۱۳۹۲-۰۵-۱۴

It is easier to me to confess in English!

چند روزی است که استرس تقریبا فلجم کرده است. مقدارش کم و زیاد می شود. اما در کل همیشه هست. بی اشتها شده ام، خوابم به هم ریخته است، از کار و زندگی افتاده ام. و میل جنسی ام چسبیده به سقف. از وقتی با س به هم زده ام با یکی دو نفر خوابیده ام و با چند نفری هم برنامه داشته ام بخوابم. در این چند روز یک خانم زیبا و یک آقای پرفکت را دیده ام. پسره نشد. نگاهمان به همه اشیا و دنیا کاملا متفاوت بود. چند روزی طول کشید تا این را بفهمم. یک شب که از چتی مغزم چسبیده بود به سقف معنایی را که او از کنش و واکنش هایش قصد می کرد کشف کردم و البته چیز دیگری را هم کشف کردم، اینکه دریافت او از کنش ها و واکنش های من با آنچه که در پس ذهن من بود تفاوت داشت.
دختره هم دختری شاد و برین بود و دوست داشت که با یک زن «زنانه ی قد بلند خوش استایل» رابطه داشته باشد. من که خب متوسطم و خوش استایل هم نیستم و به نظرش زنانه هم نبودم. جمله ای که بعد از آن جمله‌ی «زنانه و کذا» گفت این بود که دوست دارم طرفم "کرکتر" داشته باشد و نه "تایپ". حوصله نداشتم که باهاش درباره تناقض جمله هاش حرف بزنم. جدا از خانواده اش زندگی می کند ولی خرج زندگیش کلا با پدرش است. می گفت چرا چنین حالی به پدرت داده ای که ازش پولی نمی گیری؟ یک جمله کوتاه آمدم که «وقتی اون بهت حال میده تو هم باید بهش حال هم بدی». اما حتی گوش نکرد و حرف خودش را ادامه داد. 
قبل از اینکه دختره را ببینم جلوی تئاتر شهر منتظرش ماندم. نیم ساعتی شد تقریبا. نزدیکم یک دختر با یک اکیپ پسر آمده بودند تئاتر ببینند. از طرز برخورد دختره با اطرافیانش و رفتارهایش خوشم آمد. فوق العاده یله بود و توی جمع دوستانش تقریبا از هر چیزی یک مایه‌ی هجو در می آورد. غش غش می خندید و حرکاتش از یک "به تخمم"ی در پس ذهنش خبر می داد که همان چیزی است که من در آدم ها به دنبالش می گردم. رفتم و بهش گفتم که می خواهم باهاش حرف بزنم. کمی قدم زدیم و من گفتم که همجنسگرا هستم و ازش خوشم آمده و در جا پیش خودم گفتم فاک یو این چه طرز حرف زدن است؟ گفت که توی این رابطه نمی رود و توضیح داد که یکی از دوستانش هم مدت هاست که دارد بهش پیشنهاد می دهد و او قبول نمی کند. نمی دانم چرا این را گفت. یاد این زن های سنتی افتادم که برای خواستگارشان از خواستگارهای دیگرشان حرف می زنند. 
اینجا آمدم چون حرف دیگری برای گفتن داشتم. اما الان یادم نمی آید. پس فعلا به مساله خطیر خشتک می گذرانیم تا یادم بیاید. مدتی است به دو تا از بهترین رفیق هایم تمایل جنسی دارم. اما می ترسم که باهاشان بخوابم و رفاقتمان از بین برود. خیلی مسخره است. اینکه پیش خودت می ترسی اگر با کسی خوابیدی بعدش رابطه را بگایی و برینی به همه شیرینی رفاقتتان - شیرین مزه دلخواهم نیست و دارم فکر می کنم باید به جایش کلمه ترش یا شور را استفاده می کردند. ترش لواشکی و شور خیارشوری مزه های بهتری هستند اما مفهوم  ان هم پشتشان نیست- یعنی به عقاید خودت و ثبات خودت در عقایدت اعتماد نداری؛ این تلخ است برای اینکه از تمام مزه ها در این نوشته یادی شود. 
دیشب سهیل آمد دنبالم رفتیم دور زدیم. آمد صرفا که حال من را خوب کند. برایم کلی حرف زد و کلی بهتر شدم. حالا دوباره بدترم اما باز از این چند روزه بهترم. وقتی برگشتم با وحیده مناظره سال 88  احمدی نژاد را با موسوی نگاه کردیم. یک سری فکت هایی در قبال سوال هایی که ازش می شد می آورد که پاره می شدیم از خنده و من تند تند برای سهیل اسمس می کردم و همزمان احساس گناه می کردم که چیزی که 4 سال پیش برایمان درد بود حالا شده مایه‌ی خنده. نمی دانم وحیده هم این احساس را داشت یا نه. درباره اش حرف نزدم باهاش. 
چیزی که سال هاست درباره خودم می دانم این است که من آدم رابطه نیستم و نباید چون سرخوردگی جنسی دارم مثل عزب ها بیفتم و به هر دری بزنم که یکی را پیدا کنم. یک دوره ای چند سال پیش با هر کسی که به دستم رسید خوابیدم. آن موقع هم می دانستم که آدم رابطه نیستم. اما از اینکه یک آدمی نیست که بنشینم و باهاش یک سیگار بکشم و درباره مسائلم حرف بزنم خسته شده بودم. برای همین با س ارتباط برقرار کردم. بچه خوبی  است. اما فهممان از همدیگر فهمی بود که آدم ها از راه دور از هم دارند. برای همین وقتی زندگی مان قاطی تر شد دیگر نه او آن آدم آنارشیستی بود که من تو ذهنم ساخته بودم و نه من آن "خانم"ی بودم که او انتظار داشت. در این مدت هیچ وقت بهش وفادار نبودم. اما حرفی هم درباره اش با هم نزدیم. چند بار تلویحا گفته بودم که من ممکن است با هر کسی که خوشم بیاید بخوابم و گفته بودم که خیانت برایم بی معناست  او هم واکنش خاصی نشان نداده بود. نمی دانم از جاکشی کداممان بود که این مساله را هیچ وقت برای هم باز نکردیم و درباره اش حرف نزدیم. احساس گناهی هم از بابتش ندارم. اما از اینکه این حرف ها را اینجا و این جوری می زنم حس بدی دارم. س اینجا را می خواند و من نمی دانم وقتی اعتراف کسی را که عاشقش بوده ای بخوانی و بفهمی که او بارها با کسانی خوابیده است و تو نمی دانستی، چه حسی بهت می دهد. البته در رابطه ام با او سر مسائل مهم تری این احساس را دارم که پدرسوختگی کرده ام و درباره شان باهاش حرف هم زده ام. مشکل این بود که او به اندازه من پدرسوخته نبود. آدم ها باید سطح پدرسوختگی هم ترازی داشته باشند تا بتوانند با هم سر کنند. 
حالا زندگی ام این شده که صبح ها بروم سر کار و بنشینم متون بی ربط ترجمه کنم برای اینکه باید پول دربیاورم و پیش دندان پزشک و روان پزشک بروم و حالم که بهتر شد بتوانم ایده هایم را دنبال کنم. این ها جمله هایی است که ابوذر هر روز به خوردم می دهد. امروز می خواستم به ابوذر بگویم که تو یکی از "رفیق" های من هستی. اما ایت ایز هارد تو می تو کانفس این پرژن. و آنقدر هم انگلیسی ام خوب نیست که بتوانم حس جمله هایم را به انگلیسی دربیاورم. پس تصمیم گرفتم چیزی نگویم. 
برگردیم سر مساله اصلی یعنی اینکه با اینکه می دانم آدم رابطه نیستم ولی بعد از یک مدتی که بدون رابطه سر می کنم به صورت ناخودآگاه می روم دنبال رابطه. امروز در طول زمانی که با این دختره حرف می زدم همه اش به این فکر می کردم که دنبال هیکل و استایل است و با اینکه سنش زیاد است مسئولیت زندگی اش روی دوش خودش نیست و درقبال فمینیست ها هم که موضع جمهوری اسلامی را دارد. این ها مسائلی نیست که وقتی می خواهی صرفا یک شب با کسی بمانی بهشان فکر کنی. 
آخرش هم یادم نیامد چه می خواستم بگویم.

۷ نظر:

  1. خوب میشی ایشالا. با "س " که سالهاست به هم زدی نه؟ 5 سالی میشه. یاشاید هم این اون نیست؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. نه بابا یکی دیگه بود سرنوشت ما رو با س بستن

      حذف
  2. خداروشکر که من اول اسمم با س نیست. حالا خوشحال میشم بدونم اون یکی کیه.

    پاسخحذف