاغای سیاه من ، قرمز بود! حال کردم!

    پاسخ دادنحذف
  12. بعد زنگ خورد.

    پاسخ دادنحذف
  13. منم زیاد خاطرات خوی از معلمای دوره دبستان ندارم، یادمه یه دفعه معلمون بی خود و بی جهت دلمو شکوند و من به روم نیاوردم چند روز بعد صدام زد و دفتر خاطرات بزرگی رو به عنوان عذر خواهی بهم هدیه داد ! این تنها خاطره خوبِ دوران دبستانم بود ...

    پاسخ دادنحذف
  14. از 7 سالگی چه بجه متفکری بودی!

    ولی نمی دونم چرا کلا معلمای دبستان دوس دارن بجه ها رو اذیت کنن شاید احساس قدرت می کنن پیش بچه های 8-9 ساله

    پاسخ دادنحذف
  15. التماس
    شکوه زنده گی را فرو می ریزد...


    + زنده باد مریمی

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

سیمای زنی در دوردست

آنا

باد می‌وزید و من آرام آرام سرخ تر می‌شدم و باد می‌وزید و من شعله می‌کشیدم و باد می‌وزید و جرقه‌هایم را به این‌سو و آن‌سو می‌انداخت