۱۳۸۹-۰۵-۰۷

پنجه‌ی میمون 3

قسمت سوم پنجه‌ی میمون ترجمه به سعی خودم + لینک متن اصلی داستان

قبرستان بزرگی که تازه ساخته بودند دو مایل با آن‌ها فاصله داشت. پیرمرد و پیرزن فرزندشان را آن‌جا به خاک سپردند و در سکوت و اندوه به سمت خانه روان شدند. این همه‌ی کاری بود که از آدم‌های عزادار، در روز اول برمی‌آمد. آن‌ها در حالتی از امید که همه‌ی پیرها را زنده نگه می‌دارد فرو رفتند: "اتفاقی خواهد افتاد، چیزی پیش خواهد آمد." برای قلب آن‌ها بار سنگینی بود.
اما روزها گذشتند و اتفاقی نیفتاد. ناامیدی کم کم جای آن امید اولیه را می‌گرفت؛ حسی که گاهی با سردی و بی‌تفاوتی اشتباه گرفته می‌شود. دیگر به سختی یک کلمه بین‌شان رد و بدل می‌شد. روزگارشان با درماندگی و بیزاری می‌گذشت.
یک هفته از واقعه می گذشت که شبی آقای وایت ناگهان از جا جست. همسرش کنارش نبود. اتاق تاریک بود و صدای هق هقی از بیرون می‌آمد. آقای وایت در تختش نشست و داد زد: برگرد... یخ می زنی
زن میان هق هقش داد زد: هوا برای پسرک من سرد نیست؟
کمی بعد صدای گریه‌اش آرامتر شد. تخت گرم بود و چشم‌های آقای وایت سنگین. تازه داروهایش را خورده بود و به خواب رفته بود که صدای گریه‌ی زنش از خواب پراندش.
- پنجه‌هه... خانم وایت با صدای بلند داد زد: پنجه‌ی میمون
-چی؟ کجاس؟ چی شده؟
بعد همان‌طور که به سمت تخت می‌آمد سکندری خورد: خرابش که نکردی؟
- تو اتاق نشیمنه. تو تاقچه. واسه چی می‌خوایش؟
خانم وایت هم گریه می‌کرد هم می‌خندید: تا الان حواسمون کجا بود؟
- چی؟ چی تو کله‌ت می‌گذره؟
- دوتا آرزوی دیگه. تو فقط یه آروز کردی
- همون یکی کافی نبود؟
زن گریه می‌کرد: نه... ما یه آرزو داریم... برو ورش دار بیارش و آرزو کن بچه‌مون برگرده
مرد توی تخت راست نشست و پتو را از روی تنش کنار زد: خدای بزرگ... تو دیوونه شدی زن!
- برو بیارش... آرزو کن... وای پسرم پسرم
پیرمرد شمعی روشن کرد و با لحن نامطمئنی گفت: بیا بگیر بخواب. نمی‌فهمی چی داری می‌گی
- آرزوی اول ما برآورده شد. چرا دومی نشه؟
- اون یه اتفاق بود
پیرزن جیغ زد: میگم بیارش و آرزو کن
همسرش در جوابش فریاد زد: اون ده روزه که مرده. بدنش متلاشی شده. حتی نمی‌تونی نگاش کنی
- خانم وایت آقای وایت را به سمت در اتاق خواب هل می‌داد و فریاد می‌زد: بچه‌مو بهم برگردون. من از پسری که با خون دل بزرگ کردم می‌ترسم؟
مرد در تاریکی پله‌ها راهش را به اتاق نشیمن پیدا کرد. طلسم سر جایش بود. ترسی فلج کننده از به راه افتادن جسد ناقص پسری که توی دستگاه افتاده و حالا ده روز هم از مرگش گذشته به او هجوم آورد. فکر اتفاق هولناک بعدی، نگذاشت بتواند راه برگشت را در تاریکی اتاق پیدا کند. عرق ابروهایش را خیس کرده بود. عاقبت میز را یافت و دور زد. دستش را به دیوار رساند و خودش را در راهرو یافت. با آن چیز شوم در دستش
چهره‌ی زن درخشان شده بود. با چیزی عجیب در آن که شوهرش را می‌ترساند.
با تحکم فریاد زد: آرزو کن
- احمق شدی. دیوونگیه. وحشی گریه
-یاللا... آرزو کن
آقای وایت دستش را کمی بالا برد و آرزو کرد: آرزو می‌کنم پسرم برگرده.
طلسم روی زمین افتاد.مرد، لرزان آن را برداشت و توی صندلی فرو رفت. پیرزن با چشمانی درخشان به سمت پنجره ‌رفت و در تاریکی به دوردست چشم ‌دوخت
آقای وایت کم کم از سرما مورمورش می‌شد. زنش پشت پنجره، گاه تکان کوچکی می‌خورد. شمع توی شمع‌دان چینی کنار دیوار تمام می‌شد. رقص شعله سایه‌ی پیرزن را روی دیوار تکان می‌داد. عاقبت شمع با شعله‌ای کشیده‌تر از معمول خاموش شد. پیرمرد کم کم از دانستن اینکه طلسم بی‌اثر است احساس خوشی می‌کرد. توی رخت‌خواب خزید و یکی دو دقیقه بعد همسرش ساکت و اندوهگین کنارش دراز کشید.
هر دو در سکوت به صدای ساعت گوش می‌دادند. صدای جیر جیری از توی پلکان و بعد صدای حرکت سریعی آن سوی دیوار. تاریکی ظلمانی حکمفرما بود. آقای وایت بعد از یکی دو دقیقه جرات از دست رفته‌اش را به دست آورد. کبریتی آتش زد و به سمت پله ها رفت تا شمعی بیاورد.
کبریت از دستش افتاد و او لحظه‌ای ایستاد. صدای خفیف ضربه‌ای به در شنیده شد.
خانم وایت نالید: چی بود؟
- یه موش. صدای پیرمرد می‌لرزید: تو پله‌ها یه موش از زیر پام رد شد.
پیرزن گوش تیز کرد. صدا دوباره شنیده شد.
- هربرته... هربرته
دوید به سمت پله‌ها. سعی داشت با عجله پایین برود. اما آقای وایت بازویش را گرفت و محکم نگه داشت:
- می‌خوای چی کار کنی؟
- این هربرته. بچه‌م برگشته. دو مایل راهو از قبرستون اومده. ولم کن... بیا بریم درو باز کنیم
پیرزن تقلا می‌کرد
- تو رو خدا زن... می‌خوای راهش بدی تو؟
- تو از بچه‌ی من می‌ترسی؟ بذار برم... هربرت... صبر کن دارم میام
صدای در زدن دو بار دیگر شنیده شد. پیرزن با نیرویی که معلوم نبود ناگهان از کجا آورده خود را از دست مرد رها کرد. آقای وایت تا پاگرد دنبالش کرد و سعی کرد مانعش بشود. اما او پله‌ها را دو تا یکی می‌کرد.
صدای جرینگ چفت بالای در شنیده شد. صدای ضجه‌ی پیرزن: دستم نمی‌رسه. کجا رفتی؟ بیا پایین چفتو وا کن.
اما آقای وایت چهار دست و پا کف اتاق افتاده بود و کورمال کورمال دنبال پنجه می‌گشت. صدای در زدن این بار مسلسل‌وار شنیده شد. صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی کف زمین، صدای پایین افتادن چفت پشت در، صدای کنار رفتن صندلی، صدای باز شدن در...
باد سردی به درون خانه وزید. زن ناله‌ای از اندوه و ناامیدی کرد. پیرمرد خسته و عصبی با تمام نیرویش بلند شد تا به همسرش بپیوندد. در باز بود و در نور اندک مهتاب زمین وسیعی رها شده، و جاده خلوت و ساکت روی آن دراز کشیده بود. سومین آرزوی پیرمرد برآورده شد.

۷ نظر:

  1. فقط داستان مینویسم و کارای دیگه

    پاسخحذف
  2. داستان خيلي قشنگي بود. ببينم درست گرفتم يا نه:
    آرزوي آخر پيرمرده اين بود كه پسرش زنده نشه!
    عجب.
    اگه ايميلت رو داشتم برات يه شعر از سيلور استاين ميفرستادم با همين مفهوم. همين چند روزه برام رسيد و ماجراي يه يارويي بود كه ميتونست سه تا آرزو كنه و...
    حالا بيخيال. اگه خواستي ميل بذار برام تا بفرستم برات. خيلي قشنگ بود.

    پاسخحذف
  3. من کتاب اینو یادمه بچگیام داشتم. انگلیسی بود. الان گم و گور شده پیداش نمیکنم. اون موقع زیادی سخت بود واسم ولی کم و بیش فهمیدم داستانشو و یادمه کمی هم ترسیدم.
    داستان فانتوم آف د اپرا رو هم داشتم کناردست این. ولی چیزی ازش یادم نمیاد!
    الان که ترجمتو خوندم کلی خاطره انگیز بود برام. مرسی

    پاسخحذف
  4. تو کدوم مریمی هستی.نکنه ذهن متورم مریمی بهد از فیلتر شدن به با کافکا می خوابد تغییر کرد؟من که گیج شدم.چند تا مریمی داریم تو ان وبلاگ نویسا.لطفا جواب بده

    پاسخحذف
  5. maryam جان، سلام و واقعا مرسی، عالی بود. بلاخره من یک وبلاگ خوب پیدا کردم، از این به بعد هم میشم طرفدار پرو پا قرص این وبلاگ.
    فقط ترجمه چند خط آخر اینطوری به نظرم بهتره :
    پیرمرد با خشونت گفت : "میخوای چی کار کنی"
    پیرزن درحالی که تقلا میکرد گفت : "این پسرمه! هربرت." من فراموش کردم که ۲ میل از اینجا دور بوده (در توجیه دیر رسیدن هربرت ) ولم کن، بزار در رو باز کنم"
    پیرمرد درحالی که میلرزید گفت : "تورو به خدا نزار بیاد تو!"
    پیرزن در حالی که سعی میکرد خودش رو آزاد کنه ادامه داد : "تو از پسر خودت میترسی! بزار برم. هربرت! دارم میام. دارم میام."
    صدای نواختن در به صورت پیاپی میومد. پیرزن با یک حرکت ناگهانی خودش رو آزاد کرد و به سمت در دوید. همسرش تعقیبش میکرد و ملتمسانه (در حالیکه پیرزن از پله ها پایین میرفت) صداش میکرد. پیرمرد صدای باز شدن زنجیر دور در و چفت پایین در رو شنید! پیرزن درحالیکه خودش رو به سمت بالا میکشید ( تا شاید بتونه چفت بالای دور رو باز کنه ) فریاد میزد : "بیا پایین کمکم کن، دستم نمیرسه!"
    اما پیرمرد دشت کورمال کورمال ( رو زانوهاش ) دنبال پنجه میگشت، اگه فقط میتونست اون رو قبل از باز شدن در پیدا کنه! صدای کشیده شدن صندلی به گوشش خورد و اینکه همسرش اون رو مقابل در کشید و بعد صدای باز شدن چفت بالایی در! در همون موقع دستش در تاریکی به پنجه خورد به سرعت نفس عمیقی کشید و آرزوی سوم رو در خواست کرد.
    صدای در زدن ناگهان متوقف شد (با وجود اینکه هنوز آوای اون تو اتاق بود ). پیرمرد شنید که در باز شد و صندلی به پشت افتاد. باد سردی به درون راه پله وزیدن گرفت و ناله ها و ضجه های ناامید پیرزن به او شهامت دویدن به سمت همسرش رو داد و سپس به سمت دروازه. لامپی در سمت دیگر خیابون سوسو کنان جاده خاکی رو روشن میکرد.

    پاسخحذف
  6. تا یادم نرفته، خودم رو معرفی کنم چون از ناشناس بودن خوشم نمیاد! p : این ناشناس منم. اسمم Alireza هست، ولی خب کمکی زیادی نکرد! یک علیرضای ناشناس برای یک Mrayam ناشناس پیغام گذاشت.

    پاسخحذف