وقتی که قل می‌خوردم و می‌افتادم و لابه‌لای پایه‌های نیم‌کت‌ها و پاهایی که کفش‌های اسپرت و شلوارهای خاکستری داشتند گم می‌شدم

حواست نبود که پشت سرت را نگاه کنی، که در سرم آتشی است. حواست نبود که آبی بشوی رو آتشی
که بادی شدی
حواست نبود که این تکه تکه های‌ من است، وقتی خاکستر سیگارت را از پنجره‌ی ماشین می‌تکاندی بیرون...

نظرات

  1. منو نگاه كن لعنتي! چرا حواست نبود ؟! حواست نبود و استخوون هام له شدن زير بار بي حواسيت ... اين بي حواسيت ... اين .. اين . اين

    پاسخ دادنحذف
  2. خونه جديد مبارك
    آخ....كه من چقد دلم مي خواد باز شروور بنويسم و بعد همه رو ديليت كنم.... نميدوني چقد دلم ميخواد....

    پاسخ دادنحذف
  3. وبلاگ قبلی ام رو خودم دیلیت نکردم. بلاگفاک آرشیو دزد از صحنه‌ی وجود پاک کرد

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام
    اینقدر جمله آخر پستت خوب بود که یادداشتش کردم . آفرین

    پاسخ دادنحذف
  5. می دونم مریمی! خوب می دونم داری از چه غمی صحبت میکنی ... چشمات رو ببند ! دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ! این جملاتت همه ی روزهای منه !!خودت هم نمی دونی...

    پاسخ دادنحذف
  6. خوبه ! پس همیشه ی خدا یه نفر هست که هیچ حواسش نباشه . . .

    پاسخ دادنحذف

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

سیمای زنی در دوردست

آنا

باد می‌وزید و من آرام آرام سرخ تر می‌شدم و باد می‌وزید و من شعله می‌کشیدم و باد می‌وزید و جرقه‌هایم را به این‌سو و آن‌سو می‌انداخت