مشکل حقوق زنان در مملکت ما این است که زنان خودشان هیچ وقت ضرورت گرفتن حقوقی را احساس نکردهاند. همیشه یک شاهی رییس جمهوری چیزی پیدا شده که گفته زنان باید این جور یا آن جور باشند و اغلب زنان هم تبعیت کردهاند. تبعیت کردن هم اساسا یک ویژگی ایرانی است و زن و مرد ندارد. عرب بیاید میگوییم باشه هر چی تو میگی، مغول بیاید میگوییم باشه هر چی تو میگی، روس بیاید همین طور انگلیس بیاید همین طور، میرپنج بیاید، آخوند بیاید، آمریکا بیاید همین طور. اولین زنانی که از ایران رفتند اروپا و فمینیسم و برابری را یاد گرفتند قجرزادگانی بودند که به دنبال بهتر کردن زندگی شخصی خودشان بودند. مطالبی هم نوشتند و کارهایی هم کردند. اما پیش از آنکه بیشتر زنان ایران باسواد بشوند که بتوانند آن مطالب را بخوانند، ناگهان شاه سوییس درس خواندهی مملکت آمد یک بیانیه خواند و سند رقیت زنان را پاره کرد. من نمیدانم رقیتی بود یا نبود. اما اولین کسی که باید بندگی را بفهمد خود آدم است و خودش باید بند آن را پاره کند. فقط تجربهی زندگی نسل خودم و نسل مادرم و نسل مادربزرگم نشان میدهد که رقیت مادربزرگم کمتر بود. رعیت زادهای ب...
پستها
رای ما: ابلهتر
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چهارده سال پیش درس تنظیم خانواده و جمعیت دوره لیسانس رو گذروندم. سراسر این کلاس به حرفهای وحشتناک درباره بارداری و آسیبهای بارداری و بارداری پیاپی و اینکه بچههای زیاد رفاه کمی دارن و بهره هوشی کمتری خواهند داشت و احتمال نقص ژنتیکی اونا بالاتر میره و این حرفها میگذشت. الان توفیقی دست داد که در دو کلاس آموزش پیش از ازدواج شرکت کنم. کل کلاس به حرفهای وحشتناک درباره به تاخیر انداختن بارداری و آسیب های ناشی از پیشگیری از بارداری و مشکلات تک فرزندی و مشکلات روحی و روانی تفاوت سنی زیاد میان بچهها و کاهش بهره هوشی در بچههای تک فرزند و ... گذشت. تا جایی که مدرس محترم گفت که مهمترین وظیفه زن مادری است و گفت یکی از مصادیق رفاه بچهها اینه که خواهر و برادر داشته باشن. البته مدرس محترم بعدا به خاطر سوالهای خانمها مجبور شد اعتراف کنه که با 40 سال سن یک دختر ده ساله داره و تصمیم داره بعد از تموم شدن دوره فوق تخصصش یه بچه دیگه بیاره. متاسفانه تنها چیزی که در این سیستم بهداشت و درمان و آموزش در دوره هر یک از آقایانی که رفتند و آمدند و میآیند و میروند کمترین اهمیتی نداشت، ندارد و نخواه...
و در زمین سفر کنید
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
نه اینکه انکار کنم اولین بار دیدن این جزیره و آن دریا را چقدر دوست داشتم. دیگر خودم هم سیر شدهام از این حال خرابم. از اینکه همیشه دنبال سیاهی میگردم که لای زرق و برق الکی اشیا تنها نشان واقعیت هستیای است که به دوش میکشیم. دو نفری سرتاسر پاساژی لوکس و چند طبقه را با چنان حال معذبی و با قدمهای تند و سر پایین طی کردن که فراموش کنی اصلا برای انجام سفارشی آنجا رفته بودی و آنچه ارزش دیدن دارد تنها جوانهای لاغر سیه چردهای باشند که هنوز کارگران شریف سفید پوستان پورش سوار خیکی بی شرف طبقه متوسطند. نمیدانم چرا ناتوانم از فکر کردن به این شیوه که "آزاد" کردن این منطقه کمکی کرده جوانهای مردم سر کار بروند و بعد جنس هشتصدهزارتومنی در تهران را اینجا هشتصدهزارتومن بخرم و تصور کنم ارزان خریدهام و از خریدم کیف کنم و از سفرم خوشحال باشم. میان صدها ماشینی که نظیرشان را تا به حال ندیدهام گذر آرام موتور گازی خاکستری رنگی که یک خانواده چهار نفری سرنشینش هستند، از حاشیه خیابان تمام هوش مرا با خودش میبرد. مرا به کودکی خودم میبرد. و بعد حاشیه شهری "باکلاس"، که هزاران سال بود بل...
چرا علینژاد صدای سرکوب شدهی من نیست؟
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
برای پاسخ به این سوال اول نیاز دارم که دو موقعیت واقعی را تصویر کنم . موقعیت اول میدان انقلاب. مردی کریه منظر، با دو متر قد و هیکلی چون دیو چراغ جادو، در لباس پلیس، ناگهان و بی آنکه احضارش کرده باشند، پیش روی زنی بدحجاب ظاهر میشود. زن را صدا میکند. زن نشنیده میگیرد و عبور میکند. مرد راه زن را سد میکند و او را متوقف میکند. از او میخواهد به سمت ونی که با کمی فاصله در حال جمع کردن زنان بدحجاب است برود. زن نمیپذیرد. مرد سر زن فریاد میزند. زن فریاد او را با فریاد جواب میدهد. توجه عابران جلب میشود. کسانی شروع به فیلم گرفتن میکنند. پلیس سعی میکند آنها را متفرق کند. زن بدحجاب سعی میکند از غفلت پلیس استفاده کند و فرار کند. یکی دو پلیس دیگر به کمک پلیس مرد میآیند و زن بدحجاب را میگیرند. پلیسهای زن سعی میکنند او را هدایت کنند به سمت ون. زن تا جایی که میتواند جیغ و داد میکند و کولی بازی درمیآورد. دو پلیس زن با او درگیر میشوند و مردان پلیس هم دخالت میکنند. بدن زن حتما در درگیری آسیب میبیند. او حتی یک لحظه جیغ و فریادش را متوقف نمیکند. تلاش میکنند او را به زور ببرند....
کشتن فیل
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
جورج اورول مترجم: مریم پرواز در مولمین[1] در جنوب برمه، مردم زیادی از من نفرت داشتند. در تمام زندگیام، این تنها وقتی بود که آنقدر مهم شده بودم که چنین چیزی برایم اتفاق بیفتد. آنجا افسر یکی از بخشهای اداره پلیس شهر بودم، و احساسات ضداروپایی ملایم و سرگردانی میان مردم رواج داشت که تلخکامم میکرد. هیچ کس جگر شورش به پا کردن نداشت، اما اگر یک زن اروپایی به تنهایی از بازار رد میشد حتما یک کمی از آب بتلشان[2] را روی لباسش تف میکردند. من که آنجا افسر پلیس بودم به روشنی میدیدم که یکی از اهدافشان هستم و مدام مراقب لحظهای مناسب هستند تا بهم تف کنند. بارها پیش آمد که مردی برمهای تو زمین فوتبال بهم لگد زد و داورکه مرد برمهای دیگری بود رویش را برگرداند و وانمود کرد که ندیده است و تماشاگران با خنده و فریادهای زشتی مسخرهام کردند. در ته چهرههای زرد مردان جوان که در هر جایی ممکن بود از کنارم رد شوند، استهزاء و مضحکه کردن خودم را میدیدم و وقتی به قدری از من دور می شدند که احساس امنیت کنند پشت سرم هو میکشیدند و فحش نثارم میکردند. این آخر...
در روشناییهای آنها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
جایی در عمق شهری بزرگ، شهری که در آن، انبوهی آهن قراضه در تحرکی مدام و پر سر و صدا هستند، موری جوان و کاپیتان، روزی بر حسب اتفاق یکدیگر را دیدند و با هم دوست شدند. هر دو در بدترین وضعیت بخت و اقبالشان، از بهشتی که در آن حداقل احترام و اهمیتی داشتند، به زمین رانده شده بودند. هر دو محصول معمولیِ برنامهی تولید هیولاهای عجیب و غریبِ مدارس جامعهای که در آن پرورش یافته بودند. کاپیتان، دیگر کاپیتان نبود. در یکی از همان مصائب اجتماعی که گاه شهرها را درمینوردد، موقعیت مهمش را در ادارهی پلیس از دست داد، نشان و دکمه سردوشهای پلیسش را کندند و بعد هم وکیلش تمام اسناد داراییهایش را که با سادهزیستی به دست آورده بود، به نام خودش کرد و تمام. رها شد قاطی بازماندههای سیلی که اجتماع را با خود برده بود. یک ماه بعد از بلایی که بیچارهاش کرده بود، مامور پناهگاه بیخانمانهایی که بهش پناه برده بود، درست مثل ماده گربهای که گردن بچهگربهای غریبه را به دندان میگیرد و او را از خود دور میکند، یقهاش را گرفت و روی آسفالت بیرون از پناهگاه پرتش کرد. این دیگر نهایت بدبخ...
double standards
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
امروز که خبر اعدام متهم پرونده #ستایش_قریشی رو شنیدم و واکنش فعالان شبکه های اجتماعی رو دیدم، یاد ماجرایی افتادم که دو سه سال پیش نزدیک به خودم اتفاق افتاد. یه کودک سیزده چهارده ساله افغان به همراه یه کودک دو سه ساله ایرانی بی خبر بزرگ ترهاشون، از خونه خارج شده بودن و چند ساعت بعد پلیس امنیت اونا رو در نقطه دیگری از شهر پیدا کرده بود. مامور پلیس با دو متر قد و صد کیلو وزن پیش از اونکه بدونه ماجرا چیه اون کودک افغان رو که مشکل تکلم هم داشت زیر مشت و لگد گرفته بود تا جایی که بچه از هوش رفته بود و این ظلم مثل خیلی از موارد دیگر ظلم که به کودکان، کودکان مهاجر و مهاجران روا داشته میشه نه خبری ازش جایی پیچید و نه کسی واکنشی نشون داد. دارم به موارد برعکس فکر میکنم که متهم پروندهای یک مهاجر افغان بود (یا گفته میشد که افغانه) و به عکس العملهایی که در اون موارد شاهدشون بودم. فکر میکنم اگر ماجرای ستایش برعکس اتفاق می افتاد چقدر از ماهایی که الان #نه_به_اعدام میگیم، تا مدت ها وقتی یک مهاجر افغان رو می دیدیم که در خیابون از کنار ما رد میشه راهمونو کج می کردیم مبادا برامون اتفاق بدی بیفته. دا...