۱۲۰ سانتیمتر قد دارد ۱۵ کیلوگرم وزن. مدام مقنعهی سفید نه سالهاش را محکم میکند تا حتی یک تار مویش هم پیدا نشود. معلمشان گفته فقط یک تارش کافیاست که تا ابد آویزان بمانی روی آتش جهنم. و معلمشان هم حتی نمیداند ابد چقدر است. با پسرعموهای ۳۰ سالهاش دست نمیدهد و درست نمیفهمد آنها به چه چیزش میخندند. با پسرخالهی ۱۵ سالهاش اما٬ درحالیکه مقنعهاش محکم روی سرش است پشت شمشادها دکتر بازی میکند. معلمشان گفته پسرخاله نباید موهات را ببیند. اما نگفته چه جاهای دیگری را هم نباید ببیند! خب حیا اجازه نمیدهد آدم بتواند همه چیز را به بچهها بگوید. خودشان بزرگ میشوند یاد میگیرند را اصلاح کن. خودشان بزرگ میشوند استاد میشوند. یاد تو هم میدهند. نگران نباش!
مریض خونه
نشستهام بالای دستگاه بخور و پتو را خیمه کردهام روی سرم که اینها را مینویسم. اولش فکر کردم که باز خودم را با نوشتن درمان کنم. بعد گوشی را برداشتم و آدرس بلاگر را وارد کردم. لیست نوشتههای قبلی باز شد. کمی برام عجیب بود. بدون زحمت پسورد؟ ظاهرا تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده. عجب! پست آخرم را باز کردم. عجب منبری رفته بودم. دلم برای بنارس تنگ شد. چه زندگیای کردم. چقدر کیف داشت که یک جفت دمپایی بندازی به پات و لخ لخ راهت را بکشی به هر جا که دلت خواست، مستراح، دانشگاه، معبد، عروسی ... وارد شوی و هیچکس تخمش نباشد که تو چه پوشیدهای و بالاخص اینکه خودت به یک تخمکت نباشد که بدون سوتین ممهات تکان تکان میخورد و ملت نگاه میکنند. اغراق نکنم حالا، با تیشرت نمیشود به برخی معابد رفت، شورت یا دامن کوتاه اصلا دیده نمیشود مگر اینکه خارجی سربههوایی باشید. در بسیاری از شهرها دختران هندو صورتشان را با شال کاملا میپوشانند و از مزایای ناشناسی حجاب اسلامی بهره میبرند که البته ما هم این تنها مزیتش را میپسندیم. اما در مجموع هند قانونی در تداخل با قوانین پوششی من نداشت و راضی کننده بود)...
نظرات
ارسال یک نظر