پست‌ها

صدیق الهه‌ی سگ‌ها بود. صبح به صبح که آشغال گوشت‌ها را می‌کرد تو سه تا کیسه و از در جگرکی می‌آمد آن طرف جاده، به سمت سطل آشغال هرچه سگ آن اطراف زندگی می‌کرد، راست می‌‏ایستاد و گوش تیز می‏‌کرد. بعد تا صدیق برسد آن طرف خیابان هفت هشت ده تا سگ چاق وگنده دنبالش روان می‏‌شدند. دم تکان می‏‌دادند و آب از لب و لوچه‌شان سرازیر بود. من خیال می‌کردم سگ‌ها از دست صدیق است که این همه آشغال گوشت خوردن را دوست دارند. سگ‌ها صدیق را حتی روزهایی که شاگرد جگرکی به نظر نمی‏‏‌آمد هم می‌شناختندش. دوستش داشتند. روزهایی که کفش پاشنه بلند می‏‌پوشید و مانتوی کوتاه و عطر تندی می‏‌زد که بوش تا مدتی بعد از اینکه صدیق می‌رفت باقی می‌ماندو موهاش را زیر روسریش بالا می‌برد باز هم دنبالش می‏‌دویدند و دم تکان می‌دادند و پارس می‌کردند. رو این حساب خیال می‏‌کردم صدیق برایشان ربطی به بوی گوشت ندارد. یک روز صبح همانجور که کنار جاده منتظر ماشین بودم دیدم که صدیق آمد و سگ‏‌ها به طرفش راه افتادند و دیدم که ایستاد کنار سطل آشغال و سگ‏‌ها دورش جمع شدند و همان وقت یکی از سگ‏‏‌ها را که عقب مانده بود یک نیسان وسط جاده زیر کرد و همان...

گیلاس می‏خورم. بهم غبطه بخورید

دبیرستان که بودیم یک معلم ریاضی داشتیم نمی‏دانم قبلش ژاپن رفته بود یا می‏خواست برود ژاپن یا چی. کلن خیلی اطلاعات درباره‏ی ژاپن داشت. از هر فرصتی استفاده می‏کرد تا از آخرین دستاوردهای علمی ژاپن بگوید و دل ما را کباب کند.آن وقت‏ها تو مدرسه‏ی ما یک کامپیوتری بود که  کلن یک جعبه‏ی کرم رنگ خاک گرفته بود و توی مانیتورش هم هر چه نگاه می‏کردی یک صفحه‏ی سیاه می‏دیدی که یک مشت نوشته‏ی سفید توش بالا پایین می‌رود.یک درس مبانی کامپیوتر هم داشتیم که سه ساعت می‏نشستیم سر کلاسش الگوریتم می‌نوشتیم و فلوچارت می‌کشیدیم و برنامه می‏نوشتیم به زبان بیسیک که برایمان یک خط ستاره چاپ کند. نمی‏دانم که چی چی این جعبه‏ی بی خاصیت اینقدر شگفت انگیزبود و نمی‏دانم معلم ریاضی وقتی می‏گفت ژاپنی‏ها یک کامپیوتر ساخته‏اند که فلان، چه چیزی بیشتر از این تو ذهنش بود که او را وامی‏داشت هر روز که ما ریاضی داریم نیم ساعت درباره‏ی کامپیوترهای ژاپنی‏ها حرف بزند یا ربات یا فضا پیماهایشان. فضا پیما را که دیگر نگو. همچین که اسمش می‏آمد می‏رفتیم تو کارتون کوتلاس و دیگر تا زنگ آخر از توش درنمی‏آمدیم. از ربات هم...

خانمچه و مهتابی

دیروز قرار بود  سمیه رو توی چهار راه ولیعصر ببینم و قدمی بزنیم و پکی به سیگار شاید و قهوه‌ای. با یک ربع تاخیر رسیدم به دختر کوچولوی عینکی ای که دم در تئاتر شهر با چندتا بلیت مهمان نمایش خانمچه و مهتابی توی دستش ایستاده بود. من و اون که دو نفر بودیم بقیه‌ی بلیتها رو دادیم به چندتا دختری که هاج و واج نگاهمون می‌کردن و بدو بدو رفتیم تو سالن نمایش. اصولا خیلی کم پیش میاد چیزهایی که انتخابشون نمی‌کنی بهت بچسبن. در مورد من تو این زندگی تا به حال دو بار این اتفاق افتاده. دومیش تئاتر دیشب بود. یک ربع دیرتر از ساعتی که روی بلیت بود رسیدیم. اما چیزی از نمایش رو از دست ندادیم. یعنی وقتی نشستیم کاملا به نظر می‌رسید که چند ثانیه‌ای بیشتر نیست که شروع شده. شلیدن گلاب آدینه روی سن با تر و فرزی عجیب غریب مخصوص خودش اولین چیزی بود که توی صحنه دیدیم. اصل داستان خاطرات و کابوس‌ها و تخیلات زن شازده قجری نیمچه نویسنده‌ای بود که سعادت آباد مهریه‌اش بوده و حالا داره توی یک آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کنه. و دوتا داستان جنبی هم داشت. یک زن فقیر معاصر اون شازده قجری ...
من در موقعیت مستقر شده‏‏ام و یخ می‏زنم از نبودنت بانو سیگار هم نمی‏شود کشید دیگر درختها آسم گرفته‏اند و بوی دود سیگار من اذیتشان می‏کند صدای سرفه‏شان را می‏شنوی؟ صدای دود من را می‏شنوی؟ من که از زمستان سردترم و ذوب می‏شوم در این سرمای زیر صفر درجه یخ می‏زنم از نبودنت صدای ذوب شدنم را یا صدای یخ زدنم را می‏شنوی؟ گوشت را چسبانده‏ای روی قلبم؟ قل قل حباب‏هایم را می‏شنوی؟
سماجت قطره‌های باران برای نشستن روی شیشه و تلاش بی‌معنا، بی‌وقفه و رقت انگیز برف ‌پاک کن برای پاک کردن قطره‌های باران من را یاد هیچ چیز نمی‌اندازد و استعاره از هیچ چیز نیست 
آن شب همان وقتی که افسانه تو بازوهایم نفس نفس می‌زد می‌دانستم تو اتاق دیگر چه خیر است. چرا باید این همه سال به نصیر دروغ می‌گفتم؟ به خودم دروغ می‌گفتم؟ افسانه عشق من نبود. حتی به نظرم زیبا هم نبود. آنی هم نداشت. ما، فقط  آن شب در وضعیت وقیحانه‌ای تصمیم گرفته بودیم با هم بخوابیم.  یک ساعت قبل از آنکه افسانه تو آغوشم، سر شانه‌ام را همزمان با ناله‌ی نرمی که از ته هنجره‌اش بیرون می‌داد گاز بگیرد،  این تصمیم را گرفتم. وقتی که داشت ورق‌ها را بر می‌زد تا بین بچه‌ها پخش کند، به سر انگشت‌هایش، به ناخن‌های بلند براقش خیره شده بودم. ورق‌ها یکی در میان از زیر دو تا انگشت شستش فرار می‌کردند و روی هم آرام می‌گرفتند. رنگ لاک ناخنش با نقش‌های پشت ورق‌ها هماهنگ بود. بازی برده را باختم. وقتی دکمه‌های پشت لباسش را باز می‌کردم، وقتی با دستم پایین پرچین دامنش را لمس می‌کردم، ذهنم پیش افسانه نبود. ذهنم پیش حادثه‌ای بود که تو اتاق دیگر خانه داشت رخ می‌داد. میان نصیر و مهسا. آن شب من پشیمان نبودم. حسادت نمی‌کردم. آن شب ما، همه‌مان داشتیم زندگی‌ای را تجربه می‌کردیم که عمری از فکر کردنش هم ترسیده ...

ز ما درگذر

حالم خراب است. کارم را دوست ندارم. چیزی است که به آن وصله شده‌ام. یک وصله‌ی ناجور. این فحشی بود که مادرم بهم می‌داد. وقتی خرابکاری‌هایم لو می‌رفت. خوب کار نمی‌کنم. کار پروژه‌ای است. اول قرار نبود پروژه‌ای باشد. اما آقای مدیر وقتی دید خوب کار نمی‌کنم برایم سقف تعیین کرد. حالا برای اینکه سر ماه از پس مخارجم بر بیایم باید کار کنم. به نظرم من تو شرکت از همه بیشتر کار می‌کنم. مدیر شرکت رفیقم است. آدم خوبی است. هوایم را بیشتر از حد لازم دارد. چیزی که روی اعصابم است این پسره همکارمان است. یک آدم مزخرف که کارش این است هر روز از این دوست دختر به آن دوست دختر خالی ببندد. زیادی ادعایش می‌شود. خوشحالم که امروز هندزفری موبایلم را همراهم آورده‌ام. چون از سر صیح نشسته یک بند ور می‌زند. صدایش را مبهم می‌شنوم.. اما کلماتش را نمی‌شنوم. هر بار که این موبایل نجاتم می‌دهد دعایش را به جان علی می‌کنم. وقتی رفت سربازی موبایلش را داد به من. امروز مونا نیامده. حتما امتحان دارد. دلم براش تنگ شده. این که تو محل کارت یک آدمی شبیه خودت پیدا کنی خیلی خوب است.  یک سیگار آتش می‌کنم. مدیر می‌آید در اتاقم را می‌بندد...