از این یکی در میانی که سهم تو است٬ گاهی یکی نصیبت میشود و چندتا نمیشود. گاهی همان تک و توک را هم با آن همه انتظاری که کشیدهای از دست میدهی و باز هم خسته نمیشوی. باز هم انتظار میکشی. انتظار اینکه لابد باد برایت بیاورد. یا یک پرندهی دیگر بیاید و تو آشیان تو تخم بگذارد. تو بچهای را بزرگ کنی که مال خودت نیست٬ که بچههایت را میکشد٬ معشوقهی کوچکت را میکشد. و بعد خودت را... و حتی توی آشیانت هم نمیماند. میرود دنبال خوی سیال حیوانیاش . دنبال آن چه که او را تو خانهی تو گذاشت. شاید تو بلد نیستی بجنگی. شاید دوست نداری بجنگی یا شاید میدانی جنگی نخواهد بود که به نفعت تمام بشود و برای همین نمیجنگی. اما یک چیز دیگر هم هست. چیزی مهمتر از جنگیدن یا نجنگیدن. چیزی که مرز میان وجود داشتن و نداشتن تو میشود. و آن اینکه تو پیش خودت چه فکری میکنی. توی خلوتت٬ ته ذهنت چه چیزی میگذرد؟ راضی هستی؟ خوشبخت هستی؟ خسته هستی؟ یا بیزار؟ یا حداقل پیش خودت٬ میدانی حتی اگر نمیگویی٬ حنجرهات میتواند بگوید، که آن چیزی که میخواهی این است یا نه. بگذار هیچ کس دیگر جز خودت نداند. حتی آن بچهای که سالهای سال بعد، وقتی که مردهای٬ یک تکه از نوشتهات را از کف پیادهرو پیدا میکند و میخواند.
سیمای زنی در دوردست
همهی هزار بار دیگری را هم که سیگار به دست با بیخیالی و یلگیای که مال خودم نیست، از وسط این پارک رد بشوم، "ملیکا جون" که هشتاد- نود درصد آدمهایی را که به اسم میشناسندش، اصلا نمیشناسد برای هزار بار دیگر با "خ" مشدد خواهد گفت: آخی بمیرم. تو هم مثل من آوارهای؟
نظرات
ارسال یک نظر