۱۳۹۲-۰۸-۰۷

کوله پشتیم بندش سفت

نشسته بودم تو قطار مترو. یه صفحه فلزی پایین صندلی هست، اون خیلی کثیف بود. توش یه نقشی افتاده بود. تو کیفم گشتم دنبال خودکار و کاغذ که شکلشو بکشم. یادم افتاد که امروز کیفمو مرتب کردم. حالا چرا در روند مرتب کردن چیزایی که لازم میشه رو گذاشتم بیرون خدا می‌دونه. عکسه رو واسه این می‌خواستم بکشم که بتونم درست مثل خودش دربیارم. دیدن عکسه تو اون کثافتای پایین صندلی قطار یه حال خوشی داشت. داشتم با خودم فک می‌کردم اگه الان آقای خودکار فروش از در قطار وارد بشه چه حالی میده. بعد اسمس دادم به یکی از بچه ها که کاغذ قلم لازمم. رفیقم گفت چی؟ سعی کردم لب کلامو توی اسمس جا بدم و واسش بفرستم. اما خیلی چت بودم. حال خوشی داشتم. افتاده بودم روی صندلی مترو توی سه گوشه صندلی دیواره و اسمس می‌دادم و واسه خودم لبخند می‌زدم. توی نگاه خانومایی که دور و برم نشسته بودم می‌خوندم که میگن: این دختره چقدر شادمانه، حتما مغز نداره، الانم گیر یه پسر جاکش‌پدری افتاده پسره داره چرب زبونی می‌کنه دل اینو می‌بره. یه ماه دیگه هم کونش میذاره می‌بینیمش همین‌جا نیشسته داره اوهوق اوهوق گریه می‌کنه. می‌دیدم تو نگاهشون که دارن اون روزو جلوی چشمشون می‌بینن.
می‌گفتم. اومدم خونه نقاشی‌شو کشیدم. نمی‌دونم شاید واسه شما دیدن چنین تصویری تو مترو حال خوبی نداشته باشه. اما یه گونه‌ی پیاده‌رونده دست در جیب در خیابان‌های این شهر هستن که حالشون از دیدن این چیزا خوب می‌شه. من یه وقتی توی نوجوونیم با شازده کوچولو حالم خوب شده بود. وقتای زیادی تو زندگیم نیست که حالم خوبه. برای همین دیدن یه چنین تصویری که به صورت تصادفی درست شده حالمو خوب می‌کرد.

مثلا داشتن یه رفیقی که شب موقع خواب اسمس میده با کلمات مخصوص خودش شب بخیر می‌گه. یه حال خوبی داره. یه حالی مث اینکه اون رفیقت تمام وقت کنارت حضور داشته. با هم اومدین خونه، هرکی دوش گرفته واسه خودش، چایی ریخته واسه خودش، نشسته سر کارای شبونه‌ش فیس بوکشو چک کرده یکی دو تا آهنگ جدید و کلیپ خوب پیدا کردین به هم نشون دادین، حالا هم یکی‌تون می‌خواد بخوابه اومده دم در اتاق اون یکی شب بخیر گفته. این حس حضور خیلی ملموس و واقعی بود. حتی می‌تونست یه خاطره‌ باشه که به وقوع نپیوسته.
امروز هم حالم خوب بود. یه آن متوجه خودم شدم، سر فلسطین اون ورا بودم، قوز نکرده بودم، سرم بالا بود، صاف واستاده بودم. دستم تو جیبم بود و داشتم سیگار می‌کشیدم. با خودم گفتم امروز حالم خوبه. هوا هم خوب بود. خنک بود. آفتاب و سایه تو خیابون یه جوری پشت هم میکس شده بودن که از جفتشون لذت می‌بردم. سرمای ملایم سایه بعد از گرمی ملایم آفتاب، گرمی ملایم آفتاب بعد از سردی ملایم سایه. بعدش به این فک که واسه خودم لباس بخرم. اینا همه یعنی حالم خوبه.
داشتم به این چیزا فکر می‌کردم که یه آن دیدم دختران جوانی در دسته‌های 3 الی 4 نفری توی مترو گله به گله جا ایستادن و دارن همزمان داد می‌زنن. اما حرفاشون فرق داشت. یه تاخیری داشتم تا متوجه بشم این پرفورمنس فروش در مترو نیست. این خود فروش در مترو است. واقعا مثل پرفورمنس بود. تو همزمان این جمله‌ها رو می‌شنیدی:
-          خانومای محترم مسواکای اورال بی
-          خانومای گلم ریملای اورئال
-          خانومای خونه دار  جرم گیر
-          خانومای محترم آدامسای ویویدنت
-          خانومای گلم شلوارای استرچ
-     خانومای محترم شورتای نخی
-     خانومای گلم هایلایتای مو
-          خانومای عزیز سوتینای فیلان 
درست مثل بازار کهنه فروشا بود. فقط تیپ و قیافه‌ی آدما فرق می‌کرد. من گشتم دنبال خودکار فروش، نبود. می‌خواستم شکله رو پشت برگه‌ی بیمه‌ی تکمیل درمانم بکشم. این بیمه‌ی تکمیل درمان یکی از اون چیزاییه که بهش فکر می‌کنم خیالم راحت میشه. من همیشه استرس یه حادثه یا بیماری پرخرج رو دارم. وقتی پدر پیشنهاد بیمه‌ی تکمیل درمان رو داد، به گرمای آغوشم پذیرفتمش. این برگه‌ی بیمه‌ی تکمیل درمان چندباری هم هست که واسه کوک کردن سازمون به کار می‌ره و واسه همین باید بعد از تموم شدن بیمه هم یادگاری این روزا نگهش دارم.
بعد هم ایستگاه امام خمینی. یه خودکار خواستیم اونو به ما ندادن. پیاده شدم و پریدم تو متروی سمت صادقیه. نیشستم و دوباره حالم خوب شد. داشتم خودمو توی 60 سالگی تصور می‌کردم. موهای کوتاه یه دست سفید دارم. یه دختر سی ساله مثل الان خودم استخدام کرده‌م چون وقتای اضطراب حالت فلج بهم دست می‌ده و این خطرناکه. منم که دیگه حالا باید شناخته باشید که چه آدم مضطربیم. هنوزم با آهنگ ریکوییم فور ا دریم و تو کیل ا دد من هد می‌زنم. بعد نشسته‌م یه چوق از جاچوقیم درمیارم و روشن می‌کنم و برا دختره می‌گم می‌خوای خاطره غمگین‌ترین شب زندگیمو برات تعریف کنم؟ می‌خوای خاطره‌ی شادترین شب زندگیمو برات تعریف کنم؟ دختره از اونجایی که مثل الان خودمه دلش نمی‌خواد. ولی اینو نمی‌گه. چون فک می‌کنه بذار دل پیرزنو نشکنم. دختره هنوز نمی‌دونه وقتی یه چیزی داره بهت فرو میره کلام بد کمترین واکنش منصفانه‌ایه که می‌تونی به کار ببری. تازه اینکه کلام بد هم نیست. حالا که هنوز اینو نمی‌دونه منم براش تعریف می‌کنم. خاطره‌ی گز کردن‌هامو، عیاشی‌هامو، قارقار تو خیابون خندیدنامو، و به گا دادن زندگیمو.

۲ نظر:

  1. میون همهی کثافت های عالم ... همه ادمهایی که به گند کشیده شده اند و به گند میکشن .. باورهای متعفن ... حرفهای تهوع آور ... و پیشانیهای حال به هم زن ... میون همهی این کثافت ها ... دیدن یک ادم .. که بوی هیچ گندی نمیده ... و دلش به شکوفه های سنجد .. خوش است ...
    چه حالی میده .... خیلی خیلی کیف داره ... مگه نه ...
    آی ادمی که نشسته ای تو قطار مترو. یه صفحه فلزی پایین صندلی که خیلی کثیف بود نگاه میکردی. توش یه نقشی افتاده بود.......

    پاسخحذف
  2. سلام این و اون بالایی رو خوندم، همین جوری! من ازین آدمام که قراره 5 دقیقه ایمیل و صفحشو چک کنه بعد می بینی یکی دوساعته همین جور نشسته ازین ور نت به اون ور نت سرک میکشه! بعضی آدما معمولین بعضی آدما ی جور خاصین خودشون حساشون دغدغه هاشون تو طبق آدم خاص یاب من خاصی! لعنتی نزدیک بود حتی بعد سطرای اون نقاشی گریم بگیره! درمورد پست بالا هم خب من 22 سالمه اینکه حس و دغدغه ی آدم جلوتر از خودمو بخونم برام جالبه! در کل اصن نمی دونم چرا برات دارم کامنت میذارم ولی لابد خب حسم میکشه دیگه! این آخری میخوام برات آرزوی موفقیت و شادی کنم ولی خب تکراریه! چی بگم بهت بچسبه؟! حال خوشی داشته باشی.

    پاسخحذف