<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413</id><updated>2012-01-10T10:43:30.709+03:30</updated><category term='maryam.E&apos;s camera'/><category term='translated by maryam.E'/><title type='text'>با کافکا می‌خوابد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>104</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2654465063528373567</id><published>2011-10-17T00:38:00.000+03:30</published><updated>2011-10-17T00:38:07.821+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از همان روز اولی که اینها بساط زندگیشلن را آوردند اینجا گفتیم امروز فردا رفتنی‌اند. این خانه و این پارکینگش که نقش مغازه را بازی می‌کرد برای هیچکس آمد نداشت. قبل گاهی آپاراتی و تعویض روغنی می‌شد. اما جگرکی؟ کسی خوابش را هم نمی‌دید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مشتری‌های جگرکی تک و توک راننده‌هایی بودند که مسیر هر روزشان بود. گاه کارگرهای کارخانه‌ای که ته این جاده می‌رسید بهش. اما از مردم شهرک چیزی در نمی‌آمد. آنقدر که کم جمعیت بود و مردم که جگر هم اگر می‌خواستند بخورند ترجیح می‌دادند خودشان کباب کنند که این سه شاهی صنارش را بزنند به یک زخم دیگر. که نمی‌خورد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادم هست یک شب سرد که بر می‌گشتم خانه همایون دم در مغازه‌اش پای دله‌ی آتش ایستاده بود. نم برفی می‌بارید. رفتم کنارش. یک صندلی کشید کنار نشستم روش. بطری پلاستیکی عرق سگی‌اش را تعارف کرد. یک قلپ من می‌خوردم یک قلپ همایون. این تنها وقتی بود که می‌شد باهاش همکلام شوم. اما تنها صدایی که می‌آمد صدای سوختن چوب بود و دماغ همایون که بالا می‌کشید و از حلقش می‌داد تو. و تک توک ماشینهایی که رد می‌شدند. تا دم صبح فقط چشم دوختیم به آتش و نوبتی عرق سر کشیدیم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک شب دیگر خواب دیدم سگها جمع شده‌اند دور هم روی یک تکه غذا و تکه‌های جگر از پوزه‌هایشان آویزان، می‌کشند کنار می‌خورند دوباره می‌روند پای منبع غذایشان. نمی‌دانم چرا کنجکاو شدم. بی آنکه در بیداری هیچ فکرم مشغولشان شده باشد. رفتم جلو. نفهمیدم توی خواب دیدم که صدیق با شکم شکافته لای دست و پایشان افتاده وجگرش از تنش بیرون است و بعد از خواب پریدم یا اول از خواب پریدم و بعد این را دیدم. نفسم بند آمده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک شب دیگر هم از سر کار می‌آمدم خانه. رفتم تو مغازه غلام دو تا تخم مرغ بگیرم. شنیدم که زن مرتضی برای غلام تعریف می‌کرد این دوتا بچه‌ی ناقص الخلقه‌شان را روزها می‌بندند تو خانه که خیالشان راحت باشد بلایی سرش نمی‌آید بعد می‌آیند تا شب تو جگرکی کار می‌کنند. کنجکاو شدم بچه‌ی ناقص‌الخلقه‌ای که زن مرتضی می‌گوید چطوری است. زن مرتضی گفت ندیده‌امش. صدیق خودش تعریف کرده که وقتی به دنیا می‌آمده از دست ماما افتاده و مغزش آسیب دیده. اینکه&amp;nbsp; خانه زندگی‌شان را ول کرده‌اند آمده‌اند تو این خراب شده زیر سر خرج زیاد دوا درمان بچه بود که افاقه هم نمی‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو صورت زن مرتضی وقتی اینها را می‌گفت یک صدیق دیدم. ته چهره‌اش و صداش و حتی اداهای چشم و ابرو و لب و لوچه‌اش که شبیه صدیق شده بود. می‌گفتند با غلام سر و سری دارد. تقصیر خودشان هم بود. وگرنه چرا باید این وقت شب اینجا این چیزها را برای هم بلغور می‌کردند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2654465063528373567?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2654465063528373567/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/10/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2654465063528373567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2654465063528373567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2628684644467776508</id><published>2011-09-24T19:49:00.001+03:30</published><updated>2011-09-25T15:56:46.339+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صدیق الهه‌ی سگ‌ها بود. صبح به صبح که آشغال گوشت‌ها را می‌کرد تو سه تا کیسه و از در جگرکی می‌آمد آن طرف جاده، به سمت سطل آشغال هرچه سگ آن اطراف زندگی می‌کرد، راست می‌‏ایستاد و گوش تیز می‏‌کرد. بعد تا صدیق برسد آن طرف خیابان هفت هشت ده تا سگ چاق وگنده دنبالش روان می‏‌شدند. دم تکان می‏‌دادند و آب از لب و لوچه‌شان سرازیر بود. من خیال می‌کردم سگ‌ها از دست صدیق است که این همه آشغال گوشت خوردن را دوست دارند. سگ‌ها صدیق را حتی روزهایی که شاگرد جگرکی به نظر نمی‏‏‌آمد هم می‌شناختندش. دوستش داشتند. روزهایی که کفش پاشنه بلند می‏‌پوشید و مانتوی کوتاه و عطر تندی می‏‌زد که بوش تا مدتی بعد از اینکه صدیق می‌رفت باقی می‌ماندو موهاش را زیر روسریش بالا می‌برد باز هم دنبالش می‏‌دویدند و دم تکان می‌دادند و پارس می‌کردند. رو این حساب خیال می‏‌کردم صدیق برایشان ربطی به بوی گوشت ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک روز صبح همانجور که کنار جاده منتظر ماشین بودم دیدم که صدیق آمد و سگ‏‌ها به طرفش راه افتادند و دیدم که ایستاد کنار سطل آشغال و سگ‏‌ها دورش جمع شدند و همان وقت یکی از سگ‏‏‌ها را که عقب مانده بود یک نیسان وسط جاده زیر کرد و همانجا رهایش کرد و رفت. و من دویدم وسط جاده سگ را بکشم کنار و دیدم که صدیق هم آشغال گوشت‌ها و سگ‌ها را رها کرده و با هم رسیدیم بالا سر سگه. که از آن سگ‌های بزرگ سفید پشمالو بود و خون روی سفیدی تمیز موهاش تو چشم می‏‌زد. کشیدیمش کنار جاده و مرده بود. من دیرم شده بود. یک مسافرکش بوق زد و سوارش شدم و از پنجره صدیق را نگاه کردم که خاک انداز از جگرکی آورده بود و داشت گودالی برای جنازه‏‌ی سگ می‏‌کند. تاکسی که راه می‏‌افتاد آقا همایون را دیدم که رسیده بود دم جگرکی و داشت با صدیق چیزی می‏‌گفت. سرم را برگرداندم. آستینم خونی شده بود و تا برسیم زنی که کنارم نشسته بود زیرچشمی به خون روی آستینم نگاه می‏‌کرد. و آن لباسم، هنوز که هنوز است رو آستینش یک لکه‌ی زرد، رد خون سگ باقی مانده. از همان روز سلام علیک من با صدیق شروع شد.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من خیال می‏‌کردم یک رابطه‌ی عاطفی بین صدیق و سگ‏ها درست شده این ‌طور که هیچ کس مثل او نمی‌تواند این سگ‌ها را صاحبداری کند و حتی خودش نمی‌تواند به هیچ موجود دیگری در این دنیا این‏طور برسد که غذا را اینجور با ولع و سیری ناپذیر بخورد. اما حالا خیال می‌کنم اشتباه می‌کردم. فردای همان روز که صدیق با آن حال و روز پناه آورد خانه‌ی من&amp;nbsp; صبحش که می‏‌رفتم سر کار دیدم که نور روی در شیشه‏‌ای جگرکی برقی زد و سگ‌ها نیم خیز کردند و آقا همایون را که دیدند لای در، انگاری جا خوردند بعد با احتیاط تر از وقتی که دنبال صدیق راه می‌افتادند از جاده گذشتند و آن‏‌ طرف کمی با مکث به سمت گوشت‌هایی که آقا همایون برایشان می‌انداخت خیز برداشتند. اما انگار هیچ جای رفتارشان هیج سوالی نبود که صدیق کجاست. می‌دانستم دو سه روز دیگر عادت می‏کنند همایون بهشان غذا بدهد و صدیق را کلن از یاد می‏‌برند. شبش از سر کنجکاوی رفتم جگرکی و دیدم که آدم‏‌ها هم بی‌هوا غیب شدن صدیق را اصلن تخمشان نیست و همان‏‏طور روی صندلی‏‌های پلاستیکی دور میزهای پلاستیکی رو سینی غذا خیمه زده‏‏‌اند و سیخهای جگر و دل و قلوه را به نیش می‌کشند. همایون یک پیرمرد افغانی را گذاشته بود ور دستش که کارهای صدیق را راست و ریس کند و این کارش کمی از بدبینی‏‌ام را نسبت بهش کم کرد. قبلن خیال می‌کردم چون صدیق با مشتری‏‌ها خوب لاس می‌زند و از حرف‌های رکیکشان شاکی نمی‌شود همایون آنجا نگهش داشته. هر چند که امکانش در ذهنم منتفی نبود اما واقعیت این بود که صدیق از این چیزها گلایه‌ای نکرده بود و خودش هم جوری رفتار می‌کرد که انعامی که گاهی بهش می‌دادند چربتر بشود. &amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;********************&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ادامه دارد و ادامه دادنش بستگی به حال و روزم دارد. بعد از یک سال نشسته‌ام&amp;nbsp; سر یک کار جدی. کمکم کنید به نتیجه می‏‌رسانمش. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2628684644467776508?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2628684644467776508/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2628684644467776508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2628684644467776508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5885426538976047432</id><published>2011-06-25T16:15:00.003+04:30</published><updated>2011-06-25T16:55:37.032+04:30</updated><title type='text'>گیلاس می‏خورم. بهم غبطه بخورید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دبیرستان که بودیم یک معلم ریاضی داشتیم نمی‏دانم قبلش ژاپن رفته بود یا می‏خواست برود ژاپن یا چی. کلن خیلی اطلاعات درباره‏ی ژاپن داشت. از هر فرصتی استفاده می‏کرد تا از آخرین دستاوردهای علمی ژاپن بگوید و دل ما را کباب کند.آن وقت‏ها تو مدرسه‏ی ما یک کامپیوتری بود که &amp;nbsp;کلن یک جعبه‏ی کرم رنگ خاک گرفته بود و توی مانیتورش هم هر چه نگاه می‏کردی یک صفحه‏ی سیاه می‏دیدی که یک مشت&amp;nbsp;نوشته‏ی سفید توش بالا پایین می‌رود.یک درس مبانی کامپیوتر هم داشتیم که سه ساعت می‏نشستیم سر کلاسش الگوریتم می‌نوشتیم و فلوچارت می‌کشیدیم و برنامه می‏نوشتیم به زبان بیسیک که برایمان یک خط ستاره چاپ کند. نمی‏دانم که چی چی این جعبه‏ی بی خاصیت اینقدر شگفت انگیزبود و&amp;nbsp;نمی‏دانم معلم ریاضی وقتی می‏گفت ژاپنی‏ها یک کامپیوتر ساخته‏اند که فلان، چه چیزی بیشتر از این تو ذهنش بود که او را وامی‏داشت هر روز که ما ریاضی داریم نیم ساعت درباره‏ی کامپیوترهای ژاپنی‏ها حرف بزند یا ربات یا فضا پیماهایشان.&amp;nbsp;فضا پیما را که دیگر نگو. همچین که اسمش می‏آمد می‏رفتیم تو کارتون کوتلاس و دیگر تا زنگ آخر از توش درنمی‏آمدیم.&amp;nbsp;از ربات هم که فقط ایکس 625 تو ذهنمان بود که یک نمونه‏ی تقلبی‏اش را باباهه برای داداشمان خریده بود. روشنش می‏کردی قرقر دور خودش می‏چرخید دو قدم می‏رفت جلو دستش را می‏آورد بالا صدای شلیک کردن از توش در می‏آمد. نوک انگشتش هم یک چراغ قرمزی خاموش روشن می‏شد. وقتی دبیره می‏گفت ژاپنی‌ها یک ربات درست کرده‏اند که مثلن خانه را جارو می‏کشد یک چیزی همان شکلی اما به قد و قواره‏ی آدمیزاد می‏آمد تو ذهنم که یک جارو فراشی گرفته بود دستش صبح تا شب دور خانه می‏گشت. یک جوری بود. دلم براش می‌سوخت. همان طور که دلم برای بابا مدرسه‏مان هم می‏سوخت. حتی بیشتر از آن. آخر بابا مدرسه‏مان زن و بچه داشت، مسافرت می‏رفت، نان و ماست می‏خورد. اما این رباته کلن فلسفه‌ی وجودیش این بود که یک جارو بگیرد دستش و خانه‏ی یک مشت چشم تنگ کون گشاد را صبح تا شب جارو بکشد. بعد اصلن لجشان نمی‏گرفت که همین‏جور تخمی تخمی یکی به جمعیت خانه‏شان اضافه می‏شد؟ فکر کن تمام سهمت از یک خانه‏ که 1/6 است به خاطر یک ربات جاروکش بشود 1/7. فردا آشپز و رختشور و شیشه پاک کنش هم می‏آمد سهمت می‏شد 1/10. اگر دلاک و قصاب و سلمانی‏اش هم می‏آمد که دیگر هیچی. کم کم نسل آدمیزاد ورمی‏افتاد. آن وقت خیالم راحت می‏شد که حداقل حالا حالاها تو ایران از این قرتی بازی‏ها نمی‌آید. بعد هی معلم نصیحت می‏کرد که "هم‏کشید" ژاپنی‏ها فلان کردند. ما هم به جای اینکه به حرف معلم ریاضی گوش بدهیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;همه‏اش شکل و شمایل زردمبوهای چشم تنگ تو مغزمان می‏چرخید که یک آدم آهنی زیر پرو پایشان را جارو می‏کند و یک کامپیوتر باد دلشان رامی‏زند و برایشان قصه‏ی حسین کرد شبستری می‏خواند و آن‏ها هم به جای اینکه وقتشان را سر این کارهای سطح پایین بیهوده بگذارند مغزشان را به کار می‏اندازند و هی فضاپیما می‏سازند. بعد&amp;nbsp;هی به ژاپنی‏ها غبطه می‏خوردیم اما هیچ وقت هم‏نمی‏کشیدیم. و&amp;nbsp;معلمه هم هی سرکوفتمان می‏زد که گیجی و تو کلاس نیستی و اینها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد یک خاله داشتیم خدا بیامرزدش تو یک شهر مرزی زندگی می‏کرد. از اینهایی که بچه‏هاش همه طبق فرمایش حضرت رسول لای کتاب درسی دنیا می‏آمدند و لای کتاب درسی کفن می‏شدند. تا می‏آمدیم تفریح کنیم (حالا تفریحمان چی بود مثلن؟ بریم با دختر همساده نخ سوزن و انگشتونه بخریم برا درس حرفه و فن) فوری یکی عین جن بالا سرمان ظاهر می‏شد که: «خجالت بکش، همش بدو دمبال بازی. بچه‏های خاله رو ببین. یکی‏شون دکتره، یکی‏شون داره دکتر می‏شه. یکی‏شون پزشکی قبول شده یکی شون معدلش بیسته. فردا اونم دکتر میشه. اون وخ تو هی بدو دمبال بازی. فردا هیچی نمیشی مجبور میشیم شوئرت بدیم بشینی خونه داری و بچه داری کنی.» تازه یاد گرفته بودیم بگوییم: «اونا نابغه‏ان» که ننه باباهه هم یاد گرفتند بگویند: «انیشتین گفته نبوغ یه درصدش ذاتیه 99 درصدش به خاطر تلاشه.»&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-چی چی؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-تلاش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-آها&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راست می‏گفتند. بچه‏های خاله همه دکتر شدند. عروس و دامادهایش هم دکتر هستند. فردا نوه‏هایش هم دکتر می‏شوند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‏روی خانه‏شان بوی درمانگاه می‏آید. اما آنقدر دکتر بودن آنها را چماق کردند زدند تو سر ما که از دکتری حالمان به هم می‏خورد. همین‏جور تخمی تخمی بهش موضع داشتیم. بعد هم خیال می‏کردیم دکتر یعنی کسی که لوزه‏های مردم را &amp;nbsp;انگشت می‏کند&amp;nbsp;-با چوب-. تنها درسمان که خوب بود انشا بود. هر وقت انشا داشتیم ده دوازده تا 19 و 20 می‏گرفتیم. چه جور؟ این جور که انشای ده دوازده نفر را ما می‏نوشتیم. باباهه هم که اصلن 20 انشا را به تخمش نبود. مخصوصا وقتی که بیسته تو دفتریکی دیگر بود. گفتیم می‏خواهیم نویسنده بشویم (حقیقتش فیلمنامه یا نمایشنامه نویس، اما حقیقتش را هیچ وقت به هیچ کس نگفتیم. چون پدرمان به فیلم و اینها موضع داشت.) گفتند: «خاک بر سرت می‏خوای یک عمر گشنگی بخوری. کسی کوتم (=کود هم) بار نویسنده‏ها نمی‏‏کنه.» این شد که دوره‏ی لیسانس هم کارمان شده بود غبطه خوردن به هر کسی که هر جایی در هر دانشگاه دیگری هر رشته‏ای را می‏خواند به جز رشته‏ی ما. البت از حق نمی‏گذریم. لیسانسه به هیچ دردمان که نخورد اقلکم اجاره‏اش می‏دهیم سالی 500-600 تومان می‏گیریم. حالا آمده‏ایم دانشکده ادبیات. نه برای اینکه تو دانشکده ادبیات آدم نویسنده می‏شود. برای اینکه از یک فضاهایی کنده بشویم برویم تو یک فضاهای دیگری. بچه‏های علامه به بچه‏های دانشگاه تهران غبطه می‏خورند.حتی استادهایش. نه اینکه خیلی رو باشد. اما تو لایه‏های زیرینشان رغابته دیده می‏شود. دلم می‏خواهد داد بزنم بگویم سیک تیر بابا! غبطه دیگه بسه. اما نمی‏شود. الان شب امتحان سیر آرا و عقاید اسلامی است. به کسانی که ادبیات انگلیسی یا فرانسه یا آلمانی یا چینی یا هر چیز دیگری را می‏خوانند غبطه می‏خورم چون مجبور نیستند بنشینند اسم قدریه و جبریه و معتزله و حنبلیه و کوفتیه زهرماریه را حفظ کنند. دارم انگری بردز بازی می‏کنم. همه‏ی مرحله‏ها را 3 ستاره کرده‏ام. هم‏خانه‏ام می‏آید بالا سرم می‏گوید فردا امتحان داری؟ یادم می‏آید فردا می‏افتم به غبطه خوردن به آنهایی که شب امتحان درس خوانده‏اند. لپتاپ را خاموش کردم. حالا نشسته‏ام دارم سیر تحولی غبطه خوردنم را برای آیندگان ثبت می‏کنم. برای من که بچه مچه سرش گرد است. اما اگر کسی که بچه دارد&amp;nbsp;این پست را خواند، &amp;nbsp;به خدای احد و واحد (کدوم یکی‏شون؟) قسمش می‏دهم که هی به بچه سرکوفت نزند و غبطه خوردن را یادش ندهد. این کار هیچ کمکی به بچه نمی‌کند که در آینده چیزی بشود. تنها از او یک کون گشاد غبطه خور می‏سازد. مطمئن باشید یک کون گشاد غبطه خور هیچ مزیتی به یک کون گشاد غبطه نخور ندارد. فقط خودش بیشتر اذیت می‏شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کولر اتاقم سوخته. کولر همخانه‏ام کوچک است. کل خانه را خنک نمی‏کند. هوای خانه دم دارد. پنکه بدترش کرده. وحیده اینها کولر دارند. خانه‏شان خنک است. اینترنت هم دارند. همیشه به روز هستند. وبلاگشان را هم هر وقت خواستند به روز می‏کنند. من هربار به روز کردنم می‏آید باید یک هفته صبر کنم که اینترنت مفت و مجانی گیر بیاورم. دارم بهشان غبطه می‏خورم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5885426538976047432?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5885426538976047432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5885426538976047432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5885426538976047432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='گیلاس می‏خورم. بهم غبطه بخورید'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3595946780915818605</id><published>2011-05-30T00:59:00.000+04:30</published><updated>2011-05-30T00:59:01.864+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک شب با صدای نفس نفس زدن دو تا از رفیق هایمان از خواب بیدار شدیم. با هم خوابیده بودند. سال اول سنگسارشان کردیم سال دوم شلاقشان زدیم سال سوم در جمع های خصوصی مان یادشان را گرامی داشتیم. سال چهارم به یادشان ده هزار امضا جمع کردیم...&lt;br /&gt;حالا قهرمان ما هستند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3595946780915818605?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3595946780915818605/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3595946780915818605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3595946780915818605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2736394573077595159</id><published>2011-04-13T14:01:00.000+04:30</published><updated>2011-04-13T14:01:12.623+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی فهمیدم اینجاس خیلی خوشحال شدم. با هزاری کس کلک شماره شو از ممد گرفتم که یه قرار بذاریم ببینمش. دوس داشتم ببینمش. از شخصیتش خوشم میومد. از نوشته هاش. یه خورده حرف زدیم گف بت زنگ می زنم. بت زنگ می زنم شد شیش ماه بعد. با یه شماره ناشناس. خیلی حال کردم. گف همین امروز ببینمت. من خوشال بودم. مث وقتی وحید یا مرضی یا یکی از حامدا زنگ می زنن که برنامه کنیم. خوشال شدم مث دیروز که نادر زنگ زد بریم خانه. قرار عصر همون روزو گذاشتیم. نیم ساعت بعد زنگ زد که اگه رفیق پایه داری همرات بیار. گفتم مهمونیه؟ گف نه! فلانیم هس!!! فوشش ندادم. باید می دادم. خدافظیم حتی نکردم. قهرم نکردم. فقط یه خورده فک کردم. به خودمون. به زندگیامون. به ذهن به گامون. به اینکه فقط یه چیز توش میگذره. فلانیم هس! یعنی اگه یه رفیق پایه جور نکردی باید با جفتمون بخوابی! به خودم گفتم شاید تویی که اشتباه فک می کنی. شاید منظورش این نبود. اما هیچ جوره راضی نشدم. نتونستم خودمو قانع کنم که هدفش از دیدن من صرفا سکس نبوده. شارژم نداشتم. ده دیقه دیگه طول کشید تا بش زنگ زدم گفتم من نیستم برگرد. گف بی ادبی. گفت انتظار این بی ادبی رو از تو نداشتم. مرد حسابی من بی ادبم یا تو؟ هی چونه می زد. محکومم می کرد که نظرمو عوض کنه. هی می گفت کارت بی ادبیه. مانور زیادی رو واژه ی بی ادب می داد که نظرمو عوض کنه. اما من هیچ وخ سعی نکرده بودم دختر مودبی باشم. همه آدمایی که سعی کرده بودن ادبم کنن فرسوده شده بودن، اما موفق نشده بودن. ده دیقه حرف زدنش، محکوم کردن من، طول کشید. تو این ده دیقه با خودم کلنجار رفتم که فقط ساکت باشم و گوش کنم. نمی خواستم باهاش دعوا کنم. نمی خواستم تموم شدن رفاقتمون شکل بدتری پیدا کنه. نمی خواستم پیش همه ی رفیقای مشترکمون (که به گذشته بر می گردن) بشینه هر چی خواس راجع به من بگه. که اگه می گفت هم من هیچ دفاعی از خودم نمی کردم. تموم شد. بعد از اینکه قطع کرد چند تا اسمس دیگه داد که آره من خر نیستم و دلیل تو واسه اینکه نمیای این نبود که حست بده. دلیل دیگه ای داشتی! حتما منظورش این بود که می خوای بری با یکی دیگه بخوابی واسه همین پیش من نمیای. من خیلی صبوری کردم. همیشه جلوی این جور اتهامای آدما خیلی صبوری می کنم.&amp;nbsp;اما این بار&amp;nbsp;دلم میخواد اون شب برگرده تا من حرفامو بهش بزنم. بهش بگم&amp;nbsp;این تویی که فک کردی من خرم. تو که میخواستی باهام بخوابی باید همون اول که زنگ&amp;nbsp;زدی همینو می گفتی.&amp;nbsp;نه اینکه یه جوری حرف بزنی من فک کنم یه قرار معمولی دوستانه اس و&amp;nbsp;بعد کم کم رو کنی&amp;nbsp;واقعا چی میخوای.&amp;nbsp; دوس دارم بهش بگم من&amp;nbsp;صدتا رفیق پسر دارم. اما فقط با کسی می خوابم که انتخابش کنم. من آدمی نیستم که انتخابم کنن. من فاعل سکس خودم هستم. فاحشه ی یه شبه ی تو نیستم. شیش ماه پیش که بهت گفتم دوس دارم ببینمت واسه این بود که دوس داشتم ببینمت. نه واسه اینکه دلم خیلی واست شنگیده بود. نه واسه اینکه دلم خواسته بود باهات بخوابم. اگه میخواستم باهات بخوابم بهت نمی گفتم دلم میخواد ببینمت. بهت می گفتم دلم میخواد باهات بخوابم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم میخواد می تونستم تصویر اندام جنسی رو از مغز بعضی آدما پاک کنم. مطمئنم مغزی که بعد از اون باقی می مونه خیلی بیشتر به کار میاد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2736394573077595159?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2736394573077595159/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2736394573077595159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2736394573077595159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-9104246125309203295</id><published>2011-03-09T09:31:00.002+03:30</published><updated>2011-03-09T09:37:21.397+03:30</updated><title type='text'>وحیده، ممنونم ازت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب ربع ساعت بدون روسری تو خیابون آزادی راه رفتم. از نگاه آدم هایی که&amp;nbsp;اون لحظه ها&amp;nbsp;توی خیابون را می رفتن حس خوبی بهم دست می داد. حتی از ترس دخترهایی که با صدای خفه ولحنی که خواهش مهربانانه ای توش بود بهم می گفتن روسریتو سرت کن. از نگاه پسری که بهم گفت فقط تو بین این همه آدم&amp;nbsp;یه چیزی می شی. دیروز عاشق آدمها شده بودم. عاشق زنی که توی مترو جوراب&amp;nbsp; می فروخت و با صدای گرفته&amp;nbsp;گفت چند تا لباس شخصی بیسیم به دست تو ایستگاه شریف خیلی بهت نگاه کردن. و بعد که کمی حرف زدیم با لبخند و با همون صدای گرفته گفت مرسی. موفق باشی. حتی از نگاه ناجور&amp;nbsp;مردی که وقتی دید روسری سرم نیست اومد کنارم نشست حس بدی مثل همیشه که&amp;nbsp;با اون نگاه مواجه میشم&amp;nbsp;بهم دست نداد. دیروز من احساس می کردم مثل قهرمانها هستم و عاشق همه ی آدمهایی شده بودم که از کنارم رد می شدن.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-9104246125309203295?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/9104246125309203295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post_09.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9104246125309203295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9104246125309203295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post_09.html' title='وحیده، ممنونم ازت'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3493891172084335145</id><published>2011-03-07T12:37:00.004+03:30</published><updated>2011-03-07T13:14:57.899+03:30</updated><title type='text'>خانمچه و مهتابی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز&amp;nbsp;قرار بود&amp;nbsp;&lt;a href="http://17daghighe.blogfa.com/"&gt;سمیه&lt;/a&gt; رو توی چهار راه ولیعصر ببینم و قدمی بزنیم و پکی به سیگار شاید و قهوه‌ای. با یک ربع تاخیر رسیدم به دختر کوچولوی عینکی ای که دم در تئاتر شهر با چندتا بلیت مهمان نمایش خانمچه و مهتابی توی دستش ایستاده بود. من و اون که دو نفر بودیم بقیه‌ی بلیتها رو دادیم به چندتا دختری که هاج و واج نگاهمون می‌کردن و بدو بدو رفتیم تو سالن نمایش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصولا خیلی کم پیش میاد&amp;nbsp;چیزهایی که انتخابشون نمی‌کنی بهت بچسبن. در مورد من تو این زندگی تا به حال دو بار این اتفاق افتاده. دومیش تئاتر دیشب بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک ربع دیرتر از ساعتی که روی بلیت بود رسیدیم. اما چیزی از نمایش رو از دست ندادیم. یعنی وقتی نشستیم کاملا به نظر می‌رسید که چند ثانیه‌ای بیشتر نیست که شروع شده. شلیدن گلاب آدینه روی سن با تر و فرزی عجیب غریب مخصوص خودش اولین چیزی بود که توی صحنه دیدیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اصل داستان خاطرات و کابوس‌ها و&amp;nbsp;تخیلات زن&amp;nbsp;شازده قجری&amp;nbsp;نیمچه نویسنده‌ای بود که سعادت آباد&amp;nbsp;مهریه‌اش بوده و حالا داره&amp;nbsp;توی یک آسایشگاه سالمندان زندگی می‌کنه. و دوتا داستان جنبی هم داشت. یک زن فقیر معاصر اون شازده قجری&amp;nbsp;که شوهرش کناس محله‌ی سعادت آباد بود و یک زن نویسنده‌ی امروزی که اونم با شوهر&amp;nbsp;بسیار خوشکلش ساکن یک آپارتمان توی سعادت آباد بودن. و تضادی که کارگردان سعی می‌کرد در خلال نمایش بین اسم "سعادت آباد" و شرابط حاکم بر&amp;nbsp;زندگی این آدم‌ها نشون بده. ضمن اینکه برای&amp;nbsp;ظلمی که توی داستان&amp;nbsp;متوجه زن‌ها بود مردها رو مقصر نمی‌دیدی و به جای&amp;nbsp;اینکه&amp;nbsp;ظالم ببینیشون، اونها رو قربانی شرایط زندگیشون می‌دیدی. قربانی "سعادت آباد". &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اولین چیزی که می‌خوام در موردش حرف بزنم کابوس‌های شخصیت اصلی داستان بود. بهترین صحنه‌ی&amp;nbsp;نمایش موتیفی بود که&amp;nbsp;توی کابوس ‌ها تکرار می‌شد.&amp;nbsp;زن بارداری&amp;nbsp;که مدام با مشت توی شکمش می‌زد. بدون حرف اضافه و شعار و زرت و زورت!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دومین&amp;nbsp;بخش چسبناک نمایش&amp;nbsp;خاطرات گلاب آدینه بود که توی نوجوانی کسی&amp;nbsp;مدام نفرینش می‌کرد (فکر می‌کنم دایه یا مادرش)‌ که الهی مار هندی بزایی دختر! و دختر که حالا دیگه پیر شده بود واقعا یه مار هندی&amp;nbsp;زایید. یه مار 5 - 6 متری کت و کلفت که از سر و روش بالا می‌رفت. و گلاب&amp;nbsp;خانم&amp;nbsp;هم&amp;nbsp;بغلش کرده بود و قربون صدقه‌ش می‌رفت که واست دامن می‌دوزم و اینا. بعدم رو به خاطره‌ی&amp;nbsp;پیرزنی که توی نوجوانی نفرینش می‌کرد یه&amp;nbsp;چیزی شبیه بیلاخ داد که بیاه. اینم مار. ما هر چی بزاییم بچه‌مونه و عاشقشیم.&amp;nbsp;حالا بذار از نظر تو حرومزاده باشه.&amp;nbsp;کونی باشه. یا مار هندی باشه.&amp;nbsp;(اینا رو البت نگفت. اینا تاویل من از دیالوگ کارکتر هست که دقیقا یادم نیست چی بود. کلا خیلی حال داد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما چیزی که&amp;nbsp;بیش از همه‌ی اینها&amp;nbsp;بهم چسبید شلیدن گلاب آدینه بود روی صحنه. مثل پیرزن‌های&amp;nbsp; سرحال و قبراق و نق نقو که یه&amp;nbsp;پادردکی دارن. مثل مادربزرگ خودم که دو هفته مونده بود به مرگش دقیقا همین جوری بود.&amp;nbsp;امروز که اومدم سرچ کنم و ببینم نقدی&amp;nbsp; راجع به نمایش توی نت&amp;nbsp;هست یا نه فهمیدم که شکستگی پای گلاب خانم ربطی به نمایش نداشته و واقعا پاش شکسته. اما اجازه نداده که به این دلیل نمایش به تعویق بیفته. و&amp;nbsp;وقتی یادت باشه که اجرای این نمایش همزمان با 8 مارسه اون وقت خیلی بیشتر از اینها از گلاب آدینه خوشت میاد. &lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;کسایی که می‌خوان اینجا رو بخونن و نمی‌تونن از فیلتر رد شن توی گودر منو فالو کنن&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:marmaribanoo@gmail.com"&gt;marmaribanoo@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3493891172084335145?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3493891172084335145/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post_07.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3493891172084335145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3493891172084335145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post_07.html' title='خانمچه و مهتابی'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7597986782036724509</id><published>2011-03-01T15:35:00.000+03:30</published><updated>2011-03-01T15:35:29.334+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شانه به شانهی هم ایستاده بودیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در پشت خط قرمز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و به هدف شلیک می‏کردیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تا سربازهای خوبی بشویم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و از تن مقوایی هدف خون می‏ریخت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شانه به شانه‏ی هم ایستاده بودیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در پیچ تمام خیابان‏هایی که به آزادی منتهی می‏شد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و به تن پاره پاره‏ی هدف شلیک می‏کردیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سربازهای خوبی شده بودیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سربازهای مقوایی خوب&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7597986782036724509?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7597986782036724509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7597986782036724509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7597986782036724509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6567986662505435641</id><published>2011-02-10T13:05:00.006+03:30</published><updated>2011-02-10T13:22:56.825+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مادر گفت بیرون نروی بره‏ی من&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هوا گرگ و میش است&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و من که در پوست بره‏ی مادرم پنهان شده بودم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفتم تا کی گرگ و میش است مادر؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تا کی گرگ و میش؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی خواب من، مادر مرا به یک نمایش عروسکی برده بود&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;عروسک‏ها شمشیرهای کوچکی در غلاف داشتند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد باد کردند و بزرگ شدند &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از عروسک گردان‏ها هم بزرگتر شدند&lt;br /&gt;و بر روی عروسک گردان‏ها شمشیرکشیدند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و خودشان عروسک گردان‏های ما شدند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روی سر ما کبوترهای سفیدی پرواز می‏کردند که از بال‏هایشان گرد نامرئی مشکوکی روی زمین می‏ریخت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و صدای بق بقویشان شیشه‏های خانه‏ها را می‏لرزاند&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مگر شیشه‏ها، پرنده‏ها را چه‏کار کرده بودند مادر؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چه کارشان کرده بودند؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو پیچ کوچه‏ی ناشناسی، یک لحظه زمین خوردم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما یک ثانیه هم طول نکشید تا پا شدم و باز دویدم&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;قلبم می‏خواست سینه‏ام را بشکافد&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;نفسم، شش‏هایم را&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;کوچه‏ی بلند بن بست بود&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;به سمت هر دری که می‏دویدم دیوار می‏شد&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;خواستم از سر کوچه بروم بیرون،&lt;br /&gt;آنجا هم بن بست شده بود&lt;br /&gt;کسانی که دنبالم می‏دویدند دیگر نبودند&lt;br /&gt;من هاجر شده بودم&lt;br /&gt;و از این سر کوچه‏ای که هر دو سرش دیوار بود به آن سرش می‏دویدم. و باز می‏دویدم. و باز می‏دویدم.&lt;br /&gt;آدم‏هایی با سینه‏های شکافته از بالای دیوارهای کوچه نگاهم می‏کردند&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;لباس‏هایت تو کمد مرتب است&lt;br /&gt;کفش‏هایت تو جاکفشی جفت شده&lt;br /&gt;دیگر روی زمین آشغال نریخته‏ای&lt;br /&gt;و تمام وقت تو مانیتور فرو نرفته‏ای&lt;br /&gt;دیگر لجم را در نمی‏آوری با ادا اطوارهایت&lt;br /&gt;از آن بعد از ظهری که ناهار خورده نخورده از این در بیرون رفتی، دیگر هرگز نیامدی&lt;br /&gt;دیگر هرگز نمی‏آیی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6567986662505435641?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6567986662505435641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/02/blog-post_10.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6567986662505435641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6567986662505435641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/02/blog-post_10.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5134400980317401191</id><published>2011-02-05T12:50:00.001+03:30</published><updated>2011-02-09T15:33:40.332+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من در موقعیت مستقر شده‏‏ام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و یخ می‏زنم از نبودنت بانو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سیگار هم نمی‏شود کشید دیگر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;درختها آسم گرفته‏اند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و بوی دود سیگار من اذیتشان می‏کند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدای سرفه‏شان را می‏شنوی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدای دود من را می‏شنوی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من که از زمستان سردترم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و ذوب می‏شوم در این سرمای زیر صفر درجه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یخ می‏زنم از نبودنت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدای ذوب شدنم را یا صدای&amp;nbsp;یخ زدنم را می‏شنوی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گوشت را&amp;nbsp;چسبانده‏ای روی قلبم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;قل قل حباب‏هایم را می‏شنوی؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5134400980317401191?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5134400980317401191/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5134400980317401191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5134400980317401191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6270116048835988529</id><published>2011-01-19T14:07:00.003+03:30</published><updated>2011-01-19T15:57:55.845+03:30</updated><title type='text'>دوباره بر می‌گردم به امن آغوشم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این روزا با خودم کنار نمیام. امتحانای سخت میگیرم از خودم. خودمو میندازم. اعتراض می‌کنم. یک اعتراض گسترده‌ی تک نفره‌ی&amp;nbsp;دانشجویی. من بازداشت می‌شم. من شکنجه می‌شم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;من محاکمه می‌شم. در دادگاهی که متهمش خودمم. قاضیش خودمم. دادستانش خودمم. هیئت منصفه‌ش خودمم. وکیل ندارم. در اختیارم نذاشتم. اعتراض می‌کنم.&amp;nbsp;داد می‌زنم:&amp;nbsp;من حقوق خودم رو می‌شناسم. من حق&amp;nbsp;دارم وکیل داشته باشم. من اعلامیه‌ی حقوق بشر و اعلامیه‌ی حقوق زندانی و اعلامیه‌ی حقوق زن و اعلامیه‌ی ... نیروی خودسری تو پرده‌ی گوشم فریاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;می‌کشه: خفه شو. اینجا کسی صداتو نمی‌شنوه. واقعا کسی صدامو نمی‌شنوه؟ یک عده مزدور برای شکنجه‌ی من می فرستم.&amp;nbsp;با باتومای تو دستشون. من حرفی برای زدن ندارم. پس شکنجه می‌شم. اعتصاب غذا می‌کنم، چون&amp;nbsp;برام غذا نمیارم. خبرم رو اطلاع رسانی نمی‌کنم. مزدورهای توی من&amp;nbsp;کوتاه نمیان. من کسی رو ندارم که بفرستم جلوی در سازمان ملل تجمع کنم.&amp;nbsp;با بلندگوم تو&amp;nbsp;پرده‌ی&amp;nbsp;گوشم&amp;nbsp;فریاد می‌کشم: ملل؟ تو خودتی و خودت. تنم به رعشه می‌افته. همزمان با فریاد بازجو تو پرده‌ی گوشم، فریاد می‌کشم. چیزی نمی‌گم. نه یک واژه حتی. فقط آ. آ. آ&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من محکوم می‌شم. به محاربه. علیه ذات مقدس انسانی. شیشکی می‌کشم برای ذات. بیلاخ می دهم به مقدس. و می رینم به انسان.&amp;nbsp;پرونده‌ی جدید باز می‌شه. توهین به رئیس دادگاه. من محکوم می‌شم به هزار سال زندان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انقلاب خواهم کرد. برای یک&amp;nbsp;انقلاب چه&amp;nbsp;چیز لازم‌تر از یک چهره‌ی کاریزماتیک مثل خودم؟ نیروهای من علیه من اعلام جنگ می‌کنن. این&amp;nbsp;آمریکاست که به&amp;nbsp;افغانستان حمله می‌کنه.&amp;nbsp;از توی زندان اعلامیه می‌نویسم. کسی تکثیر نمی‌کنه. تو گوشم می‌گم: کس نگو بابا. اما من می‌نویسم. نگهبانم اجازه داده بنویسم. بازجوها می‌دونن می‌نویسم. اونا اجازه دادن که نامه‌های من بیاد بیرون. اونا با این‌کار مسخره‌م کرده‌ن. من خودمو مسخره کرده‌م. کسی اون بیرون نیس. کسی نوشته‌های منو نمی‌خونه. زنی که بچه‌ش&amp;nbsp;یهویی&amp;nbsp;ریدنش گرفته با یه برگه از اعلامیه‌های من موقتن&amp;nbsp;در کون بچه رو پاک می‌کنه، تا بعدا آب پیدا کنن. اما کی خبرشو به من داد؟ بازجو توی گوشم می‌گه: اون بیرون ما علیه من حرف می‌زنیم. هیچ‌کس با من همراه نیست. حامیای من از حمایتم پشیمون شده‌ن. اینو کی گفت؟ آهان. بازجو گفت، من.&amp;nbsp;اون بیرون هیچ کس یاد تو نیست. اون بیرون هیچ کس نیست. اون بیرون نیست. اون بیرونی وجود نداره. همه‌ش همینجاس. تو مغز بیمار تو. قرصاتو بخور عزیزم. من یه پرستار زیباروام و اینجا هم آسایشگاه روانیه. من اینجا بستری هستم. من اینجا روانپزشک هستم. من اینجا از من&amp;nbsp;پرستاری می‌کنم.&amp;nbsp;من رو می‌بندم. چون بیمار خطرناکی‌ام. من رو باز می‌کنم که برم دستشویی برینم. غذا میذارم دهنم. اگه پخته یاشمش. و اگه سرو کرده باشمش.&amp;nbsp;با خودم حرف می‌زنم و واقعیت رو بهم می‌گم. وقتی که داروهامو می‌خورم میرم روی ابرا. اونجا من&amp;nbsp;مسئول شکلات‌هام، توی بهشت. اما بهشت وجود نداره. هنوز قدرت تمیز رویا و واقعیت رو ندارم. باید به خودم یاد بدم که چی دروغه و چی توهمه و چی پنداره. آره همینه: دروغ، توهم، پندار. واقعیتی وجود نداره. همه‌ش همینه. همه‌ش همینجاست. من مسئول هیچ چیز نیستم. توی بهشت شکلاتی وجود نداره. شکلات وجود داره. بهشتی وجود نداره. &amp;nbsp;آه این قرصهای لعنتی. ایران ریده توی این قرصا. من پشت دیوارای سنگی هستم و کسی که بالای سرمه پرستار زیبا روی یک آسایشگاه روانی نیست. خودمم. سعید مرتضوی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;I am bingo clown&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6270116048835988529?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6270116048835988529/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_19.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6270116048835988529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6270116048835988529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_19.html' title='دوباره بر می‌گردم به امن آغوشم'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7898926520732622713</id><published>2011-01-09T09:42:00.001+03:30</published><updated>2011-01-11T10:38:59.428+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سماجت قطره‌های باران برای نشستن روی شیشه و تلاش بی‌معنا،&amp;nbsp;بی‌وقفه و رقت انگیز&amp;nbsp;برف ‌پاک کن برای پاک کردن قطره‌های باران من را یاد هیچ چیز نمی‌اندازد و استعاره از هیچ چیز نیست&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7898926520732622713?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7898926520732622713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_09.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7898926520732622713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7898926520732622713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_09.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3906141004738563450</id><published>2011-01-04T11:14:00.000+03:30</published><updated>2011-01-04T11:14:59.580+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن شب همان وقتی که افسانه تو بازوهایم نفس نفس می‌زد می‌دانستم تو اتاق دیگر چه خیر است. چرا باید این همه سال به نصیر دروغ می‌گفتم؟ به خودم دروغ می‌گفتم؟ افسانه عشق من نبود. حتی به نظرم زیبا هم نبود. آنی هم نداشت. ما، فقط&amp;nbsp; آن شب در وضعیت وقیحانه‌ای تصمیم گرفته بودیم با هم بخوابیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک ساعت قبل از آنکه افسانه تو آغوشم، سر شانه‌ام را همزمان با ناله‌ی نرمی که از ته هنجره‌اش بیرون می‌داد گاز بگیرد،&amp;nbsp; این تصمیم را گرفتم. وقتی که داشت ورق‌ها را بر می‌زد تا بین بچه‌ها پخش کند، به سر انگشت‌هایش، به ناخن‌های بلند براقش خیره شده بودم. ورق‌ها یکی در میان از زیر دو تا انگشت شستش فرار می‌کردند و روی هم آرام می‌گرفتند. رنگ لاک ناخنش با نقش‌های پشت ورق‌ها هماهنگ بود. بازی برده را باختم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی دکمه‌های پشت لباسش را باز می‌کردم، وقتی با دستم پایین پرچین دامنش را لمس می‌کردم، ذهنم پیش افسانه نبود. ذهنم پیش حادثه‌ای بود که تو اتاق دیگر خانه داشت رخ می‌داد. میان نصیر و مهسا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن شب من پشیمان نبودم. حسادت نمی‌کردم. آن شب ما، همه‌مان داشتیم زندگی‌ای را تجربه می‌کردیم که عمری از فکر کردنش هم ترسیده بودیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با هر ضربه‌ی چاقویی که دیشب تو گردن نصیر فرو می‌کردم یاد یکی از انگشت‌های افسانه که آن‌شب مکیده بودمش تو خاطره‌ام زنده می‌شد. ده ضربه‌ای را که از همه‌ی همخوابی‌هایم بیشتر بهم لذت بود می‌توانست نصیر تو گردن من فرو کند. اگر حقیقت باکره‌ای را که من آن‌شب دریافته بودم او هم دریافته بود. حقیقتی به جز زیبایی افسونگر افسانه. من یک عمر همجنسگرا نبودم. من یک عمر عاشق نصیر بودم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3906141004738563450?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3906141004738563450/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_04.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3906141004738563450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3906141004738563450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_04.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5000395908217833561</id><published>2011-01-03T11:19:00.001+03:30</published><updated>2011-01-03T11:26:03.304+03:30</updated><title type='text'>ز ما درگذر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالم خراب است. کارم را دوست ندارم. چیزی است که به آن وصله شده‌ام. یک وصله‌ی ناجور. این فحشی بود که مادرم بهم می‌داد. وقتی خرابکاری‌هایم لو می‌رفت. خوب کار نمی‌کنم. کار پروژه‌ای است. اول قرار نبود پروژه‌ای باشد. اما آقای مدیر وقتی دید خوب کار نمی‌کنم برایم سقف تعیین کرد. حالا برای اینکه سر ماه از پس مخارجم بر بیایم باید کار کنم. به نظرم من تو شرکت از همه بیشتر کار می‌کنم. مدیر شرکت رفیقم است. آدم خوبی است. هوایم را بیشتر از حد لازم دارد. چیزی که روی اعصابم است این پسره همکارمان است. یک آدم مزخرف که کارش این است هر روز از این دوست دختر به آن دوست دختر خالی ببندد. زیادی ادعایش می‌شود. خوشحالم که امروز هندزفری موبایلم را همراهم آورده‌ام. چون از سر صیح نشسته یک بند ور می‌زند. صدایش را مبهم می‌شنوم.. اما کلماتش را نمی‌شنوم. هر بار که این موبایل نجاتم می‌دهد دعایش را به جان علی می‌کنم. وقتی رفت سربازی موبایلش را داد به من. امروز مونا نیامده. حتما امتحان دارد. دلم براش تنگ شده. این که تو محل کارت یک آدمی شبیه خودت پیدا کنی خیلی خوب است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک سیگار آتش می‌کنم. مدیر می‌آید در اتاقم را می‌بندد که بو نپیچد تو شرکت. حتما می‌ترسد این پسره پررو شود. هدفون را از گوشم در می‌آورم. می‌بیند دارم چیزی می‌نویسم. گوشزد می‌کند که هر چقدر کار کنم پول می‌گیرم. همان روز اول بهم گفت تو برای این کار خوب نیستی. نرم افزار شرکت خراب است. بالا نمی‌آید. جانم را بالا آورده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از گرسنگی تهوع می‌گیرم جدیدن. پا شدم رفتم یک نسکافه خوردم. تهش مزه‌ی صابون می‌دهد. شکمم را پر می‌کند ولی. مدیر دارد می‌رود شکلات‌های مارکدارش را به مشتری‌های ارمنی‌اش هدیه‌ی کریسمس بدهد. حالا من تنها هستم. صدای متالیکا را بالا می‌برم. شرکت پایینی هم حتما تنهاست. بوی تریاکش می‌آید بالا.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از تنها چیز ِ تنها بودن توی شرکت که بدم می‌آید جواب دادن به تلفن‌هاست. تلفنچی‌های شرکت‌های همکار برای اینکه نشان بدهند بمب اعتماد به نفس هستند صدایشان را می‌برند بالا و شبیه مجری‌های تلوزیون صبح بخیر می‌گویند. از اینکه بخواهم مثل خودشان جوابشان را بدهم عقم می‌گیرد. از اینکه نمی‌خواهم مثل خودشان جوابشان را بدهم هم عقم می‌گیرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز بعد از دو ماه رفتم دانشکده. کلن این ترم 3 یا 4 بار رفته‌ام دانشکده. برای ترم اول خوب است. استاد یکی از درس‌هایم را اصلن ندیده‌ام تا به حال. یکی‌شان را فقط یک بار دیده‌ام. دو تای دیگر را هر کدام دو بار. توی همین مدت کوتاه فهمیدم بچه‌ها کسخل‌تر از آنند که از درسی بیفتم. اما شنیده‌ام با معدل زیر 14 مشروط می‌شوم. دنیا خیلی بی حساب کتاب شده.&lt;br /&gt;پا شدم دو تا نسکافه‌ی دیگر خالی کردم تو معده‌ام. شبیه یک فنجان نسکافه خواهم شد امروز عصر بعد از ساعت 4&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالم خراب است&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5000395908217833561?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5000395908217833561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_03.html#comment-form' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5000395908217833561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5000395908217833561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post_03.html' title='ز ما درگذر'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-116382400871584017</id><published>2011-01-02T09:39:00.001+03:30</published><updated>2011-01-02T09:40:23.733+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من اگر یک روز کتایخانه داشته باشم، کتابخانه‌ای آن همه بزرگ، همه را توش راه می‌دهم. شفت و چل مذهبی‌ها را، حزب اللهی‌ها را،&amp;nbsp; مزدورهای عوضی‌ آدمکش را، حتی احمدی‌نژاد و خامنه‌ای را! چون معتقدم کتاب برای همه خوب است و اگر تفکر من درست است حضور حتی مزدورهای عوضی آدمکش توی کتابخانه‌ی من مسلمن به سود من تمام می‌شود!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروز من را کتابخانه ملی راه ندادند. گفتند مانتویت کوتاه است! و اصلن من باید تخم پدرم نباشم* که یک بار دیگر هم بروم آنجا،&amp;nbsp; آن هم با مانتوی بلند.‌&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* چه حرف مسخره‌ای! من تخم هر کس که باشم همو پدرم است. یعنی چه تخم پدرم نباشم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-116382400871584017?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/116382400871584017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/116382400871584017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/116382400871584017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7426186575934943245</id><published>2010-12-30T11:18:00.002+03:30</published><updated>2010-12-30T11:24:16.261+03:30</updated><title type='text'>از صفر درجه بالای سطح گه چشممو میبندم و تا ده می‌شمارم. وقتی بازش کردم باید حال همه خوب شده باشه خدا. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از خر این بابا بیا پایین &lt;a href="http://mitra1810.blogfa.com/"&gt;دخترک&lt;/a&gt;. دست ما را هم نمی‌گیری نگیر. اینجایی که کف کفشت لمس‌اش می‌کند گندمزار را&amp;nbsp;درو می‌کنند عوضی‌ها! بعد از درو&amp;nbsp;آتش‌اش می‌زنند، لعنتی‌ها. این بویی که پاییز به دماغت می‌خورد بوی گندم برشته نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مانده‌ایم یک لنگه&amp;nbsp;پا، معطل. این‌جوری که بوی‌اش&amp;nbsp;می‌آید قلم صنع خدا را خراب کرده‌اند. تیغ دکتر تیموری بهتر کار می‌کند. گلودرد من دو ماه است خوب نشده. خسته شدم از هر چه آنتی‌بیوتیک و متخصص‌هایی که مثنوی می‌خوانند و به مریض‌شان کتاب هدیه می‌دهند. وحیده می‌گوید رماتیسم می‌گیری. یادم نیست! شاید هم حامد! اما من به تخمم است. نه اینکه رماتیسم به تخمم باشد! باورم نمی‌شود یک روز رماتیسم بگیرم. اما می‌دانم اگر بگیرم باید هر چه در می‌آورم بدهم آمپول بزنند به منطقه‌ی مبارک! فکرش را بکن! یعد از چند وقت دچار شکاف عضلانی در منطقه‌ی مکرمه خواهم شد! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ببین زندگی چه چیز گهی است. دوستش ندارم. اما همچین دلم هم نمی‌خواهد از دستش بدهم. برای یک رماتیسم احتمالی چه داستان‌ها می‌توانم بافت! من هوش متافیزیک دارم میترا. بایست وسط گندمزار سوخته،&amp;nbsp;زلفت را آشفته کن توی باد. من می‌ایستم پشت سرت. سر زلفت بخورد توی صورتم. در کشتن ما چه می‌زنی تیغ جفا؟ ما را سر تازیانه‌ای بس باشد. یا نه. مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم، که پیش چشم بیمارت بمیرم. ابوذر می‌گوید من زیبایی شناسی مردانه دارم. اما لازم نیست. من تو را ندیده می‌شناسم زیبا رو. راستش باهات قهر بودم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سهند می‌گوید توی کتاب کلاس چهارم داستان دخترک کبریت فروش را چاپ کرده‌اند. تهش وقتی دخترک می‌میرد&amp;nbsp;پسرکی&amp;nbsp;با مادرش رد می‌شود و می‌گوید ای وای دخترک بیچاره مرد. مادرش می‌گوید عوضش حالا توی بهشت است. بعد از بچه‌ها پرسیده‌اند&amp;nbsp;از این داستان چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟ به معلم‌ها دیکته شده که به بچه‌ها دیکته کنند: نتیجه می‌گیریم که هر چقدر هم زندگی سخت باشد و بدبختی بکشیم وقتی مردیم خدا جبران می‌کند. اما این چیزها تو کت من و تو نرفت میترا. تو کت بچه‌های حالا هم نمی‌رود!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی تو فیسبوک از عدالت خدا پرسیده بود. به نظر من اصلا عدالت وجود ندارد! چون شرط اولش این است که تلفات نداشته باشبم. اما مگر می‌شود؟ بدون وجود تلفات سنگ روی سنگ بند نمی‌شود! تو که خودت مهندس برقی مهندس! پس اگر به وجود&amp;nbsp;خدایی معتقدی بپذیر که عادل نیست! و یا اصلا تعریف عدالت را عوض کن. برو تعریفش را از دکتر تیموری بپرس! یا نه، از&amp;nbsp;دکتر چنگیزی! دکتر نادری یا ناصری!&amp;nbsp; دکتر عباسی! یا شاید هم دکتر آغا محمد خانی! و نه اصلن،&amp;nbsp;دکتر محمودی، به فتح عین عدالت!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌خواهم اولین باری که می‌بینمت توی گندمزار، موهایت را بیفشانی توی صورتم و جای بخیه‌هایت را نشانم بدهی تا&amp;nbsp;بشمارمشان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر بگذاری لمسشان کنم&amp;nbsp;قول می‌دهم&amp;nbsp;به چیز دیگری دست نزنم! اگر بگذاری ببوسمشان، قول می‌دهم چیز دیگری را نبوسم. می‌خواهم وقتی رو پا شدی 5 عصر تو ولی‌عصر ببینمت میترا. با داغی خورشیدی که زیر پوستت می‌تپد گرمم کن این سر سیاه زمستانی! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من و تو یک روز به نیروانا*&amp;nbsp;می‌رسیم. (البته&amp;nbsp;الان زود است) &lt;a href="http://harumzadegi.blogfa.com/post-7.aspx"&gt;به قول پیامبر ما هیچکس، یه روز خوب میاد&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* نیروانا همان کودکی بود که روی فیل سبز رنگ دم در پاساژ می‌نشست تا برایش یک سکه‌ بیندازند توی قلک فیل. و همان‌طور که روی فیل می‌رقصید دست‌های نوچ شده‌ از پشمکش را لیس می‌زد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;p.s حال من خوب است. چرا باور نمی‌کنی لعنتی؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7426186575934943245?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7426186575934943245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/12/blog-post_30.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7426186575934943245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7426186575934943245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/12/blog-post_30.html' title='از صفر درجه بالای سطح گه چشممو میبندم و تا ده می‌شمارم. وقتی بازش کردم باید حال همه خوب شده باشه خدا. وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-9040273924494591287</id><published>2010-12-15T15:59:00.000+03:30</published><updated>2010-12-15T15:59:24.674+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="" dir="rtl" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: justify;"&gt;میخواهم امروز برایتان یکموقعیت سوق الجیشی را تعریف کنم. به تصویر زیر دقت کنید: &lt;/div&gt;&lt;div class="" dir="rtl" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TQivWaXMnYI/AAAAAAAAAF4/evmUCe1k9Gw/s1600/untitled.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" n4="true" src="http://4.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TQivWaXMnYI/AAAAAAAAAF4/evmUCe1k9Gw/s1600/untitled.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: justify;"&gt;آن خط آبی رنگ بالای تصویر&amp;nbsp;رودخانه&amp;nbsp; ای است به طول 3000 کیلومتر که سه کشور جهان را به هم پیوند میدهد. آن لکه ی سیاهرنگ زیرش سپاه دشمن است. آن لکه ی سبز رنگ آن پایین سپاه ماست. آن ضربدر قرمز یکی از افراد سپاه ما است که می خواهد به رودخانه نزدیک بشود. ما سه روز است که آب نداریم (بعضیها می گویند ده روز است اما اگر راست میگویند پس چرا ما تازه الان تشنه مان شده؟) سوال:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;اگر شما باشید برای پیدا کردن آب چه کار می کنید؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جواب:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;1- همان روز اول حدس میزنیم که دشمن خیلی عوضی است و با چند نفر&amp;nbsp;از آن مسیر بنفش رنگ میرویم و یک عالمه آب می آوریم. چند تا کماندار را هم میگماریم از فاصله ی دورتری مراقب ما باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;2- صبر میکنیم تا تشنه مان بشود بعد طی یک عملیات شهادت طلبانه تک و تنها&amp;nbsp;از مسیر نارنجی رنگ&amp;nbsp;میزنیم به قلب دشمن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;3- می نشینیم دعای باران میخوانیم تا هم آلودگی هوا خوب بشود هم ما یک آبی داشته باشیم بخوریم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;4- وبلاگهای آدمهایی را که سوال دارند&amp;nbsp;فیلتر می کنیم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-9040273924494591287?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/9040273924494591287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9040273924494591287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9040273924494591287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TQivWaXMnYI/AAAAAAAAAF4/evmUCe1k9Gw/s72-c/untitled.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3175593426649039046</id><published>2010-11-27T14:08:00.008+03:30</published><updated>2010-12-01T10:29:49.523+03:30</updated><title type='text'>عاشقانه‌ای برای خودم.</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به دعوت &lt;a href="http://bpkh.blogfa.com/"&gt;ایشان&lt;/a&gt;:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در ماشین را محکم&amp;nbsp;می‌بندم. رو صندلی راست می‌شوم و دو تا&amp;nbsp;دستم را تو جیب کاپشن&amp;nbsp;قهوه‌ای رنگم&amp;nbsp;فرو می‌کنم. خیره به جلو، اما حواسم تمام و کمال به راننده است.&amp;nbsp;مرد نه چندان غول‌پیکر ِ خیلی&amp;nbsp;معمولی و آداب دانی که&amp;nbsp;با وسواسی مثال زدنی، کاغذ سفید باریکی را به زبان می‌کشد و می‌گذارد توی قوطی فلزی و در قوطی را می‌بندد. برق فلز توی آفتاب می‌زند تو چشمم. بی اختیار می‏بندمش و رویم را برمی‏گردانم. دوباره که برمی‏گردم سمت راننده از تو شکاف قوطی یک سیگار بیرون زده است. یک نقطه‏ی نورانی تو چشمم باقی مانده که نمی‏گذارد ریزه‏کاری‏های چهره‏ی راننده را ببینم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- چند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راننده از لای دود قیمتش را می‌گوید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- زیاده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- اعدام داره‌&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- واسه منم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- چی کار کنم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- من باس بگم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- هیچی. تو میری سفر. تا برگردی کار تمومه. هشتادتاشو الان می‌گیرم&amp;nbsp;بیستاشو بعد. روشم همینه. اگه نمی‌خوای هری! چک مک قبول ندارم. از&amp;nbsp;کارمندای بانک خوشم نمیاد.&amp;nbsp;فقط پول نقد. تلفن بهم نمی‌زنی. سراغم هم نمیای. کار که تموم شد بت زنگ می‌زنم. از تلفن عمومی. واسه قرار بقیه‌ی پول. اگه همه چی اونجوری که من می‌گم نشد کارو تموم نمی‌کنم. حله؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند روز بعد از طرف شرکت می‏روم ماموریت. تو روزنامه‌ی فرداش می‌خوانم:&lt;br /&gt;دیشب، جسد مثله شده‌ی زنی، آن سوی شهر پیدا شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این تویی عشق من. هی بهت زنگ می‏زنم. جواب نمی‏دهی. فکرم می‏رود جای بدی. پیش کی رفته‏ای؟ عقلم به جایی قد نمی‏دهد. باز شماره‏ات را می‏گیرم. جواب ندادنت طول کشیده. نگرانت می‏شوم. زنگ می‏زنم خانه‏تان. زنگ می‏زنم به دوستانت. گریه می‏کنم &amp;nbsp;از نگرانی. گریه‏ام واقعی‏ست. از شرکت می‏خواهم زودتر کسی را جایم بفرستند. برمی‏گردم خانه‏. چند روز دنبالت می‏گردم و بعد توی پزشکی قانونی شناساییت می‏کنم. از روی دلتای سه تا خال روی لپ چپت.&lt;br /&gt;چنان مجلس ختمی‏ برات می‏گیرم که برای ملکه الیزابت نمی‏گیرند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3175593426649039046?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3175593426649039046/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_27.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3175593426649039046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3175593426649039046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_27.html' title='عاشقانه‌ای برای خودم.'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8543839371202913576</id><published>2010-11-20T10:55:00.000+03:30</published><updated>2010-11-20T10:55:43.558+03:30</updated><title type='text'>دهان دوخته</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با این دهان دوخته فریاد می‌زنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خون می‌چکد ز زخم کهنه‌ی این ترک خستگی به پا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تیغ از غلاف کاغذی آزاد می‌شود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تا باز شود آن گره خفته در گلو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خون بود جو به جو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ریخته از تیغ کین تو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بر مرده، بو گرفته‌ تن کوچه‌های شهر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;تو تیغ می‌زدی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خون می‌چکد هنوز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt; فریاد می‌زنم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8543839371202913576?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8543839371202913576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8543839371202913576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8543839371202913576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title='دهان دوخته'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5685325789772431265</id><published>2010-11-11T00:14:00.002+03:30</published><updated>2010-11-13T12:05:11.293+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش دوستم بهم گفت اگه به روح اعتقاد داشته باشی این فکرا درسته. کدوم فکرا؟ الان می‏گم. من به روح اعتقاد ندارم. اما به زندگی چرا. به زندگی‏هایی که شده و می‏شه. این جوابی بود که بالبداهه بهش دادم. اما قبلا پذیرفته بودمش. من به زندگی اعتقاد دارم. جلال آل احمد یه جایی تو ارزیابی شتابزده می‏گه: چرا ما باید توسط تاریخ قضاوت بشیم؟ -مگه خدانکرده خودمون این‏جوری‏ایم؟-می‏گه که این زندگی رو ما کردیم – بهتر بود میگفت این زندگی ما رو کرده- ماییم که داریم رنج می‏کشیم و می‏سازیمش. زندگی ما، بعد از ما، توسط کودک ننر و نق نقوی تاریخ فیلتر می‏شه. یک زندگی، یک عمر رنج، یک عمر تاریخ، به ده دقیقه خلاصه می‏شه و برای کسایی که نمی‏فهمنش شرح داده می‏شه. بعد اونا ما رو قضاوت می‏کنن. به خاطر یه چنین اجداد احمقی تاسف می‎خورن. دلاوری‏هامونو ریشخند می‎‏کنن. بدون اینکه چشیده باشن تلخی‏ای رو که ما می‎‏چشیم. (نقل به مضمون) وغم انگیزتر از اون اینه که این تکرار می‏شه. خود ما، همین ما، که داریم تلخی این دنیا رو می‏چشیم اجدادمون رو به همین سادگی قضاوت می‏کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز سر چارراه ولیعصر منتظر همون دوستی بودم که چند روز پیش اون حرفو بهم زده بود. چند تا پسر جوون که دوتاشون خیلی هم فشن بودن داشتن از این بروشورهای تبلیغاتی پخش می‏کردن. موسسه‏ی ماهان و کلاس کامپیوتر کوفت و فراگیر دانشگاه &amp;nbsp;زهرمار. هیچ کس ازشون چیزی نمی‏گرفت. فقط یه آدم کس‏خل دست خالی بی‏کار و بی‏مشغله و شلخته خانم علاف مثل من می‏ایسته سر چارراه تا بروشور جمع کنه! به یکی از پسرا نگاه می‏کردم و فکر می‏کردم خب با حقوق این کارش یه موتور دست و پا می‏کنه و پیک می‏شه یا مسافرکش و بعدش می‏ره سربازی یا دانشگاه آزاد دارقوزآباد مهندسی برق یا کامپیوترمی‏خونه و بعدش انصراف میده یا تموم می‏کنه و میره خارج. قاچاقی. یه مدت بدبختی می‏کشه بعدم شانس بهش رو میاره یا نمیاره و توی همین فکرا بودم که چشمم افتاد به یه آقای دور و بر 50 و خورده‏ای ساله که تعداد زیادی آگهی فراگیر پیام نور تو دست چپش داشت. قبلش هم دیده بودمش که بروشورها رو میاره بالا و یه جوری با اندک حالت تعظیم جلوی آدمای پرمشغله و عجول می‏گیره که انگار می‏خواد بهشون میوه شیرینی تعارف کنه. ولی جوونک فشن با کاپشن زرد قناریش بیشتر از اون توجهم رو جلب کرده بود. چیزی که توی اون پیرمرد نه چندان پیر تو چشم می‏زد حالتی بود که دستی رو که برای تعارف کردن آگهی تبلیغاتی بالا برده بود پایین میاورد. انگار شرمزده. یه جوری که انگار می‏خواست عذرخواهی کنه از اینکه مزاحم طرف شده. بعد دیدم که چند تا از روی بروشورهای زیاد توی دست چپش رو با دست راست برداشت و از وسط تا کرد و با چونه زیر گردنش نگه داشت و بعد همه رو گرفت توی دست راستش و همچنان به تعارف کردن ادامه داد. اینجا بود که یک لحظه از فکر کردن به حرفی که چند روز پیش به دوستم زده بودم فروریختم. از تحمل فکر کردن به زندگی‏هایی که شده و میشه سرگیجه گرفتم و همونوقت دوستم از راه رسید و سلام کرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5685325789772431265?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5685325789772431265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5685325789772431265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5685325789772431265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8802505146869716197</id><published>2010-11-10T16:32:00.000+03:30</published><updated>2010-11-10T16:32:35.520+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو می‏روی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و غربت می‏ماند برای من&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8802505146869716197?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8802505146869716197/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8802505146869716197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8802505146869716197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6010478434235363069</id><published>2010-11-03T10:32:00.001+03:30</published><updated>2010-11-03T14:15:38.527+03:30</updated><title type='text'>فال من روی پیاده‏رو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;قبلا روی این پیاده رو پادرد می‏گرفتم. اسم موزاییک‏هاش را گذاشته بودم موزاییک "خاردار" . وقتی اینجا راه می‏رفتم سعی می&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="mso-bidi-language: FA;"&gt;‏&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;کردم پام را اصلا رویشان نگذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TNEI2JruELI/AAAAAAAAAFw/4fOnviM1Hn0/s1600/P20-02-08_18.34.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" nx="true" src="http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TNEI2JruELI/AAAAAAAAAFw/4fOnviM1Hn0/s1600/P20-02-08_18.34.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;﻿&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;, &amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;بعضی وقت‏ها بعضی آدم‏ها برداشتت را از چیزهای ساده‏ی زندگی عوض می‏کنند. گاهی با&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; یک جمله، یک کلمه، یک حرف...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;حالا من می‏خواهم بروم خط بریل یاد بگیرم و هر روز صبح فالی را که پیاده رو برام می‏گیرد بخوانم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6010478434235363069?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6010478434235363069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6010478434235363069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6010478434235363069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='فال من روی پیاده‏رو'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TNEI2JruELI/AAAAAAAAAFw/4fOnviM1Hn0/s72-c/P20-02-08_18.34.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8581616201703361669</id><published>2010-10-12T11:56:00.004+03:30</published><updated>2010-10-13T09:38:23.202+03:30</updated><title type='text'>ارتفاع سی هزار پایی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از بچگی یکی از بزرگترین آرزوهایم سوار هواپیما شدن بود. همیشه وقتی برق یک هواپیما را از دور توی آسمان می دیدم، تا &amp;nbsp; میتوانستم با چشم دنبالش می کردم. گاهی برایش دست هم تکان می دادم و فریاد هم می زدم. بعدها فهمیدم هواپیما خیلی دورتر از آن است که آدم های توش من را ببینند یا صدایم را بشنوند. وقتی بزرگتر شدم می دانستم بالاخره روزی سوار هواپیما خواهم شد که در حال سفر به سوئد یا نروژ یا دانمارک باشم. فکر می کردم این سه تا کشور را به خاطر هوای سردشان است که دوست دارم اما هنوز هم نمی دانم چرا به خاطر هوای سرد سیبری یا آلاسکا را دوست نداشتم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اولین و آخرین باری که من سوار هواپیما شدم نیمه ی اسفند پارسال بود. مسیر یزد به مشهد. از آنجایی که قبل از آن هیچ هواپیمای خوب یا بدی سوار نشده بودم، هیچ درکی از اینکه هواپیمای خوب چیست و یا چرا توپولوف بد است نداشتم. برعکس، بقیه ی همسفرهام مدام نگران بودند که توپولوف است و خدا به خیر بگذراند. پیش از اینکه سوار شوم همه اش دلم می خواست کنار پنجره بیفتم. وقتی بلیت می خریدم وسوسه شدم که از خانم بلیط فروش بخواهم یک صندلی کنار پنجره به من بدهد. اما خیلی خجالت کشیدم که این خواسته را به زبان بیاورم. احتمالا می ترسیدم خانم زیبارو بفهمد که اولین بارم است سوار هواپیما می شوم. بنابراین تحقق این آرزو موکول شد به قدرت ذهن و اینکه اگر من بخواهم کنار پنجره بنشینم مینشینم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از گیت فرودگاه که وارد می شدم زنی چادری که برای کنترل کردن ملت آنجا نشسته بود ازم خواست حجابم را رعایت کنم وگرنه نمی تواند به داخل راهم بدهد. من بی اختیار دست بردم که روسری ام را جلو بکشم. اما دختر دیگری که همراه من وارد اتاقک کنترل شده بود گفت: این کار شما غیرقانونی است و حق ندارید به خاطر بدحجابی جلوی پرواز کسی را بگیرید. تو بحثشان متوجه شدم که هیچ فرودگاهی در ایران دستوری برای رعایت حجاب مسافران ندارد. خانم چادری دیگری وارد ماجرا شد و غائله را ختم به خیر کرد و ما را با لبخند به درون آن منطقه ی راز آلود راهنمایی کرد. هیچ رازی آنجا نبود. چندتا صندلی که رویشان بنشینیم و انتظار اتوبوس هایی را بکشیم که قرار بود ما را به هواپیما برسانند. یک سرویس بهداشتی که کاشی هایش نقش های هخامنشی داشت، و پیرزنهایی که با صندلی چرخدار یا واکر آمده بودند که به مشهد بروند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از اینکه خواسته بودم روسریم را جلو بکشم که مبادا راهم ندهند احساس حماقت می کردم. تو هواپیما کنار پنجره نیفتادم. تا به ردیف صندلی ام برسم متوجه شدم که بچه های کوچک را کنار پنجره می نشانند. از اینکه آن همه برای نشستن کنار پنجره شوق داشتم خجالت کشیدم. جای من صندلی وسط بود. کسی که کنارم نشسته بود مرد جاافتاده ای بود که به نظر می آمد شغل مهمی دارد. طرف دیگرم مردی بود که تمام طول مسیر را خوابید. مهماندار قدبلندی میان صندلی ها راه می رفت و به بچه ها که کنار پنجره نشسته بودند پازل های هواپیما هدیه میداد. پازلهایی که بیشتر پدر بچه ها را سرگرم کرده بود. برای بلند شدن هواپیما بی صبر بودم. وقتی بلند شد از پنجره شهر یزد را دیدم که از من دور میشد. ساختمانهایی که کوچک میشدند و بعد شهری که با نقش خیابانهاش مثل لاکپشتی آرمیده در وسط کویر به نظر می رسید. و بعد ناگهان یک آسمان صاف و آبی. قبلا خانمی توی بلندگو اعلام کرده بود که دمای هوا 32 درجه است و شهر یزد آسمانش آبی است. اما من هنوز هم امید یک تکه ابر را داشتم. و دریغ.&amp;nbsp;هواپیما یک ساعت بعد تو فرودگاه مشهد می نشست. و من که آن همه شوقش را داشتم حالا لحظه شماری میکردم که زودتر بگدزد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بالاخره آنقدر به پنجره ی هواپیما خیره شدم که توجه مرد کناری ام به من جلب شد. خودم را به آن راه زدم و سعی کردم نشان بدهم که به نقش روکش صندلی جلویی خیره شده ام. بعد به روزنامه ی چاپ مشهدی که پشت صندلی جلویی ام تعبیه شده بود ور رفتم و در نهایت وقتی که احساس کردم که دیگر نگاهم نمی کند دوباره به پنجره خیره شدم. به صفحه ی یکدست آبی رنگ. هواپیما حتی از اتوبوس هم خسته کننده تر بود. تو اتوبوس حداقل آدم ها، تابلوهای مغازه ها و خیابانهای شهر آدم را سرگرم میکنند. مرد کناری ام با اشتها صبحانه می خورد. از اینکه این همه بالا، وسط این همه آبی هیچ فرقی با پایین نداشت، از اینکه نه بادی تو صورتم می خورد و نه ابری را میشد از نزدیک دید کلافه بودم. آقای کناری بالاخره سر صحبت را باز کرد: شما توی مشهد کار می کنید؟ ازغریبه هایی که اینجور سوالها را از آدم بپرسند خوشم نمی آید. گفتم: نه. بعد از مدتی سکوت، آقا دوباره پرسید: آخه تعجب می کنم. دختر به این جوانی، این &amp;nbsp;فصل سال، توی توپولوف ... باید خیلی عجله داشته باشید. توی ذهنم جوابی می ساختم. اصلا هم به این توجه نکردم که این همه آدم توی همین هواپیما، دقیقا همین فصل سال، برای تفریح یا زیارت می روند مشهد، بدون اینکه احتیاج به عجله ی خاصی &amp;nbsp;باشد. گفتم من دانشجوی مشهد هستم و... اما این فصل سال که همه دارند برمیگردند خانه، این همه زود رسیدن به مشهد برای چیست؟ لابد شانس آورده بودم که این یکی سوال را از من نپرسید. وقتی پیاده می شدیم آقا بهم گفت که توی مشهد هتل های خوبی را می شناسد که می تواند برایم نصف قیمت اتاق بگیرد. و بعد با تاکید بیشتری گفت: و حتی رایگان. به مودبانگی دختر ساده لوحی که اصلا توی باغ نیست ازش تشکر کردم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برگشتنم از مشهد فردا شب بود. هواپیمای فوکر، به جز شکل ظاهریش، بقیه ی چیزهاش با توپولوف هیچ فرقی نداشت. اما مردم ازش نمی ترسیدند. صندلی ام کنار پنجره بود که ازش هیچ چیز به جز چراغ های روشن شهری که دور میشد پیدا نبود. پیرمرد و پیرزنی که کنارم نشسته بودند سعی میکردند از پنجره گنبد طلایی را پیدا کنند و آنقدر نگاهش کنند تا از دیدرسشان محو شود. جایم را باهاشان عوض کردم. و مدام به این فکر می کردم الان که من توی این آسمانم، چند تا بچه برایم دست تکان می دهند؟ چند تا فریاد می زنند؟ چندتا آرزو می کنند که کاش به جای من اینجا بودند؟&lt;br /&gt;پ.ن: کسی اینجا نرم افزار اصلاح صفحه کلید فارسی برای ویندوز 7 رو داره یا میتونه لینکش رو بده؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8581616201703361669?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8581616201703361669/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8581616201703361669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8581616201703361669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='ارتفاع سی هزار پایی'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8742620160017693654</id><published>2010-09-13T23:33:00.005+04:30</published><updated>2010-09-14T09:27:54.260+04:30</updated><title type='text'>پروین</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پروین خیس باران پشت در ایستاده بود. نفس نفس می‌زد. نوک دماغش و گونه‌هاش سرخ بود در را که باز کردم جا خوردم از دیدنش. دست پریا را گرفته بود و همه‌ی راه را دویده بود پای راستش انگار تو چاله ی گلی فرو رفته بود. تا زیر زانوش گلی بود. پریا زمین خورده بود انگار.&amp;nbsp;پریا بود. پالتوی صورتی‌اش خیس باران بود. عکسهای چند سال پیشش را تو آلبوم نوشا دیده بودم. خیلی وقت بود ندیده بودمشان. چقدر شبیه نوشا شده بود.&amp;nbsp;کف دستش خراشیده بود. با انگشتش میکشید دور زخم و خاک و سنگ را پاک می کرد. نمی دانستم چه بگویم. آمدم کنار که بیایند تو. از جاشان تکان نخوردند. پروین هاج و واج نگاهم می کرد. مامان آمد دستش را گرفت بیاوردش تو. نیامد. تو درگاه ایستاد. جوری که می‌خواست جلوی بغضش را بگیرد، آرام گفت: "مزاحم نمی‌شوم. لباسم خانه‌تان را گلی می‌کند. نوشا کجاست؟ آمدم ببینمش بروم." یاد آن وقتها افتادم که تازه زن علی شده بودم. مامان چشم دیدنش را نداشت. راهش نمی‌داد خانه. شاید هم ملاحظه‌ی من را می کرد. هیچ وقت نگفته بودم پروین نیاید. هیچ وقت نگفته بودم بچه‌اش را نبیند. اما مامان راهش نمی‌داد... یعنی به خاطر من بود؟ نمی‌دانم. حالا مصر بود مهمانش کند. توی این خانه. توی این خانه؟ گفت: "لباس می‌آورم عوض کنی." اما پروین داخل نیامد. تکیه داد به دیوار. یک صندلی آوردم. نشاندمش روش. هاج و واج بود. پالتوی پریا را در آوردم آویزان کردم کنار بخاری. پروین بغض داشت. چشمهای درشتش سرخ و نمدار بود. مامان رفت چایی بیاورد. معذرت خواستم که بروم لباس بپوشم و به بهانه‌ای از خانه بزنم بیرون. تحملش را نداشتم. تو پذیرایی بودم هنوز که باز&amp;nbsp;صداش را شنیدم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- نوشا خانه نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مامان با چایی می آمد. برگشتم رو به پروین. عکس نوشا درست پشت سرش٬ تو قاب روی&amp;nbsp;دیوار می‌خندید. با همه‌ی صورتش می‌خندید. با چشمهاش. دیگر طاقت نداشتم. مامان از مهلکه نجاتم داد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- نوشا رفت... یک ماهی می‌شود.&amp;nbsp;مگر به تو نگفت؟ ازت خداحافظی نکرد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صداش می‌لرزید. دماغش را بالاکشید. یک دستمال کشیدم بدهم دستش.&amp;nbsp;نگاهم کرد. بعد به دستمال. بعد به من...&amp;nbsp;مات مانده بود. انگار یکی دیگر بود که از حنجره‌اش٬ خرد شده و شکسته گفت: به من یک ماه پیش زنگ زد.&amp;nbsp;اما چیزی نگفت. گفت هنوز هیچ چیز معلوم نیست. نگفت دارد می‌رود. خداحافظی نکرد. اصلا نگفت می‌خواهد برود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نتوانستم بمانم. رفتم تو آشپزخانه. بتادین و پنبه برداشتم بیاورم برای پریا. باز صداش را شنیدم: "نباید به من می‌گفت؟ نباید به من می‌گفتید؟ من الان باید بشنوم؟ از همکلاسی پریا؟" اشک از چشمم چکید. نفهمیدم چرا. نمی‌فهمیدم چرا. ایستادم پای ظرفشویی پاکش کردم. شیر آب چکه می‌کرد. نمی‌دانم چرا داد زدم: مامان، علی هنوز این واشر شیر را درست نکرده؟ مامان هیچی نگفت. پنبه را غلتاندم تو بتادین و آوردم دم در. پروین پاشده بود&amp;nbsp;سر پا ایستاده بود. چایی تو سینی تو دست مامان مانده بود. پنبه را گذاشتم کف دست پریا. ترسید. دستش را کشید کنار. نگهش داشتم. چشمهاش را از درد بست. من چه بگویم؟ تو پریا را داری. پریا مانده برای تو. پریا حالا هم نوشا است هم پریا. من تنهاترم یا تو؟ من خسته‌ترم یا تو؟ کاش می‌شد این‌ها را گفت. مسئولش من بودم؟ وقتی زن علی می‌شدم مادرم گفت هر بلایی که سر بچه‌اش بیاید می‌گویند زن‌بابا کرد. پروین دست به دیوار گرفته بود. نتوانسته بود&amp;nbsp;صاف و شق و رق بایستد. مثل آن روزها که از علی طلاق می‌گرفت. مثل آن روزها که دوباره ازدواج می‌کرد. مثل آن وقتی که پریا دنیا آمده بود. دیگر آن پروین نبود. در هم شکسته از در رفت بیرون. پریا هم دنبالش.&amp;nbsp;تو پله‌ها سرخورد. پریا&amp;nbsp;دستش را گرفت.&amp;nbsp;پاشد ایستاد.&amp;nbsp;تو پیچ پله‌ها گم شدند.&amp;nbsp;نمی‌فهمیدم چه می‌گذرد. نمی‌فهمیدم چه شده است. فقط میان صدای قدم‌هاشان که تو پله‌ها می پیچید شنیدم که انگار گفت:&amp;nbsp;فراموشم کرده بود. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8742620160017693654?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8742620160017693654/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8742620160017693654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8742620160017693654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='پروین'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4593100661814187724</id><published>2010-08-26T02:11:00.001+04:30</published><updated>2010-08-26T02:11:31.901+04:30</updated><title type='text'>عاشقانه‌ای برای تو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از بچگی همه اصرار داشتند که من معلم بشوم. با همه‌ی دعواها و اختلاف‌هایمان، تنها کسی که هیچ‌وقت سعی نکرد در مورد مزایای معلم بودن متقاعدم کند پدرم بود. اینکه می‌گویم بچگی منظورم کودکی نیست. وقتی که مثلا وقتش است که آدم راهش را انتخاب کند. که انتخاب هم نمی‌کند با این جریان مختل زندگی که اکثریت ما داریم. نمی‌فهمم آن‌همه اصرار خانواده‌&amp;nbsp;به اینکه بچه‌هایشان بروند تحصیلات عالیه پیدا کنند برای چه بود. قضیه جوری بود که آن‌وقت‌ها اگر یک خانواده‌ی&amp;nbsp;سطح بالای&amp;nbsp;(این اسم و این تعریف را دوست ندارم اما برای شرح حس نوجوانیم به آن محتاجم) شهری را می‌دیدم که بچه‌هایشان&amp;nbsp;دانشگاه نمی‌روند&amp;nbsp;یا می‌روند هنرستان هاج و واج می‌ماندم. دوران دبیرستانم با انواع و اقسام کتاب عوض‌شدن‌ها و نظام عوض‌شدن‌ها گذشت. یک روز درس اختیاری داشتیم یک روز نداشتیم. یک روز مدرسه&amp;nbsp;قانونی را&amp;nbsp;می‌گذاشت یک روز برمی‌داشت. یک روز می‌گفتند‌ "آن‌ها" را&amp;nbsp;سر ِهم&amp;nbsp;می نویسند یک روز می‌گفتند&amp;nbsp;جدا. هم‌سن و سال‌هایم&amp;nbsp;بعضی‌هایشان اصلا نمی‌دانستند کلاس چندم هستند. نه رفوزگی تو کار بود نه فارغ‌التحصیلی. من پیش‌دانشگاهی رفته بودم همکلاسی دوران راهنمایی‌ام هنوز رشته ی دبیرستانش را انتخاب نکرده بود. یک درس، سر کلاس اول می‌نشست یک درس، سر کلاس&amp;nbsp;سوم. آن وقت‌ها مدام توی گوشم می خواندند که زندگی کردن و شخصیت داشتن با درس نخواندن نمی‌شود و صد البته هنرستان مال بی‌سوادهاست. من نمی‌دانستم هنرستان مال بی‌سوادهاست. سال اول دبیرستان با چندتا از بچه‌ها دست به یکی کردیم که درس اختیاری‌مان را طراحی بگیریم و بعد برویم&amp;nbsp;هنرستان گرافیک بخوانیم.&amp;nbsp;مدرسه‌مان درس طراحی نداشت. درس اختیاری‌اش کودک‌یاری بود و بهداشت محیط. تو سر و مغزمان زدیم و رو مخ بچه ها رفتیم تا حد نصابمان را برسانیم به ۱۵ نفر و آقای میرلوحی بیاید بشود معلم طراحی‌مان. از آن‌وقت این جنون آمد توی مغز من. استعداد نقاش بودن نداشتم. وقتی توی نقاشی کشیدن یک چیزی را خراب می کردم لجم می گرفت&amp;nbsp;کاغذ و مداد را می انداختم کنار. اما وقتی همه چیز خوب پیش می‌رفت دوستش داشتم. بهم آرامش می‌داد. فقط وقتی خوب پیش می‌رفت. این یک جنون بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای رفتن به دوم دبیرستان با یک خط قرمز روبرو شدم. ریاضی یا تجربی. آدم ِ مجادله کردن نبودم. برای هیچ چیز. چرا می‌خواستم بروم دبیرستان؟ چون می‌خواستم بعدش بروم دانشگاه. بهترین حالت&amp;nbsp;ِ دانشگاه برای تجربی چه بود؟ پزشک یا دندان‌پزشک شدن. از تصور دهان آدم ها که جلوی چشمم باز بشود و بخواهم تا حلقشان را تماشا کنم و دست کنم توش احتمالا، حالم به هم می‌خورد. پس ریاضی را انتخاب کردم. زیاد هم دقت نکردم که از دود لحیم و خاک سیمان هم همانقدر بدم می‌آید که از دهان مریض. زندگیم بعد از آن زیاد تعریفی نبود. هیچ‌وقت هیچ‌چیزی نبود که زیاد دوستش داشته باشم. فقط می‌دانستم چه چیزهایی قابل تحملند و چه چیزهایی غیر قابل تحمل. توی دانشگاه هم هیچ‌وقت دود لحیم را تجربه نکردم. بسکه همه چیز تمیز و پاستوریزه بود. آزمایشگاهش تومنی هفتصد‌نار با واقعیت فرق داشت. سال‌های آخر، واقعیت خورد توی ذوقم. وقتی یک کار جنبی توی یک کارگاه کوچک پیدا کردم. حقوقش زیاد جالب نبود. با خودم فکر کردم این تجربه خواهد بود برای کار. بعد از یک سال پدرم که به قول برقی‌ها نات ِ&amp;nbsp;من است به سرش زد که یک تولیدی قطعات الکترونیک بزند. و زد. و از من خواست که بروم آنجا کمکش&amp;nbsp; کنم. تولیدی، خودش به دهان پر کنی اسمش نبود.&amp;nbsp;شروع همکاری من و پدرم شد آغاز دعواهای تمام نشدنی ما. آنجا من بیش از پیش با دود لحیم آشنا شدم. تمام کارمند‌های پدرم به عارضه‌ی جوش صورت دچار بودند که بعدها فهمیدم&amp;nbsp;از دود لحیم است. غیر از آن سردرد و گاهی حساسیت چشمی هم می‌گرفتند. اگر یک دستگاه هویه با لحیم و روغنش برای یک ماه روی یک میز باشند و مداوم با آنها کار کنید می‌فهمید چه میگویم. روی میز، در اطراف هویه بعد از یک ماه یک لایه‌ی ضخیم چربی می‌نشیند. تصورش را بکنید که هر روز یک بیست و ششم آن مقدار روغن روی صورت و توی ریه‌های یک آدم بخار بشود. بگذریم. به سختی از دانشگاه فارغ شدم و به دنبال راهی برای فرار بودم. فرار از چه چیزی را نمی‌دانستم اما می‌دانستم که&amp;nbsp;می‌خواهم به آغوش یک عشق فرار کنم. عشقی که من را دربربگیرد و غرقم کند. گاهی نقاشی می‌کشیدم. اما نقاشی نمی‌توانست عشقم باشد. وقتی خوب پیش نمی‌رفت، عصبانی‌ام می‌کرد. پرتش می‌کردم یک گوشه ومحلش نمی‌گذاشتم تا وقتی که دوباره به آن، به آرامش احتیاج پیدا کنم. و وای اگر همه چیز خوب پیش نمی‌رفت و آرامش با نقاشی مهیا نمی‌شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;این وسط دایه های دلسوزتر از مادر زیاد داشتم که برایم نسخه‌ی معلم شدن را بپیچند.&amp;nbsp; سال‌های اول دبستان من به خاطر ماموریت پدرم که آن‌وقت‌ها معلم آموزش و پرورش بود توی دهات گذشت. بعد که پدرم&amp;nbsp;به عنوان جایزه‌ی خدمات شایانی که توی روستا کرده بود به شهر منتقل شد&amp;nbsp;و شد&amp;nbsp;دبیر ادبیات یک دبیرستان پسرانه،&amp;nbsp;معلم‌های بهتری دیدم و داشتم. اما هر وقت اسم معلم شدن می‌آمد فوری چهره‌ی اولین معلم‌های عمرم، آن دهاتی‌های شلخته خانم و خرافاتی و زبان نفهم توی ذهنم مجسم می‌شد که هر کاری را به ما میگفتند نکنید بچه‌های خودشان زرت زرت می‌کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من هیچ وقت یاد نگرفتم جلوی نسخه پیچیدن خاله‌خامباجی‌ها بایستم. اینکه می‌گویم خاله‌خامباجی منظورم فقط زن‌ها نیست. یکی از این خاله‌خامباجی‌ها که همیشه اصرار دارد من معلم بشوم دایی‌ام است. دلیلش را درست نمی‌فهمیدم. تا اینکه یک بار که حسابی خسته شده بودم توی جمع بزرگ خاله‌خامباجی‌‌های فامیل&amp;nbsp;گفتم که از محیط آموزش و پرورش خوشم نمی‌آید. و آن‌وقت همه یک‌صدا که: "محیط آموزش پرورش که خوبه. توی مدرسه همه زن هستن. راحتی. ساعت کارشم کمه! فردا شوهر کردی و بچه‌دار شدی به شکمشون می‌رسی" و من که تازه اصل قضیه را گرفته بودم هاج و واج ماندم. اختلاف خیلی ریشه‌ای‌تر از آن بود که بشود با حرف حلش کرد. پس سکوت کردم.&amp;nbsp;فقط نفهمیدم و هنوز هم نمی‌دانم&amp;nbsp;چرا اینقدر معلمی را دست‌کم گرفته‌اند که هر ننه‌قمری را می‌خواهند بفرستند معلم بشود. همین بود که من مجبور بودم سال‌های ابتدای دبستان آن خانم معلم‌هایی را که مقنعه‌شان همیشه کج بود و همیشه‌ی خدا سبیل‌شان درآمده بود تحمل کنم. این کودکی ما بود. هرکس از راه می‌رسید به راحتی به خودش اجازه می‌داد که به حریم بصری‌مان تجاوز کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک روز اتفاقی یکی از معلم‌های محبوب مدرسه‌ام را توی اتوبوس دیدم. راهنمایی که بودم&amp;nbsp;ادبیات درس می‌داد. راحت من را شناخت و جایزه‌ی مزخرفی را هم که به خاطر نوشتن نامه‌ای به شهید از آموزش و پرورش منطقه‌ی خودمان&amp;nbsp;گرفته بودم به یاد داشت. گفت هنوز نامه‌ای را که روز معلم نوشتی و به من دادی دارمش. من یادم هست که آن معلمم را دوست داشتم اما هنوز هم یادم نمی‌آید که برای تشکر از او نامه‌ای&amp;nbsp;بهش نوشته باشم. آن شب یک ساعتی را با او گذراندم و بعد،&amp;nbsp;وقتی تنها شدم&amp;nbsp;یادم آمد که سال اول دبیرستان شب امتحان شیمی نشستم یک رمان صد صفحه‌ای عشقی&amp;nbsp;نوشتم. توی&amp;nbsp;یکی از این&amp;nbsp;دفترهای&amp;nbsp;دولتی جلد صورتی صد برگ که پشتش نوشته شده &amp;nbsp;بود تعلیم و تعلم عبادت است و مدرسه می‌داد بهمان. نمره‌ی شیمی&amp;nbsp;آن سالم&amp;nbsp;شد ۱۳ و&amp;nbsp;حسابی به&amp;nbsp;خاطرش تنبیه شدم.&amp;nbsp;بعد یادم آمد گاهی که دوست‌های قدیمم را می‌دیدم بهم می‌گفتند که داستان‌هایم را هنوز دارند! می‌دانم داستان‌های زرد عاشقانه‌ای بودند که تحت تاثیر "در پناه تو" و یک چیز‌هایی مثل آن نوشته می‌شدند. اما آن روز یک چیز خیلی خوب به یادم آمد. عشقی که من را غرق می‌کند و به آرامش می‌برد را پیدا کرده بودم. هیچ وقت از من جدا نبود. حتی تمام آن سال‌هایی که&amp;nbsp;دچار برق‌گرفتگی شده بودم&amp;nbsp;و دود لحیم&amp;nbsp;را تحمل می‌کردم&amp;nbsp;با من بود و من می‌نوشتمش، اما نمی شناختمش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا من یک کار دارم. توی دفتر یک روزنامه. روزنامه‌ای که آنقدر کوچک است که بخش تحریریه و آگهی‌اش توی یک اتاق جا‌گرفته‌اند. مدام دعوا. مدام دعوا. دختر‌هایی که همیشه با هم دعوا دارند که کار کدامشان مهم‌تر است، همکار‌هایم هستند. من در&amp;nbsp;محیطی هستم &amp;nbsp;پر از شلخته‌خانم‌های خرافاتی زبان نفهم. شلخته‌خانم‌هایی که هرکاری را که انتظار دارند دیگران نکنند خودشان زرت زرت می‌کنند. دخترهایی که همین&amp;nbsp;سبیل نداشتن و مرتب بودنشان باعث می‌شود کم‌فهمی‌شان بیشتر توی ذوق بزند. تنها خوبی اینجا نسبت به بقیه‌ی جاها این است که نوشتن توش کاری&amp;nbsp;معمولی است &amp;nbsp;و وقتی چیزی می‌نویسی فضول خانم‌ها سرک نمی‌کشند روی دستت را بخوانند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4593100661814187724?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4593100661814187724/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html#comment-form' title='30 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4593100661814187724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4593100661814187724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title='عاشقانه‌ای برای تو'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8699255581908027237</id><published>2010-08-23T00:40:00.005+04:30</published><updated>2010-08-23T18:25:16.667+04:30</updated><title type='text'>من هم یکی از واژه‌های ناخوانای آن طومارم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;معما زیاد سخت نبود&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دو فرشته در چاه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و تکه‌ای نا‌خوانا از کتاب عهد عتیق&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;داده‌های یکسان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خروجی‌های متناقض&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سی پی یوی این خدا دیگر زیادی قدیمی شده &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اصلا بیا لطفی کن و من را از شناسنامه‌ات خط بزن خدا جان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فرقی نمی‌کند تو باشی یا نباشی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با این شکم جلو آمده یهود به هر حال تکه تکه‌ام می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگر کسی هم‌آغوشی‌ات&amp;nbsp;را هم باور ندارد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8699255581908027237?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8699255581908027237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8699255581908027237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8699255581908027237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html' title='من هم یکی از واژه‌های ناخوانای آن طومارم'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3812272816696318080</id><published>2010-08-16T11:20:00.000+04:30</published><updated>2010-08-16T11:20:10.580+04:30</updated><title type='text'>باد می‌وزید و من آرام آرام سرخ تر می‌شدم و باد می‌وزید و من شعله می‌کشیدم و باد می‌وزید و جرقه‌هایم را به این‌سو و آن‌سو می‌انداخت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من در چشم‌های تو خواب یک شعله‌ی کم‌ جان بودم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;که بادهای گرم و خشک آن تابستان سیاه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از ته‌مانده‌ی جنگل‌های سوخته آورده بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هیچ‌ چیز به اندازه‌ی انکار تو خاکسترم نمی‌کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;انکارم کن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;که در این سال سخت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آتش نیمه‌جانی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جنگلی را خواهد سوخت&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3812272816696318080?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3812272816696318080/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3812272816696318080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3812272816696318080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html' title='باد می‌وزید و من آرام آرام سرخ تر می‌شدم و باد می‌وزید و من شعله می‌کشیدم و باد می‌وزید و جرقه‌هایم را به این‌سو و آن‌سو می‌انداخت'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5658054451059800412</id><published>2010-08-11T22:31:00.003+04:30</published><updated>2010-08-12T01:33:13.869+04:30</updated><title type='text'>داستان آن مــمــه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از وقتی که آن ضرب‌المثل را استفاده کرد، پسرکارگرهای ۱۷ - ۱۸ ساله، شاگرد میوه فروش‌ها. شاگرد مکانیکی‌ها، دستفروش سر چهارراه، آن یارو ۵۰ ساله‌هه که عادت کرده هر روز به من سلام کند، آن مردک که همیشه‌ی خدا دارد دوتا گردنبند نقره را می‌فروشد دو تومن چون به پولش احتیاج دارد، و آن یارو که می‌گوید&amp;nbsp;فال حافظ می‌فروشم اما تو پاکت‌هایش دعا‌های ارتباط با خدا را پیدا می‌کنی، موتوری‌های مسافر کش سر میدان، همه و همه&amp;nbsp;به مــمــه‌های آدم زوم می‌کنند. امروز به خانم میانسالی که از کنارم رد می‌شد گفتم: ببخشید خانم، ملت به مــمــه‌های شما هم زیادی نگاه می‌کنند؟ سرش را آورد دم گوشم، با صدایی که در هنجره شکسته بودش&amp;nbsp;گفت: می‌خواهند مطمئن بشوند... (عمراً!) چپ چپ نگاهم کرد و بعد تند کرد رفت. فکر کردم حالا می‌رود خانه برای شوهر و بچه‌هایش تعریف می‌کند که یک دختر فراری بی‌سروپا را امروز دیده که چشم بد به مــمــه‌هایش داشته. بعد، از فکر ِ افکاری که شوهرش یا پسر تازه‌بالغش خواهند کرد نیشم تا ته باز شد. دختر چادری که از روبرویم می‌آمد چپ چپ نگاهم کرد. حالا یک نفر دیگر به جمع کسانی که امروز برای دوستانشان تعریف خواهند کرد که یک دختر بی‌سروپا را دیده‌اند اضافه شده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز بچه‌ی زنی که کنارم نشسته بود،&amp;nbsp;مــمــه‌ی مامانش را دو دستی چسبیده بود و جوری می‌مکید که صدای چلپ چولوپش در‌آمده بود. فکر کردم اگر آقای ادبیات فولکلور این صحنه را&amp;nbsp;می‌دید، می‌توانست&amp;nbsp;دفعه‌ی بعد توی سخنرانیش تعریف کند که بعد از آنکه آن ضرب‌المثل را گفتم یک بچه‌ای مــمــه‌ی مامانش را با چلپ چولوپ می‌مکید (رجوع شود به داستان "مامان، محمود") &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خب خوشحالم. حداقل ملت وقتی به‌اندازه‌ی کافی مطمئن شدند که همه‌ی مــمــه‌ها سرجایشان هستند دیگر&amp;nbsp;رو مــمــه‌ی کسی زوم&amp;nbsp;نخواهند کرد. دفعه‌ی بعد که آقای ادبیات، ضرب‌المثل "کسی که به ما نریده بود کلاغ کـــون دریده بود" را به کار ببرد دیگر ملت مطمئن هستند که حرف مفت زده و کسی نمي‌رود کــون کلاغ‌ها را معاینه کند که دریده هست یا نه، یا سرتاپای حضرات را بو کند که بوی گــه می‌دهد یا نه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5658054451059800412?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5658054451059800412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html#comment-form' title='31 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5658054451059800412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5658054451059800412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html' title='داستان آن مــمــه'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3267803375211325886</id><published>2010-08-09T00:01:00.000+04:30</published><updated>2010-08-09T00:01:51.517+04:30</updated><title type='text'>جاده</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همیشه تمام طول مدتی را که از جاده‌هایی رد می‌شوم که بین دوتا لاینش را بلوک‌های سیمانی بزرگ کنار هم چیده‌اند با خودم فکر می‌کنم که اگر تن یک آدم با همین سرعت کشیده بشود به این دیواره‌ی سیمانی، چه اتفاقی خواهد افتاد. بعد پاشیده شدن خون و کشیده شدن پوست و گوشت و استخوان تن و صورت روی این بلوک‌ها مدام توی ذهنم مجسم می‌شود. اینکه استخوان‌ها چطور خرد می‌شوند و یا&amp;nbsp;ماهیچه‌ها ازشان جدا می‌شود و&amp;nbsp;می‌ماند روی ‌دیواره.&amp;nbsp;تا جاده تمام شود مدام همین است. اگر جاده خیلی طولانی بشود سردرد می‌گیرم. چون اصلا نمی‌توانم به چیز دیگری فکر کنم. فقط در جاده‌هایی که بلوک سیمانی دوتا لاینش را از هم جدا کرده این افکار سراغم می‌آیند در حالیکه منطقیش این بود که در مورد کشیده شدن کف آسفالت یا دیواره‌ی تونل هم همین باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما قضیه یک‌جورهایی منطقی نیست. یک چیزیش می‌شود!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3267803375211325886?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3267803375211325886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3267803375211325886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3267803375211325886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_09.html' title='جاده'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2143147584296048615</id><published>2010-08-06T23:19:00.001+04:30</published><updated>2010-08-06T23:32:04.668+04:30</updated><title type='text'>سیمای زنی در دوردست</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی هزار بار دیگری را هم که سیگار به دست با بی‌خیالی و یلگی‌ای که مال خودم نیست، از وسط&amp;nbsp;این پارک رد بشوم، "ملیکا جون" که هشتاد- نود درصد آدم‌هایی را که به اسم می‌شناسندش، اصلا نمی‌شناسد برای هزار بار دیگر با "خ" مشدد خواهد گفت: آخی بمیرم. تو هم مثل من آواره‌ای؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2143147584296048615?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2143147584296048615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_06.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2143147584296048615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2143147584296048615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_06.html' title='سیمای زنی در دوردست'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1583428964771306387</id><published>2010-08-04T18:33:00.005+04:30</published><updated>2010-08-06T23:25:17.296+04:30</updated><title type='text'>ماتروشکا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی بچه بودم یک صندوق داشتم که نمی‌دانم از کدام ننه مرده‌ای بهم رسیده بود. همه‌ی ارثیه‌ای را که از این‌ور و آن‌ور بهم می‌رسید توش نگه داشته بودم. یک عروسک قرمز کچل. که آخرین تصویری که ازش تو ذهنم مانده، این بود که با صورت توی باغچه زیر باران افتاده بود و مامان می‌گفت برو بیار. می‌شوییمش. حیف است قدیمی است. و من با خودم فکر می‌کردم که عمرا از هیچ عروسک کچل قرمزی خوشم بیاید. قدیمی است که باشد. ریخت و قیافه ندارد. تازه چشم و ابرو و لپش را هم&amp;nbsp;وحید و آذر&amp;nbsp;با آن خودکارهای قرمز و آبی و سبزشان خرابتر کرده‌اند. کی جرات داشت بهشان&amp;nbsp;بگوید نکنید؟ بچه‌های عمه مهین!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی دیگرش یک عروسک&amp;nbsp;باربی بود، با تمام بند و بساطش&amp;nbsp;که مازیار از آمریکا برایم آورده بود و من بدون اینکه حتی ریخت و قیافه‌ی مازیار را یادم باشد همین‌جوری الکی عاشقش شده بودم. بسکه هی مادرم بهم گفته بود این را مازیار از آمریکا آورده. اوایل مادرم قایمش می‌کرد و نمی‌گذاشت باهاش بازی کنم. روزی یک ساعت شاید می‌داد دستم تا خرابش نکنم. شاید فکر می کرد بعدها حیفم می‌آید که چرا خرابش کرده‌ام. البته من معمولا می‌دزدیدمش. و بعد از آنکه از بوته‌ی آزمایش همه‌ی دخترهمسایه‌ها گذشت و آنها هم به همه‌ی فک و فامیلشان نشانش دادند تبدیل شد به یک باربی مریض احوال و پیر که ۵ شکم زایمان کرده و دیگر کمر و زانو ندارد و جا خوش کرد توی صندوق ارث و میراثم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی از یادگاری‌های آن صندوق را هنوز دارم. ساعت مچی سیتیزن کوکی. با صفحه‌ی کوچک آبی رنگش.مال کبری بود. که خودسوزی کرد. و تنها چیزی که از خودش و خانه‌اش مانده بود آن ساعت بود که پیش خاله‌ام جا گذاشته بود. خاله‌ام بعدها دادش به من. و من هم چقدر که&amp;nbsp;آدم ارث نگه‌داری بودم. همکلاسی‌هایم ازم کش رفتند. بعد برده بودند خانه‌شان و کوکش را شکسته بودند. بعد دیده بودند دیگر به درد نمی‌خورد برده بودند داده بودند به مدیر مدرسه و گفته بودند کف کلاس پیدا کردیمش. خب چرا به خودم ندادند؟ چون می‌دانستند روز قبلش که ساعت گم شد تا توی سطل آشغال را هم گشتم. نمی‌دانم چرا اینقدر آن ساعت را دوست داشتم. شاید دوست داشتن کبری باعث شده بود. اما کبری را هم نمی‌دانم چرا دوست داشتم. او را هم مثل مازیار، اصلا به یاد نمی‌آوردم.&lt;br /&gt;یکی دیگر از آن یادگاری‌ها&amp;nbsp;که هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم&amp;nbsp;یک ماتروشکای&amp;nbsp;دست‌ساز اصل&amp;nbsp;روسیه بود که دوست پسر روس مادرم روز آخری که به وطن مادرمرده‌اش برمی‌گشت به مادرم داده بود و لابد کلی اشک و آه و ناله و زاری هم پشتش بوده. پسره که پدر نداشت و مادر پیرش می‌نشست و با دست‌هاش روی چوب ماتروشکا&amp;nbsp;می‌تراشید و رنگ می‌کرد و به ملت می‌انداخت تا عوضش تخم‌مرغ و کره و چربی خوک بگیرد، روزی که وطنش را ترک می‌کرد آن ماتروشکای مادرش را با خودش یادگاری آورده بود.&lt;br /&gt;آن ماتروشکا به نظرم خیلی موجود لج‌درآری بود. من آن وقت‌ها&amp;nbsp;بدون اینکه به سابقه‌‌اش پی برده باشم که از کجا آمده یواشکی از مادرم کش‌اش می‌رفتم. هرکس، حتی پدرم، که می‌خواست به آن ماتروشکا و یا آن خودنویس پارکر طلا نزدیک بشود مادرم درجا بهش شلیک می‌کرد و مغزش را می‌پاچاند روی دیوار. خودنویس&amp;nbsp;اصلا برایم جالب نبود.&amp;nbsp;شاید دلیلش این بود که&amp;nbsp;یکی از اجبارهای اوقات فراغت آن زمانم&amp;nbsp;خوشنویسی کردن بود که پدرم که علاقه‌ی شدیدی داشت بچه‌های فرهیخته‌ای بار بیاورد -که تو کوچه نمی‌روند و فحش بلد نیستند- برنامه اش را&amp;nbsp;برایمان ردیف کرده&amp;nbsp;بود. و آخ که چقدر من لجم می‌گرفت.&amp;nbsp;از خوشنویسی و قلم‌نی و جوهر و خودنویس پارکر اصل! &lt;br /&gt;اما آن ماتروشکا،&amp;nbsp;با آن پیرهن گل گلی قرمز و روسری زرد و هیکل چاقش،&amp;nbsp;پای ثابت همه‌ی بازی‌هایم بود. اوایل که جواد بودم و با دختر همسایه‌ها خاله بازی می‌کردیم‌ آن ماتروشکا نقش نمکدان خانه&amp;nbsp;را داشت. بعدها نمی‌دانم چرا دختر همسایه‌ها دیگر از دم پرم فرار می‌کردند. شاید توی بازی شوهر خوبی نشده بودم برایشان! بازی هایم بعد از آن کارگردانی&amp;nbsp;یک&amp;nbsp;نمایش بود. نمایشی که یا داستان کزت و سارا کرو بود، یا&amp;nbsp;بچه‌های مدرسه‌ی آلپ!&amp;nbsp;که در آن عروسک هایم شاگردهای کلاسی بودند که ماتروشکا شاگرد چاق و تنبلش بود و مدام کتک می خورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مادرم هر بار آن عروسک چوبی را توی دستم می‌دید ازم می‌گرفتش و تنبیهم می‌کرد. آن وقت بیشتر لجم می‌گرفت و ماتروشکای بی‌چاره را، دفعه‌ی بعد که می‌دزدیدم بیشتر کتک می‌زدم. آخرش نمی‌دانم کجا گمش کردم. یک بار مادرم خیلی دنبالش&amp;nbsp;گشت و بر خلاف آنچه که فکر می‌کردم، اصلا تنبیهم نکرد. فقط آنقدر دنبالش گشت تا فراموشش کرد. حالا گاهی دلم برای آن عروسک&amp;nbsp;می‌سوزد. و شاید هم&amp;nbsp;برای مادرم.&lt;br /&gt;دیشب مادر طبق معمول همه‌ی پیرزن‌ها آلبوم‌هایی را که ۴۰۰ بار در طول عمرش نگاه کرده ورق می‌زد. توی یکی‌شان عکس من بود که ماتروشکا را توی دستم گرفته بودم و روی تنه‌ی درختی که بریده بودند تو حیاط خانه‌ی قدیمی‌مان ایستاده بودم. مادر دیروز ماتروشکا را برای اولین بار بعد از ۴۰۰ بار قبلی تو&amp;nbsp;آن عکس توی دستم دید. و بعد تمام روز را تو فکر بود. دیشب فشارخون مادر همه‌اش روی ۱۸&amp;nbsp;- ۱۹ بود و همه اش می ترسید شب توی خواب سکته‌ی مغزی کند و روی دست من بماند. هی سفارش می کرد که اگر&amp;nbsp;سکته کرد و&amp;nbsp;فلج شد خودم خلاصش کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.heisrisen.org/images/Boutiquewebsite4.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" bx="true" height="320" src="http://www.heisrisen.org/images/Boutiquewebsite4.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;یک ماتروشکای چاق با پیراهنی که گل‌گلی نیست&amp;nbsp;و دوست‌پسر روسم آنرا به من هدیه نداده&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1583428964771306387?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1583428964771306387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_04.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1583428964771306387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1583428964771306387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post_04.html' title='ماتروشکا'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1853563435758850187</id><published>2010-08-02T02:59:00.001+04:30</published><updated>2010-08-02T02:59:53.390+04:30</updated><title type='text'>اندوه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دردم بیشتر از این گرفته که مریم دیگر نازنین هیچ‌کس نیست&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1853563435758850187?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1853563435758850187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1853563435758850187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1853563435758850187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='اندوه'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-9185138959122189472</id><published>2010-07-29T21:50:00.001+04:30</published><updated>2010-07-29T21:54:45.893+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='translated by maryam.E'/><title type='text'>پنجه‌ی میمون 3</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قسمت سوم پنجه‌ی میمون ترجمه به سعی خودم + لینک متن اصلی داستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قبرستان بزرگی که تازه ساخته بودند دو مایل با آن‌ها فاصله داشت. پیرمرد و پیرزن فرزندشان را آن‌جا به خاک سپردند و در سکوت و اندوه به سمت خانه روان شدند. این همه‌ی کاری بود که از آدم‌های عزادار، در روز اول برمی‌آمد. آن‌ها در حالتی از امید که همه‌ی پیرها را زنده نگه می‌دارد فرو رفتند: "اتفاقی خواهد افتاد، چیزی پیش خواهد آمد." برای قلب آن‌ها بار سنگینی بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما روزها گذشتند و اتفاقی نیفتاد. ناامیدی کم کم جای آن امید اولیه را می‌گرفت؛ حسی که گاهی با سردی و بی‌تفاوتی اشتباه گرفته می‌شود. دیگر به سختی یک کلمه بین‌شان رد و بدل می‌شد. روزگارشان با درماندگی و بیزاری می‌گذشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک هفته از واقعه می گذشت که شبی آقای وایت ناگهان از جا جست. همسرش کنارش نبود. اتاق تاریک بود و صدای هق هقی از بیرون می‌آمد. آقای وایت در تختش نشست و داد زد: برگرد... یخ می زنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زن میان هق هقش داد زد: هوا برای پسرک من سرد نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کمی بعد صدای گریه‌اش آرامتر شد. تخت گرم بود و چشم‌های آقای وایت سنگین. تازه داروهایش را خورده بود و به خواب رفته بود که صدای گریه‌ی زنش از خواب پراندش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- پنجه‌هه... خانم وایت با صدای بلند داد زد: پنجه‌ی میمون&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-چی؟ کجاس؟ چی شده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد همان‌طور که به سمت تخت می‌آمد سکندری خورد: خرابش که نکردی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- تو اتاق نشیمنه. تو تاقچه. واسه چی می‌خوایش؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت هم گریه می‌کرد هم می‌خندید: تا الان حواسمون کجا بود؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- چی؟ چی تو کله‌ت می‌گذره؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- دوتا آرزوی دیگه. تو فقط یه آروز کردی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- همون یکی کافی نبود؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زن گریه می‌کرد: نه... ما یه آرزو داریم... برو ورش دار بیارش و آرزو کن بچه‌مون برگرده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مرد توی تخت راست نشست و پتو را از روی تنش کنار زد: خدای بزرگ... تو دیوونه شدی زن!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- برو بیارش... آرزو کن... وای پسرم پسرم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد شمعی روشن کرد و با لحن نامطمئنی گفت: بیا بگیر بخواب. نمی‌فهمی چی داری می‌گی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- آرزوی اول ما برآورده شد. چرا دومی نشه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- اون یه اتفاق بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرزن جیغ زد: میگم بیارش و آرزو کن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همسرش در جوابش فریاد زد: اون ده روزه که مرده. بدنش متلاشی شده. حتی نمی‌تونی نگاش کنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- خانم وایت آقای وایت را به سمت در اتاق خواب هل می‌داد و فریاد می‌زد: بچه‌مو بهم برگردون. من از پسری که با خون دل بزرگ کردم می‌ترسم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مرد در تاریکی پله‌ها راهش را به اتاق نشیمن پیدا کرد. طلسم سر جایش بود. ترسی فلج کننده از به راه افتادن جسد ناقص پسری که توی دستگاه افتاده و حالا ده روز هم از مرگش گذشته به او هجوم آورد. فکر اتفاق هولناک بعدی، نگذاشت بتواند راه برگشت را در تاریکی اتاق پیدا کند. عرق ابروهایش را خیس کرده بود. عاقبت میز را یافت و دور زد. دستش را به دیوار رساند و خودش را در راهرو یافت. با آن چیز شوم در دستش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چهره‌ی زن درخشان شده بود. با چیزی عجیب در آن که شوهرش را می‌ترساند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با تحکم فریاد زد: آرزو کن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- احمق شدی. دیوونگیه. وحشی گریه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-یاللا... آرزو کن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت دستش را کمی بالا برد و آرزو کرد: آرزو می‌کنم پسرم برگرده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طلسم روی زمین افتاد.مرد، لرزان آن را برداشت و توی صندلی فرو رفت. پیرزن با چشمانی درخشان به سمت پنجره ‌رفت و در تاریکی به دوردست چشم ‌دوخت&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت کم کم از سرما مورمورش می‌شد. زنش پشت پنجره، گاه تکان کوچکی می‌خورد. شمع توی شمع‌دان چینی کنار دیوار تمام می‌شد. رقص شعله سایه‌ی پیرزن را روی دیوار تکان می‌داد. عاقبت شمع با شعله‌ای کشیده‌تر از معمول خاموش شد. پیرمرد کم کم از دانستن اینکه طلسم بی‌اثر است احساس خوشی می‌کرد. توی رخت‌خواب خزید و یکی دو دقیقه بعد همسرش ساکت و اندوهگین کنارش دراز کشید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هر دو در سکوت به صدای ساعت گوش می‌دادند. صدای جیر جیری از توی پلکان و بعد صدای حرکت سریعی آن سوی دیوار. تاریکی ظلمانی حکمفرما بود. آقای وایت بعد از یکی دو دقیقه جرات از دست رفته‌اش را به دست آورد. کبریتی آتش زد و به سمت پله ها رفت تا شمعی بیاورد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کبریت از دستش افتاد و او لحظه‌ای ایستاد. صدای خفیف ضربه‌ای به در شنیده شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت نالید: چی بود؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- یه موش. صدای پیرمرد می‌لرزید: تو پله‌ها یه موش از زیر پام رد شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرزن گوش تیز کرد. صدا دوباره شنیده شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- هربرته... هربرته&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوید به سمت پله‌ها. سعی داشت با عجله پایین برود. اما آقای وایت بازویش را گرفت و محکم نگه داشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- می‌خوای چی کار کنی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- این هربرته. بچه‌م برگشته. دو مایل راهو از قبرستون اومده. ولم کن... بیا بریم درو باز کنیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرزن تقلا می‌کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- تو رو خدا زن... می‌خوای راهش بدی تو؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- تو از بچه‌ی من می‌ترسی؟ بذار برم... هربرت... صبر کن دارم میام&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صدای در زدن دو بار دیگر شنیده شد. پیرزن با نیرویی که معلوم نبود ناگهان از کجا آورده خود را از دست مرد رها کرد. آقای وایت تا پاگرد دنبالش کرد و سعی کرد مانعش بشود. اما او پله‌ها را دو تا یکی می‌کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صدای جرینگ چفت بالای در شنیده شد. صدای ضجه‌ی پیرزن: دستم نمی‌رسه. کجا رفتی؟ بیا پایین چفتو وا کن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما آقای وایت چهار دست و پا کف اتاق افتاده بود و کورمال کورمال دنبال پنجه می‌گشت. صدای در زدن این بار مسلسل‌وار شنیده شد. صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی کف زمین، صدای پایین افتادن چفت پشت در، صدای کنار رفتن صندلی، صدای باز شدن در...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;باد سردی به درون خانه وزید. زن ناله‌ای از اندوه و ناامیدی کرد. پیرمرد خسته و عصبی با تمام نیرویش بلند شد تا به همسرش بپیوندد. در باز بود و در نور اندک مهتاب زمین وسیعی رها شده، و جاده خلوت و ساکت روی آن دراز کشیده بود. سومین آرزوی پیرمرد برآورده شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://6asti.blogspot.com/2010/07/2.html#comments"&gt;پنجه‌ی میمون&amp;nbsp;بخش اول&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://6asti.blogspot.com/2010/07/1.html#comments"&gt;پنجه‌ی میمون بخش دوم&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://gaslight.mtroyal.ca/mnkyspaw.htm"&gt;متن اصلی داستان&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-9185138959122189472?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/9185138959122189472/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/3.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9185138959122189472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9185138959122189472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/3.html' title='پنجه‌ی میمون 3'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6971138211201347597</id><published>2010-07-27T15:19:00.002+04:30</published><updated>2010-07-28T03:57:21.096+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='translated by maryam.E'/><title type='text'>پنجه‌ی میمون2</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در درخشش آفتاب زمستانی صبح روز بعد هربرت سر میز صبحانه نشسته بود و به ترس بی‌معنای دیشبش می‌خندید. یک‌جور کسالت* و دلمردگی در فضای خانه حکمفرما بود که شب قبل خبری ازش نبود. پنجه‌ی چروک و کثیف میمون گوشه‌ی میز به حال خود وامانده بود. و معلوم بود که صاحبش باور آن‌چنانی به برآورده شدن آرزویش ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- فک کنم همه‌ی سربازای قدیمی این‌جورین. &lt;br /&gt;خانم وایت بود که این را گفت و بعد ادامه داد: دیشب حسابی با مهملاتش مخمونو به کار گرفت. این روزا دیگه آرزوی کسی برآورده نمی‌شه. و تازه اگرم بخواد بشه. دویست پاوند چه‌جوری می‌خواد به تو صدمه بزنه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هربرت با سبک‌سری گفت: لابد از آسمون میفته روی سرش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت جواب داد: موریس گفت اتفاق، خیلی طبیعی میفته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هربرت که از سر میز بلند می‌شد گفت: خب پس تا من برنگشته‌م خرجش نکنید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و بعد رو به پدرش گفت: می‌ترسم اونقد بهش طمع کنی که بی‌خیال ما بشی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مادرش خندید و او را تا دم در همراهی کرد و رفتنش را تماشا کرد و وقتی به سر میز برگشت ساده‌لوحی شوهرش را در دل تمسخر می‌کرد. بعد&amp;nbsp;که پستچی در خانه را زد تا صورت‌حساب خیاط را برایشان بیاورد خانم وایت فورا به یاد میگساری زیاده از حد گروهبان موریس افتاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;موقع شام خانم وایت پیش‌بینی کرد: حتما هربرت امشب تیکه‌های خنده‌دارتری راجه به ماجرا دیشب ساخته و&amp;nbsp;لابد وقتی برگرده حسابی می‌خندیم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت با تحکم گفت: خانم، اون دیشب توی دست من تکون خورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همسرش با خنده گفت: شک ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- دارم می‌گم تکون خورد. خیالاتی درکار نبود. من فقط اونو... چی شد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت جوابی نداد. داشت از پنجره سایه‌ی مردی را تماشا می‌کرد که به حال نامطمئنی پشت در ایستاده بود. به نظر می‌آمد سعی دارد برای در زدن تصمیم بگیرد. مرد لباس رسمی به تن داشت. کلاه ابریشمی بلندی پوشیده بود که از نویی برق می‌زد. سه بار دستش را برای در زدن بالا برد و پشیمان شد. دفعه‌ی چهارم در زد. پیرزنی که در را باز کرده بود همان‌جور که با دقت به او می‌نگریست دست هایش را پشت کمرش برده بود و با شتاب بند پیش‌بندش را باز ‌کرد و بعد آن را زیر کوسن صندلی اش هل داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت غریبه را که اندکی بیمار به نظر می‌رسید به داخل خانه دعوت کرد و برای به‌هم‌ریختگی اتاق عذر خواست. مرد زیر چشمی به پیرزن خیره شده بود و باپریشانی به او گوش می‌داد. بعد خانم وایت در نهایت صبری که در پیرزنان آشناست منتظر ماند تا غریبه کارش را بگوید. اما او جور عجیبی ساکت بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در نهایت با لکنت و بی میلی به زبان آمد: از من خواسته شده که به اطلاعتون برسونم که... بعد حرفش را قطع کرد و یک تکه دستمال کتانی از جیبش در آورد و گفت: من از"ماو اند مگینز" آمده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرزن با نفس بریده پرسید: اتفاقی افتاده؟ برای هربرت؟ چی شده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت مداخله کرد: بشین خانم. بشین اینجا و آروم باش. مطمئنم که این آقا خبر بدی برای ما نیاورده. درسته آقا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- من متاسفم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرزن پرسید: اون آسیب دیده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غریبه سرش را پایین انداخت: آسیب خیلی بدی... اما درد نمی‌کشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- آه خدایا شکرت. شکرت که اون درد نمی‌کشه. این‌ها را پیرزن با صدای بلندی گفت. در حالیکه دو دستش را جلوی صورتش در هم قفل کرده بود: شکرت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد صدایش ناگهان شکست. هنگامی که معنی واقعی حرفی را که غریبه زده بود دریافت.&amp;nbsp;رو به&amp;nbsp;شوهرش برگشت و دست لرزانش را به سمت او دراز کرد. سکوت کشنده‌ای بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مرد غریبه با تن صدای خفیفی گفت: اون توی دستگاهی که باهاش کار می‌کرد، افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد با گیجی پرسید:&amp;nbsp;توی اون ماشین غول‌پیکر؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- بله&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد بی‌هدف روی صندلی کنار پنجره نشست. دست‌های همسرش را با دو دست گرفته بود و چنان فشار می‌داد که در طول 40 سالی که می‌شناختش این کار را نکرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- اون بچه تنها چیزی بود که واسمون مونده بود... وحشتناکه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غریبه سرفه‌ای کرد و در حالیکه از جا برمی‌خواست گفت: شرکت از من خواسته که مراتب ابراز هم‌دردی اونا رو در این فقدان بزرگ با شما درمیان بذارم. کاملا پیدا بود جمله‌ها را فقط حفظ کرده: من را می‌بخشید. من فقط مامورم و معذور.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جوابی نداشتند. پیرزن رنگ به رو نداشت. چشم‌هایش خیره مانده بود و به سختی پیدا بود که دارد نفس می‌کشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- از من خواسته شده که بگم کمپانی هیچ مسئولیتی را در واقعه نداشته و حادثه مشمول موارد تعهد شرکت نبوده است. اما به دلیل خدمات شایان فرزند شما کمپانی مبلغی را به عنوان پاداش در نظر گرفته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دست پیرزن از میان انگشت‌های آقای وایت رها شد. به سختی روی پا ایستاد و با چهره‌ی وحشت‌زده‌ای به مرد خیره ماند. لبهای خشکش را به سختی جنباند: چقدر؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- دویست پاوند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جیغ ناخواسته‌ای از هنجره‌ی پیرزن بیرون جهید. پیرمرد دستانش را مثل آدم‌های کور به جلو دراز کرد و بعد مثل توده‌ای بی‌حس روی زمین افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;*جمله‌ی متن این‌جوریه که نتونستم بهتر از این ترجمه‌ش کنم&amp;nbsp;&lt;/div&gt;There was an air of prosaic wholesomeness about the room which it had lacked on the previous night&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://6asti.blogspot.com/2010/07/1.html#comments"&gt;پنجه‌ی میمون- بخش&amp;nbsp;اول&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6971138211201347597?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6971138211201347597/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/2.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6971138211201347597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6971138211201347597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/2.html' title='پنجه‌ی میمون2'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8509405848566913192</id><published>2010-07-25T15:06:00.007+04:30</published><updated>2010-07-28T03:56:39.584+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='translated by maryam.E'/><title type='text'>پنجه‌ی میمون 1</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;داستان پنجه‌ی میمون، کم نظیری که توسط ویلیام وایمارک جاکوبز در سال 1902 نوشته شده. در ایران گویا ترجمه شده. اما&amp;nbsp;آنقدری که باید و شاید&amp;nbsp;دیده نشده.&amp;nbsp;سعی کردم فایل ترجمه‌ش&amp;nbsp; رو پیدا کنم که نشد. این ترجمه به سعی خودمه. سه قسمتش کردم که بهتر خونده بشه. این قسمت اولش: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب،&amp;nbsp;آن‌جورها هم&amp;nbsp;سرد و بارانی نبود. اما توی هال کوچک ویلا، شعله‌ی چراغ‌ها بالا بودند و آتش توی شومینه به درخشش می‌سوخت. پدر و پسر شطرنج بازی می‌کردند. پیرمرد که فکر تغییرات بنیادی توی بازی را&amp;nbsp;در سرش می‌پروراند شاه را برداشت و آن را در چنان خانه‌ی بی‌ربطی گذاشت که جیغ بانوی سفید مویی که کنار شومینه بافتنی می‌بافت را هم درآورد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- انگار کسی داره میاد سمت خونه&lt;br /&gt;آقای وایت این جمله را در حالی گفت که متوجه اشتباه مهلکش شده بود و حالا می‌کوشید حواس پسرش را پرت کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پسر جواب داد: دارم می‌شنوم. &lt;br /&gt;و بعد همان‌طور که جدی به صفحه‌ی سیاه و سفید روبرویش خیره بود مهره‌ای را جابه‌جا کرد و آرام گفت: کیش...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد دستش را بالای صفحه شطرنج برد و گفت: یعنی کیه این وقت شب؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- پسر جواب داد: و مات&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت با خشونت غیرمنتظره‌ای داد زد: بدترین چیز زندگی تو جاهای دور افتاده همینه. از همه‌ی لجنا و کثافتای بیابون نشینی، بدترینش همینه. احمقا. لابد فک می‌کنن دو تا خونه کنار جاده چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت با مهربانی ساختگی‌ای گفت: عیب نداره عزیزم. دفه‌ی بعد حتما تو می‌بری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت نگاه زیر چشمی سریعی به مادر و پسر کرد و نگاه شیطنت‌آمیزی را که بین‌شان رد و بدل می‌شد دید. چیزی را که می‌خواست بگوید فراموش کرد و کوشید خنده‌ی مخصوص آدم‌های ضایع شده را بین ریش‌ و سبیل خاکستری‌اش پنهان کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- راس می‌گه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حرف هربرت را صدای گامهایی پشت در خانه و بلافاصله صدای ضربه‌هایی که به در خورد قطع کرد. آقای وایت با شتاب به سمت در رفت و وقتی در را باز کرد صدای احوالپرسی‌اش با مهمان در داخل خانه شنیده شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت و بعد از او مرد نسبتا میان‌سالی وارد خانه شدند: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- گروهبان یکم، موریس. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این را مرد برای معرفی خودش گفت. با خانم وایت و هربرت دست داد و بعد به پیشنهاد خانم وایت روی مبل کنار شومینه لم داد و با آسودگی خانم وایت را تماشا کرد که برای آوردن ویسکی رفته بود. بعد لیوان چیدن‌اش را و بعد کتری گذاشتن‌اش روی آتش را. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با سومین لیوان چشم‌های گروهبان موریس درخشان‌تر و چانه‌اش گرم شد. خانواده‌ی کوچک وایت‌ دور او که شانه‌های پهنش را به پشتی مبل تکیه داده بود حلقه زده بودند و داستان دلاوری‌هایش در سرزمین‌های دور و جنگ‌ها و بلاهای باورنکردنی و مردم عجیب و غریب را با علاقه گوش می‌دادند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت در حالیکه همسر و پسرش را نگاه می کرد با لحن تحسین آمیزی گفت: همش 21 سالش بود که به ارتش رفت. یه بچه جقله‌ی کارمند انبار گمرک! حالا نگاش کن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت گفت: هنوزم جوون به نظر میاد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت با آهی از سر افسوس گفت: منم دوس داشتم برم هند. فقط واسه گشت و گذار&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- همون بهتر که نرفتی. این را موریس که لیوان خالی مشروبش را روی میز می‌گذاشت گفت. بعد باز روی مبل تکیه داد و تکرار کرد: همون بهتر که نرفتی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- اما من خوشم میومد که اون معابد مرموز رو ببینم. اون مرتاضا و شعبده‌بازا رو. راستی یه چیزی در مورد یه طلسم می‌گفتی، چی بود؟ پنجه‌ی میمون؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- سرباز با شتابزدگی گفت: چیز مهمی نبود... چیزی نبود که ارزش شنیدن داشته باشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم موریس با اصرار کنجکاوانه ای پرسید: طلسم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گروهبان لیوان خالی مشروبش را با حواس پرتی به سمت لبش برد و گفت: لابد یه جور جادوگری. بعد آن را به سمت خانم وایت دراز کرد تا پرش کند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-راستش اون یه پنجه‌ی میمون مومیایی شده‌اس. بعد چیزی را از جیبش درآورد و به سمت وایت‌ها دراز کرد. خانم وایت خود را با شکلکی ساختگی، به علامت ترس عقب کشید. هربرت آن را از دست گروهبان گرفت و با دقت نگاه کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-خب، چه چیز عجیبی داره این؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این را آقای وایت که داشت پنجه را از پسرش می‌گرفت تا تماشاش کند پرسید. و بعد در حالی که پشت و رویش را نگاه می‌کرد آن را روی میز گذاشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- یه ورد روش خوندن. یه درویش هندی، یه مرد واقعا مقدس، از اونایی که از سرنوشت آدما خبر داره و می‌تونه جلوی سرنوشتای شوم ُ بگیره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;. اون یه طلسم روی این پنجه خونده. یه ورد که می‌تونی باهاش سه تا آرزوتو برآورده کنی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گروهبان یواش یواش داشت از اینکه 3 شنونده را مسحور کرده بود لذت می‌برد که ناگهان صدای شلیک خنده‌شان تو فضای خانه ترکید. گروهبان جا خورد. هربرت پرسید: خب آقا، سه تا آرزو کردی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گروهبان با همان احترامی که مردهای تازه پا به سن گذاشته به پسرهای جوان جسور نگاه می‌کنند هربرت را ورانداز کرد: کردم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت پرسید: خب، برآورده شد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی گروهبان در جواب خانم وایت می گفت: معلومه، لبه‌ی لیوانش به دندانش خورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- و کس دیگه‌ای هم می تونه آرزو کنه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- . خب راستش این‌جوری شد که من پنجه رو به دست آوردم. صاحب قبلیش به سه تا آرزوش رسید. دو تا آرزوی اولشو نمی‌دونم. اما آرزوی سومش مردن بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طنین صدای گروهبان به قدری خفه بود و با چنان&amp;nbsp;لحنی حرف می‌زد که نفس وایت‌ها حبس شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد گفت: خب، اگه تو سه تا آرزوتو کردی دیگه پنجه به چه دردت می‌خوره؟ واسه چی نگهش داشتی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سرباز شانه بالا انداخت: همین جوری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- شایدم می‌شه سه تا آرزوی دیگه بکنی. با تیزی به گروهبان نگاه می‌کرد: هان؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- نمی‌دونم... واقعا نمی‌دونم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد&amp;nbsp; پنجه را برداشت و آویزان بین انگشت شست و سبابه‌اش نگه داشت و&amp;nbsp;با یک حرکت ناگهانی&amp;nbsp;توی آتش شومینه انداختش:&lt;br /&gt;بهتره که نابود بشه&lt;br /&gt;پیرمرد پرید و به سرعت آن را از آتش درآورد و شعله‌ی کوچکی را که تازه روی پنجه جان می‌گرفت، خاموش کرد: هی هی هی. اگه نمیخوایش بده‌ش به من. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گروهبان با لج‌بازی گفت: نمی‌دم. من انداختمش تو آتیش و توصیه می‌کنم بسوزونیش. مث یه آدم حسابی. وگرنه حق نداری واسه اتفاقایی که میفته منو مقصر بدونی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد حریصانه دارایی جدیدش را توی مشت گرفت و گفت: چه جوری کار می‌کنه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- فقط باید بگیریش تو دست راستت و آرزوتو با صدای بلند بگی. بهت گفتما. ممکنه اتفاقای بدی بیفته. حالا خود دانی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت در حالیکه برای چیدن میز شام بلند می‌شد گفت: مث عرب‌ها نشستیم و در مورد جادوگری حرف می‌زنیم. چطوره 4 جفت دست دیگه واسه من آرزو کنی! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه تا مرد خندیدند و آقای وایت پنجه را&amp;nbsp;از جیبش در آورد و لمسش کرد. در صورت گروهبان ترسی بود. بازوی دوستش را با دست گرفت و در گوشش نجوا کرد: اگه خیلی لازمه که آرزو کنی، حداقل یه آرزوی منطقی بکن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت پنجه را دوباره توی جیبش انداخت. صندلی‌ها را دور میز شام چید و جایی برای نشستن دوستش پیشنهاد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در طول شام، آنها پنجه را فراموش کردند و سه میزبان مفتون ادامه‌ی داستان ماجراجویی‌های سرباز در هندوستان شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد مهمان رفت تا به آخرین قطار برسد. وایت پسر به محض اینکه که در را پشت سر مهمان بست گفت: اگه داستان طلسمش به اندازه‌ی داستان ماجراجویی‌هاش چاخان باشه چیزی عایدت نمی‌شه بابا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت گفت: چیزی هم بالای پنجه بهش دادی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت با کمی بزرگنمایی گفت: آره. یه چیزایی. نخواست بگیره اما مجبورش کردم. و اونم در عوض اصرار کرد که آرزو نکنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هربرت گفت: چه شود... می‌گم چرا ما پولدار و خوشبخت نباشیم؟ چطوره آرزو کنی امپراطور بشی! یا اینکه حداقل اینقد زن‌ذلیل نباشی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به خاطر این متلک خانم وایت وانمود کرد که دنبال پسرش می‌کند. هربرت پرید و پشت یکی از صندلی‌ها پناه گرفت. آقای وایت پنجه را از جیبش در‌آورد و با تردید نگاهش کرد. خب اما آخه چه آرزویی بکنم؟ انگاری من هر چی رو که می‌خواستم دارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هربرت رو شانه‌ی پدرش دست گذاشت و گفت: به نظرم تنها آرزوت اینه که خونه رو از گروی بانک در بیاری. خب، چطوره دویست پاوند آرزو کنی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آقای وایت با شرمندگی به ساده‌لوحی خودش لبخند زد. پنجه را تو دستش گرفت. هربرت به مادرش چشمکی زد و رفت پشت پیانو، برای نواختن یک قطعه‌ی تاثیرگذار. آقای وایت با صدای بلند برای 200 پاوند آرزو کرد. صدای پیانو ناگهان و خودبه‌خود قطع شد. و پیرمرد جیغ خفه‌ای از ترس کشید. همسر و پسرش به سمت او دویدند. پیرمرد با ترس گفت: اون توی دستم تکون خورد. و به پنجه که روی زمین افتاده بود اشاره کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- خب من که هیچ پولی نمی‌بینم. این را هربرت گفت. و ادامه داد. و مطمئن باش بابا، که از این پنجه هیچی در نمیاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خانم وایت گفت: حتما خیال کردی که اون تکون خورده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیرمرد سرش را تکان داد: آسیبی بهم نزده. اما مطمئنم که تکون خورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد وایت‌ها کنار آتش نشستند. دو مرد پیپ کشیدند و خانم وایت بافت. بیرون، باد وحشیانه‌ای می‌وزید. درهای&amp;nbsp;راه‌‍پله‌ها به هم می‌خورد و سکوت نامعمولی در خانه‌ی وایت‌ها برقرار بود. بعد زوج پیر برای خواب آماده شدند و هربرت به عنوان شب بخیر گفت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فک کنم پولا رو تو یه کیف وسط تخت‌خوابتون پیدا کنید.در حالی که یه موجود اهریمنی شما رو از توی صندوق‌خونه زیر نظر داره، که دارید درآمد نامشروعتون رو توی جیب هاتون پنهان می کنید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد تنهایی نشست کنار آتش و در تاریکی به صورت‌هایی که شعله‌ی آتش در حال خاموش شدن می‌ساخت نگاه کرد. آخرین چهره، چهره‌ی وحشتناک میمونی بود که از میان آتش به هربرت خیره شده بود. نفس جوان از ترس بند آمد. بعد با خنده‌ی کوچک عصبی گفت: انگار واقعا میمون بود.پنجه‌ی روی میز را با دستش لمس کرد و برای خواب آماده شد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8509405848566913192?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8509405848566913192/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/1.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8509405848566913192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8509405848566913192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/1.html' title='پنجه‌ی میمون 1'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8063854322114441381</id><published>2010-07-22T01:07:00.003+04:30</published><updated>2010-07-22T16:08:50.628+04:30</updated><title type='text'>قصه‌ی خاله قورباغه1</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از مادربزرگم فقط عینک ذره‌ بینیشو به یاد دارم، و گونه‌های گردش و اینکه هر وقت بهش می‌رسیدیم ازش می‌خواستیم قصه‌ی خاله قورباغه رو برامون تعریف کنه. قصه‌ی خاله قورباغه اصلا قصه‌ی خاله قورباغه نبود. قصه‌ی زن شلخته و تنبلی بود که شوهرش یه روز براش پنبه میاره که بریسه! زنه یه کمی که می‌ریسه خسته می‌شه و پنبه‌ها رو بغل می‌کنه و می‌زنه بیرون. می‌رسه به نهر. یه قورباغه می‌بینه. بهش میگه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-خاله قورباغه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- قور قور&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;-پنبه بدم می‌ریسی برام؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- قور قور&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زنه بار پنبه‌ رو می‌ریزه تو نهر و می‌ره خونشون. شب که شوهرش از سر کار برمی‌گرده می گه کو پنبه‌ها؟ زنه می‌گه دادم خاله قورباغه بریسه برام. مرده عصبانی می‌شه و می‌زنه تو سر زنش. می‌ره که پنبه‌ها رو از نهر در بیاره. پاش می‌خوره به شمش طلا. برش میداره و برمی‌گرده خونه. به زنش می‌گه. درسته که پنبه‌ها رو پیدا نکردم. اما چون با این شمش طلا وضعمون توپ میشه می‌بخشمت. زنه شب از عذاب وجدان خوابش نمی‌بره. به هر حال این شمش طلا باید واسه یکی بوده باشه. صب می‌زنه به کوچه تا صاحاب اصلی شمش طلا رو پیدا کنه. به اولین کسی که می‌رسه می‌پرسه: عمو تو یه شمش طلا گم نکردی؟ یارو می‌گه چرا! گم کردم. زنه هم شمشو می‌ده به صاحاب اصلیش. شب شوهره میاد خونه و از ماجرا که سر در میاره زنه رو پرت می‌کنه از خونه بیرون. زنه می‌ره تو خرابه‌ها می‌شینه و با حیوونا حرف می‌زنه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ها مرغ پاکوتا؟ شوهرم تو رو فرستاده؟ نه من نمیام. شوهرم منو زده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ها خروس حنایی شوهرم ....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ها گربه‌ی دم دراز شوهرم....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد یه شتر گردن دراز می‌بینه که بهش یه عالمه جواهرات آویزونه. میگه: ها شتر گردن دراز؟ شوهرم تو رو فرستاده؟ شوهرم من و زده. اما به خاطر اون گردن درازت باهات میام. بعد سوار شتر می‌شه و می‌ره خونشون. مرده که شتر و با بار جواهراتش می‌بینه زنش رو با مهربونی راه می‌ده تو خونه. بعد بهش می‌گه: امشب از آسمون کوفته میاد از ناودونا شله میاد. اگه نری تو تنور کور میشی. زنه رو می‌کنه تو تنور و دونه می‌ریزه رو در تنور و مرغا رو میذاره تا نوک بزنن. اون وخ زنه فک می‌کنه که داره از آسمون کوفته میاد و از ناودونا شله میاد. مرده هم تو فرصتی که به دست آورده شترو می‌کشه و گوشتش رو قرمه می‌کنه واسه زمستون و جواهراتو قایم می‌کنه که سر فرصت بفروشه. فرداش که زنه از تنور میاد بیرون می‌بینه شتر و بارش نیست. به مرده میگه خب. کو کوفته ها و شله‌هایی که از آسمون اومد؟ مرده می گه بخار شدن رفتن هوا. زنه می گه شتره کو؟ مرده می‌گه دیشب زیر کوفته‌ها و شله‌ها مرد. همون وقت صدای جارچی حاکم می‌پیچه که داره می گه: شتر پسر پادشاه گم شده. هر کس ازش خبر داره بیاد مژدگانی بگیره. زنه میره به جارچی می‌گه شترتون اینجا بود. اما دیشب از آسمون کوفته اومد از ناودونا شله اومد مرد. مامورای حاکم میان شوهره رو می‌گیرن می‌برن زندان. زنه می‌بینه شوهرش نیست. غصه‌ش می‌شه. می‌ره تو قصر حاکم. می‌بینه حاکم یه چشمش کوره. عصاشو می‌گیره اون یکی چشمشم کور می‌کنه! شوهرشو آزاد می‌کنه می‌رن یه عمر با هم زندگی می‌کنن&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هر وقت حرف مادربزرگ می‌شه یا اسمش میاد یاد این قصه می‌افتم. یاد زن شلخته و تنبلی که بعد از اون همه کتک که از شوهرش خورد وقتی شوهره می‌ره زندانی می‌شه می‌ره و شوهرشو از دست حاکم ظالم نجات می‌ده. اونم چه جوری؟ عصای حاکمو از دستش بکشی و چشمشو کور کنی. چرا وقتی بچه بودیم نمی‌پرسیدیم این کار به این سادگی رو&amp;nbsp;چرا خود شوهره نکرد؟ تا حالا نشنیدم کس دیگه جایی این قصه رو بگه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اون یکی مادربزرگم بداخلاق و اخمو بود. کلا از دستش فراری بودیم. از اون غیر از بداخلاقیاش، سر طاسش رو یادمه و قصه‌ی کک به تنور!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8063854322114441381?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8063854322114441381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html#comment-form' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8063854322114441381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8063854322114441381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_22.html' title='قصه‌ی خاله قورباغه1'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6123081177135017808</id><published>2010-07-18T18:17:00.003+04:30</published><updated>2010-07-18T23:12:38.913+04:30</updated><title type='text'>آنا</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آنا به عشق پاک و واقعی پایبند بود. واقعیش، نه از این بچه بازیا. اون هیچوخ عشق پاکو به لجنایی که امروز مد شده آلوده نکرد. محال بود بدون نقشه‌ی رخت‌خواب با یه دختر&amp;nbsp; رفاقت کنه. یا وقتی با یه پسر روابط عاشقانه‌ای داره، یکی دوتای دیگه رو هم زیر سر&amp;nbsp; نداشته باشه. هیچوخ با کمتر از دو نفر تو رخت‌خواب نرفت. هیچ وخ عشق واقعیو با&amp;nbsp; ازدواج&amp;nbsp; لجن‌مال نکرد.پاک بود، یه پاک لعنتی، یه پاک لعنتی ِ واقعی فقط می‌تونه از بلندترین برج&amp;nbsp; لعنتی...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عاشق‌اش بودم... می‌فهمی؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6123081177135017808?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6123081177135017808/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html#comment-form' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6123081177135017808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6123081177135017808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html' title='آنا'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4856640608884355262</id><published>2010-07-12T20:04:00.004+04:30</published><updated>2010-07-12T22:29:59.006+04:30</updated><title type='text'>بی شماره، بی تاریخ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;واژه‌هایی که به پیوست تقدیم شد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زخمی از تیزی کمان ابرویت بود&lt;br /&gt;که این حرف‌ها را به این صفحه‌ها پیوند داده بود&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چکه چکه چکه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;رد خون‌های توی کریدورها را که بگیری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می‌رسی به خاطره‌ی ماموریت‌هایت که توی حافظه‌ی زونکن‌ها&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فراموش شدند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به درازای یک عمر راه رفتن روی ریسمانی که زیرش دوزخی بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;موسیقی متن من تنها واقعیت آن شب بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;که حذفش کردی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا در هیاهوی این خیابان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هزارتا track هم که بشنوی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگر پیدا نمی‌شود&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4856640608884355262?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4856640608884355262/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_12.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4856640608884355262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4856640608884355262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_12.html' title='بی شماره، بی تاریخ'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1093693108431894612</id><published>2010-07-07T17:33:00.006+04:30</published><updated>2010-07-07T18:04:00.174+04:30</updated><title type='text'>wrong territory</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;رنگ و روی صورتش، لاغری اسکلت‌وارش، رنگ لباس‌هاش، و خلخالی که به جفت مچ پاهای آفتاب و باد و خاک خورده‌اش&amp;nbsp;بسته بود،&amp;nbsp;حکایت از پاکستان می‌کرد.&amp;nbsp;روبروی مرد جوانی&amp;nbsp;که جلوتر از من روی پل قدم می‌زد، عقب عقب راه می‌رفت. تو صداش التماس بود: مستر، فاک، پنجاه!و این چندمین باری بود که تکرار می‌کرد.&amp;nbsp;صورتش&amp;nbsp;شاید بدک نبود اما&amp;nbsp;دندان‌های زرد&amp;nbsp;خرگوشی‌اش وقت حرف زدن&amp;nbsp;تو ذوق می‌زد.&amp;nbsp;مرد، حتی نگاهش نمی‌کرد.&amp;nbsp;آخر با بی‌حوصلگی، با ضربه‌ی&amp;nbsp;دست ردش کرد برود. پای زنک پیچید و خورد زمین. مرد برنگشت حتی نگاهش کند.. فکر کردم منظورش چیست پنجاه؟&amp;nbsp;با پنجاه تومن که به کسی تف هم&amp;nbsp;نمی‌کنند!&amp;nbsp;یعنی پنجاه دلار؟ بعد، که این نرخ ایرانی است یا پاکستانی؟ و اگر&amp;nbsp;پاکستانی، این زنک&amp;nbsp;اینجا چه می‌خواهد؟&amp;nbsp;به پله‌های آخر پل که رسیدم برگشتم عقب و دیدم همان جور روی زمین مانده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1093693108431894612?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1093693108431894612/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_07.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1093693108431894612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1093693108431894612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_07.html' title='wrong territory'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-453876826728056645</id><published>2010-07-05T10:43:00.003+04:30</published><updated>2010-07-05T11:14:53.064+04:30</updated><title type='text'>بید مجنون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن شب از جلوی چشم‌های تو برهنه بودن خجالت کشیدم. بعد با خودم فکر کردم من هزار بار جلوی چشم تو لخت ایستاده‌ام، لخت رقصیده‌ام، لخت خندیده‌ام. اما نگاهت را ندیده‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می‌دانی؟ باز  دلم برای نگاهت تنگ است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-453876826728056645?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/453876826728056645/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_05.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/453876826728056645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/453876826728056645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post_05.html' title='بید مجنون'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3352125944770421759</id><published>2010-07-01T21:15:00.004+04:30</published><updated>2010-07-02T11:32:17.582+04:30</updated><title type='text'>نوستالجی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;مدرسه‌ی ما دو نوبتی بود. یک نوبت دبستان دخترانه، یک نوبت دبستان پسرانه. یک هفته در میان صبح و بعد از ظهر. من نوبت بعد از ظهر را دوست داشتم. چون صبح تا ظهر که پدرم خانه نبود تا می‌توانستم توی کوچه می دویدم و آتش‌بازی و ترقه بازی می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گاهی روی در و دیوار مدرسه فحش‌هایی که دخترها و پسرها بارِ هم می کردند توجهم را جلب می کرد. گاهی بی آنکه واقعا از فحش‌ها ناراحت شده باشم قاطی بازی‌شان می‌شدم. صبح می رفتی می‌دیدی پسرها یک جایی نوشته‌اند: دخترها خرند پسرها خوبند. یکی پیدا می‌شد قسمت دختر و پسرش را خط بزند و بالای سر همان جمله جابجاشان کند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد می‌دیدی هفت طبقه روی این جمله جای دختر و پسر سوئیچ شده. حالا که خوب فکرش را می‌کنم می‌بینم این تلاشی را که برای اثبات حقانیت خودشان می‌کردند تحسین می‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا این چیزها روی در و دیوار موسسه‌ی زبانم من را یاد آن وقت‌ها می‌اندازد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5488991062504304610" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 238px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TCzQShfc7-I/AAAAAAAAAEE/G0MV-nltzZk/s400/Image013.jpg" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3352125944770421759?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3352125944770421759/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3352125944770421759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3352125944770421759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='نوستالجی'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/TCzQShfc7-I/AAAAAAAAAEE/G0MV-nltzZk/s72-c/Image013.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2821966242244194841</id><published>2010-06-25T12:02:00.004+04:30</published><updated>2010-06-25T22:10:19.272+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اول دبستان بودم. زنگ آخر بود. کتاب و دفترهایم را ریخته بودم تو کیفم و انداخته بودم پشتم و نشسته بودم روی نیمکت منتظر زنگ. معلممان، فقط یادم است که پیر بود. گفت کتاب فارسی‌ات کو؟ با اینکه دردسر نیاوردن کتاب بیشتر از دردسر بیرون آوردنش از کیف بود گفتم نیاورده‌ام. کیفم را گرفت و خالی کرد روی میز. بعد تنبیهم کرد. با بیست تا صفر که توی دفترش جلوی اسمم گذاشت! &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بچه‌ها همه حلقه زده بودند دور میزش و بلند بلند تعداد صفرهایی را که می‌گذاشت می‌شمردند. من تنها سر جایم نشسته بودم و تکان هم نخوردم. حتی معذرت نخواستم و التماس نکردم که نگذارد. بعد زنگ خورد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2821966242244194841?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2821966242244194841/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_25.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2821966242244194841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2821966242244194841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1266289150926669827</id><published>2010-06-18T18:58:00.003+04:30</published><updated>2010-06-18T21:03:54.737+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;گفت از کجایی؟ گفتم ایران. گفت شت. گفتم تو از کجایی؟ گفت بوسنی. یادم افتاد به وقتی سوم یا چهارم دبستان بودم. یک چادر زده بودند توی حیاط مدرسه‌مان که جمع‌آوری کمک برای بوسنی هرزگوین. نمی‌دانم چه اصراری داشتند که دارو ببریم. و مدام تاکید می‌کردند شیشه‌های قرص و دوای باز نشده! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;قرص‌های مادربزرگم را کش رفتم که پیش بچه‌ها کم نیاورم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مادربزرگ همان سال از مرضی که آخرش نفهمیدیم چیست مرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جوابش دادم: آره! شت!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1266289150926669827?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1266289150926669827/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_18.html#comment-form' title='34 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1266289150926669827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1266289150926669827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_18.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4661500822490712215</id><published>2010-06-14T19:36:00.000+04:30</published><updated>2010-06-14T20:15:15.983+04:30</updated><title type='text'>مادر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;شیرین بود. در را که بست به پشتش تکیه داد. عفت لب پاشویه  وضو می‌گرفت. پاش رایک جوری گذاشته بود روی دمپایی‌ش و مسح می‌کشید، انگار دمپاییش گهی است. مرتضی لب پله‌های ایوان بالایی نشسته بود و تسبیح دانه درشت قرمزش را الکی تاب می‌داد. شیرین بعد از مکث کوتاهی رفت سمت اتاق محتضر. اتاقی که بهش نسرم می‌گفتند. چند ثانیه بعد برگشت. دست به کمر رو به عفت و مرتضی جیغ زد: منتظرید همسایه‌ها رو خبر کنم زیر مادرتون لگن بذارن؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;لگن کنار در توالت بود. پر بود. کسی خالیش نکرده بود. عفت گفت: من وضو دارم. نجس می‌شوم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شیرین با صدایی که آشکارا حرصی شده بود گفت: نمی‌شه حالا این یه دفه رو قضا بشه؟ خدا سنگت نمی‌کنه. قول می‌دم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;عفت شیر آب را با لج بست و همان‌جور که می‌رفت سمت در اتاق گفت: من الان باید سر سفره‌ی عقد دخترم بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شیرین از تو اتاق داد زد: ها ها ها ها &lt;div align="justify"&gt;رخت‌خواب را که از زیر محتضر آوردند بیرون انداختند کنار حیاط. لابد تنش را هم تمیز کرده بودند و لباس تمیزی بهش پوشانده بودند. شیرین لگن را خالی کرده بود تا ببرد تو اتاق. عفت گفت: لگن نمی‌خواد دیگه. آدم تو این وضع که...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شیرین گفت: رخت‌خوابشو بسوزونیم؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- نفست از جای گرم بلند میشه‌ها! همش پَره. خالیش می‌کنم توی حوض خودم می‌شورمش. کاسه‌ش رو هم ننداز دور. می‌شورم می‌‌دیمش به نون خشکی. اینها را عفت گفت. نه وضو‌یش را تازه کرد نه رفت حمام غسل بگیرد. رفت سمت تلفن توی ایوان. شیرن رفت تو حمام. عفت به خانه‌شان زنگ زده بود. در مورد عقد دخترش می‌پرسید که چطور بود و کی چی داد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مادربزرگ روی یک رخت خواب با ملافه‌ی سبز و طلایی خوابیده بود. بالای سرش چوب لباسی سه پایه‌ی لق و پقی بود که از اول عمرم همیشه دیده بودمش. مم‍ّد می‌گفت مال خود موسولینی بوده! منظورش را نمی‌فهمیدم. به یکی از میله‌های چوب لباسی سرم مادربزرگ وصل بود. آن وقتی که هنوز سرم کارساز بود. آخرین کاری که مادربزرگ کرد استفراغ بود. مایع نارنجی رنگ شفافی را بالا آورد تو کاسه‌ی رویی که قبلا همیشه دوغش را توش درست می‌کرد. بعد چشم‌هاش حالت وحشت‌زده‌ی خیره‌ای را به خودش گرفت. و انگار در یک لحظه مادربزرگ تبدیل به اسکلتی شد که یک لایه نازک پوست رویش کشیده بودند. عمه عفت و مامان آمدند تمیزش کردند. من تو حیاط نشسته بودم. عمو مرتضی رفته بود تو زیرزمین سر کوزه‌های مشروبش. آخرش هم مادربزرگ مرد و از دست مرتضی سکته نکرد. نمی دانم چطور شد یاد تیله‌هام افتادم. تو تاقچه بالا سر مادر بزرگ بود. باید از روی مادربزرگ می‌پریدم تا برسم به تیله‌هام. پام گیر کرد به پایه‌ی چوب لباسی. افتاد روی تنش. تیله‌هام را برداشتم و با ترس خزیدم بیرون.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من بغض کرده لب حوض نشسته بودم. عمه عفت هنوز داشت با تلفن حرف می زد. مادر از حمام آمد بیرون و یکسره رفت تو اتاق مادربزرگ. بعد برگشت تو ایوان: فک کنم تمام کرد. چوب لباسی افتاده روش. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; عفت گوشی را گذاشت. سر مرتضی از راه‌پله‌های زیرزمین پیدا شد. پوست صورتش کمی سرخ بود. عفت شال و کلاه کرد که به بچه‌هاش خبر بدهد. از در که می‌رفت بیرون باز سفارش کرد: اگه بچه‌های ما زنگ زدن چیزی نگید. خودم یواش یواش می‌گم بهشون. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مادر رفت ببیند همسایه‌ها نوار قرآنی چیزی دارند یا نه. مرتضی از تو پله‌ها خشک زده به تیله‌ها توی مشتم خیره مانده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4661500822490712215?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4661500822490712215/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4661500822490712215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4661500822490712215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html' title='مادر'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-9091697806805717334</id><published>2010-06-13T22:25:00.001+04:30</published><updated>2010-06-13T22:28:53.109+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمی‌دانی خوشحال باشی از اینکه خونی ریخته نشد دیروز، یا غمگین برای آن همه خشونت بالقوه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-9091697806805717334?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/9091697806805717334/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_8014.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9091697806805717334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/9091697806805717334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_8014.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6597322771327979655</id><published>2010-06-13T11:00:00.001+04:30</published><updated>2010-06-13T11:20:55.530+04:30</updated><title type='text'>دیروز</title><content type='html'>خیابان تلخ بود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6597322771327979655?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6597322771327979655/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6597322771327979655'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6597322771327979655'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html' title='دیروز'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7120713641441224691</id><published>2010-06-10T20:05:00.004+04:30</published><updated>2010-06-10T21:15:52.392+04:30</updated><title type='text'>من چنگ تو‌ام، در دست توام</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در تو متلاشی شدم در معکوس ثانیه&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زود بود که گذشت&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;طی الارض بلد نیستم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تویی را می‌شناسم که کنارم خوابت برده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تویی را می‌شناسم که سالی‌است که از لمست به دورم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تویی را که میان رنگ‌های تند گم کرده‌ام &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کوشیدم تکه‌های رنگ را به هم بچسبانم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تو نمی‌شوی&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سیاهی می‌ماند&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هر چقدر که این جهان بزرگ‌تر شود&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من از تو دورتر می‌شوم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آدمی را که متلاشی شده‌ است دیگر نمی‌شود به بند کشید&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7120713641441224691?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7120713641441224691/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_10.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7120713641441224691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7120713641441224691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_10.html' title='من چنگ تو‌ام، در دست توام'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7833166565901592740</id><published>2010-06-07T11:22:00.002+04:30</published><updated>2010-06-07T13:46:55.533+04:30</updated><title type='text'>انتخاب رشته‌ی ارشدم این‌جوری بود</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اینجا تا مشهد سه تا فاصله‌ی من و توست. اینجا تا اراک نصف فاصله‌ی من و توست. سمنان تا تو نصف فاصله‌ی من و تو می‌شود. ساری تا تو مساوی فاصله‌ی من و توست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اینجا تا ادمونتون چندتا فاصله‌ی من و تو می‌شود؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7833166565901592740?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7833166565901592740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7833166565901592740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7833166565901592740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post_07.html' title='انتخاب رشته‌ی ارشدم این‌جوری بود'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3561097829267761875</id><published>2010-06-02T22:23:00.005+04:30</published><updated>2010-06-03T10:39:04.830+04:30</updated><title type='text'>تو و او</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;نمی‌دانم چقدر هم‌ديگر را می‌شناسيد. می‌دانم كه نبايد مدت زیادی باشد، یا اینکه نباید خیلی خوب بشناسی‌اش. اما هر دوتان با هم شروع می‌کنید. از دو نقطه‌ی مقابل هم شروع می‌شوید و کشیده می‌شوید روی تمام‌ من. با هم اشتباه می‌گیرمتان. بعدها. خیلی وقت بعدها، می‌فهمم که اشتباه گرفته بوده‌امتان. می‌فهمم این چیزی که دارم می‌نویسم را برای تو نوشته بودم یا برای او و اشتباها تصور می‌کرده‌ام که برای او یا توست. چیزی را که باید به او بگویم به تو می‌گویم. تو را بر عکس. به جای او با تو قهر می‌کنم به جای تو ناز او را می‌کشم. فکر کن داری خواب خیلی بدی می‌بینی. خواب می‌بینی داری به کسی که عاشقش هستی خیانت می‌کنی. می‌دانی خواب است. می‌دانی می‌خواهی بیدار بشوی. اما یک چیزی خواب نگهت می‌دارد. یک چیزی شاید از درون خودت. شاید چیزی که می‌خواهد تو رنج بکشی. شاید خودت می‌خواهی رنج بکشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نه اینکه می‌گویم شبیه رنج نیست. شبیه هیچ چیز نیست که شما دوتا اینقدر شبیه همید. بهش حسودیم می‌شود که اینقدر شبیه تو است. و رنج می‌کشم. از اینکه دوستش دارم رنج می‌کشم. نه اشتباه گفتم. باید می‌گفتم از اینکه تو را دوست دارم رنج می‌کشم. اما من از دوست داشتن تو رنج نمی کشم. و اصلا چه فرقی می‌کند وقتی اینقدر شبیه همید؟ شا‌‌ید هم او را دوست دارم. و از دوست داشتنش رنج می‌کشم و به تو حسودیم می‌شود که اینقدر شبیه اویی. اصلا کی می‌داند این‌ها را برای تو یا او می‌نویسم؟ اصلا کی می‌داند که من دارم این‌ها را می نویسم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گاهی فکر می‌کنم باید خودم را از زندگی‌تان بکشم بیرون. از زندگی‌تان را بد گفتم. باید می گفتم از زندگی تو یا او. چون من می‌دانم که شما دوتا ربطی به هم ندارید. اما هر چه فکرش را می‌کنم نمی‌فهمم چرا اینقدر به هم مربوطید؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3561097829267761875?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3561097829267761875/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3561097829267761875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3561097829267761875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='تو و او'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4171526462130005314</id><published>2010-05-24T16:11:00.003+04:30</published><updated>2010-05-24T16:58:11.682+04:30</updated><title type='text'>محبوب‌تر</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532"&gt;این&lt;/a&gt; ایده‌ی &lt;a href="http://blog.khabgard.com/"&gt;سید رضا شکراللهی &lt;/a&gt;رو دوست داشتم و به نظرم بد نیست که همه برن تو وبلاگاشون بنویسن که محبوب‌ترین کتاب سال 87شون چی بود. اینکه تا الان کشش دادم واسه این بود که می‌خواستم چنتای بیشتر کتابای سال 87 رو بخونم که یه کم تنبلی کردم. به هر حال کتاب‌ترین محبوب‌های سال 87 من اینا هستن: &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;1- بیژن و منیژ‌ه‌ی جعفر مدرس صادقی. رمان عشق و عاشقی بر پایه‌ی مثلث عشقی. چرا نداره. کلا من با این آدم حال می‌کنم. مالیخولیای این آدم از نوع بچه‌بازی و ادا نیست. مالیخولیای واقعیست!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;2-برف و سمفونی ابری پیمان اسماعیلی. 7 داستان کوتاه. بیشتر به خاطر اولین داستانش. یک هفته خواب کامل&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;3-مونالیزای منتشر شاهرخ گیوا، رمانی بر اساس ماجرای یک عشق موروثی! داستان برای من جذاب بود چونکه قومی رو به تصویر کشیده بود که نسل اندر نسل نقش مفعولیت گرفته بودن در برابر سرنوشتی که خیلی راحت می‌شد ازش گریخت. خیلی ها میگن داستان خوبی نیست و خسته کننده است اما به نظر من خوبه و خسته کننده هم نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نگران نباش، دو قدم این ور خط و آویشن قشنگ نیست هم خوبن &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4171526462130005314?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4171526462130005314/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_24.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4171526462130005314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4171526462130005314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_24.html' title='محبوب‌تر'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5836335606123714956</id><published>2010-05-23T23:06:00.003+04:30</published><updated>2010-05-23T23:53:32.258+04:30</updated><title type='text'>یادش بخیر پارسال! خون جای بارون می‌چکید!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یادت بخیر ممّـد...&lt;br /&gt;پارسال این موقع فقط تو نبودی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5836335606123714956?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5836335606123714956/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5836335606123714956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5836335606123714956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html' title='یادش بخیر پارسال! خون جای بارون می‌چکید!'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1261497423270188764</id><published>2010-05-22T14:18:00.006+04:30</published><updated>2010-05-22T16:42:39.094+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دنده به دنده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دنده‌هایی که قفل می‌شوند در هم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قفل‌هایی که باز می‌شوند از هم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با فشار کوچک دستی &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دنده به دنده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;صدایی که مرا می‌خواند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با تمام صورتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که فرو بروم در تاریکی فضای تو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یا او را&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که رها شود از زندان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;از زندان ِ شکسته &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دنده به دنده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;با فشار کوچک دستم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آآآه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این تویی روی لب‌های من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این تویی که موهایم را با بیشترین فشار دستت می‌کشی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خودت هستی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گرمای لزجی که از دهان و حلق و مری می‌رود پایین&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حالا بخواب&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من نگاهت می‌کنم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1261497423270188764?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1261497423270188764/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1261497423270188764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1261497423270188764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6396581610100909023</id><published>2010-05-19T20:58:00.005+04:30</published><updated>2010-05-19T23:38:07.811+04:30</updated><title type='text'>گلاره</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;گلاره خدای سـ.کــ.ـس بود. باورت نمی‌شه؟ نبایدم. با اون اسمش! بر وزن الهه! هر تصوری می‌تونی راجع به صاحب همچو اسمی بکنی به جز این! آدم وقتی یه اسمی می‌شنوه مثل رودابه، که رستمو زاییده، یا گردآفرید، که نمی‌دونم چی کار کرده، اما وقتی اسمشو شنیدم حدس زدم باید رب‌النوع سـ.کــ.ـس بوده باشه، می‌تونه حدس بزنه. اما آخه تو فکرشو بکن، گلاره، الهه، مریم. روی دوش این اسما همیشه یه باری از تقدس و کوفت هست. آدم عمرن همچو تصوری نداره ازشون.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;برخورد اولم با گلاره شبی بود که بی‌خونه شده بودم. بچه‌ها آدرس اون‌جا رو بهم دادن تا بعد یه جایی رو جور کنم. وقتی رفتم در باز بود. سرک کشیدم تو، یه دختر با چادر نماز، تصورشو بکن، چادر نماز، اومد جلو. خودمو معرفی کردم: به‌به. منتظر بودیم. ما زیرزمین می‌شینیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد همراهیم کرد. یه دختر با پوست سفید و موی بور طبیعی. نه موی بور رنگ شده. می‌فهمی؟ بور مادرزاد! با فرای ریزریز. یه کمش از زیر چادرش پیدا بود. چشماش... باورت نمیشه! یه چشم‌آبی واقعی! با یه خورده کک و مک، یه فرشته‌ی سفید وارفته توی چادر نماز! &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زود خودشو معرفی کرد: اسمم گلاره‌اس. اینجا دیوار نم داده، صاحب‌خونه‌مون یه حاج‌آقاس. اومده ببینه چیه که کارگر بفرسته درستش کنن. برو تو من میام. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;در زدم. دخترای خوبی بودن. خونه‌هم بزرگ بود. هم‌خونه شدیم. شبای اول حس می‌کردم جلوی من مصنوعی رفتار می‌کنن. سعی می‌کنن مودب باشن. اما گلاره، لعنتی همون شب اول خودشو نشون داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;لباسای خیلی کمی ‌می‌پوشید. چنتا تیکه همش. پیش خودت فک می‌کردی یه بومی ِ وحشی رنگ پریده از وسط جنگلای استوا پریده بیرون و صاف روبروی تو واسساده. همه دوسش داشتن. با اینکه هیچ ابایی از شوخی دستی کردن با بچه‌ها نداشت. بعضی وقتا هم این کارش درگیری درست می کرد. یه بار یکی از دخترا بهش گفت تو اگه پسر بودی چطوری می‌شدی؟ اونم همون‌جور که داشت به یکی از دخترا ور می‌رفت گفت: هیچی. هیچ فرقی نمی‌کرد! &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما گلاره هم‌جنسگرا نبود. شوخی کردنش با دخترا واسه این بود که زیادی هات بود. نه واسه اینکه همجنسگرا باشه. همون شب اول وقتی رفت حمام پشت سرش بگو بخندا شروع شد. حدس زدم اگه اون یکی نبود اینا هیچ تفریحی نداشتن که بکنن. یکی از دخترا رفت پشت در حمام و پرسید: دفعه چندمته؟ گلاره با یه لحن ناله‌وار حریصانه‌ای گفت: سیزده! این ور همه زدن به خنده.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;همون شب دیدم که جدی جدی دخترا از دم‌پر گلاره در می‌رن. شنیدم که چنتایی مرد و پسر همین ساختمونو زده زمین. فک می‌کردم نصفش شوخیه! یا بزرگنمایی. اما فرداش خیلی ناخواسته دیدم که همون کارگری رو که قرار بود نم‌کشیدگی دیوارو درست کنه آره! اما خب خداییش، پسره یه چیزی بود!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند ماهی با اونا هم‌خونه بودم. بعدش ترجیح دادم باز تنها بشم. البته اگه گلاره قبل از من نرفته بود، من ترجیح نمی‌دادم تنها بشم! یه روز بعد از چند سال دیدمش. گند زده بود به خودش. هیچی از اون وقتا نمونده بود.  از اون لباسای با رنگای تند و براق و اون رژ لبایی که همیشه دنبال این می‌گشت که لباشو برجسته‌تر نشون بده. با یه همکلاسی پفکیش عروسی کرده بود. پسره حتی یه ذره هم جذابیت نداشت. عینهو یه دسته روزنامه‌ی لوله شده بود. فقط آقای دکتر آقای دکتر بود که می‌بستن به نافش. و لابد گلاره‌ی وحشی ِ دوست داشتنی تصمیم گرفته بود با یه دسته روزنامه زندگی کنه، به جای اون همه خوشی مجردی، یا به جای زندگی کردن با یه تارزان! حالا یه بچه داشت. یه دختر کمثلهو خودش. موبور، چشم آبی. اسم لعنتیش؟ سارا!!! دستشو کشید به موهای بور فرفری بچه و بهش گفت: به خاله سلام کردی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالم به هم خورد!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;گلاره خسته شده بود. پیر. حتی دستمو مث قدیما گرم توی دستش نگرفت. تف به این زندگی!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6396581610100909023?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6396581610100909023/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html#comment-form' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6396581610100909023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6396581610100909023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html' title='گلاره'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2693368886183408101</id><published>2010-05-16T13:28:00.002+04:30</published><updated>2010-05-16T15:05:56.825+04:30</updated><title type='text'>این لایه‌ها را حذفش کن</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اصلا نمی‌توانم بفهمم وقتی می‌گویند فلان رویکرد، یا فلان تفکر یا فلان گفتمان در لایه‌های زیرین جامعه دارد شکل می‌گیرد منظورشان چیست. یاد غده‌های چرکی می‌افتم که ناگهان روی پوست سر باز می‌کنند و خبر از مشکلی توی کبد یا یک جای دیگر می‌دهند! برای بدن شاید بتوان گفت لایه‌های زیرین اما وقتی می‌گوییم لایه‌های زیرین جامعه منظورمان چیست؟ مگر جامعه لایه لایه است؟ تا الان فکر می‌کردم جامعه طبقه طبقه یا پله پله است. بعضی‌ها روی پله‌های خیلی بالا هستند و بعضی‌ها روی پله‌های خیلی پایین و ما هم آن وسط‌ها یک جایی ایستاده‌ایم. پله پله یا طبقه طبقه بودن جامعه را می‌شود تحملش کرد اما از تصور لایه لایه بودن جامعه احساس خفگی بهم دست می‌دهد. حس می‌کنم من یک لایه‌ای آن وسط‌ها هستم و لایه‌های بیشماری روی من است که نمی‌شود هیچ کارشان کرد. وقتی جامعه پله پله باشد می‌توانی امیدوار باشی که یک روز خودت را یک پله بالاتر بکشی. یا بالاخره یک آسان‌سوری چیزی درست بشود که جابجا شدن بین طبقه‌های جامعه را راحت‌تر بکند. اما وقتی زیر لایه‌های فراوانی مدفون بشوی هیچ کاری از دستت بر نمی‌آید. مثل لایه های زیرین سنگ‌های رسوبی! مثل لایه‌ای از لازانیا که کف ماهیتابه جلز و ولز می‌کند و حتی به پنیر هم دلخوش نیست! مثل قبر! از تصور اینکه جامعه مثل قبری من را درخود گرفته می‌ترسم. کاش این عبارت لایه‌های زیرین جامعه را می‌شد از ادبیات سیاسی و اجتماعی که روزانه از اسپیکر‌های فراوان دور و برمان بهمان حقنه می‌کنند، حذفش کرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;* &lt;a href="http://www.amirmehdi.com/blog/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; یک داستان خوب دارد ترجمه می‌شود &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2693368886183408101?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2693368886183408101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2693368886183408101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2693368886183408101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html' title='این لایه‌ها را حذفش کن'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6519780945559992473</id><published>2010-05-14T19:32:00.003+04:30</published><updated>2010-05-14T20:02:47.821+04:30</updated><title type='text'>که فقط یک کلمه بود و ما نگفتیم. ما نگفتیم. تو تصویرش کن. می‌فهمی مادرسگ؟ تصویرش کن!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ما لخت، روی کونمان نشسته بودیم کف زمینی که خاکی بود. پیرمرد کچل ریش درازی که نیمه‌لخت میان ما نشسته بود بوی بدی می‌داد، بویی شبیه ترشیدگی و گندیدگی. به زبانی که نمی‌شناختم و با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد چیزهایی می‌گفت که می‌دانستم یک قصه است. از کجا؟ از آن‌طوری که ما نشسته بودیم و نگاهش می‌کردیم. به قیافه‌ی هم‌قطارهایم نگاه می‌کردم. همه لخت روی کونشان نشسته بودند. نگاهم از این یکی می‌سرید روی آن یکی و روی او هم نمی ایستاد. از دهن‌های نیمه‌باز و چشم‌های وق زده‌شان، از حالتی که نشسته بودند و جرات نمی‌کردند عوضش کنند، مبادا سر و صدایی بشود و نگذارد صدای از ته چاه درآمده‌ی پیرمرد را بشنوند که به زبان غریبی چیزهایی می‌گفت، فهمیدم ما داریم به داستانی گوش می دهیم. از حرکت‌های پیرمرد می‌فهمیدم که حالا شاهزاده خانم، یا آقا به دست دیو یا جادوگر گرفتار است و حالا دیو دارد آنجایش می‌گذازد یا جادوگر دارد طلسم شیطانی‌ای می‌خواند. و اینکه بالاخره اسطوره می‌تواند اسطوره‌ی دیگری را شکست بدهد یا نه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روی نوک پایش می‌رقصید و وقتی می‌چرخید دامن کوتاه پر چین سفیدش بلند می‌شد و فقط همین دامن تنش بود و چه پاهایی. چه تن توپری و چه چهره‌ای. وقتی می‌چرخید و مسیری را می‌گشت انگار باد جابه‌جاش می کرد. چشمم همه‌اش آن پایین کار می‌کرد. زبانم به سقم چسبیده بود و می‌ترسیدم که پلک بزنم. می‌ترسیدم که خیال باشد و پرواز کند. دوست داشتم بروم جلو و لمسش کنم. می‌ترسیدم خطای دید باشد و وقتی می‌روم جلو ببینم اشتباه می‌کرده‌ام. باورم نمی‌شود که یک همچین آدمی وجود داشته و من فقط روی کون لختم نشسته بوده‌ام و نگاهش می‌کرده‌ام و نمی‌توانسته‌ام بروم و لمسش کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باورم نمی‌شود که یک همچین آدمی وجود داشته و تو نمی‌توانسته ای دوستش بداری .&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن وقت آرزو کردم کاش من یک پسر قرن نوزدهمی بودم با یک فلوت...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و تو دوستم می‌داشتی. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6519780945559992473?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6519780945559992473/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6519780945559992473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6519780945559992473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html' title='که فقط یک کلمه بود و ما نگفتیم. ما نگفتیم. تو تصویرش کن. می‌فهمی مادرسگ؟ تصویرش کن!'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5710921510854076225</id><published>2010-05-11T20:09:00.002+04:30</published><updated>2010-05-13T17:28:18.876+04:30</updated><title type='text'>تزریق</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;لپم سوراخ شده. بوی آشغال میده. بوی کثافت. دهنم. وقتی حرف می‌زنم همه در میرن. نمی‌فهمم این بوی بیرونه که از تو سوراخ لپم پیچیده تو دهنم یا چی؟ آخه قبل از اینکه لپم سوراخ بشه اینجوری نبود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- آقای دکتر، یه لحظه قبل از اینکه بیام تو مطب منشیتون مرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دکتر با تعجب سر تا پامو ورانداز می‌کرد. بعد گفت: مشکل شما چیه؟ یه جوری که قشنگ لپمو ببینه رفتم جلو نشستم و تا خواستم به دکتر بگم لپم سوراخ شده، سرشو برگردوند. اخماشو تو هم کشیده بود و قیافه ش یه جور چندشی چروک خورده بود. اما انسانیت نمی‌ذاشت که معاینه‌م نکنه:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- اُه اُه، عفونت کرده. چطور شد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- هیچی، چند روز پیش از خواب بیدار شدم دیدم سوراخ شده. وقتی ده سالم بود خوابشو دیده بودم. مامان گریه می‌کرد. من بغلش کرده بودم و دل‌داریش می‌دادم. لپ من سوراخ شده بود. اما من دل‌داریش می‌دادم. همون روزی که زن پسرداییم ازش طلاق گرفت. بچه‌ی پسر داییم همسن من بود اما من ...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- خیله خب، خیله خب&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- خواستم بگم من طرف زنش بودم. همین!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- باشه باشه. آمپول می‌نویسم برات و سه نوع کپسول. اما معلوم نیس بشه کاریش کرد. قانقاریا می‌دونی چیه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;- اوهوم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دفترچه‌مو گرفتم بیام بیرون. یهویی یه چیزی به ذهنم رسید. برگشتم سمت دکتر: اما دکتر چه ربطی داشت؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دکتر مرده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;رفتم خونه. به تزریقاتی سر کوچه‌مون گفتم آمپول دارم. میای بزنی؟ تزریقاتیه سرشو برگردوند و اخماشو کشید تو هم. با یه صدای چندشی گفت: یه ساعت دیگه. به خاطر انسانیت گفت. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;داشتم انتظار می‌کشیدم که یه ساعت بگذره. صدای آمبولانس اومد. مامان چادرشو کشید رو سرش و دوید تو کوچه. فوری برگشت و گفت تزریقاتی سر کوچه مرده. هیچی نگفتم. من هیچ وقت به مامان هیچی نمی‌گم. مامان دوباره دوید تو کوچه. می خواست بره از نزدیک ببینه. مثل همه همسایه‌ها. لای درو باز گذاشته بود. از لای در یه آدم عینکی اومد تو. نمی‌شناختمش. یه دریل دستش بود. گفت اومدم آمپولتو بزنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5710921510854076225?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5710921510854076225/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5710921510854076225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5710921510854076225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='تزریق'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3613888864431239688</id><published>2010-05-04T10:56:00.008+04:30</published><updated>2010-05-07T10:39:59.612+04:30</updated><title type='text'>تلاقی نگاه‌ها</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;قبلا، از خانه که می‌آمدی بیرون، یک اتاقک بازرسی بود. راهی نبود جز اینکه از توش رد بشوی. هیچ "صورت‌ْخاکستری"ای توش نبود. فقط دستگاه‌های تشخیص فلز. اگر فلز همراهت بود کد شناسایی و ساعت خروجت ثبت می‌شد. و بعد مسیری که می‌رفتی کنترل می‌شد. اما بعدها اتاقک‌های بازرسی منسوخ شدند. هنوز دم ِ در ِ خروجی ِ بعضی از خانه‌ها بقایایش هست. اما دستگاه‌ها و بقیه چیز‌ها را جمع کرده‌اند. کار هزینه بری بود. حالا دیگر احتیاجی نیست که چیزی ثبت بشود. چون هیچ وقت توی کشور تیراندازی یا بمب‌گذاری رخ نداده. برای همین این کار منسوخ شد. از خانه که می‌آیی بیرون، برای پا گذاشتن توی پیاده‌رو باید کمی صبر کنی. باید آلارم آزد را بشنوی. پیاده‌روها را شیار بندی کرده‌اند. وقتی یک شیار اشغال است نمی‌توانی از توش رد بشوی. بیشتر وقت‌ها لازم نیست برای آلارم آزاد زیاد صبر کنی. چند وقت پیش تصمیم گرفتند توی مرکز شهر که معمولا شلوغ است و عوام معطل می‌شوند، پیاده روها را چند طبقه کنند. طبقه‌های پایین‌تر مال پیرترها باشد و طبقه‌های بالاتر مال جوان‌ترها. هیچ "صورت‌ْخاکستری"ای برای کنترل اینکه عوام از طبقات خودشان رد می‌شوند یا نه نیست. آن‌ها خودشان رعایت می‌کنند. بچه‌های زیر هفت سال ملزم به رعایت قانون نیستند. چند وقت پیش رئیس دولت طرحی داد که اجرا نشد. این بود که توی شیارهای پیاده‌روها جاهایی برای گذاشتن پاها تعبیه شود. این‌طوری طول قدم‌ها ثابت می‌ماند و کسی نمی‌تواند نظم را به هم بریزد. همین‌طور پیشنهاد شده بود توی جاهایی که برای گذاشتن پاها تعبیه می‌شود مدار تشخیص بارکد بگذارند و زیر کفش هرکسی هم بارکد شماره شناسایی‌اش را تعبیه کنند. میزان تخلفات خیلی پایین می‌آمد. اما کار هزینه بری بود. برای همین مسکوت ماند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تخلفات در پیاده‌روها این است که کسی نا‌گهان از شیار خودش خارج بشود. یا اینکه تلاقی نگاه‌ها. این بزرگترین تخلف عامه است. یک بار چند سال پیش نگاه‌های عوام با هم تلاقی پیدا کرد و بدبختی‌های بزرگی پیش آمد که کشور داشت از کنترل خارج می‌شد. بعد از آن تصمیم گرفتند با عمل جراحی شومی دید چشم‌هایی را که نگاه‌شان به هم تلاقی پیدا می‌کند پایین بیاورند. و بعد کسانی که نگاهشان به هم تلاقی پیدا کرده باید حتما ازدواج کنند. گفتن کلمه‌ی شوم در مورد این عمل جراحی خطای بزرگی است. اما این فقط از ذهن من می‌گذرد. هرگز جایی به زبان نمی‌آورم. به زبان آوردنش بدبختی های بزرگی برای کشور پیش می‌آورد. به هر حال من دوست ندارم ملزم به ازدواج بشوم. و بیشتر از آن، دوست ندارم بینایی‌ام را از دست بدهم. مخصوصا که خودم می‌دانم چشم‌های زیبایی دارم. اما زیبایی چشم برای چیست؟ نمی‌دانم. فقط از اینکه چشم‌های زیبایی دارم خوشحالم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;روی تمام دیوارها رادارهایی ات که تخلفات نگاه‌ها را ثبت می‌کنند. هیچ کس نمی‌داند که این رادارها چطور کار می‌کنند. اما همه می‌دانند اگر دو نگاه بیشتر از یک بار با هم تلاقی پیدا کنند بینایی چشم 5 درجه پایین آورده می‌شود. دفعه‌ی اول هم اشکالی ندارد. برای اینکه همه می‌دانند ممکن است عمدی در کار نبوده باشد. قبلا برای تخلف اول بینایی چشم فقط یک درجه پایین می‌آمد. اما بعد دیدند زیاد سخت گیرانه نیست. و امکان تخلف بالاست. برای اینکه عامه بدانند که چقدر این کار به ضرر خودشان و امنیت کشور است باید جریمه ها زیادتر بشوند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد که شیارهای پیاده رو تمام شد باید در ایستگاه تاکسی بایستی. اینجا از اتوبوس یا مترو خبری نیست. چون کنترل نگاه‌ها توی تجمع‌های بزرگ عوام سخت می‌شود. برای همین فقط تاکسی هست. و هرتاکسی فقط یک نفر را سوار می‌کند. راننده دیده نمی‌شود. در اتاقک جلویی است که رنگ دیواره‌اش سیاه است. اینجا راننده‌های تاکسی پولشان را از دولت می‌گیرند. بعد می‌رسی به مدرسه یا دانشگاه یا محل کار. من باید بروم دانشگاه. توی کلاس هم اتاقک‌هایی هست که فقط یک سوراخ کوچک برای دیدن درس استاد دارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;قبلا یک برنامه‌ای بود که استاد‌ها را از صورتْ‌خاکستری‌ها انتخاب کنند. اولا برای اینکه صورت‌ْخاکستری‌ها بهتر از بقیه‌ی عوام هستند. آن‌ها آدم‌های خاصی هستند که آموزش های خاصی دیده‌اند و نمی‌گذارند کشور به بدبختی‌های بزرگی دچار بشود. اما مهم‌ترین مشخصه‌شان این است که نگاه ندارند. نگاه‌شان پشت یک پرده‌ی خاکستری رنگ پنهان است. با این‌که این طرح خیلی به نفع کشور بود اما شکست خورد. برای اینکه صورتْ‌خاکستری‌های تحصیل کرده به اندازه‌ی کافی نداریم و آن تعدادی هم که هستند همه‌شان نمی‌توانند در دانشگاه درس بدهند. البته گفتن این حرف تخلف بزرگی است. هیچ کس حق ندارد کسی را به خاطر اینکه تحصیلات ندارد سرزنش کند. این حرف حالا فقط از ذهن من گذشت. هرگز هیچ جایی نمی‌گویمش. گفتن این حرف بدبختی های بزرگی برای کشور به بار می‌آورد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند وقت بود که وقتی به کلاس می‌رسیدم چیز عجیبی می‌دیدم. روی دیواره‌ی اتاقک من حروف عجیبی نوشته شده بود. این اتفاق فقط برای من می‌افتاد. اولین بار نوشته بود D.D&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من هر چه فکر می کردم نمی‌توانستم معنی این علامت‌های اختصاری را بفهمم. حدس می‌زدم کار پسر اتاقک کناری باشد. اما نمی‌فهمیدم منظورش چیست. فقط یک بار، فقط یک بار چند وقت پیش نگاه‌مان تلاقی پیدا کرد. اما باید مواظب می‌بودم. من نمی‌خواستم کور بشوم. تازه کور شدن بهتر از بلاهایی است که تلاقی نگاه‌ها می‌تواند به سر آدم بیاورد. این را همه می‌دانند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به هر حال نوشتن علامت‌های اختصاری روی دیوار‌ها نمی‌تواند تخلف محسوب بشود. وگرنه حتما جریمه‌ای برایش در نظر می‌گرفتند. و برای کنترلش باید همه‌جا دوربین مدار بسته می‌گذاشتند. این‌کار را البته بعضی از کشورها می‌کنند. کشور‌هایی که عوام‌شان را در مورد تخلف‌های بزرگ آزاد می‌گذارند اما با دوربین مدار بسته کنترل‌شان می‌کنند. توی این‌جور کشور ها تلاقی نگاه‌ها یا اختلاط پیاده‌روها، یا تجمع در متروها و اتوبوس‌ها جرم محسوب نمی‌شود و آن‌ها جاهلانه در پلیدی این نوع تخلف‌ها غرق هستند و نمی‌دانند. اما زندگی‌شان و طرز راه رفتن‌شان و نفس کشیدن‌شان و همه‌ی چیزهای دیگر، حتی داخل خانه‌هایشان تحت کنترل دوربین‌هاست. در حالی‌که آن‌ها در احساس خوشبختی و آزادی کاذب غرقند. این چیزها در کشور ما معنایی ندارد. اینجا عوام آزاد هستند که هر جور دوست دارند راه بروند یا نفس بکشند یا غذا بخورند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بگذریم. این داستان علامت‌های اختصاری حسابی گیجم کرده بود. یک روز که رفتم توی کلاس، دیدم که آن ‌‌D.D روی دیوار را کسی پاک کرده. و بعد همان پسره را دیدم که نوشت C.T.Z مدت‌ها بهش فکر کردم تا فهمیدم منظورش چیست. خانه بودم و خودم را توی آینه نگاه می‌کردم که ناگهان فهمیدم، "چشم‌های تو زیباست" &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;نمی‌دانستم چی باید گفت. فردا وقتی داشتم از کلاس می‌آمدم بیرون، زیر علامت اختصاری جدیدی که گذاشته بود نوشتم D.D و بعد که داشتم می‌رفتم بیرون به این فکر می‌کردم که آیا من واقعا دوستش دارم؟ و این که دوست داشتن چیست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;علامت‌های اختصاری جدیدش این بود: D.S.M.S.T&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;مرتکب تخلف بزرگی شدیم. یک روز صبح، بیرون از کلاس، ساعتی ایستادیم، و به چشم‌های هم خیره شدیم. فرداش، وقتی از خانه می‌آمدم بیرون دو تا صورت‌ْخاکستری دست‌هایم را از پشت دستبند زدند و سوار یک ماشین سیاه شدم. جایی که رفتم را نمی‌شناختم. ساختمان بزرگی بود و من را توی اتاقی بردند که یک چشم پزشک ِ صورتْ‌خاکستری بود. از لباس و دستگاه‌هایش فهمیدم که چشم پزشک است. او هم آنجا بود. چشم‌هاش کور شده بود. شاید منتظر من نشسته بود. رفتم دستش را گرفتم: این من هستم، می‌بینی؟ برگشت و به سمت من نگاه کرد. اما ندید. سیاهی چشم هاش به چیزی در دور دست خیره بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;آماده شدم که اشعه را به چشم‌هایم بتابانند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;تمام شد. نفهمیدم کجا رهایمان کردند. دست‌ همدیگر را گرفته بودیم، و در فضایی که نمی‌شناختیم سرگردان بودیم. خسته شده بودیم، تا به دیواری رسیدیم تکیه دادیم و نشستیم. سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. صورتم را بوسید. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3613888864431239688?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3613888864431239688/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html#comment-form' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3613888864431239688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3613888864431239688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html' title='تلاقی نگاه‌ها'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8330921565772983611</id><published>2010-05-02T11:09:00.005+04:30</published><updated>2010-05-03T11:02:15.445+04:30</updated><title type='text'>صمد و افسانه ی عوام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هر چند که همان روزها، اسد بهرنگی، برادر بزرگتر صمد، تاييد کرده که صمد شنا نمی‌دانسته. اما مگر آدم باورش می‌شود؟ بچه‌ی ارس باشی و شنا ندانی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صمد و افسانه‌ی عوام (با اندکي تلخيص)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جلال آل احمد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از ويژه ‌نامه‌‌ی آرش (در سوگ صمد بهرنگی)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خبر مرگ اين برادر کوچک ‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از ارس رسيده بود. از محل «خدا آفرين». و اسم‌ها عجب هدايتی دارند . خبر را ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی. با صدايی گرفته. از آن صداهايی که فقط به دم انسی و پای جامی و با گپی باز می‌شود. و بعد: «صمد افتاده توی ارس.» که «عرق» شنيدم. از بس که صدا گرفته بود. يا از بس خبر غير مترقب بود. آخر به اين يکی بيشتر عادت داريم. که فلانی افتاد توی هروئين. و حالا اين هم صمد. ولي آخر او که اين‌ کاره نبود. استخوان‌ سخت‌تر از اين ‌ها بود يک دهاتی آواره‌‌ی خسروشاه و ممقان و دهخوارقان. يک کولی... نه، يک عاشق. عاشق به معنی آذربايجانی‌اش. عاشقی که تارش را مليت به دوش می‌کشيد. نه. عرق نبايد بتواند او را از پا بيندازد. و همين را گفتم در جواب ساعدی. و اين را که: «پاشيم بريم تبريز. بريم سراغش. کتاب الفباش را خودمان چاپ کنيم. ميدانی که خيلی آزارش دادند.» که ساعدی در آمد که: «نعشش را سه روز بعد از آب گرفته اند» که يخ کردم. و نشستم: «خب، بعد؟» بله ديگر، با دوستي که شنا می‌دانسته رفته آب بازی. آن طرفها قصه جمع می‌کرده. و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلتيده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافيانش را در تبريز گرفته‌اند. و دوست ِ همراهش در جواب بازجوی‌ها با قندشکن زده به سر خودش و ديگر قضايا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما همين؟ و يعنی صمد مرد؟ که ما برايش آن همه آرزوها در سر می‌پختيم... اين زبان روستای آذربايجان... اين وجدان بيدار يک فرهنگ تبعيدی... اين همپالگی تازه به راه افتاده‌ی هانس کريستين اندرسن. اين معلم سيار که از لای سطور حيدر بابا پا را گذاشته بود و ساوالان و خالخال می‌گريخت؟آخر نکند سر به نيستش کرده اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمي که شنا بلد نيست چرا بايد به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس حدود 16 تا 19 شهريور چقدر آب دارد که بتواند کسي را دربغلتاند؟ بسترش را خود من در پارس آباد ديده ام. جوری نيست که بی مزاحمت مامورهای مرزی دو طرف بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری. و بر بلندی هر دو طرف سيم خاردار کشيده و نگهبانان به نظاره ايستاده. ولی گفتند دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در «خدا آفرين» بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... والخ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ولی من هنوز باورم نمی‌شود. يعني رمانتيک بازی ذهنی؟ يعني فرار از واقعيت؟ يا افسانه سازی عوامانه؟ نمی‌دانم. فقط اين را می‌دانم که صمد نبايد مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با ساعدی و صمد رفتيم ابن بابويه [خاکسپاری تختی] و چه جماعتی. فقير و کارگر و مرد توی کوچه و تک و توک بازاری و اداری. و همه جوان. و حجله‌ها و دسته‌ ها او علم‌ها و نوحه‌ها. و مرثيه‌های چاپی که پخش می‌کردند... يکي از جوان ها در آمد که «"کارنامه ي دو ساله" کی چاپ می‌شود؟» گفتم: « به نظرم بشود سه ساله يا چهار ساله.» و بعد پرسيدم: «جماعت را چقدر ديد می‌زنيد؟» که اولی گفت : «هشتاد هزار، صد هزار» و جوان ديگری گفت: « می‌شود آمار گرفت» و صمد گفت: « برو بابا آمار باشد برای علما » جوان اولی گفت: « باز مرده پرستی شايع شده » گفتم: « شايع بوده از قديم و نديم‌ها » ساعدی گفت: « چه عيب دارد؟ باز هم خوب است » صمد گفت: « آخر زنده پرستی که ممنوع است ». و بعد دسته‌های ديگری آمدند با عماری و سياه ‌پوش. يکی از دوستان رسيد. و سلامی. و در گوشم گفت که «ديروز تا حالا سه نفر خودکشي کرده اند.» جوانک اولی درآمد که « يعني از 2500 سال پيش هم سابقه داشته؟ » و من گفتم :« آره. مرگ سياوش » . و برگشتن. و تلخي تماشاي آن جماعت بی‌سر. که آخر حتی بلندگويی برای مرکز اتجاه نداشتند. آن هم جماعتی که اين همه به ديکته عادتش داده ايم. و بزرگترين ماجرا کردنش از ديوار بالا رفتن يا لب چينه‌ی قبرستان به تماشا نشستن يا مقاومت ايرانيت طاق مقبره‌ها را آزمودن بود. و از آن مهم‌تر. دلخوش کردن به افسانه هایی که می‌سازد. يکی می‌گفت چيز خورش کرده‌اند. ديگری می‌گفت خفه‌اش کرده‌اند. و ديگری می‌گفت به قصد کشت او را زده‌اند و بعد لاشه‌اش را به مهمانخانه کشيده‌اند. از آن جماعت، هيچ کس، حتی يک لحظه به احتمال خود کشی فکر نمی‌کرد. آخر جهان پهلوان باشی و در بودن خودت جبران کرده باشی « نبودن‌های » فردی و اجتماعی ديگران را. و آن وقت خود کشی؟ آخر مرد عادی ِ ناتوان و ترسيده‌ای که ابتذال وجود روزمره‌ی خود را در معنای وجودی ، و قدرت تن، و در سر شناسی او جبران شده می‌ديد ـ در وجود اين بچه‌ی خانی آباد که هرگز به طبقه‌ی خود پشت نکرد . اين قدرت نفس تن که به قدرت زمانه «نه» گفت. و نه «نامجو» شد نه «شعبان» نه »حبيبی» - چطور ممکن بود که آن مرد عادی سر به زير باور کند که او خودکشي کرده؟ و ببينم اين افسانه سازی عوام نوعي روش دفاعی نيست؟ برای مرد عادی توی گذر، تا شخصيت ترسيده‌ی خويش را در مقابل تسلط ظلم حفظ کند؟ و اميدوار بماند؟ سياوش و سهراب که جای خود دارند. در اين سلسله مراتب حتی جوانمرد قصاب را هم داريم. رهبر فلان فرقه را هم که در خمره‌ی تيزاب رفت. يا آن ديگری که غايب شد. يا آن ديگری که به آسمان رفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که يک تنه ادای دين بر زبان مادريش را تعهد می‌کرد. او که به سرخوردگی از ما بزرگترها و به نفرت از "از ما بهتران" به کودکان پناه برده بود. او که عاقبت از انتشار کتاب الفباش نوميد شد. بسکه متد بازی سرش درآوردند و علمايی نمودند که کتابت را برای بزرگسال‌ها برمی‌گردانيم و هی خواستند «ه» و «ميم» الفباش را فقط در « ماه» و «ماهبانو» به رخ بچه‌ها بکشد. آيا کافی است که در مرگ او فقط بگويي لا اله الا الله؟و آيا کافی است مدرن بازی در آوردن و به جای گريستن در غم مرگ او بر کربلای ويتنام گريستن؟... نه فايده ندارد. بهتر اين است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات اما به عوامی ِ عامی ترين آدم‌ها و به ديرباوری هر زنديقی که فرض کنی به جای اينکه در مرگ اين برادر کوچک‌تر عزا بگيرم چو بيندازم که صمد عين آن ماهی سياه کوچک از راه ارس خود را به دريا رسانده است تا روزی از نو ظهور کند. آخر او در « خدا آفرين» به آب زده . و به آب ارس ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ.ن1: چند روز پیش یکی از دوستان اهل تبریز گفت که توی تبریز اسم ترکی گذاشتن را ممنوع کرده‌اند. ثبت احوال اسم ترکی را اجازه نمی‌دهد. و من یاد آلما افتادم... که اگر یک روز دیگر به دنیا نیاید...؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ.ن2: توی وبلاگ معمولا کپی کاری نمی‌کنم. می‌خواستم توی فیس بوک بگذارم که نگرفت. حیفم آمد این همه تایپ کرده‌ام، همین امروز نشود منتشرش کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8330921565772983611?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8330921565772983611/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_02.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8330921565772983611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8330921565772983611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/05/blog-post_02.html' title='صمد و افسانه ی عوام'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8330645282007613089</id><published>2010-04-30T11:31:00.002+04:30</published><updated>2010-04-30T13:28:29.644+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زن چاق هرچه سعی می‌کرد پسر بچه‌ی گردالی ِ توی بغلش را آرام کند بچه ساکت نمی‌شد. آخر ناچار شد، بچه را بخواباند تو بغل و پستان گنده‌اش را هل بدهد تو دهنش. بچه اگر ساکت نشود ولی زیر یک همچین ممه‌ای حتما به زودی می‌میرد. زنک تمام تلاشش را می‌کرد که با مقنعه‌اش بکشد روی پستانی که انگار ناگهان از غل و زنجیر بند‌ها و دکمه‌ها رهیده بود و دنبال راهی بود که بیرون بجهد. پسرک دبیرستانی کمی‌جلوتر، از پشت سر پیرمردی که رنگش مثل گچ سفید شده بود و با دست‌های لرزان توی جیب‌هاش دنبال چیزی می‌گشت سرک کشیده بود و صاف به سینه‌های زن زل زده بود. زن، شاید متوجه بود یا نبود، به هرحال دست از تقلا برای کشیدن مقنعه و لبه‌های مانتو روی سینه‌اش کشیده بود و قسمتی از بخار شیشه‌ی اتوبوس را با دست پاک کرده بود و از آن‌جا خیابان بارانی را نگاه می‌کرد. پیرمرد بسته‌ی قرص‌های قرمززیرزبانی قلبش را پیدا کرد اما تا خواست یکیش را در بیاورد و زیر زبانش بگذارد بسته از دست‌های لرزانش سر خورد و افتاد. جمعیتی که توی اتوبوس به هم فشار می‌آوردند نمی‌گذاشتند خم بشود و دنبال قرص‌های قرمز قلبش بگردد. پسر دبیرستانی از پشت سر پیرمرد یواشکی این سو و آن سو سرک می‌کشید و دنبال منظره‌ی دید مناسب‌تری می‌گشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه همان‌طور پستان مادرش را به دهان گرفته بود و خوابش برده بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8330645282007613089?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8330645282007613089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8330645282007613089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8330645282007613089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1799782233090112658</id><published>2010-04-25T21:14:00.008+04:30</published><updated>2010-04-26T17:51:53.695+04:30</updated><title type='text'>کور شم اگه دروغ بگم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1-روزنامه جام جم مورخ چهارشنبه اول اردیبهشت یه ضمیمه داره به نام تپش، که توی صفحه‌ی 7 اش یه خاطره از قاضی حسین ساعی رئیس شعبه 27 دادگاه کیفری استان تهران هست با تیتر: دختری با اراده‌ای بلند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S9RzGlIW3SI/AAAAAAAAAD8/RdMn7FC74EA/s1600/DSC08607.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 276px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S9RzGlIW3SI/AAAAAAAAAD8/RdMn7FC74EA/s400/DSC08607.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5464118804790828322" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;داستان از این قراره که به یه دختر جوان بی کس و کار تجاوز میشه. دختر از شخص متجاوز شکایت میکنه و طرف دستگیر میشه. همسر متهم میاد از دختر خواهش میکنه که از شکایتش صرف نظر کنه و در عوض اونا ده میلیون تومن  پول به دختر بدن. قاضی هم دختر رو تشویق میکنه که بپذیره ده میلیون تومن رو بگیره و بی خیال شکایتش بشه&lt;br /&gt;اینکه کی با کی می‌خوابه و چرا می‌خوابه و پول میگیره یا نمی گیره مسئله‌ای نیست که به من یا به هیچ کس دیگه ربطی داشته باشه.  س. ک. س به نظرم قشنگ‌ترین دستاورد طبیعت جانداره. با وضعیتی که روزنامه از زندگی اون دختر توصیف کرده بود و با یه حساب دو دو تا چهار تای ساده هم می‌شه فهمید که اون دختر بین گزینه‌هایی که داشته بهترینش رو انتخاب کرده. و قاضی توی این انتخاب مشاور خوبی بوده. با توجه به اینکه مجازات تجاوز (با چهار بار اقرار متهم البته) اعدام هست قاضی هم خودش و هم دختر و هم متهم رو از یه پیچ و خم دادگاهی ایرانی که آخرش معلوم نیست به نفع کی میشه نجات داده.&lt;br /&gt;اما با تمام اینها معتقدم که توی تن فروشی هیچ تمی از بلند همتی و اراده ی قوی نیست. اینکه اسم تیتر یه همچین ماجرایی رو بذاری &lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;دختری با اراده‌ای بلند  &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;چی می‌تونه باشه جز توجیه و تبلیغ روسپیگری؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم فقط توی ایران با این فرهنگ غنی اسلامی ایرانیشه که فاحشگی اراده‌ی بلنده! فقط میشه گفت تف به روت جام‌جم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- کسایی که از ایران  و بدون فیلتر شکن وبلاگ من رو می‌بینن، اون بالا به جای navbar یه صفحه‌ی اخرایی رنگ می‌بینن که روش نوشته: بسم‌الله الرحمن الرحیم. این کار من نیست. کار برادرای کمیته‌ی فیلترینگه!&lt;br /&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;با کافکا می‌خوابد&lt;br /&gt;:))&lt;br /&gt;بچه‌های کامنتای وبلاگ &lt;a href="http://wc-wall2.blogspot.com/"&gt;دیفال مستراح&lt;/a&gt; توجهمو به این قضیه جلب کردن. واسه وبلاگ دیفال مستراح قضیه خنده دار تره:&lt;br /&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;دیفال مستراح&lt;br /&gt;خلاصه که بعد از چند روز اعصاب خردی و فشار از همه سوکلی از ته دل و غش غش خندیدیم و روحیه‌مون شاد شد!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1799782233090112658?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1799782233090112658/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_25.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1799782233090112658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1799782233090112658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_25.html' title='کور شم اگه دروغ بگم'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S9RzGlIW3SI/AAAAAAAAAD8/RdMn7FC74EA/s72-c/DSC08607.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3534633259542550958</id><published>2010-04-24T10:48:00.005+04:30</published><updated>2010-04-25T00:23:11.860+04:30</updated><title type='text'>تکه های نقاشی تو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;کرم بلوغ زودرس مشق‌هایم را میان زنگ‌های تفریح بی‌صدا می‌خورد تا تو مجبورم کنی صد بار از روی تصمیم کبرا بنویسم. دست و دل کبرای مصمم را اما نگاه پسر بچه ای که صبح های زود فال می فروخت، لرزانده بود. تا پولی که باید کتاب فارسی می‌شد، یا دفتر مشق، همه ی فال های حافظ باقی مانده را بخرد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;فال‌های پسرک اما دیگر یوسفی را به کنعانی نبرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این سودا در سر ما از توست، که به زیر تبر است دست و بر دار است سر&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دست،&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زیر تبر،‌ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شعر،&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;ناتمام!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3534633259542550958?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3534633259542550958/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3534633259542550958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3534633259542550958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html' title='تکه های نقاشی تو'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4812681430586649096</id><published>2010-04-22T20:03:00.002+04:30</published><updated>2010-04-22T20:06:31.300+04:30</updated><title type='text'>وقتی که قل می‌خوردم و می‌افتادم و لابه‌لای پایه‌های نیم‌کت‌ها و پاهایی که کفش‌های اسپرت و شلوارهای خاکستری داشتند گم می‌شدم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حواست نبود که پشت سرت را نگاه کنی، که در سرم آتشی است. حواست نبود که آبی بشوی رو آتشی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;که بادی شدی&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حواست نبود که این تکه تکه های‌ من است، وقتی خاکستر سیگارت را از پنجره‌ی ماشین می‌تکاندی بیرون...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4812681430586649096?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4812681430586649096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_22.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4812681430586649096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4812681430586649096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_22.html' title='وقتی که قل می‌خوردم و می‌افتادم و لابه‌لای پایه‌های نیم‌کت‌ها و پاهایی که کفش‌های اسپرت و شلوارهای خاکستری داشتند گم می‌شدم'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5012645104055172352</id><published>2010-04-19T11:26:00.007+04:30</published><updated>2010-04-20T11:40:55.333+04:30</updated><title type='text'>آن‌هایی که دهه‌ی 60 متولد شدند، آن‌هایی که دهه‌ی 90 متولد می‌شوند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="justify"&gt;ماهایی که در سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی شصت متولد شدیم، بیشترمان اساسا پس انداخته می‌شدیم که شهید بشویم. البته خوب قبول دارم که هیچ پدر و مادری دلش نمی‌خواهد یک مو از سر بچه‌اش کم بشود و این کچل شدگی هم که دامن این نسل را گرفته هیچ اساس بدطینتانه‌ای ندارد. اما خب آن زمان پدر و مادرهای ما، ناگهان کشته‌ی مفاهیم عمیق اسلامی شده بودند و از کاباره‌ها مست بیرون تاخته بودند تا به فرمان رهبرِ کینه توز نیمه دیوانه‌شان گوش بدهند. رهبری که به ناگاه و در یک پروسه‌ی کاملا احساسی و غیر عقلانی شیفته‌اش شده بودند و وقتی مُرد آن‌طور برایش تو سر و مغزشان زدند و تا همین چند سال پیش هم عکسش با آن اخم و نفرتی که همیشه توش موج می‌زند، رو در و دیوار خیلی از خانه‌ها بود. او قصد داشت جنگ ایران و عراق را به نبرد ابدی حق علیه باطل تبدیل کند و برای این کار نیاز به یک ارتش بیست ملیونی داشت که مهم نبود تجهیزات لازم جنگیدن برایشان فراهم می‌شد یا نه، و اینکه اساسا از کجا قرار بود فراهم بشود. مهم این بود که ما نسلی شیفته‌ی شهادت تربیت کنیم. آن وقت یک کمر نارنجک هم برای هرکدامشان کفایت می‌کرد. شعارهایشان هنوز خیلی زود است از یادمان برود: تا کربلا راهی نمانده یا کربلا منتظر ماست. ما به دنیا می‌آمدیم تا شهید بشویم یا کربلا را فتح کنیم! خب اینکه ما این کارها را نمی‌کنیم و به شکل نهادینه شده‌ای اصلا آدم این حرفها نیستیم و بیشترمان دنبال یک راه آسان می‌گردیم که برویم یک گوشه‌ی دنجی زندگی‌مان را در آرامش و با حداقل آزادی‌های لازم شخصی بگذرانیم، بحث دیگری است. بحث کارکردی است که آن نوع تربیت روی ما داشت، به هر حال بحثی نیست که هدف از آفرینش(!) ما را نقض کند.&lt;br /&gt;خب حالا حسابش را بکنید با آن شرایط اول انقلاب که همه می‌دانند شاه به همه چیز ریده بود و با آن شرایط گهی که هیچ کس بعد از سی سال هنوز هم نتوانسته منکرش بشود(!) که بیمارستان‌های آن موقع داشتند با آن پرستار‌ها و دکترهایی که شاه تربیت کرده بود و حیف که نمی‌شد انقلاب فرهنگی در موردشان اجراشود، تصورش را بکنید که بیمارستان‌ها مملو شده بود از مجروح جنگی و زن زائو. خب به هر حال مجروح جنگی و بچه‌ی نوزاد هر دو محصول انواع مختلفی از خمپاره هستند و زیاد فرقی نمی‌کند! اما چیزی که آدم اصلا دلش نمی‌خواهد فکرش را بکند این است که در آن وضعیتی که همه‌ می‌دانند پدرهای ما در خط مقدم جبهه جان‌فشانی می‌کردند ما را دقیقا کی به وجود می‌آورد؟ این مسئولیت خطیر را مادران ما به تنهایی به دوش کشیدند آیا؟ یا مریم عذرا! می‌تواند راست باشد، خصوصا که ما هر کداممان یک مسیحای مصیبت کشیدنیم. یا روح القدس!&lt;br /&gt;به هر حال جمعیتی را که در طی دهها هزار سال به سی ملیون نفر رسیده بود ما در سی سال به هفتاد و پنج ملیون نفر رساندیم و این از افتخارات نظام‌های مقدس است. حالا طبق فرمایشات آقای رئیس جمهور آن زمانی که مردم ما کمتر بودند ما به لحاظ عمرانی پیشرفته تر بودیم یا الان که جمعیت ما دو برابر و نیم شده؟&lt;br /&gt;به لحاظ عمرانی! بله. حرف، محکم ومتقن است ونیاز به تفسیر ندارد. ما سی ملیون جوان بیکار داریم و چندین ملیون متر آسفالت که می‌توانند گز کنند و حوصله‌شان سر نرود. تا جمعیت بخواهد بشود 150 ملیون ما باز هم جاده‌های آسفالت بیشتری خواهیم ساخت و موجبات سرکار رفتن همه را فراهم خواهیم کرد.&lt;br /&gt;یکی نیست به این شبه رئیس جمهور آدم نما بگوید آن وقتی که بنیان‌گزارت فتوای انفجار جمعیت را صادر می کرد، اگر تنها اندکی جنون انقلابی بیشتری داشت و دخالت کنندگان در مشیت الهی را مجازات می‌کرد، مثلا شلاق می‌زد، با آن همه قاطعیت و خوف و رجایی که ازش می‌شناسیم،‌ خود تو آقای رئیس جمهور، یکی از آنهایی بودی که مشمول مجازات واقع می‌شدی. حالا که توله‌هایت را به یمن الطاف پست و مقام‌های مهمت به ثمر رساندی و خیلی اذیت نشدی نشسته‌ای و دستور افزایش جمعیت را صادر می‌کنی مبادا منابع ایران بماند روی زمین و آفتاب بخورد و بگندد و کسی نباشد ازشان استفاده کند. برای رفاه هر نوزاد هم یک حساب باز می‌کنی و یک ملیون تومان میریزی توی حسابشان!!!! ناپرهیزی می‌کنی! به کی رفته‌ای با این همه حاتم بخشی؟&lt;br /&gt;ناراحت هم می شوند وقتی بهشان می‌گویی صدقه خور وحشی. &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5012645104055172352?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5012645104055172352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/60-90.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5012645104055172352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5012645104055172352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/60-90.html' title='آن‌هایی که دهه‌ی 60 متولد شدند، آن‌هایی که دهه‌ی 90 متولد می‌شوند'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8926892243774819030</id><published>2010-04-17T21:58:00.004+04:30</published><updated>2010-04-17T22:17:38.202+04:30</updated><title type='text'>باز ‌‌smsهای بی جواب تو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt; مثل خورشیدی که از این سوی زمین می رفت پایین تا از آن سویش برود بالا، از پله‌ها پایین می‌آمدم. شمعم را از کنار سقاخانه‌ای دزدیده بودم. باد خاموشش کرد. می‌ترسیدم. نه از سگ‌ها،‌ نه از شب، نه از ماشینی که بی‌هوا بپیچد و زیرم کند. از تاریکی که باز بیفتد روی من و نگذارد تو ببینی‌ام. کاش یک چراغ داشتم. کاش آن مغازه‌ها می‌گذاشتند زیر نورشان انتظارت را بکشم، کاش زیر هر چراغ شهر هزارتا چشم، ما را نمی‌پایید، باز از کنارم رد شدی. این را از بوت، از صدای پات، از این همه خوشی که می‌پیچد تو پیاده‌رو حدس می‌زنم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S8nzdjvD_cI/AAAAAAAAAD0/-M9wyj1e1nk/s1600/100_3778.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5461163712297827778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S8nzdjvD_cI/AAAAAAAAAD0/-M9wyj1e1nk/s400/100_3778.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;آهای صدایم را می‌شنوی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8926892243774819030?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8926892243774819030/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/sms.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8926892243774819030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8926892243774819030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/sms.html' title='باز ‌‌smsهای بی جواب تو'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S8nzdjvD_cI/AAAAAAAAAD0/-M9wyj1e1nk/s72-c/100_3778.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6258419186163413182</id><published>2010-04-13T15:14:00.000+04:30</published><updated>2010-04-13T18:36:38.312+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دستی که به دست نداشتیم، گلی که از صحرایی نچیدیم، عکسی که نگرفتیم، غزلی که نخواندیم، میی که در ساغر نریختیم، لبی که به بوسه‌ تر نکردیم، تنی که به دست‌هایی نسپردیم، خاطره‌ای برای گفتن ندارد. دلتنگی ندارد. می توانستیم تنهایی‌هایمان را با طبل غازی پر کنیم و کردیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بغض نکن، یا بغض‌ات را در دست‌هایم بریز، توفان آن‌چنان وحشی می‌گذرد که فرصت نمی‌کنی برای خانه‌ات که ویران می‌شود دلتنگ شوی. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6258419186163413182?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6258419186163413182/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6258419186163413182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6258419186163413182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3330169142243323307</id><published>2010-04-10T13:18:00.000+04:30</published><updated>2010-04-10T19:48:18.527+04:30</updated><title type='text'>حالا رد تو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;حالا خاطره‌ات با رد سرخی روی سیاه ترین خاکستری دنیا می‌آید. با صدای نفس نفس‌های میان سکوت، روی سردی خیابان دی ماه.&lt;br /&gt;فکر می‌کردم تو را فقط خواب دیده‌ بوده‌ام، فکر می‌کردم توی یک فیلم دیده‌ بوده‌امت، از رزم‌های شیلی، یا جنگ‌های گیلان، اگر باورم به ردّ سرخ کف خیابان می‌گذاشت، فکر می‌کردم تو فقط یک رویا، یک خیال، یک آرزو بوده‌ای اگر باورم به گرمی لب‌هایی که لای آن در نیمه باز، توی آن کوچه، روی لبم لغزید، اگر باورم به داغی نفسی که روی صورتم سرید، اگر باورم به دستی که من را آن ظهر ابری، توی آن خانه کشید، اگر باورم به آخرین صدای تو که پیچید بین من و هزارها روز ِ بی تو بعد از آن، اگر باورم به آن صدای گلوله که بعد از تو پیچید توی کوچه، می‌گذاشت، خیال می‌کردم تو رویای یک مرد بوده‌ای، که روزی از سر زندگیم گذشته‌ای. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3330169142243323307?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3330169142243323307/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3330169142243323307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3330169142243323307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='حالا رد تو'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4824491719460820465</id><published>2010-04-06T23:28:00.000+04:30</published><updated>2010-04-07T23:50:23.717+04:30</updated><title type='text'>حکایت زاغی که دور افتاده بود</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;پنیر آنقدر لای منقارش ماند تا قارقار کردن یادش رفت. روباه پرفریب حیلت ساز، یادش رفته بود که فردا توی مدرسه فارسی دارند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کلاغ زیر باران، زیر برف، زیر تابش ناجوانمرد خورشیدهای تابستان، انتظار کشید. آنقدر تا پرهای سیاه پرکلاغیش شد رنگ دندانش! روباه نیامد، هیچ روباه دیگری هم، حتی یک روباه پیر لنگان، محض خاطر کتاب‌های مدرسه‌ای که زیر باران جامانده بودند، محض خاطر بچه‌ای که از درسش عقب می‌ماند و از کلاس اخراج می‌شد، محض خاطر سیاهی عمیق پرهای زاغ، محض خاطر پنیر، محض خاطر هیچ...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4824491719460820465?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4824491719460820465/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_06.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4824491719460820465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4824491719460820465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_06.html' title='حکایت زاغی که دور افتاده بود'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8858834371195858681</id><published>2010-04-05T11:24:00.000+04:30</published><updated>2010-04-06T09:34:06.480+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;زیر نورهای گذرای خیابان می‌روی، و سایه‌ات کشیده می‌شود روی شهر، روی سنگ‌ها روی سگ‌ها، سایه‌ات ازت می‌زند جلو، می‌ماند عقب،‌ کشیده می‌شود روی لختی ِ خیابان، روی سرما، روی شرم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;و من که دنبال سایه‌ات نمی‌دوم، و دنبال خودت توی کوچه‌ی تاریک، توی خیابان سرد، همه‌ی دود‌ها، دود همه‌ی اگزوزها و دودکش‌ها، توی کاغذ سیگارم لوله می‌شوند . و همه‌ی بادکنک‌ها، همه‌ی لاستیک‌ها توی گلویم باد می‌شوند. تو زیر نور‌ها می‌روی. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;هرچند که فردا دوباره می‌آیی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8858834371195858681?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8858834371195858681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8858834371195858681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8858834371195858681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_04.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5775026773721655449</id><published>2010-04-03T18:55:00.002+04:30</published><updated>2010-07-28T04:00:57.076+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='maryam.E&apos;s camera'/><title type='text'>kurdistan, ghorve-sanandaj road</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S7dQZ_MCGEI/AAAAAAAAADU/dPz37iZBPNQ/s1600/DSC08094.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5455917880971499586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S7dQZ_MCGEI/AAAAAAAAADU/dPz37iZBPNQ/s320/DSC08094.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;من اینجا زندگی کرده بودم. قبلا یا بعدا.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5775026773721655449?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5775026773721655449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/kurdistan-ghorve-sanandaj-road.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5775026773721655449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5775026773721655449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/kurdistan-ghorve-sanandaj-road.html' title='kurdistan, ghorve-sanandaj road'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_TR3MWJvf-14/S7dQZ_MCGEI/AAAAAAAAADU/dPz37iZBPNQ/s72-c/DSC08094.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7401609212709531550</id><published>2010-04-01T13:47:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T13:48:30.835+04:30</updated><title type='text'>چرا می‌بری؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این بچه هیچ‌وقت بزرگ نشد و آن بزرگ‌ها هیچ وقت پیر نشدند. ریشه‌های توی خاک ساقه ندادند و ساقه‌ها برگ ندادند و برگ‌ها زرد نشدند و زرد شده‌ها نریختند و ریخته‌ها نپوسیدند. غنچه‌ها هم دیگر باز نشدند و آب توی استخر ِ وسط ِ حیاط ِ جنگل مانند هم نه بخار شد و نه حرکتی کرد و نه برگی روش ریخت و نه حتی انعکاس نور خورشید روی ذره‌هاش دیگر تکانی خورد. آن گلابی‌ها که قرار بود یکی دو روز دیگر برسند و بشود چیدشان. روی شاخه‌ها ماندند و نه رسیدند و نه هاشم از درخت می‌رود بالا که کال کال بچیندشان، که پسردایی بدود دنبالش و با دمپایی بزند روی کفلش که چرا گلابی کال خورده و دلش درد گرفته. و تو هنوز هم که هنوز است گلابی دوست نداری و نمی‌فهمی فلسفه‌اش چیست که یک همچین میوه‌ی بی مزه‌‌ی بد قیافه‌ای وجود داشته باشد. شهریور دیگر همان شهریور ماند و مهر دیگر نیامد و کلاغ‌ها با یک قار توی منقارشان ثابت ماندند روی هوا و قورباغه‌ها با یک قور توی حلقومشان رو لبه‌ی استخر. و جمیله و صنم هنوز هم که هنوز است از قورباغه‌ی به آن کوچکی می‌ترسند و هاشم بهشان می‌خندد و صنم که وراج‌تر است جوابش را می‌دهد که: ما ازقورباغه نمی‌ترسیم فقط چندشمان می‌شود. دهن صنم همان‌جور روی می‌شود ثابت ماند و هاشم هنوز هم می‌خندد. از ته دل می‌خندد. حتی صداش هم می‌پیچد و بین دو تا زمان تکرار می‌شود. تکرار می‌شودد. تکرار می‌شود تنها چیزی که عوض شده این همه خاک است که روی لبخند تو، توی آن عکس می‌نشیند و هر سال کم‌رنگ‌ترش می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7401609212709531550?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7401609212709531550/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_81.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7401609212709531550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7401609212709531550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/04/blog-post_81.html' title='چرا می‌بری؟'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7499354982318065783</id><published>2010-03-31T21:09:00.000+04:30</published><updated>2010-03-31T21:28:29.712+04:30</updated><title type='text'>بسیجی زایده ای است که اطراف یک بی‌سیم تشکیل می شود</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یک اتفاقی که فقط توی یک مهدتمدن می‌افتد این است که یک بچه جقله با یک بی‌سیم به دستش دربیاید بهت بگوید عینکت را چطوری بگذاری و شالت را چطوری بیندازی و اینها. تو هم چشمت که به بی‌سیمش بیفتد حرف گوش کن شوی. این‌جور وقت‌ها آنقدر عاشق و شیفته‌ی وطنم می‌شوم که دلم می‌خواهد تا آخر عمرم باهاش همآغوشی کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یادم افتاد به مسئول حراست ابله‌مان. هر وقت کسی می‌خواست غلط زیادی بکند قوطی‌اش را در‌می‌آورد توش می‌گفت "پنجاه و یک" آن وقت کسی که می‌خواسته غلط زیادی بکند حساب کار دستش می‌آمد و خفه می‌شد می‌نشست سر جاش.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;توی تاکسی دم اذان آقای &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;معظمٌ له&lt;/span&gt;  بفرمایند که پروردگارا دست‌ دشمنان این ملت را قطع بفرما. همه‌ی مسافران هم هرهر بزنند زیر خنده. لابد همه‌شان مثل من یاد دست پکیده‌ی خودش افتاده‌اند. چه مستجاب الدعوه هم هست بی پدر و مادر!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پ.ن: این پست را محض خاطر دوست عزیز ناشناسم گذاشتم که خیلی نگران سلامتی من است. و دایی و بقیه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7499354982318065783?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7499354982318065783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post_31.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7499354982318065783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7499354982318065783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post_31.html' title='بسیجی زایده ای است که اطراف یک بی‌سیم تشکیل می شود'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-822807554974622988</id><published>2010-03-29T12:43:00.000+04:30</published><updated>2010-04-03T19:33:09.001+04:30</updated><title type='text'>یک جوری می‌گویند خطه‌ی دلاورپرور لرستان، انگار که می‌خواهند بگویند تنگ‌اِستان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بالاخره بعد از پیمودن دوهزار کیلومتر از جاده‌های ایران و &lt;strong&gt;&lt;em&gt;اخذ&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; افتخار آمیز بیش از دویست سبقت ممنوع و همچنین فرهنگ و تاریخ و تمدن خور شدن از 6 استان معنای واقعی کار و همت مضاعف را از جان‌برکفان نیروی انتظامی شهر ازنا آموختیم و شدیدا تخت تقصیر قرار گرفتیم. به این صورت که به فاصله‌ی 10 کیلومتر دوبار توسط فسفری پوشان کنترل نامحسوس دستگیر شده و به خاطر سبقت ممنوع جریمه شدیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یکی نیست بهشان بگوید وقتی که آقا می‌فرماید کار و همت مضاعف، حساب زندگی خودش را می‌کند که از این به بعد دو برابر می‌خورد و دوبرابر می‌ریند و دوبرابر زر می‌زند. نه شما بدبخت‌ها را که تو سرمای کوهستان باید بلرزید و نامحسوس‌**های ملت را کنترل کنید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;من هم می‌خواهم این دستور رهبر کــ...یـر* انقلاب را سرلوحه‌ی زندگی قرار بدهم و از این به بعد اینجا را دوبرابر مزین کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;* : در این قسمت هر کاری کردیم کیبوردمان "ب" را نزد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;** : من هنوز نفهمیده‌ام که نامحسوس دقیقا کجای ملت است که کنترلش می‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-822807554974622988?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/822807554974622988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/822807554974622988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/822807554974622988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title='یک جوری می‌گویند خطه‌ی دلاورپرور لرستان، انگار که می‌خواهند بگویند تنگ‌اِستان'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7721934834740410446</id><published>2010-03-18T00:15:00.000+03:30</published><updated>2010-03-19T11:36:32.636+03:30</updated><title type='text'>never asked</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بعضی از دوست داشتنا با هم موازین. بعضیاشون متقاطع. بعضی از متقاطعا همدیگه رو بارها و بارها قطع می کنن. بعضیاشون در نقاط بیشماری قطع میکنن. مثل سینوس که میتونه یه خط ثابت رو در نقاط بی‌شماری قطع کنه. این نقاط بی شمار کی می‌تونن محدود بشن؟ وقتی که به جای سینوس سینک داشته باشیم، مثلا. من اولی رو ترجیح میدم. موازی رو. اما یه سوال توی ذهن دو بعدی من از اولین روزی که یه خبر راجع به خودکشی (یا سکته) یه هوادر، به خاطر تیم محبوبش خوندم (یا شنیدم) هست که هیچ وقت جوابی واسه‌ش پیدا نشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تا وقتی که توی یه جای عمومی یه تیم خیلی عمومی گل زد و طرفداراش شروع کردن به کف زدن. خیلی به نظرم خنده دار اومد. همیشه فکر میکردم دوست داشتن تا وقتی باقی میمونه که آدم یه فیدبکی بگیره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7721934834740410446?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7721934834740410446/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7721934834740410446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7721934834740410446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='never asked'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5296936812819425327</id><published>2010-03-01T00:22:00.000+03:30</published><updated>2010-03-05T13:13:30.023+03:30</updated><title type='text'>ورد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دو تا مرد، دست و پای پسر جوان را گرفته‌اند و کشان کشان و یا علی گویان می‌آورند می‌اندازندش روی تختی گوشه‌ی اتاق. زن میانسالی بالای سر پسر آرام آرام گریه می‌کند. دست چپ پسر به شکل بدی زیر تنش مانده. اما او حس نمی‌کند. یکی از مردها باز پسر را جابه‌جا می‌کند و مرد دیگر دستش را از زیر تنش در می‌آورد. رو به زن می‌گوید: باید یه پرستار مرد بیارید. شما که نمی‌تونی اینو جا‌به‌جا کنی. باید یکی باشه هی جابه‌جا بکنتش. باید هی زیرشو عوض کنی. لباسشو عوض کنی. نمی‌تونی شما. زن مرد‌ها را تا دم در همراهی می‌کند. کمی دیگر حرف می‌زنند و بعد تشکر و خداحافظی. در را می‌بندد و بهش تکیه می‌دهد. دلش نمی‌خواهد برود تو اتاق. دلش نمی‌خواهد پسرش را این وقت روز توخانه ببیند. اصلا دوست دارد پسرش شب‌ها خانه نیاید و او هی دلش شور بزند که مبادا بچه‌اش با آدم‌های ناباب بگردد و مبادا معتاد بشود. و اصلا دوست دارد پسرش معتاد بشود، تا اینکه اینجور فلج گوشه‌ی خانه بیفتد و از پس هیچ کار خودش برنیاید. برای هزارمین بار آرزو می‌کند اصلا کاش پسرش با همان سودابه ازدواج می‌کرد و می‌رفت آن سر دنیا و تا آخر عمرش هم بر نمی‌گشت، اما سالم می‌بود. زنگ تلفن زن را از آرزوهاش می‌کشد بیرون و پرت می‌کند تو یک خانه‌ای گوشه‌ی یک شهر میلیون‌ها نفری. تک و تنها. با پسری که دیگر حرف هم به سختی می‌تواند بزند. گوشی را بر می‌دارد. صدای سودابه، برعکس همیشه، گرم است. مهربان است. همه‌ی حرفش را تو چند جمله خلاصه می‌کند: من بهرامو واقعا دوست دارم. برای این قضیه خیلی غصه خوردم. اما چه کار می‌تونم بکنم؟ بهرام یه پرستار بیست و چار ساعته می‌خواد. من می‌خوام زندگی کنم. نمی‌تونم با بهرام.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زن یادش می‌افتد، پشت همین میز نشسته است و یک تکه پارچه‌ی قرمز رنگ جلوش گذاشته و چشم‌هاش را تا جایی که می‌شود نزدیکش برده و دقیق نگاهش می‌کند. پرسد: این‌ها نوشته است؟ صدای زنی دیگر از تو تلفن در می‌آید که با حالی از پوزخند جواب می‌دهد: بعله، به زبون عبری نوشته. زن همانطور که پارچه را وارسی می‌کرد می‌پرسد: یعنی واقعا می‌شه؟ صدا از توی تلفن جواب می‌دهد: وا؟ لیلا خانوم. امتحانش کن خب. اما اگه امتحان کردی دیگه پس نمی‌گیرما. لیلا باز می‌پرسد: گفتین به چه زبونیه؟ صدای زن جواب می‌دهد: یکی از اجداد ما، یه زن یهودی گرفته بود. این مال اون بوده. تو خانواده‌ی ما دست به دست می‌گرده و آرزوی خیلیا رو برآورده می‌کنه. بعد گم می‌شه. من کلی گشتم تا پیداش کردم. تو خونه‌ی پدربزرگم. لیلا خانم می‌پرسد: چرا پس می‌دیش به من؟ زن،  آشکارا کفری شده: ای بابا، سین جیم می‌کنیا. چون دیگه به دردم نمی‌خوره. اگه نمی‌خوای بیا همین الان پسش بده. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حالا یادش می‌افتد پشت همین میز نشسته و چهار تا عود، چهار گوش میز، همان‌جور که ثریا خانم گفته بود، گذاشته و خیره شده به پارچه، زیر لب چیزی می‌گوید. بعد عودها را یکی یکی خاموش می‌کند و ورد را می‌اندازد تو ظرف آب. همان‌جور که ثریا گفته بود. بعد وسواس می‌گیردش. ورد را خشک می‌کند و پهن می‌کند وسط میز و باز چهار تا عود روشن می‌کند. و باز وسواس. دفعه‌ی سومی که پارچه را خشک می‌کند زنگ تلفن در می‌آید. صدایی خشک، کلماتی حفظ شده را بیرون می‌اندازد. یک ساعت پیش، یک ماشین پسرتان را زیر گرفته و فرار کرده و حالا پسرتان توی بیمارستان است. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;باز صدای سودابه است که از رویا می‌کشدش بیرون: الو؟ حالتون خوبه لیلا جون؟ نصف حرف‌های سودابه را نشنیده. لزومی هم نداشت. حتما داشته برای عشق از دست رفته‌اش گریه زاری می‌کرده. دلش می‌خواهد به سودابه بگوید اگر تو دست از سر بچه ی من برمی داشتی... اما چیزی نمی گوید. خداحافظی می‌کنند. باز چشمش می‌افتد به ورد. پارچه‌‌ی قرمز رنگ. بلند می‌شود و شماره‌ای را می‌گیرد: &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سلام ثریا خانوم. یادته اون وردی که بهم دادی؟ می‌گفتی اگه آرزو کردم دیگه پسش نمی‌گیری. چرا؟ صدا سلام می‌گوید و بعد از مکث بلندی می‌پرسد: آرزو کردی؟ چه آرزویی؟ لیلا باز می‌پرسد: چرا گفتی پسش نمی‌گیری؟ چرا من باید پسش می‌دادم؟ صدا جواب می‌دهد. چون برای صاحبش نحسی می آورد. و برای صاحب قبلی‌اش. برای هر که صاحبش بوده. باید بدهیش به یکی دیگر. یکی که آرزویی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5296936812819425327?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5296936812819425327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_28.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5296936812819425327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5296936812819425327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_28.html' title='ورد'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8546227106379660248</id><published>2010-02-23T10:07:00.000+03:30</published><updated>2010-02-24T22:57:07.909+03:30</updated><title type='text'>روزی که آب زمین تمام شد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بالاخره آخرین قطره‌ی آب روی زمین هم تمام شد. البته از صدها سال قبل هشدارهای لازم در مورد گرم شدن زمین و آب شدن قطب و بقیه‌ی پیامدها داده شده بود. اما بشر همیشه ترجیح داده بود که به جای اینکه فکر بلاهایی را که معلوم نیست کی از راه برسند بکند فکر حال و حولش باشد، یا فکر بدبختی‌اش! هر وقت هم خانم خانه توی روزنامه‌ای جایی که از دم قصابی یا سبزی فروشی گیرش آمده بود، می‌خواند که مثلا هزار سال دیگر یا دوهزار سال دیگر یخ‌های قطب شمال و جنوب آب می‌شوند و سیل زمین را برمی‌دارد، شوهر و بچه‌هایش بهش می‌خندیدند که حالا کو تا دوهزار سال دیگه، و بعضی شوهرها هم که کمی دانشمندتر بودند برای زن و بچه‌شان توضیح می‌دادند که همیشه زمین خودش را در مقابل اینجور بلاها حفظ کرده، حتی توی عصر یخبندان هم زندگی روی زمین نابود نشده. خب پس آن موقع هم یک جوری می شود دیگر. دانشمندها و زیست شناس‌ها هم نشسته بودند و نظریه‌های تکامل و انتخاب طبیعی و اینها را هی بالا پایین کرده بودند و آخرش خودشان را به این نتیجه رسانده بودند که موجودات بلدند خودشان را با تغییرات محیط هماهنگ کنند. خب پس وقتی زمین خشک شد هم حتما بشر یک کوهانی چیزی در می‌آورد که یک لیوان آب بخورد برای یک سالش ذخیره کند. خرس‌های قطبی و فک‌ها و پنگوئن‌ها هم لابد تبدیل می‌شوند به شتر و آفتاب‌پرست و مورومار. نگرانی لازم نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما کم کم قطب آب شد و آب بخار شد و همه‌‌ی رودخانه‌ها خشک شد، دریاچه‌های آب شیرین به دریاچه‌های نمک، و یا حتی به کویر تبدیل شدند و اقیانوس‌ها به قدری غلیظ شدند که رسویات نمکی دم و دستگاه کشتی‌ها و زیردریایی‌ها را از کار انداخت و گوشت ماهی‌ و میگو و خرچنگ شروع به جذب نمک کرد و تلخ شد. هیچ انسان و حیوانی هم تبدیل به شتر نشد تا خودش را با محیط هماهنگ کرده باشد. مرگ سایه‌ی شومش را روی زمین می‌انداخت. همه‌ی مردم جهان به لندن مهاجرت می‌کردند. آخر انجا هنوز سالی چند باران می‌آمد. جمعیتش از پکن هم بیشتر شد و تراکم ساختمان‌های بلندش و آلودگی‌اش، و گرانی‌اش حتی از خودش هم بیشتر شد. تعداد خانه‌هایش زیاد شد، و وسعتشان کوچک شد، تراکم جمعیت توی آن شهر افسانه‌ای طوری شد که انگار همه‌اش مراسم "خودجوش" و "مردمی" راهپیمایی 22 بهمن برگزار بود. کار را به جایی رساندند که همان سالی که مردم اسمش را گذاشته بودند سال لندن،‌ تمام اندک آب باقی مانده در رودخانه‌ی تایمز هم ته کشید و باران هم تمام شد که تمام شد. &lt;div align="justify"&gt;حالا دیگر توی همین ایران خودمان همین مردم که خارجی‌ها را مسخره می‌کردند که کـــو نــشان را توی مستراب نمی‌شویند، خودشان می‌رفتند یک مشت سنگ از بیابان پیدا می‌کردند که کارشان را بکنند. خب همه می دانند که تولید دستمال توالت چقدر آب مصرف می‌کند. و از همان اول بحث خشکسالی همه‌ی کارخانه‌هایی که آب زیادی مصرف می‌کردند تعطیل شدند. و مردم برای همان مقدار دستمال توالت ‌هایی هم که انبار شده‌ بودند چنان صفی کشیدند که حتی شب سهمیه بندی بنزین هم نکشیده بودند و یک رول دستمال توالت را که قیمت رویش 975 تومان بود از کاسب محلشان 5200 تومان خریدند و 12000 تومان به همسایه‌شان فروختند. &lt;/div&gt;البته در بعضی از کشورها که از همان صدها سال پیش شروع کرده بودند آب دریا را شیرین کنند وضع کمی بهتر بود. اما با وجود آن همه تحریم کی می‌آمد آن آب‌ها را به ما بفروشد؟ تازه اگر هم می‌فروخت، با این طرح هدفمندی یارانه‌ها کی دیگر می‌توانست ده بیست هزار تومن بدهد یک بطری آب بخرد؟ تازه مگر همان هم چقدر آب بود؟ آخرش تهش را لیسیدند و هر کس به یک سایه‌ای پناه برد تا آب بدنش دیرتر تمام بشود. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خورشید انگار از آب تغذیه می‌کرد. هر چه بیشتر آب زمین را می‌مکید بزرگ‌تر و درخشان‌تر و داغ تر می‌شد. توفان‌های شن شروع شد که قلوه سنگ بلند می‌کرد و می‌زد توی چشم و چال مردم و کورشان می‌کرد و آدم‌ها را باد بلند می‌کرد و میکوبید به در و دیوار و لهشان می‌کرد و برعکس تصور نویسنده‌های قدیم که همیشه می‌پنداشتند وقت قحطی و خشکسالی مردم وحشی می‌شوند و همدیگر را می‌خورند، مردم آنقدر بی رمق شدند که فقط توانستند در پناه سایه‌ی یک دیواری بمانند و تلاشی هم نکنند تا دیرتر بمیرند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این وسط، توی یک روستایی اطراف میبد، یک پیرمرد کشاورزی بود، ( می‌گویند یکی از نوادگان همان پیرمردی که صدها سال قبل، به پسرش که شور انقلابی داشت و می‌خواست استبداد سلطنتی را سرنگون کند، گفته بود بیا بابا جان، بیا بیلت را بزن. امام زمان هم که ظهور کند، خودش نان می‌خواهد، اسبش هم جو، من و تو باید بیل بزنیم نان و جواش را تامین کنیم) آنقدر کلنگ زد، آنقدر کند، آنقدر پایین رفت. تا بالاخره آب سرد و شیرین جوشید و پاهاش را خنک کرد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8546227106379660248?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8546227106379660248/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_22.html#comment-form' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8546227106379660248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8546227106379660248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_22.html' title='روزی که آب زمین تمام شد'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4900954210469650609</id><published>2010-02-21T21:33:00.000+03:30</published><updated>2010-02-21T21:35:05.599+03:30</updated><title type='text'>امان از دستت ای آقای کارگردان!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;توی این گیر و دار یکی نیس که از این آقای کارگردان سالهای مشروطه نکاتی را سوال کند. یکیش اینکه: این آقای رئیس بابی ها که رئیس یهودی ها هم هست٬ و رئیس اینگیلیس٬ و رئیس کل دنیا٬ و برای همه ی دنیا نقشه می کشد (با نقش آفرینی شریفی نیا) همان حضرت خضر خودتان نیست که آب حیات خورده احتمالا؟ آخر از زمانی که امینه خاتون بچه کلفت بود این برادر محترم همین سند و سال را داشت و حالا هم که امینه با عصا راه میرود این آقا همان است که بود&lt;br /&gt;همچنین شیخ فضل الله نوری!&lt;br /&gt;یک بار نگاه میکردی شاهکارت را قبل از پخش!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پ.ن: نکات دیگر اگر حوصله داشتم در پست های بعد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4900954210469650609?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4900954210469650609/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_4012.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4900954210469650609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4900954210469650609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_4012.html' title='امان از دستت ای آقای کارگردان!'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-283213324199979657</id><published>2010-02-21T11:34:00.000+03:30</published><updated>2010-02-21T13:34:04.724+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;عکسهایی را که گرداب منتشر می‌کند دیده‌اید؟ عکس‌های هنجار شکنان عاشورا را. منتظر نباشید لینک بدهم. کافی است یک دوری توی سایت گرداب بزنید. یا سرچ کنید اغتشاشگران را شناسایی کنید. لینک‌های عکس‌های هنجار شکنانی را که باید مردم معرفی کنند گذاشته. عکس‌ها دیدنی است. نگاه کردنی است. یکی یکی نگاهشان کنید. آدمهایی را که آرام ایستاده‌اند. یا نهایتا دارند می‌دوند. که توی چهره‌هاشان غم است. سکوت است. این‌ها آدم‌هایی هستند که روز عاشورا رقصیده‌اند. هلهله کرده‌اند. و اماکن عمومی (همان موتور سیکلت) را آتش‌زده‌اند. آدم اگر خودش را به نفهمی نزند تشخیص می‌دهد که آدم‌های این عکس‌ها دارند هلهله می‌کنند یا نه! می‌رقصند یا نه! یک سوال ساده دارم. سوالی که جواب مستقیمش را همراه خودش دارد: چرا عکس کسانی را که رقصیده‌اند و هلهله کرده‌اند و آتش زده‌اند را چاپ نمی‌ کنید؟ البته جوابش تکرار مکررات است. دوست ندارم اینجوری بنویسم. از نظر دادن در مورد پنهان آدم‌ها می‌ترسم. چون امکان اشتباه توش زیاد است. چون برای آدمی که ده سال است وارد سن سیاست(!) شده دیدن این همه بازی و رنگ و نیرنگ کافی‌ است تا بگوید fuck them all !&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;اما گاهی فرق است بین نفهمیدن و نفهم بودن. گاهی آدم دوست دارد بگوید. حالا زنگ بزنید 113 معرفی‌اش کنید. با تویی هستم که تهدید می‌کنی. که می‌خواهی به همه‌ نشان بدهی عکسش را دیده‌ای. که دوست داری بگویی فقط کافی‌ است دست از پا خطا کنی تا زنگ بزنم. اما رویت نمی‌شود. چشم توی چشم همکار، رفیق، همسایه. زنگ بزن اشکالی ندارد. ظرفیت زندان آنها از بغض من بیشتر نیست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-283213324199979657?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/283213324199979657/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/283213324199979657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/283213324199979657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1322625585777683120</id><published>2010-02-19T18:03:00.000+03:30</published><updated>2010-02-19T23:52:42.036+03:30</updated><title type='text'>فــ.یـ.لـ.ط.ر خطی است فرضی که از هفت سالگی شروع می‌شود و تا...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;داشتم فکر می‌کردم به تاریخچه‌ی فــ.یـ.لـ.ط.رینگ در ایران. برای ما جماعت که رک نبودن از جایگاه مهمی در شخصیت عمومی‌مان برخوردار است فــ.یـ.لـ.ط.رینگ از اوان خردسالی اتفاق می‌افتد. نگویید خوب است که خودتان هم می‌دانید ما همه‌ی چیزهای خوب را آنقدر دست‌مالی می‌کنیم که گند زده می‌شود بهشان. اولین خاطره‌ای که از فــ.یـ.لـ.ط.ر شدنم توی ذهنم است مربوط می‌شود به خردسالگی. وقتی که مهمان عمه شهناز بودیم! با آن خانواده‌ی مومن انقلابی‌اش. و من که ناگهان با صدای رسا و با تمام قدرت بدترین فحشی را که می‌شود به یک بنیانگزار مقدس در جلوی چشم طرفدارانش داد فریاد زدم. البته من آن موقع نمی‌دانستم که داستان چیست و چقدر فحش روی بعضی‌ها می‌نشیند. فقط یک کلماتی را از تلوزیون ( که موقع سخنرانی حضرت ملت یک ساعت شعار می‌دادند و مردک هم خوشش می‌آمد و ارضا هم می‌شد لابد) اشتباه شنیده بودم و اشتباه هم تحویل جمع دادم. لابد اصلا فکر هم نمی‌کردم که این که من دارم می‌گویم فحش است. شاید هم جو خانه‌ی عمه شهناز را سنجیده بودم و به خیال خودم داشتم خودشیرینی می‌کردم. به هر حال از سیلی‌های خوشکلی که توسط پدر عزیز نوش‌جان کردم فهمیدم که نباید هر گهی را که تلوزیون می‌خورد تکرار کنم! و همان بهتر که فهمیدم!&lt;br /&gt;بعد سـ.انسـ.ـورهـ.ـا بیشتر شد و شدیدترینش توی مدرسه برایمان اتفاق افتاد. من در هفت سالگی هیچ وقت از خودم نپرسیدم چرا باید چند ساعتی را که تو مدرسه هستم لباس‌های شلخته و گل و گشاد خاکستری بپوشم و بقیه‌اش را توی خانه آن لباس‌های زرد و سرخ و نارنجی را که مادرم از روی بورداهای انگلیسی (که شوهرخاله‌ام می‌آورد برایش) و یا از همکار ارمنی‌اش یاد می‌گرفت می‌دوخت یا می‌بافت.&lt;br /&gt;فکرش را بکنید که یک دختر دوازده سیزده ساله که اولین بار پـریـود می‌شود مادرش توی خانه نباشد. یا اصلا مادر بالای سرش نباشد. باید برایش خیلی سخت باشد. با این شرایط که از هشت نه سالگی توی مدرسه تو گوش یک دختر می‌خوانند که خون می‌بینی و نباید به هیچ مردی بگویی که خون دیده‌ای وگرنه آسمان خراب می‌شود روی سرت. نباید بابات یا برادرت بفهمند. و اصلا هم تصریح نمی‌کنند که خون را کجا می بینی و پنبه و پارچه را کجا باید بگذاری. یادم است که معلم قرآنمان دقیقا پنبه و یک تکه پارچه‌ی گل گلی آورد سر کلاس و پیچیدنش را یاد داد! لابد پیش خودش حساب می‌کرده که اینطور صرفه جویی می‌شود و خب اسراف هم همه می‌دانند گناه کبیره است. خصوصا که تازه جنگ تمام شده بود! و بوسنی هرزگوینی‌ها از جنگ و سرما داشتند می‌مردند و آن وقت ما اسراف می‌کردیم؟!! و البته من آن موقع نفهمیدم که آن پارچه‌ی کذایی کجا باید گذاشته شودو معلم مسخره‌مان چه می‌گوید و چرا حالا در کلاس را اینطوری بسته و تون صدایش را اینقدر آورده پایین که انگار می‌خواهد از جن‌ها حرف بزند! معلم قران همچنین تصریح کرد که بعد از استفاده پنبه‌اش را بیندازید دور و پارچه‌اش را بشویید و یک جایی توی آفتاب پهن کنید که چشم مرد بهش نیفتد! (تعجب می‌کنم چرا نگفت پنبه‌اش را بشویید و اصلا با آن حال و روزش چرا گفت لای پارچه‌ها پنبه بگذارید.) وقتی که اولین بار خون مورد نظر را دیدم مادرم خانه نبود و تا برسد خانه من مردم از ترس و بی‌تابی. بعدش هم که آمد چنان گریه و زاری سر دادم که همه فهمیدند! البته من دیدم که مادرم با اشارات چشم و ابرو حالی پدرم کرد!&lt;br /&gt;نمی‌فهمم این همه حساسیت برای یک مسئله‌ی طبیعی جسمی چیست. چرا مردم گوز و آروق و مف و تفشان را که رویش اختیار دارند قایم نمی‌کنند اما پریودشان را قایم می‌کنند. سر کلاس از دل‌درد می‌مردند می‌گفتند اسهال داریم. آقای بابا مدرسه می‌رفت برایشان قرص اسهال می‌آورد. نمی‌خوردند. آن همه شامورتی را درمی‌آوردند که حالی‌مان بشود که پریود شدن قبیح است اما یک کیلو لواشک خوردن و اسهال گرفتن هیچ مشکلی ندارد!&lt;br /&gt;حالا دیگر حساسیتم را به تمام مسائل طبیعی بدنم از دست داده‌ام. برهنگی در نظرم هیچ شناعتی ندارد خیلی هم قشنگ است. خب به هر حال همین فرهنگ و همین مراقبت‌ها و همین معلم قرآن‌ها این نتیجه را داده دیگر!&lt;br /&gt;دبیرستان یک معلم بهداشتی داشتیم که ماجرای دختری را تعریف می‌کرد که مادر نداشت و موقع پریود آنقدر به لحاظ بهداشتی عملکردش ضعیف بود که نمی‌دانم چه عفونتی گرفت و آنقدر این راز را توی دلش نگه داشت تا توی مدرسه از هوش رفت و بردندش بیمارستان و مرد. خب لابد یک دختر 15 16 ساله که مادر ندارد کهنه پیچ کردن را از معلم قرآنش یاد گرفته و بعد هم کهنه‌اش را شسته و لابد برده پهن کرده کف پشت بوم که آفتاب بخورد و هیچ مردی هم نبیند. همین می‌شود دیگر.‌ حالا فکرش را که می‌کنم آن دخترک بیچاره آنقدر فــ.یـ.لـ.ط.ر شد تا مرد. گاهی فکر می‌کنم اگر لازم بود که من این چیزها را زودتر از موعدش بدانم چرا مادرم بهم نمی‌گفت و اگر لازم نبود چرا معلم قرآنمان می‌گفت؟ آیا می‌تواند چیزی بیش از یک بیماری جنسی باشد که هر جلسه توی کلاس به دخترها از پریود و کمی که بزرگتر شدند مضرات استمنا بگوییم و هی بگوییم و هی بگوییم؟ و لابد برای پسرها هم مدام در مورد چگونگی عملیاتی به نام استبرا و غسل جنابت و همچنان مضرات استمنا! سودش چیست جز تولید نسلی که از نوجوانی تا چندین سال بعد عذاب ناشی از توهم پلید بودن رهایشان نمی‌کند؟!! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1322625585777683120?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1322625585777683120/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1322625585777683120'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1322625585777683120'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html' title='فــ.یـ.لـ.ط.ر خطی است فرضی که از هفت سالگی شروع می‌شود و تا...'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6888805700722710305</id><published>2010-02-18T21:28:00.000+03:30</published><updated>2010-02-24T17:11:08.727+03:30</updated><title type='text'>مردمی که نریده بودند</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود در سرزمینهای خیلی دور یک ملکی بود که توش همه چیز عالی بود. همه چیز سر حساب کتاب و درست و درمان بود. جوان‌ها عاشق علم و دانش بودند. پیرها زیاد عاشق پند و اندرز نبودند. بچه‌ها هیچ کدام عقده‌های کوچک و بزرگ به دلشان نمی‌ماند. مردم کلی فرهیخته و فرهنگی بودند. برای همین بیست متر به بیست متر توی خیابان‌ها دکه‌ی روزنامه بود و توی اتاق انتظار دکترها همیشه یک بغل مجله و روزنامه پیدا می‌شد و تلویزیون هم گروگر سریال تاریخی می‌ساخت و اخبار جهان را به سمع و نظر ملت می‌رساند. رئیس مملکت آن ملک هم چون می‌دانست مردم اهل فرهنگ و هنر هستند هی برای شاعرها و نویسنده‌ها روز ملی تعیین می‌کرد. اصلا بیست و چهار ساعت یک تقویم با یک مشت کتاب تاریخی جلوش باز بود و داشت تولد این و آن درگذشته را ثبت می‌کرد که در مواقعی که فرهنگ خونشان پایین می‌افتاد یکی دوتایش را تزریق کند به جامعه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ناگهان معلوم نیست چطور شد. ویروس بود افتاد به جان ملت، یا سیری زد زیر دلشان، یا دنبال دردسر می‌گشتند که دستمال را الکی به سرشان نبسته باشند... ناگهان ریختند به هم و همه‌جا را شکستند و سوختند و خوردند و بردند. رئیس مملکت آن ملک که خیلی سعی داشت همه چیز را به کفشش نشان بدهد، سعی کرد توی این مدت خیلی از خودش دمکراسی نشان بدهد. اینترنت را خراب نمی‌کرد. اسمس ها را قطع نمی‌کرد. روی ماهواره پارازیت نمی‌فرستاد. اما آخرش نتوانست تاب بیاورد و صدای انقلاب مردمش را شنید ارواح عمه‌اش. ول کرد و رفت حالش را بکند آخر عمری. جامعه شناس‌ها و محقق‌ها هم از این ور کلی تحقیق کردند و بیست و چهار ساعت توی تلوزیون‌های مختلف قضیه را ریشه یابی کردند. دست آخر فهمیدند این قضیه همان از سر سیری است که عرض شد. چون همیشه فکرش را که خوب بکنید می‌بینید همه‌ی اتفاق‌ها الکی الکی می‌افتد. مثلا یک روز مردم خوشی می‌زند زیر دلشان و الکی الکی شروع می‌کنند توی خیابان روی دیوارها شعار بدهند. یا می‌روند طرفدار این تیم و آن تیم می‌شوند که وقتی برد سکته بکنند و وقتی باخت در و دیوار را بشکنند . یا مثلا چون از درس خواندن خسته می‌شوند می‌روند توی مجله‌ی دانشگاه یک مقاله‌ی فحش‌دار می‌نویسند تا رئیس دانشگاه اخراجشان کند و غیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرض کنم خدمتتان رئیس بعدی که آمد توی مملکت تصمیم گرفت کارها را اصولی پیش ببرد. دید طبق تحقیقات ایراد رژیم قبلی این بود که مردم زیادی سیر بودند. پس معلوم می‌شود خوردن اقتدار ملی‌شان را مخدوش می کند. آن وقت خوردن را ممنوع کرد. به جایش یک شیاف‌ها و آمپول‌ها و سرم‌هایی از ویتامین‌ها و مواد لازم درست کردند تا به طور عادلانه بین مردم توزیع کنند. یک عده هم که آتششان تندتر بود همان اول رفتند معده‌ی صاحبمرده را کندند انداختند دور تا وسوسه‌شان نکند. یک عده‌ی خیلی کمی‌ هم که تا می‌آمدند لب از لب بگشایند و بگویند این چه حماقتی‌است٬ بقیه چون که تازه خون داده بودند و جوان هایشان پرپر شده‌ بود٬ صدایشان را در نطفه خفه می‌کردند و خلاصه همه‌ی آن آدم‌های بی بصیرت که نمی‌فهمیدند "ما خون داده‌ایم و این‌ها" یعنی چه یا مملکت را ول کردند و رفتند یا ماندند و تیرباران شدند. یا تقیه کردند تا به وقتش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن طرف هم مردم چون چیزی نمی‌خوردند، احتیاجی هم به اجابت مزاج نداشتند برای همین اوایل تشکیل نظام جدید یک عده کلنگ به دست می‌افتادند به جان مستراب‌ها و به عنوان نماد فساد آن‌ها را خراب می‌کردند و به جایشان دانشگاه آزاد می‌ساختند. یک عده‌ هم ناراضی بودند، اما فقط توی دلشان. این شد که کم کم رسم مستراب ساختن ورافتاد. عوضش رعیت حسابی خوش خوشانشان شده بود. هیچ جانور زبان بسته‌ای هم کشته نمی‌ّد که یک لقمه‌ی چپ آدم بشود. همه لم می‌دادند توی خانه‌هایشان و کپسول و آمپول های مورد نیازشان را شب عید و ماه رمضان و اینها با کوپن می‌گرفتند و روزگارشان را می‌گذراندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ناگهان یک مصلحی ظهور کرد که همانا معجزه‌ی هزاره‌ی سوم بود. قبل از ظهور کاملش هم هی توی بوق و کرنا هنجره‌اش را پاره کرد که: "آقا آن بالاها بخور بخور است. مستراب هم دارند تازه." یک عده هم که کنجکاو شده بودند چه خبر است رفتند بهش رای دادند که بشود رئیس دولت آن ملک و اسامی ِ "آن بالاها" را اعلام کند. ما که نمی‌دانیم اما بعدها گفتند که خودش هم افتاده به بخور بخور. کم کم بوی غذا توی مملکت پیچید و ملت هجوم بردند به این‌ور و آن‌ور تا حق‌شان را پس بگیرند. تازه فاجعه از آن‌جایی شروع شد که سیر و پر و ورم کرده افتادند یک گوشه‌ و فهمیدند که به مبال احتیاج دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی آن همه سال مردم فرهیخته‌ی آن سرزمین هیچ وقت خدا نریده بودند! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6888805700722710305?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6888805700722710305/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6888805700722710305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6888805700722710305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='مردمی که نریده بودند'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2011186588935411009</id><published>2010-01-25T22:17:00.000+03:30</published><updated>2010-02-19T00:04:05.716+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یادت می‌آید گفته بودم وقتی آدم‌ها زیادی تحقیر می‌شوند آرزوهایشان هم کوچک می‌شود؟&lt;br /&gt;یادت می‌آید چقدر اصرار داشتی خوابت را ببینم و همیشه وقتی بعد از دو سه ماه یک بار خواب می‌دیدم، خواب تو بود که داریم کنار هم راه می‌رویم یا با هم حرف می‌زنیم و تو بهم می‌خندیدی. می‌شود خواب و رویا را مترادف آرزو گرفت؟ تو می‌دانی بزرگترین آرزوی من چیست؟ هیچ تا به حال فکرش را کرده ای؟&lt;br /&gt;دیشب خوابت را دیدم. خواب دیدم که بهت زنگ زده‌ام با همان گوشی سامسونگ جفنگ آبی‌‌ام. همان که از سعید بهم ارث رسیده. همان که بهش گفته بودی دست خر! و با شماره‌ی خودم همان سیمکارت ایرانسلم. مال خودم. همان که شماره‌اش رفته تو لیست سیاه تو. و تو جواب دادی. مثل همیشه جواب دادی. همانقدر مهربان که همیشه هستی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2011186588935411009?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2011186588935411009/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2011186588935411009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2011186588935411009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1468107957172275571</id><published>2010-01-18T23:30:00.000+03:30</published><updated>2010-01-18T23:31:12.026+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;از این یکی در میانی که سهم تو است٬ گاهی یکی نصیبت می‌شود و چند‌تا نمی‌شود. گاهی همان تک و توک را هم با آن همه انتظاری که کشیده‌ای از دست می‌دهی و باز هم خسته نمی‌شوی. باز هم انتظار می‌کشی. انتظار اینکه لابد باد برایت بیاورد. یا یک پرنده‌ی دیگر بیاید و تو آشیان تو تخم بگذارد. تو بچه‌ای را بزرگ کنی که مال خودت نیست٬ که بچه‌هایت را می‌کشد٬ معشوقه‌ی کوچکت را می‌کشد. و بعد خودت را... و حتی توی آشیانت هم نمی‌ماند. می‌رود دنبال خوی سیال حیوانی‌اش . دنبال آن چه که او را تو خانه‌ی تو گذاشت. شاید تو بلد نیستی بجنگی. شاید دوست نداری بجنگی یا شاید می‌دانی جنگی نخواهد بود که به نفعت تمام بشود و برای همین نمی‌جنگی. اما یک چیز دیگر هم هست. چیزی مهم‌تر از جنگیدن یا نجنگیدن. چیزی که مرز میان وجود داشتن و نداشتن تو می‌شود. و آن اینکه تو پیش خودت چه فکری می‌کنی. توی خلوتت٬ ته ذهنت چه چیزی می‌گذرد؟ راضی هستی؟ خوشبخت هستی؟ خسته هستی؟ یا بیزار؟ یا حداقل پیش خودت٬ می‌دانی حتی اگر نمی‌گویی٬ حنجره‌ات می‌تواند بگوید، که آن چیزی که می‌خواهی این است یا نه. بگذار هیچ کس دیگر جز خودت نداند. حتی آن بچه‌ای که سال‌های سال بعد، وقتی که مرده‌ای٬ یک تکه از نوشته‌ات را از کف پیاده‌رو پیدا می‌کند و می‌خواند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1468107957172275571?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1468107957172275571/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1468107957172275571'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1468107957172275571'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_18.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1958264417481095693</id><published>2010-01-14T21:28:00.000+03:30</published><updated>2010-01-14T21:30:38.256+03:30</updated><title type='text'>من درختم تو بهار</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;آدم گاهی چقدر دلنازک می‌شود. اینکه دیدن یک عکس آدم را به گریه بیندازد. یا یک درخت مو را ببینی که شاخه‌هاش از دیوار یک خانه افتاده بیرون، و خوشه های انگورش گندیده دانه‌هاش یکی یکی می‌ریزد روی زمین. آن وقت آدم گریه کند. برای خانه ای که این همه تنهاست. یا درختی که میوه اش چیده نمیشود. یک درخت معمولی، تو یک خانه‌ی معمولی، در یک خیابان معمولی، که میوه‌های پیر شده‌اش دانه دانه می‌ریزند روی زمین. و تو پات رفته روش و کف کفشت لیز خورده و متوجه‌اش شده‌ای. یاد  نویسنده‌ی پیری می‌افتی که یک خروار نوشته‌ دارد، نوشته‌هایی که هیچ کس نخوانده. بعد یک روز، یک روز بیخودی سرد، یا بیخودی گرم، بسکه خسته شده از دیوار، از درد. بی‌هدف نوشته‌هاش را توی دستش می‌گیرد و می‌رود توی پارک که روی یک نیمکت مثل هزارتا نیمکت دیگر، سبز یا زرد یا آبی، بنشیند و بخواندشان، که یادش بیاید یک روزی، یک وقتی، چند سال پیش چندین سال پیش چی نوشته؟ چرا نوشته؟ و برای کی؟ و بعد یک باد پاییزی یا بهاری لعنتی بگیرد و نوشته‌هاش را ببرد. یکیش تو جوی آب بیفتد. یکیش رو کالسکه‌ی بچه‌ای که مادرش ویترین پارچه فروشی را نگاه می‌کند، یکیش رو بساط آدامس فروشی که روی پیاده رو نشسته، چندتاش تو آستانه‌ی در قصابی...&lt;br /&gt;و تو بخواهی نوشته‌هاش را یکی یکی جمع کنی بیایی بدهی دستش. اما مرده باشد. همانجا روی صندلی پارک تکیه داده باشد و دیگر نفس نکشد. فقط زیر دستش یک کاغذ دیگر مانده باشد. یکی دیگر که باد تند تند تکانش بدهد. آمبولانس را که خبر کردی بیاید، پرستارها تا می‌کنند و می‌گذارند توی جیبش. و تو هیچ وقت، هیچ وقت دیگر بعد از آن نمی‌خوانیش و نمی‌فهمی چقدر، چقدر دلش تنگ بوده. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1958264417481095693?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1958264417481095693/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_14.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1958264417481095693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1958264417481095693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_14.html' title='من درختم تو بهار'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7746112690332371399</id><published>2010-01-13T00:30:00.000+03:30</published><updated>2010-01-13T00:49:29.666+03:30</updated><title type='text'>توی جنگل های گیلان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;درست یادم نیست که این خاطره از کی تو ذهنم است. خیلی وقت پیش بود. خیلی وقت گذشته. خیلی دور است. خیلی مبهم. ولی هست. نمی شود انکارش کرد. تو می دویدی. تو صفحه ی سفیدی از برف. دور دست ها جنگل شروع می شد. و تو تمام می شدی. روی سفیدی یکدست برف گم می شدی &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;خیال می کردم خوابت را دیده بوده ام.  خیال می کردم توی قصه ای هزار سال پیش خوانده بوده امت و حالا ناگهان یادت افتاده بوده ام . خیال می کردم هیچ وقت نبوده ای و هیچ وقت دوستم نداشته بوده ای ٬ اگر رد پات روی برف یادگاری نمانده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;باورم به رد قدمهای بلند پر شتاب تو نمی گذاشت یادم برود که یک دقیقه گذشته است. فقط یک دقیقه قبل بود که به من گفته بودی همین جا بمان. دنبالم نیا. ترسیده بودی که رد پام کنار رد پات روی برف ها بماند. فقط یک دقیقه گذشته بود. تو روی صفحه ی سفیدی که آخر دنیا بود آنقدر کوچک شدی که گمت کردم. شاید رفته بودی لای درختها. توی جنگل. هنوز صدات توی گوشم بود که احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن. احتیاط کن... و بعد صدای تیر آمد.&lt;br /&gt;زمستان ۱۲۹۹ بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7746112690332371399?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7746112690332371399/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7746112690332371399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7746112690332371399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html' title='توی جنگل های گیلان'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4468545954041173441</id><published>2010-01-03T14:32:00.000+03:30</published><updated>2010-01-03T14:33:13.106+03:30</updated><title type='text'>وقتی یکی لال است. انگار کور است. انگار کر است. انگار خر است. چه فرقی می کند؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بیایید خودمان را بزنیم به ندیدن. به نشنیدن. من ندیدم که آدمها را توی خیابان به خاک و خون کشیدند. تو هم ندیدی. من ندیدم که ماشین پلیس از روی مردم رد شد. تو هم ندیدی. آنها هم که سوت کشیدند و کف زدند منظورشان اعتراض به جنایت نبود. منظورشان هلهله بود. آدمهایی که تا پارسال روز عاشورا گریه می کردند و سینه می زدند امسال ناگهان سوت کشیدند و هلهله کردند. نپرس چرا. چرا حیرانی می آورد. حیرانی سخت است. حیرانی آدم را به فکر وا میدارد. فکر کردن سخت تر است. فکر نکن. مثل کبک باش. سرت را توی برف کن و بگو خبری نیست. بگو همه چیز خوب است. هوا خنک است. کسی نمرده است. کسی گم نشده. مادری روی سینه ی پسرش گریان نیست.  گلکو انتظار هیچ کس را نمی کشد. دختران دشت غاز می چرانند. تو هم بچران...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4468545954041173441?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4468545954041173441/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4468545954041173441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4468545954041173441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='وقتی یکی لال است. انگار کور است. انگار کر است. انگار خر است. چه فرقی می کند؟'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-4069404787439803871</id><published>2009-12-29T22:25:00.000+03:30</published><updated>2010-01-03T22:01:52.251+03:30</updated><title type='text'>از حال و روز آدم جنایت نکرده</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;هی می‌خواهم اینجا نوشتن را شروع کنم و هی عقب می‌اندازمش.هی می گویم حالا وقتش نیست. آخر امشب تصمیم گرفتم بنویسم. چه وقت از زندگیم بیش از این مکافات کشیده‌ام؟ تو که نیستی و غمت هم گذاشته در قفای ما و این هم از حال و روز این خواهر مادر قحبه* که مثلا وطنمان است. نه دل و دماغ نوشتن می‌ماند و نه دل و دماغ ننوشتن. نه حال و حوصله ی غر زدن و نه توان غر نزدن. هی پشت سر هم آنفولانزا و سرماخوردگی. با چاشنی خبر مرگ و قتل و اشک و آه و آوخ. و مگر کاریش هم می شود کرد؟ هیچ جز خون جگر خوردن از دست آدم ساخته نیست و گه گاه نوشتن خون جگرها&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;* جمله‌ای از هربر لوپوریه در رمان خزه&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-4069404787439803871?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/4069404787439803871/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4069404787439803871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/4069404787439803871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='از حال و روز آدم جنایت نکرده'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5135098897283897800</id><published>2009-10-18T15:25:00.000+03:30</published><updated>2010-02-20T16:26:20.685+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;۱۲۰ سانتی‌متر قد دارد ۱۵ کیلوگرم وزن. مدام مقنعه‌ی سفید نه ساله‌اش را محکم می‌کند تا حتی یک تار مویش هم پیدا نشود. معلمشان گفته فقط یک تارش کافی‌است که تا ابد آویزان بمانی روی آتش جهنم. و معلمشان هم حتی نمی‌داند ابد چقدر است. با پسرعموهای ۳۰ ساله‌اش دست نمی‌دهد و درست نمی‌فهمد آن‌ها به چه چیزش می‌خندند. با پسرخاله‌ی ۱۵ ساله‌اش اما٬ درحالیکه مقنعه‌اش محکم روی سرش است پشت شمشادها دکتر بازی می‌کند. معلمشان گفته پسرخاله نباید موهات را ببیند. اما نگفته چه جاهای دیگری را هم نباید ببیند! خب حیا اجازه نمی‌دهد آدم بتواند همه چیز را به بچه‌ها بگوید. خودشان بزرگ می‌شوند یاد میگیرند را اصلاح کن. خودشان بزرگ می‌شوند استاد می‌شوند. یاد تو هم می‌دهند. نگران نباش!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5135098897283897800?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5135098897283897800/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5135098897283897800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5135098897283897800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3538521696466626738</id><published>2009-10-03T15:27:00.000+03:30</published><updated>2010-02-20T16:28:19.560+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تابم نده بر مدار تب٬ که من هنوز پا نگرفته‌ام از داغی سرسره‌های تابستان. تا بیایی٬ پله پله از تنم بالا و سر بخوری از روحم پایین و تاب بنفشه بدهی و بی‌تابی ما٬ از طره‌ی مشک‌سات. همین سرگیجه‌ام بس بود. باز محور چرخ و فلک گذرای نگاهت را٬ سیاهچاله‌ی کهکشانی گذاشتی٬ که نابود آن همه "سرسره‌های تجربه"‌ام را؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3538521696466626738?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3538521696466626738/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/10/blog-post_03.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3538521696466626738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3538521696466626738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/10/blog-post_03.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3511604103909233584</id><published>2008-12-16T13:33:00.000+03:30</published><updated>2010-04-01T13:35:17.590+04:30</updated><title type='text'>نامه‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تقصیر من نبود به خدا خانوم... الهی مطهره بمیره... من فهمیدم که مطهره به همه گف... منم به خدا به همه میگم چی کار می کنه. آبروشو می برم. تو رو خدا خانوم... به بابام نگین... به هیشکی نگین... من می دونم با مطهره چیکار کنم... همون روز که بهش گفتم٬ فهمیدم دوید رف پیش بچه ها. قبلاً فقط با من را می رف زنگ تفریح... با هیشکی دوس نمی شد. بعد تا بش گفتم دیدم چه رف چسبید به بقیه بچه ها. من از اولشم تنها بودم. هیشکی باهام دوس نمی شد. فقط مطهره که پارسال وسط سال اومد این مدرسه خانوم علوم مون آورد نشوندش پیش من. هیشکی قبلشم پیش من نمی نشس. باهامَم دوس نمی شدن. اولش پارسال صادقی پیشم می نشس... اما یه بار شکوفه بهش گفته بود این کاپشنمو دوروغ می گم مال داداشم بوده٬ مامانم از مامانش خریده. آخه مامانش تاناکورا داره. اما دوروغ می گف به خدا. مال داداشم بوده. بعد صادقی هم از پیشم رف. فک کرده بودن دوروغ میگم. بعدش مطهره اومد. با هم دوس شدیم. من همه رازامو بهش گفتم. حتی نامه ها که اون پسره بهم داده بود. که لباس مشکی می پوشید پشت لباسش یه عکس اژدها بود٬ دادم خوند. اما بهم پس دادشون. نامه ها رو میذاشتم تو لباسم که هیشکی نبینه آخه داداش کثافتم چیزامو میگشت. بعد هر وخ تنها بودم تو خونه میفهمیدم حالا میادش از تو لباسم در می آوردم میذاشتم زیر قالی. اینقد خونده بودمشون که دیگه داشتن پاره می شدن. روزی هزار باز می خوندمشون. می نشسم تو اتاقم کتابمو باز می کردم میذاشتم لای کتابم می خوندمشون. داداشم اما بار اول که اومد٬ دیدشون. من اینقد ترسیده بودم. بهم گف اگه به کسی بگم٬ اونم نامه ها رو نشون بابا میده. اون وخ میدونی که چی میشد؟ همون بلایی که سر آبجی بزرگم اومد.&lt;br /&gt;هر وخ مامانم می رف بیرون داداشم میومد پیش من. بابام تو زیر زمین خونه یکی از همسایه ها تعمیر می کرد وسایل مردمو. داداشم پیشش وامیساد. اما تا می فهمید مامانم میخواد بره بیرون اجازه می گرف از بابام. الکی بونه می کرد. بعدش میومد پیش من. اولین بار اینقد ترسیدم و گریه کردم. با دستش محکم دهنمو گرفته بود و لباسامو به زور می کند. در اتاقمم قفل کرده بود که یه وقت بابام نیاد. خیلی ترسیده بودم. بعدشم بهم گف اگه به کسی بگی٬ نامه هاتو نشون میدم. اون وخ سرتو با چاقو می برن. چاقوشو دیده بودم. خیلی گنده بود. من یه بار قبلش رفته بودم سرش. تا اون دکمه شو فشار دادم تیغش پرید بیرون. یهویی ترسیدم انداختمش زمین. داداشم خواب بود. بیدار شد یه عالم زدم.&lt;br /&gt;اون روز اولی٬ یه عالم خون اومد. به هیشکی نگفتم. داداشم دسمال بهم داد بذارم تو لباسم. همون روز که داشت لباسامو می کند به زور٬نامه ها رو دید. اما محل نذاشت. بعد که کارش تموم شد خوندشون. بعدش گف به بابا می گم اگه بگی. بعد سرتو با همون چاقو می بره. راس میگف. می برید. من خیلی ترسیده بودم. مامانم همون روز فهمید خون میاد. فکر کرده بود پریود شدم. اما بعد دید دیگه نمیاد. فک کرده بود اتفاقی بوده. گف بعداً درس میشه خودش. بچه های مدرسه قبلی که توش بودم یه چیزایی می گفتن که زن و مردا با هم چیکار می کنن که بعداً بچه میاد. اما من درس نمی دونسم. تو این مدرسه هم با هیشکی دوس نبودم. بدشون میومد از من. بعدش مطهره اومد نشس پیشم. با هم دوس شدیم. همه رازامونو می گفتیم. اما اون یکیو هیچ وخ بهش نگفتم. می ترسیدم بگه به کسی. به هم جوک هم می گفتیم. مطهره جوکای زشت بلد بود. بعد من خیلیاشو نمی فهمیدم برام می گف. آخه مطهره بزرگتر بود. خودش گف من روفوزه شدم قبلاً. دو سه سال بزرگتر بود. بعدش من یه روز ازم خون اومد. اینقد ترسیدم. فک کردم آدم حامله بشه اینجوری میشه. به مطهره گفتم. خندید بهم. گف: "نه خره پریود شدی. من سه سال قبل پریود شدم. خب تو کوچیک تری. باید بری به مامانت بگی" بعدش گف چرا حامله؟ مگه کاری میکنی؟ بعدشم خندید. من ترسیدم اما هیچی نگفتم... ترسیدم فهمیده باشه.&lt;br /&gt;بعد یواش یواش ازش می پرسیدم چه جوریه. چون بلد بود... نمی دونم از کجا می دونس... بهم گف وقتی آبجی بزرگاش حرف می زدن وامیساد گوش می داد. من کم کم ازش یاد گرفته بودم چه جوریه. به داداشم می گفتم. اما آخرش نمی دونم چی شد. داداشم همیشه می گف مواظبه. اما نفهمیدم دیگه چرا اینجوری شد. وقتی پریود نشدم فهمیدم چی شده. یه کم صب کردم. اما بازم نشد. اینقد ترسیده بودم. می خواسم خودکشی کنم. یه عالمه قرصای مامانمو خوردم. اما نمردم. فقط استفراغ کردم. نصف شب تا صب همش بیدار می شدم و میرفتم تو دسشویی یه آب سبزی استفراغ می کردم. به هیشکیم نگفتم. چون آبجی بزرگم که قرص خورده بود خودکشی کنه بابام که فهمید یه عالم زدش... بعدم کردش تو لونه کفتراش رو پشت بوم... یه اتاق سیمانی بود رو پشت بوم٬ یه در آهنی میله میله داشت. کرده بودش لونه کفتراش. کردش اونجا. درم قفل کرد روش. آبجیم اینقد گریه کرد... همش گریه می کرد... بعد نفهمیدم کی اومد رو پشت بوم بردش. یه بار بابام پاشد صب رف رو پشت بوم دید قفل درو شکستن و آبجیمو بردن. یه عالمه با لگد مامانمو زد... گف تقصیر توئه که اینجوری شده... من ۵ سالم بود... اما یادمه... بعدا که پیدا شد بابام اصن نذاش من ببینمش. نفهمیدم باهاش چیکار کردن. من ۵ سالم بود... مامانم فقط هی گریه کرد٬ گریه کرد. هنوزم گریه میکنه مامانم. اینقد گریه کرد که پیر شد. چشای سیاهش آب آورد. من میدونم مال گریه اس.&lt;br /&gt;من می ترسیدم بگم. به داداشمَم ترسیدم بگم. اگه می فهمید قبل اینکه بابام بکشه خودش منو می کشت. برا همین به مطهره گفتم. آخه اون رازامو به هیشکی نمی گفت. شاید می دونست باید چی کار کنم که بچه بمیره. اما اون به همه بچه ها گف... همه معلما فهمیدن... تو رو خدا به بابام نگین... به خدا خانوم تقصیر من نبود... اگه می گفتم... بابام...&lt;br /&gt;در تب نوشتمش &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3511604103909233584?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3511604103909233584/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/12/blog-post_16.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3511604103909233584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3511604103909233584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2009/12/blog-post_16.html' title='نامه‌ها'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-5325257817150699197</id><published>2008-10-20T13:41:00.000+03:30</published><updated>2010-04-01T14:46:07.957+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- وه!  لامصب!  عجب خوشگله . هوش از سرم پروند پفیوز!  واسه وصال یه همچی تیکه ای چقد میدن ینی؟&lt;br /&gt;-بمیر مردک! با اون سن و سالش خجالت نمی کشه . وصال! نکبت! کی به تو نگا می کنه آخه؟&lt;br /&gt;پیرمرد دستش را لرزان بالا برد و عینکش را عوض کرد و سرش را بر گرداند سمت صدای زنش که داشت شمعدانها را  به جان کندنی جا به جا می کرد تا گرد زیرشان را بگیرد . همانطور که سرش روی گردن لاغرش می لرزید خواست تا حرفی بزند اما دید که زنش هم بر گشته و دارد از بالای عینک نگاهش می کند :&lt;br /&gt;- حالا این چی چی هس؟&lt;br /&gt;-brokeback mountain&lt;br /&gt;زن با بی تفاوتی سرش را بر می گرداند و همانطور که لرزان به گردگیریش ادامه می دهد . زیر لب می گوید :&lt;br /&gt;- همه تون مث همید . از ۹ ماهگی تا ۹۰ سالگی . همش دنبال فیلم و بازیگوشی و مسخرگی ...&lt;br /&gt;- دوباره شروع کردی غرغرو؟ عجب روزگاری داریم از دست تو زن!&lt;br /&gt;بعد سرگردان اطرافش را نگاه می کند . روی زمین ٬ روی مبلها٬ روی میزها ... لرزان از جا بلند می شود و دستش را به مبل تکیه می دهد و می گوید:&lt;br /&gt;کجا گذاشتی این کنترل نکبت و ؟ اه...&lt;br /&gt;زن مدتی همانطور عاقل اندر سفیه از بالای عینک نگاهش می کند : تو دستته هواس جمع&lt;br /&gt;- حواس نمیذارید برا  آدم&lt;br /&gt;کنترل را دراز می کند سمت تلوزیون . دستش می لرزد . با دقت و طمانینه دکمه ی قرمز رنگ را فشار می دهد . خاموش که شد آرام آرام می رود سمت اتاق خواب. زن همین طور از بالای عینک نگاهش می کند ٬ خنده اش می گیرد : جلو شلوارت چرا اینجوری شده حالا؟&lt;br /&gt;مرد طوری که انگار نشنیده می رود تو اتاق و در را محکم می کوبد به هم . پیرزن غش غش خنده را سر می دهد .&lt;br /&gt;پیرمرد تو هم و غمگین دور اتاق را نگاه می کند . آلبوم عکسهایش را تو کتابخانه می بیند که گرد گرفته . هوایی گذشته می شود . لنگان و لرزان سمت قفسه می رود و آلبوم را بر می دارد. یکی یکی ورق می زند . عکس شاگردهایش ٬ عکس اردو هایشان بیش از همه منقلبش می کند . به گذشته می بردش . به روزگار خوشی که از دست رفت . نگاهشان می کند . خوشگلها را بیشتر . شاگردهایی که خوابشان را می دید ٬ چند تایی را که ترتیبشان را داده بود ... یادش می آید که اصلا چرا معلم شده بود .  بغض می کند و زیر گلویش درد می گیرد . اشکش و آب دماغش راه امی افتد . همانطور نشسته و با دندانهای مصنوعیش خوابش می برد و خواب ennis و jack را می بیند و عجب خوابیست . از خواب که می پرد از سر و صدای توی هال خانه می فهمد که  پیرزن هنوز دارد لا به لای شیار های کنده کاریهای روی شمعدان جان می کند .&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-5325257817150699197?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/5325257817150699197/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5325257817150699197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/5325257817150699197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2414567463081757778</id><published>2008-09-05T13:53:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T13:54:25.864+04:30</updated><title type='text'>از روی دست رابیت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://nbs32.blogfa.com/post-3.aspx" target="_blank"&gt;کودک از بغل مرد غریبه سرید تو بغل مامان و در حالیکه اشک رو گونه هاش به سمت پایین می غلتید، گریه کنان با نفس بریده بریده پرسید: &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;+ مامان بابا كجا رفته؟&lt;br /&gt;- رفته بهشت دخترم&lt;br /&gt;+ بهشت كجاس مامان؟&lt;br /&gt;- دوره دخترم  يه جاي دور.&lt;br /&gt;+ پس اگه دوره بابا با چي رفته؟&lt;br /&gt;- من فرستادمش دخترم . من فرستادمش .&lt;br /&gt;+ با چي؟&lt;br /&gt;ـ با تبر عزیزکم.&lt;br /&gt;+ چرا؟&lt;br /&gt;ـ برو از خانومي كه باهاش بود بپرس .&lt;br /&gt;+ مامان اين آقاهه كيه؟&lt;br /&gt;ـ اينم امروز فردا ميره بهشت .&lt;br /&gt;+ كي ميرفسّدش؟&lt;br /&gt;ـ خانومش&lt;br /&gt;+ چرا؟&lt;br /&gt;ـ هان؟&lt;br /&gt;+ مي گم چرا؟&lt;br /&gt;ـ آهان!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2414567463081757778?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2414567463081757778/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2414567463081757778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2414567463081757778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='از روی دست رابیت'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-8107780758324307367</id><published>2008-08-28T13:56:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T13:57:30.050+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نگرانی و دست و دلت به هیچ چیز نمی رود . همین طور مانده ای معطل . یک دقیقه غفلت کردی و نفهمیدی کجا رفت و حالا هر چه منتظری ٬ بر نمی گردد . اصلا از این سابقه ها نداشت . اصلا یادت نمی آید که بدون همدیگر جایی رفته باشید . اما حالا از صبح معلوم نیست کجا رفته و حالا دم غروب است و تو همانطور نشسته ای و سرت را به این سو و آن سو می چرخانی و دارد شب می شود و میخواهی بروی سر جات بخوابی . کاری ازت بر نمی آید . و اصلا کجا را بروی بگردی؟ هیچی نمی خواهی بخوری و کاری نداری بکنی . تا صبح هی این سو و آن سو می غلتی و آفتاب که می زند باز از جات می زنی بیرون و منتظر می مانی . نمی دانی چه کنی . از آن بالا فواره ها را می بینی که مثل هر روز قطع و وصل می شوند و اشکال عجیبی را می سازند . دیگر برایت جالب نیستند . دل و دماغ تماشا کردنشان را نداری . سایه ها را می بینی که کوتاهتر می شوند و آدمها را می بینی که تک و توک برای اولین کارهای روزانه شان بیرون می زنند .&lt;br /&gt;بعد همانطور که نشسته ای یک گوشه کنار نیمکت پارک انگار می بینیش . انگار خودش است. اصلا خودش است . تیرگیش٬ نقش و نگارش٬ آشنا ترین است . تا می خواهی پربکشی به سمتش جامی خوری . با نسیم ملایم جابجا می شود .&lt;br /&gt;آخخخخخ ... این فقط بالش است . همانوقت سنگینی سنگی را کنار تنت حس می کنی که دردش از زیر بالت شروع می شود و به همه ی تنت منتشر می شود . سرت گیج می رود و سقوط می کنی . دست پسر بچه تنت را لمس می کند و جیغ بلندش فضا را پر می کند که :&lt;br /&gt;جون! چه چاق و چله . دیروزی هم همینجور بود . جفتش بود . نگا! همینجا نشسته بود . صبونه ی امروزم درس شد .&lt;br /&gt;رفیقش داد می زند : بریم ببینیم تخم هم دارند؟ از درخت بالا می روند و تخم ها را که می شکنند زرده و سفیده ی کدر و نیم بند و قاطی شده و جنین های لاغر و نصفه نیمه حالشان را به هم می زند . تف می کنند روی زمین و جعبه آدامس هایشان را بر می دارند و می دوند سمت اولین رهگذر ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-8107780758324307367?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/8107780758324307367/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8107780758324307367'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/8107780758324307367'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1228868553392063270</id><published>2008-08-01T14:46:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:48:30.430+04:30</updated><title type='text'>کلاغ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;معلوم نبود ننه اش چطور شده بود که محبتش گل کرده بود . براش چای آورد که بوی مخصوصی داشت بعد که چای را خورد نشست روبروش و دو تا دستش را تو دست گرفت و گفت : الهی ننه قربانت شود تا صبح دس به دسگیره در نزنیا اگه خواسی بری مستراب نصف شب منو بیدار کن تا خودم درو واست وا کنم .&lt;br /&gt;فوری تا ته قضیه را خواند . مثل دیوانه ها از جاش جست و پرید سمت در و دسته اش را گرفت و هی باز و بسته کرد و همزمان با خنده می گفت : ننه نگا . دس می زنم . مادرش گریه میکرد و به سینه اش می کوفت و هی می گفت به زمین گرم بخوری . چرا اذیتم میکنی . دس نزن به دسته در . آخه من چه کنم از دست تو . شیرم را حلالت نمی کنم . تا این جمله از دهنش بیرون آمد پسر نشست سر جاش و گفت: نکن ننه . غیر شیر چه دادی بهم؟ آن را هم نکن . هزار بار بهت گفتم جادو جنبل از این جادوگرا نگیر واسه من . هر چه بخوام می کنم .&lt;br /&gt;زن سرش را بین دستاش گرفت و همانطور که نشسته بود جیغ زد : برو بمیر . مرگت را ببینم ایشاالله.&lt;br /&gt;و کمی بعد که پسر پاشنه را ورکشید و از خانه زد بیرون ٬ پیرزن که چرتش برده بود از جا پرید . باز زیر لب ناله و نفرین کرد . پاشد لبه قالی را بلند کرد و با تمام قوا زور زد و تا نصفه قالی را کنار بزند . همانجایی که پسر بالشش را می گذاشت و می خوابید . بعد یک تکه کاغذ را که توش اشکال عجیب و غریب و کلمات گنگ بود گذاشت زیرش تا پسر شبها روش بخوابد . این آخرین ترفندش بود .&lt;br /&gt;از پارسال که عروسش ول کرده بود و رفته بود حال و روزش بدتر شده بود . در و همسایه نشستند و گفتند که زنش بدهی خوب می شود اما بدتر شد . آخریها باز یک تکه جواهر تو یک زرگری دیده بود و خواسته بود کش برود که مچش را گرفتند و حسابی کتکش زده بودند وقتی زنش رفته بود ضمانتش را بکند زرگر یواشکی تو گوشش خوانده بود که اگر زنت را بیاوری پیشم جواهری را که می خواهی می دهمت . و آن وقت مثل قرمساقها نشست زیر پای زنش که به مزد بدهدش به زرگر و زن هم شال و کلاه کرد و رفت خانه باباش و هیچ نگفت . نه طلاق گرفت نه خرجی خواست نه دیگر در را روی شوهر و مادر شوهرش باز کرد .&lt;br /&gt;پیرزن قالی را دوباره مرتب کرد و نشست منتظر تو درگاه . کارش شده بود همین . هر نیم شب تو درگاه می نشست و دلشوره میگرفت تا پسرش برگردد .&lt;br /&gt;دم صبح بود که دیگر پسر برگشت . خونین و مالین و کتک خورده و کبود ٬ اما هر جور بود خودش را رسانده بود خانه . دنده هاش انگار شکسته بود . نفسش در نمی آمد .بریده بریده گفت : ننه ... قوطیم . زن درمانده شده بود. دو دستی زد تو سر خودش و رفت گوشه مطبخ یک آجر دیوار را به بدبختی برداشت بس که سنگین بود. قوطی جواهرات را که پسر پشتش جاسازی میکرد بیرون آورد . درش را باز کرد و از سر افسوس نگاهش کرد . اگر پسر جواهرات را می فروخت اگر پولشان را کاری می کرد باز می شد گفت چه مرگش است . اما پسر خودش را به هر دری می زد ٬ به هر ذلتی تن در می داد ٬ بیچارگی می کشید تا می دزدید و بعد می آورد تو قوطی پشت دیوار پنهان می کرد . قوطی را برداشت و آورد پرت کرد سمت پسر که آش و لاش و زخمی ٬ مثل نعش کف حیاط ولو شده بود .&lt;br /&gt;قوطی سنگین بود . خورد تو صورتش . پوست صورت پسر شکافته شد و خون شر شر راه افتاد . اما در عوض چشمهاش برقی زد و جواهراتش را ماچ کرد و مالید به سر و صورتش و رو چشمش گذاشت و آرام گرفت . پیر زن دلش سوخت . اشک تو چشماش حلقه زده بود . عاجز مانده بود . شانه هاش می لرزید . بغض امانش را بریده بود . لبش ٬ فک پایینش به شدت می لرزیدند. از لای اشک پسرش را لرزان و گنگ مثل یک خواب ٬ مثل یک سراب میدید . این آخرین نگاههاش به پسرش بود . ازش دست کشیده بود . آمد بالا سر پسر و آجر سنگین گوشه دیوار مطبخ را که به زور تو دستش نگه داشته بود از همان بالا ول کرد روی پیشانی پسر . پسر تکان خفیفی خورد و بی حرکت ماند . باریکه خون که از گوش پسر راه افتاد٬ مقداری از جواهرات را برداشت و زد به کوچه . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1228868553392063270?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1228868553392063270/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/08/blog-post_01.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1228868553392063270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1228868553392063270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/08/blog-post_01.html' title='کلاغ'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6712642480769288686</id><published>2008-07-17T14:48:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:49:41.620+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مرد از بلندی افتاده بود . وقتی سر در مدرسه را کاشیکاری میکرد . خیلی وقت بود بیکار مانده بود . دیگر آن کاشی های مینایی گل و بته دار را کسی نمی پسندید . بیشتر دوست داشتند نقش خانه هایشان طرحهای شکسته بسته ی مصر باستان باشد . آن رقص قوس ها و دایره ها ٬ آن گل و بته های پر عشوه را کسی دیگر دوست نداشت . با بی میلی و غر غر رفت ٬ خیلی وقت بود کارش کساد بود و میدانست سر و ته دستمزد کاشیکاری سر درمدرسه را هم به بهانه ی ثواب و آخرت و این حرفها هم می آورند . اما زن و بچه اش گشنه مانده بودند .&lt;br /&gt;حالا از کمر فلج شده بود . و بار زندگی به دوش زن ماند . دری که رحمت پروردگار به رویشان گشاده بود کشاندش به کلفتی و مستخدمی و ...&lt;br /&gt;بیش از هر چیز اما ٬ دردسرهای شوهرش عذابش می داد . مثل یک بچه ی نوزادی شده بود . فقط باید تر و خشکش می کرد . بی هیچ امیدی . تازه شب که می آمد خانه مردک آیه ی یاس می شد و مثل یک بار ٬ مثل یک بغض می نشست روی دوشش ٬ توی گلویش . تازه بازجویی کردنهایش بد تر بود . کجا رفتی ؟ چه کردی ؟ با کی بودی؟ کی چی گفت ؟ زن را عذاب میداد . وقتی به خانه می آمد و شوهرش را میدید که خواب رفته و ته مانده ی غذایی را که مادر شوهرش آورده بود ته ظرفها می دید و خورده نخورده به رختخواب می رفت . زار زار گریه می کرد و خواب نمی رفت . عذاب می کشید .&lt;br /&gt;و بعد عطشی که معلوم نبود از کجا سر باز کرده بود . آنچه که هرگز حس نکرده بود ٬ آنچه که هرگز تمایلی در وجودش ایجاد نکرده بود ٬ آنچه که همواره ازش فراری بود ٬ ناگاه چون آتشفشانی سر بر می آورد . وقتی که نگاهش با نگاه  زنده و کاونده ی پسر سن و سال دار یکی از خانه ها گره می خورد . سر زیر می انداخت اما خودش فهمیده بود نگاهش نسبت به قبل طولانی تر و کشدار تر می شود . و همزمان عطشش بیشتر . ته گلویش می سوخت٬ آب دهانش غلیظ میشد و تشنه ترش میکرد . نفسش بند می آمد ٬ گر می گرفت و همه ی وجودش طلب می شد .&lt;br /&gt;در روزهای گرم تابستان اول صبح بدو بدو می رفت به خانه ی مردم و تا شب جان می کند . عرق می ریخت وقتی دستشویی و حمام می شست ٬ وقتی حیاطهای پر باغچه ی پر درخت را سر و سامان می داد ٬ بیش از هر چیز آن عطش و گرما بیچاره اش می کرد و همراه آن نگاههای کاونده ی بعضی مردهای خانه ها . هر چه آب سرد می خورد ٬ هر چه بستنی می خورد تشنگیش رفع نمی شد .&lt;br /&gt;خودش می دانست زیباست . از نوجوانی خواهان زیاد داشت اما پدرش نگهش داشته بود تا دیپلم بگیرد و بدبخت نشود ... &lt;br /&gt;خودش می دانست زیباست . می دانست دلیل اینکه مادر شوهر و خواهر شوهرهایش آن روزها که شوهرش سالم بود و سر کار می رفت ٬ سر زده می آمدند خانه شان و این ور آن ور سرک می کشیدند چیست . اما هیچ نمی گفت ...&lt;br /&gt;خودش میدانست که زیباست . و میدانست که زیباییش پشت چین های رنج مخفی می شود ...&lt;br /&gt;عاقبت یک روز که گفتندش اتاق آن پسرشان را تمیز کند ٬ که زمزمه های زیر گوشش هم ترسانده بودش و هم تشنه ترش کرده بود ٬ از اتاق با ترس زد بیرون و رفت تا برود ٬ فرار کند و دیگر هرگز نیاید . چادرش را سر کرد که بزند بیرون . اما خودش هم نفهمید چرا برگشت . مکثی کرد و برگشت . پسر با لبخند به چارچوب در اتاقش تکیه داده بود و با نگاه می کاویدش ...&lt;br /&gt;عطشش خوابید . دیگر نه بستنی دلش می خواست نه آب سرد نه هیچ خنکای دیگری ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6712642480769288686?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6712642480769288686/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6712642480769288686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6712642480769288686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1438331421956778882</id><published>2008-07-12T13:41:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T13:42:36.664+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آخر وقت بود. داشتم جمع می کردم بساطم را که الهه در زد و تو آمد. یک پاکت سفید بزرگ دستش بود همینطور که می آمد سمت من گفت: پسر جوانی آمد حق ویزیتش را پرداخت کرد و این پاکت را داد و گفت به شما بدهم٬ خودتان می دانید. پاکت را رو میزم گذاشت و رفت. برداشتم و نگاهش کردم. از این پاکتهای پستی بزرگ بود. روش هیچ اسم و آدرسی نبود. بازش کردم. چند تا کاغذ جواب آزمایش توش بود با یک کاغذ معمولی که روش چیزهایی نوشته بودند. برداشتم خواندمش:&lt;br /&gt;«سلام. من را احتمالاً یادت نیست. یک ماه پیش رسیدم خدمتتان٬ برام چند تا آزمایش نوشتید که جوابشان همراه این نامه است. اما برای من مهمتر از آنچه که در آن کاغذها نوشته شده٬ اینهاییست که اینجا نوشته ام.&lt;br /&gt;بیش از یک ماه پیش بود٬ من آمده بودم این ساختمان برای کاری. طبقه ی پانزدهم. سوار آسانسور شدم. درست پشت سر شما. کس دیگری نبود. یک مانتوی آلبالویی پوشیده بودی با شال و کفش لیمویی. یک گوشی موبایل مشکی دستت بود. تا آسانسور برسد طبقه ی یازدهم من سه بار نگاهم را بلند کردم تا صاحب آن انگشتهای کشیده را که روی ناخنهای کوتاهش هیچ لاک و هیچ برقی نبود ببینم. اما هر سه بار خالی که روی گونه ی راستتان است توجهم را جلب کرد و نگذاشت ببینمتان. وقتی آسانسور ایستاد و شما از آن پیاده شدید خشکم زد. انگار قرار بوده من همه ی عمرم را در آن آسانسور بایستم و آن انگشت های کشیده را و آن خال سیاه را که انگار مرکز کائنات است نگاه کنم.&lt;br /&gt;دکمه ی سیزده را فشار دادم. این آسانسور فقط در طبقه های فرد می ایستاد. با بیشترین سرعت و کمترین سر و صدای ممکن دو طبقه را پایین آمدم. اما تو نبودی. هیچ کس نبود. آنجا چند تا مطب دکتر بود و یکی دو تا وکیل و یک دفتر حسابرسی. اسم یک خانم دکتر فقط یادم مانده. دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی. تنها اسمی که می شد روی آن انگشتهای بلند بی آرایش که انگار سرنوشت مرا رج می زدند٬ گذاشت. مردم تا فردا بشود و تو بیایی.&lt;br /&gt;خانم دکتر آرام محزون٬ فوق تخصص انکولوژی٬ من خوب می دانم که چه دردی دارم. برای نالیدن از دردم نیست که اینها را اینجا می نویسم. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر. یک شب خواب دیدم در اتاقی تنگ و تاریک و نمناک هستم. تو هم بودی. به من گفتی من دارم می روم٬ بیا بیرون. مجبورم درها را قفل کنم. تنها می مانی. آن اتاق چند تا در داشت. گفتم باشد٬ قفل کن. می مانم. گفتی اینجا سرد است. تاریک است. تنهایی. گفتم تنها می مانم. تو رفتی و درها را قفل کردی. باز برگشتی از پشت در گفتی این اتاق یک در دیگر هم دارد. روی سقفش است. اگر پشیمان شدی از آن بیا بیرون. اما نردبان نیست. باید از دیوار بالا بروی. نگاه کردم دیدم دیوارهای اتاق ۱۰۰ متر بلندی دارند٬ مثل تونلی که آن آسانسور توش بالا و پایین می رفت٬ آن اتاق قبر من شده بود.&lt;br /&gt;یک شب دیگر خواب دیدم به خالی گوشه ی لب فرشته ای خیره شده ام. هر چه سعی می کنم نمی توانم بقیه ی صورتش را ببینم. سعی خفقان آوری بود. تب دار بودم. بعد انگشتهای کشیده ای آمدند جلو نبض مرا گرفتند... آن شب آن اتفاقی که دوستانم ازش با شور و هیجان حرف می زدند افتاد. من با تو بزرگ شدم خانم دکتر.&lt;br /&gt;من همیشه در زندگیم عجله داشته ام. همیشه کارهایی که برایم بزرگ بوده کرده ام٬ با آدمهای بزرگتر از خودم گشته ام٬ با بزرگترها همکلاسی شده ام٬ و عاشق بزرگترها شدم. اولین بار وقتی ۴ سالم بود عاشق شدم. عاشق یک دوچرخه ی ۲۶ قرمز. برای داشتنش گریه کردم. اما برایم بزرگ بود. وقتی من اندازه اش شدم برده بودندش. از آن وقت این طالع من شد.&lt;br /&gt;وقتی که مریضیم تو این سراشیبی افتاد که حالا هست٬ فهمیدم برای لذت هایی که نبرده ام چقدر وقت کم است. از وقتی تو را دیده ام بوف کور را هزار بار خوانده ام. به من خیانت کن خانم دکتر. به من پشت کن. برایم دل نسوزان. به من عشق نورز. میخواهم لذت این رنجها را ببرم. من وحشیم به عشق تو. یک پرنده هست به اسم کوکو که تخمش را در لانه ی پرنده ی دیگری میگذارد. وقتی جوجه از تخم در آمد جوجه های میزبان را می کشد. صاحب لانه به او غذا می دهد. ازش مواظبت می کند. کوکو بزرگ می شود. زیبا می شود. وحشی می شود و صاحب لانه را می کشد. حالا دل من لانه. دریای مدیترانه وقتی توفانی می شود موجهاش یکدیگر را می کشند٬ من مثل این دریای لامصبم. احساساتم خودشان را با کشتن و خوردن حس های دیگرم نشان می دهند.&lt;br /&gt;عاشقت شده ام. این جمله را می توانی با تف پرت کنی توی صورتم. این جمله در خروجی زبانم هیچ وقت نبود. در ورودی ذهنم بود. من با عقلم عاشقت شده ام. اگر از من بپرسی چرا جوابی ندارم برایت. چون عقلم اسیر شده. اگر عقلم از تو آزاد بود بود می توانستم قشنگ ترین دلیلها را بیاورم.&lt;br /&gt;گاهی خدا انگار می فهمد که کسی را نابجا خلق کرده. آن وقت می بردش. گاهی آدم خودش می فهمد که نابجا بوده. آن وقت راهی برای گم شدن می جوید. مثل من. من یک حرف نابجا بودم که با تو نوشته شدم.»&lt;br /&gt;نامه همین جا تمام شده بود. انگار نا تمام مانده بود. چند بار خواندمش. جواب آزمایشهاش را نگاه کردم. و آن وقت من٬ برای مریضی٬ گریه کردم. از آن وقت هر وقت کسی در این اتاق را می زند منتظرم پسر جوان عاشقی باشد. هر وقت جوانی به دیدنم می آید منتظرم که او باشد. هر وقت به ناخنهای بی برق و بی لاکم نگاه می کنم٬ هر وقت به این خالی که روی گونه ی راستم است و روزگاری می خواستم برش دارم نگاه می کنم٬ یاد پسر کوچکی می افتم که مثل دریای مدیترانه پر تلاطم است. پسر کوچک عاشقی که یک کوکو در دلش لانه کرده.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1438331421956778882?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1438331421956778882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1438331421956778882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1438331421956778882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-6802888000880364936</id><published>2008-07-03T14:55:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:56:26.708+04:30</updated><title type='text'>مول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p align="justify"&gt;خودش را کف ایوان سنگی می مالید روی خاک و خل جیغ می زد و گریه می کرد . کاشته بودندش دم در یک بستنی یخی داده بودند دستش و خودشان داخل اتاق رفته بودند . هر چه گریه کرده بود که داخل برود مادرش نگذاشت و گفت برو تو حیاط بازی کن جوجو ها را نگاه کن . از جوجو ها متنفر بود . می خواست کارتون نگاه کند . دید که آن اتاق تلوزیون دارد . اما راهش ندادند .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کم کم خسته شد گریه اش به نق نق بدل شد . شورت جین سفیدش که مادرش تازه خریده بود خاکی شده بود . بستنیش که آب می شد و از دستش پایین می رفت و از نوک آرنجش چک چک می چکید روی شورتش یک رد نارنجی از بستنی و خاک روی دستش باقی گذاشته بود و لکه های نارنجی تر روی شورتش و روی زمین . موهاش خاکی بود ٬ اشک و خاک روی صورتش رد گلی گذاشته بود و مفش که آویزان بود پشت لبش را می خاراند . با پشت دستش هی پاک می کرد اما باز می آمد . چشمش به مورچه هایی افتاد که دور قطره های بستنیش روی زمین جمع می شدند . ردشان را گرفت و لانه شان را پیدا کرد . بستنیش را که دیگر داشت می ریخت هل داد تو دهانه ی سوراخ لانه شان و دید که مورچه هایی که آن بیرون مانده بودند کولی بازی در می آوردند و خودشان را به در و دیوار می زدند . مثل خودش آن لحظه که بیرون مانده بود . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;خسته شده بود .مرغها که توی قفس قد قد می کردند توجهش را جلب کردند . سرش را بر گرداند قفسشان را دید دوید درش را باز کرد . هر چه مرغ و جوجه بود ریختند بیرون . دنبالشان می دوید که مثل خنگها فرار می کردند . بعد پاش گیر کرد به لب پاشویه ی کنار حوض و خورد زمین . باز گریه اش گرفت مادرش را صدا می کرد . اما مادر اصلا توجهی نمی کرد . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کمی بعد دوباره بلند شد . آشپزخانه آن طرف حیاط بود با ایوانکی جلوش . پاشد رفت تو آشپزخانه و مستقیم سر یخچال . نان بود و سبزی . میوه نبود . گوشت نپخته بود و تخم مرغ و چند تا شیشه شربت زرد و نارنجی و قرمز . درشان را باز کرد و سر کشید. زرد زیادی ترش بود . حالش را گرفت . تا شیشه را از دم دهانش دور کند ریخت رو لباس و شورتش و بعد ولش کرد که روی زمین افتاد و شکست . با ترس به سمت در اتاق نگاه کرد . اما کسی نیامد . مرغها تا تو آشپزخانه امده بودند و به شربت ریخته شده نوک می زدند . دست برد تو تخم مرغها و یکیشان را محکم فشار داد . ترکید و پاشید روی لباسش . بعد بقیه تخم مرغها را یکی یکی برداشت و ول کرد کف آشپزخانه . بعد شاشش گرفت و همانجا شاشید . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کمی بعد مادرش صداش کرد . کنجکاوی تازه ای سر کوشتهای نپخته و مرغها که نوک می زدند و تکه تکه شان می کردند و می خوردند برای خودش فراهم کرده بود اما از صدای مادرش ترسید و از در دیگر آشپزخانه که مشرف به هشتی بود رفت تو حیاط . مادر تا دیدش زد تو صورت خودش و گفت چی کار کردی باز ورپریده ؟ بعد چادرش را بست قد کمرش و چند تا تو سر بچه زد و دوباره جیغش را در آورد . دستش را گرفت و رو هوا بلندش کرد و به دو بردش بیرون . دلش کمی خنک شده بود که حداقل دق دلی خساست مرتیکه را بچه درآورده بود اما بچه وسط کوچه آنقدر  گریه کرد که کفرش را در آورد . گذاشتش کف  کوچه گفت نمی برمت اگر گریه کنی . باز نحسی کرد و نشست کف کوچه . شورت شاشیش گِلی شد . زن کفرش در آمد .باز شروع کرد زدن تو سر بچه و هی گفتن که : خفه ام کردی بی پدر . تو را می خواهم چه کار ؟ برو دنبال کارت ورپریده . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;همان طور ولش کرد ٬ چند قدم رفت و باز دلش نیامد . بچه جیغ می کشید با صدای نازک جیغ می کشید از ته دل و وقتی انرژیش کم میشد فرکانس صداش هم کم میشد و بعد قطع میشد اما دهانش باز می ماند و نیم نفسی میکشید و جیغ بعدی را شروع می کرد . صورتش سرخ شده بود . مادر رقت آورد . آمد سمت بچه اش و  دید که صاحبخانه دوید تو کوچه . بچه را بغل کرد و پا به دو گذاشت . از صدقه سر پدرسوختگیهای بچه اش دیگر کوچه پس کوچه ها را خوب می شناخت ...&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-6802888000880364936?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/6802888000880364936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post_03.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6802888000880364936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/6802888000880364936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/07/blog-post_03.html' title='مول'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-1830343763321945327</id><published>2008-06-25T13:58:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:01:10.200+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-نه ...  دستت نمی زنم ... تو را آورده ام ...  اینجا ... که فقط ...  نگاهت کنم ... چقدر میگیری ... بنشینی روبروم ...  تا آخر ِ ... عمر ... فقط نگاهت کنم؟&lt;br /&gt; پر حرف بود . صداش خش دار بود . نفس کم می آورد . صداش تو گلوش می ماسید . هی جمله ها را می برید . زیاد مکث می کرد . حوصله ام را سر برد .یک جمله را هزار بار تکرار می کرد . و با چه حوصله ای . و چقدر مکث میکرد وسطش . کار کردنش  هم مثل حرف زدنش بود . یک تکه کاغذ سفید را که حسابی نخ پیچ شده بود گرفته بود دستش و نخ ها را باحوصله باز می کرد . این دیگر چه صیغه ای است؟&lt;br /&gt;از بقیه اتاقها صداهایی می آمد . اما در نشیمن فقط من و او بودیم با دختر کوچکی لیلا نام که منقل بزرگی که بین ما روی زمین بود را باد می زد . منقل به این گندگی به چه کارش می آمد؟&lt;br /&gt;تو نخ انگشتهاش رفتم . اگر من جاش بودم نخ را دستم می گرفتم و کاغذ را رها می کردم تا  چرخ بخورد و باز شود. مثل پروانه ها به نظر می آمد آنطوری . حالا چرا اینقدر نخ پیچش کرده تحفه را؟ همین قدر هم وقت صرف پیچیدن این نخ ها کرده لابد .&lt;br /&gt;سر انگشتهاش سیاه تر از بقیه ی جاها بود . ناخنها و مفصلهاش کج و معوج ٬ لاغر ٬ پوست و استخوان و پر از سوختگی و تاول و پینه . ولی جای بر آمدگی ناجور روی بند اول انگشت وسط دست راستش تو چشم میزد .&lt;br /&gt; -چه فرقی می کند ؟... همش بر باد رفت ... چه مهم است ؟... تو خیلی به او مانده ای ... خودش هستی انگار ... همه ی عمر آرزو داشتم ...  که بنشینم روبروش...  و یک دل سیر نگاهش کنم ...&lt;br /&gt;حوصله ام را سربرد.گفتمش : حالا من را به جاش نگاه کن . نشسته ای یک ساعت است با این تحفه ور میروی . بده من بازش کنم . دستش را پس کشید : به وقتش...&lt;br /&gt;چشم دوختم بهش . پير بود. موی سرش ریخته بود . پیشانی و دور چشمهای ریزش که سرخ شده و به زور باز مانده بودند پر از چروک بود. بقیه ی صورتش پشت انبوه ریش خاکستری تیره پنهان بود . لبش سیاه و سبیل و ریشش از اطراف لبش قهوه ای سوخته بود و هر چه دور میشدی از لبهاش روشن تر می شدند  رنگ فیلتر سیگارهایی که کشیده بود و همین طور پخش بودند رو زمین . کریه بود در مجموع . لباسش پر از سوختگی ٬ و لکه های کثافت مثل چاپ روش نشسته بود و به تنش زار می زد . خدا می دانست چند سال یک بار حمام می رود . اما بوی دودی که به تنش ٬ به عمق استخوانش ٬ رسوخ کرده بود و مثل هاله ای اطرافش بود نمی گذاشت چیزی حس شود.&lt;br /&gt;-نمیخواهم دستت بزنم ... تو مثل او هستی... یک گلوله آتش بود... اگر دستش میزدم ...خاکستر می شدم ...تو هم... مثل او هستی...  خودش هستی اصلا...&lt;br /&gt;قشنگ حرف میزد . اما حوصله ام را سر می برد. بالاخره از لای کاغذ گلوله ی تریاک را در آورد . سیم بلندی را که سرش را گرد کرده بود از پای منقل برداشت و تریاک را بند کرد تو حلقه و گرفتش رو آتش منقل و بعد میله ی دیگری را که تو منقل سرخ و داغ شده بود درآورد و زد به تریاک که جلز و ولز کرد و دود کرد . دود را با یک لوله ی خودکار کشید تو ریه اش.&lt;br /&gt;اتاقها کم کم خالی می شدند . جلوی پیرمرد تپه ای از اسکناس جمع شد تا شب . مقداریش را می داد زنها . هنوز حرف میزد . چرت و پرت می گفت : کشتی مرا تو... هر چه نوشته بودم ریختم تو آتش ... خودم هم سوختم ... آخریش مانده ... شرح عاشقیم ... دو سه هزار صفحه ای می شود ... بخوان و بعد بسوزان ... نشان نده به کسی ... روحم عذاب میکشد ... من امشب می روم ...&lt;br /&gt;نمی فهمیدم چه میگوید . صداش مثل یک قصه مثل یک لالایی گرم بود . دورم کرد از آن خانه و آن محیط و کم کم خودش هم محو شد .&lt;br /&gt;صبح با صدای لیلا بیدار شدم . پیرمرد را دیدم که با صورت رو منقل افتاده بود . حالم بد شد . حنجره اما می خواست جیغ بکشد اما صدایی ازش در نیامد . صدای لیلا را باز شنیدم که گفت : پاشو خودت را جمع کن . زنگ زدم بیایند ببرندش وقتش بود دیگر .بسش بود . اینجا بمانی دردسر می شود برات . پاشو ۴ تا تکه چیز به دردبخور دیدی بردار و برو . ضجه مويه ندارد. بسش بود دیگر . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-1830343763321945327?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/1830343763321945327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1830343763321945327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/1830343763321945327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-708773938120826754</id><published>2008-06-07T14:54:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:55:21.888+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p align="justify"&gt;چشمهاش مثل قورباغه وق زده بود بيرون . لپش گود رفته ٬ خيلی كم مو ٬ بي ابرو و مژه ٬ يك ورم وحشتناك زير چشمهاش ٬ استخوانهای باريك و قوس دار٬ مفاصل كج ٬ قفسه ی سينه ی برآمده . با دنده هايی كه می شد شمرد . استخوان لگنش انگار می خواست پوست زرد تنش را بشکافد و بیرون بزند . پستانهاش بیشتر شبیه یک جفت خیار آویزان از پیش سینه اش بودند تا انار و ...&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;به تمام میوه ها آلرژی داشت . یا دستگاه گوارشیش ناک اوت می شد یا پوستش پر از تاول و کهیر می شد و میخارید و آنقدر می خاراند تا خون سرازیر میشد . یا دهانش پر از آفت میشد ٬ تمام مغزها به حال خفگی می انداختندش ٬ تمام حبوبات ٬ تمام غلات ٬ تمام سبزیجات . علاوه بر تنگی نفس و تبخال و آفت و کهیر ٬ گاهی آنقدر اسهال که در بست ساکن خلا می شد . &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;همه ی مایحتاج تن رنجورش را ۳۰ سال کرده بودند در روکشهای ژلاتینی کپسولها و با آب فرستاده بودند به قعر معده اش و یا از بطریهای پلاستیکی سرم ها مستقیما به رگش لوله کشی کرده بودند . حالا فکر می کرد آن گردهای داخل کپسولها همه اش گچ بودند یا آن آمپولهایی که به سرمها تزریق می شدند ٬ آب مقطر ٬ که فقط چند سالی شبیه آدمیزاد بود و بعد بیشتر شبیه شامپانزه شد . شبیه اسنیگل.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;بی حد تنها بود . می دید که مردمان با هم در تعاملند ٬ مجموعند ٬ می دید که دوستانش بختشان را می جستند و می رفتند ٬ خواهر و برادرش هم . و او تنها و تنها تر شد . دلخوشیش فقط کتاب و موسیقی بود و زنده ترین موجود زنده ی نزدیکش پیرزن صاحبخانه اش بود که فرقش با او فقط گیس سفیدش بود اما اولین باری که او را دیده بود گفته بود : استخفرلّا و حالا هر بار او پیرزن را میدید یاد آن استخفرلّایش می افتاد .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;خودش را در آینه نگاهی کرد از دندانهاش متنفر بود که از زیر پوستش می شد شمردشان اما کم کم پوک می شدند و می ریختند انگار ... از خانه زد بیرون و در پله ها صاحبخانه را دید که نان سنگک دستش بود و میبرد اتاقش. آه این بو همیشه افسونش می کرد . سلامش کرد و پیرزن لرزان سرش را تکان داد . باز یاد آن استخفرلّا افتاد و مغزش داغ کرد . یک گلدان را که در پاگرد بود برداشت و زد پس کله ی پیرزن و خودش هاج و واج ماند . چنین ضرب دستی را خودش اصلا باورش نمی شد . پیرزن مقابل نگاهش سقوط کرد و گیجگاهش روی لبه ی یکی از پله ها فرود آمد.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;هرچه پول داشت و هرچه در کارت اعتباریش پس انداز مانده بود را در بزرگترین و مجلل ترین فروشگاهی که یافت خرج کرد . هر چه چیپس و پفک از هر مارکی که دید ٬ هر چه نوشابه و دلستر و آب میوه ٬ شیر کاکائو و نسکافه و بیسکوییت و کیک و هر چه شکلات که دید و هر چه میوه و سبزی که وجود داشت و هر نوع گوشتی که یافت و هر چه پیتزا و ساندویچ و کباب آماده و نیمه آماده و هر چه کنسرو از هر غذایی که یافت خرید و صندوق عقب یک تاکسی ریخت و برد خانه اش . در پاگرد نان سرد شده را از بین انگشتهای قفل شده و کبود پیرزن بیرون کشید .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;یک گودبای پارتی شاهانه امشب برای خودش ترتیب می داد&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-708773938120826754?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/708773938120826754/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/06/blog-post_07.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/708773938120826754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/708773938120826754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-2229266962988049471</id><published>2008-05-25T15:01:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T15:02:25.371+04:30</updated><title type='text'>این داستان ادامه ندارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;p align="justify"&gt;زن زیبا و مشخصا زجر کشیده ٬ تنها دم در بیمارستان پشت نرده ها یک دختر 7 ساله با موی لخت و به هم چسبیده و لباس سفید چرکمرده رو بغل کرده و گریه میکنه و ضجه میزنه التماس می کنه که بچه را بستریش کنن. رمضون از پشت پنجره می بینه و سخت دلش میگیره. دکترو هم صدا میکنه. با هم حساب کتاب میکنن و پولاشونو جمع می کنن با این خیر و بخش کلاه خودشون پس معرکه اس ٬ اما باز دلشون نمیاد . زن بد جوری داغونه. واسه همین میرن دم در و به نگهبان میگن راهش بده ما پول میدیم. اما زن شک داره می ترسه بیاد تو. با تردید نگاهشون میکنه. رمضون نگاه زنو حس می کنه. می فهمه که احتمالا زن می ترسه که اونا توقعی ازش داشته باشن. واسه همین پولا رو میذاره همونجا روی سکو٬ زیر نرده های محاطی بیمارستان و به زنه میگه : فک کن هیشوخ منو ندیدی. بعد هم میره. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;ته دلش یه حسیه هم غمه هم خوشحالیه. به آسمون نگاه میکنه. ماه شب چهارده، گرد و زرد بهش نگاه میکنه تازه داره طلوع میکنه. رمضون یاد قصه ی دکتر میفته. "ماه شب چهارده با چشم باز نگاه میکنه که گمشده ی آدمو پیدا کنه" &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;چهره ی زنو دوباره مجسم میکنه . زیبا بود . چادر رنگ و رو رفته به سر داشت . موهای بلند قهوه ایش از زیر روسری گل گلی رنگارنگ بیرون زده بود . وسوسه میشه که برگرده پشت سرو نگاه کنه. میبینه که پول روی سکو نیست. یه زن مانتویی با روسری گل گلی رنگارنگ دختر بچه ی هفت ساله ای با لباس سفید چرکمرده و موهای لخت به هم چسبیده رو پشت یه موتور می نشونه و بعد هم خودش میشینه و  و آی دِ گاز بده. نگهبان دم بیمارستان داد میزنه و به رمضون میگه سفت خوردی بدبخت.این کولی قرشمالا روششونه. آخه از من گشنه تر  تو رو چه به کار خیر؟&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-2229266962988049471?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/2229266962988049471/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2229266962988049471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/2229266962988049471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_25.html' title='این داستان ادامه ندارد'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-3099478764794689129</id><published>2008-05-22T14:57:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T14:57:59.629+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;«خالیهای وجودم پر شده است از وقتی تو را پیدا کرده ام . تو انگار همانی بودی که برای من درست شده است . در ازل . می دانم تو بدت می آید اینطور فکر کنی . حاکمیت خود را نقض می کند . انگار هیچ کاره بوده ایم و انگار یوغ گردن همیم تا ابد . اما من دوست دارم اینطور فکر کنم . من این یوغ بودنت را دوست دارم . تو را برای من ساخته اند که هر جا می کاهم تو بیفزایی . انگار از ازل قالب من بوده ای ٬ با هم پیمان بسته ایم و حالا با تو می مانم تا ابد ...»&lt;br /&gt;نامه اش طولانی بود . بارها و بارها می خواند خط می زد و حذف میکرد و اضافه می کرد و ساعتها فکر می کرد . روی هر کلمه تا مبادا اثر بدی بگذارد . آنقدر وسواس به خرج داد که خودش هم خسته شد . عاقبت با یک خودکار آبی فیروزه ای که اکلیلهای نقره ای داشت نوشتش روی یک کاغذ سپید ٬ سپید ... و نقشه کشید که امشب آنرا به دستش می دهد اما ازش خواهش می کند فردا بخواندش . آن وقت شوقش بیشتر می شود . با دقت تا کرد و در پاکت گذاشت .&lt;br /&gt;صبح از خواب که بیدار شد تا سرو و وضعش را مرتب کند مرد هنوز خواب بود انگار سالها خواب طلبکار بوده باشد . روی یک کاغذ سفید نوشت :&lt;br /&gt;«می دانی فکر می کنم من و تو برای هم ساخته نشده ایم . آنطورها هم که فکر می کردم خالیهای وجودم پر نشده است .راستی بد نیست خودت را یک دکتر نشان بدهی  آخر با آن سن و سالت شومبولت زیادی کوچک است و خوب هم شق نمی شود و تا دستت می زنم ارضا می شوی ...»&lt;br /&gt;تا نوشتن را تمام کند مرد بیدار شده بود و در رختخواب نشسته بود . ازش پرسید : می شود نامه ی دیشبی را که بهت دادم پس بدهی و این یکی را بگیری؟ مرد گفت : روی میز است بردار . زن با شتاب پاکت را برداشت و کاغذ را گذاشت و خداحافظی کرد و رفت . در کوچه دید پاکت باز شده است . نامه را از توش در آورد و دید مرد با رنگی به قهوه ای گه نوشته : زرشک!!!&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-3099478764794689129?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/3099478764794689129/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3099478764794689129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/3099478764794689129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2267499257855107413.post-7924031429392793030</id><published>2008-05-19T14:58:00.000+04:30</published><updated>2010-04-01T15:00:50.343+04:30</updated><title type='text'>تصمیم کبری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آه ... جانت به لبت می رسد تا به نتیجه برسی .  چطور باید بگویی . چطور باید حالیش کنی . مطمئنی کم ِ کم ۴ - ۵ روز درگیرشی .  تا بیای بهش بفهمونی که قصدت هیچ نوع عشق و رفاقتی نبوده و اصلا نمی خواستی درگیرش بشی . تا بیاد بفهمه که با این smsاش حوصلتو سر می برده و بیشتر ازش فراری می شدی .&lt;br /&gt;می دونی تا داری میگی گلوت خشک میشه حلقت به هم می چسبه نفست در نمیاد . نمیدونی چرا٬ مطمئنی حسی بهش نداری اما مطمئنی که اون پاپی میشه و به این راحتی ول کن نخواهد بود و این یکی قسمت زجر آورشه . باید حالیش کنی که نمیخوای رابطه ی ادامه داری داشته باشی .&lt;br /&gt;جان به سر می شوی تا تصمیمت را به هر بدبختی شده بهش بفهمونی .بالاخره بعد از کلی دل دل کردن و این پا اون پا شدن و اِن و مِن بهش میگی :&lt;br /&gt;- ببین ... بیخی ٬ اُکی؟&lt;br /&gt;- تموم؟ باشه . کاری نداری؟ خدافظ&lt;br /&gt;- ...&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2267499257855107413-7924031429392793030?l=6asti.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://6asti.blogspot.com/feeds/7924031429392793030/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7924031429392793030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2267499257855107413/posts/default/7924031429392793030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://6asti.blogspot.com/2008/05/blog-post_19.html' title='تصمیم کبری'/><author><name>maryam.E</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06802603496329866375</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
