۱۳۸۹-۰۵-۰۵

پنجه‌ی میمون2

در درخشش آفتاب زمستانی صبح روز بعد هربرت سر میز صبحانه نشسته بود و به ترس بی‌معنای دیشبش می‌خندید. یک‌جور کسالت* و دلمردگی در فضای خانه حکمفرما بود که شب قبل خبری ازش نبود. پنجه‌ی چروک و کثیف میمون گوشه‌ی میز به حال خود وامانده بود. و معلوم بود که صاحبش باور آن‌چنانی به برآورده شدن آرزویش ندارد.
- فک کنم همه‌ی سربازای قدیمی این‌جورین.
خانم وایت بود که این را گفت و بعد ادامه داد: دیشب حسابی با مهملاتش مخمونو به کار گرفت. این روزا دیگه آرزوی کسی برآورده نمی‌شه. و تازه اگرم بخواد بشه. دویست پاوند چه‌جوری می‌خواد به تو صدمه بزنه؟
هربرت با سبک‌سری گفت: لابد از آسمون میفته روی سرش.
آقای وایت جواب داد: موریس گفت اتفاق، خیلی طبیعی میفته.
هربرت که از سر میز بلند می‌شد گفت: خب پس تا من برنگشته‌م خرجش نکنید
و بعد رو به پدرش گفت: می‌ترسم اونقد بهش طمع کنی که بی‌خیال ما بشی
مادرش خندید و او را تا دم در همراهی کرد و رفتنش را تماشا کرد و وقتی به سر میز برگشت ساده‌لوحی شوهرش را در دل تمسخر می‌کرد. بعد که پستچی در خانه را زد تا صورت‌حساب خیاط را برایشان بیاورد خانم وایت فورا به یاد میگساری زیاده از حد گروهبان موریس افتاد
موقع شام خانم وایت پیش‌بینی کرد: حتما هربرت امشب تیکه‌های خنده‌دارتری راجه به ماجرا دیشب ساخته و لابد وقتی برگرده حسابی می‌خندیم.
آقای وایت با تحکم گفت: خانم، اون دیشب توی دست من تکون خورد.
همسرش با خنده گفت: شک ندارم.
- دارم می‌گم تکون خورد. خیالاتی درکار نبود. من فقط اونو... چی شد؟
خانم وایت جوابی نداد. داشت از پنجره سایه‌ی مردی را تماشا می‌کرد که به حال نامطمئنی پشت در ایستاده بود. به نظر می‌آمد سعی دارد برای در زدن تصمیم بگیرد. مرد لباس رسمی به تن داشت. کلاه ابریشمی بلندی پوشیده بود که از نویی برق می‌زد. سه بار دستش را برای در زدن بالا برد و پشیمان شد. دفعه‌ی چهارم در زد. پیرزنی که در را باز کرده بود همان‌جور که با دقت به او می‌نگریست دست هایش را پشت کمرش برده بود و با شتاب بند پیش‌بندش را باز ‌کرد و بعد آن را زیر کوسن صندلی اش هل داد.
خانم وایت غریبه را که اندکی بیمار به نظر می‌رسید به داخل خانه دعوت کرد و برای به‌هم‌ریختگی اتاق عذر خواست. مرد زیر چشمی به پیرزن خیره شده بود و باپریشانی به او گوش می‌داد. بعد خانم وایت در نهایت صبری که در پیرزنان آشناست منتظر ماند تا غریبه کارش را بگوید. اما او جور عجیبی ساکت بود.
در نهایت با لکنت و بی میلی به زبان آمد: از من خواسته شده که به اطلاعتون برسونم که... بعد حرفش را قطع کرد و یک تکه دستمال کتانی از جیبش در آورد و گفت: من از"ماو اند مگینز" آمده‌ام.
پیرزن با نفس بریده پرسید: اتفاقی افتاده؟ برای هربرت؟ چی شده؟
آقای وایت مداخله کرد: بشین خانم. بشین اینجا و آروم باش. مطمئنم که این آقا خبر بدی برای ما نیاورده. درسته آقا؟
- من متاسفم
پیرزن پرسید: اون آسیب دیده؟
غریبه سرش را پایین انداخت: آسیب خیلی بدی... اما درد نمی‌کشه.
- آه خدایا شکرت. شکرت که اون درد نمی‌کشه. این‌ها را پیرزن با صدای بلندی گفت. در حالیکه دو دستش را جلوی صورتش در هم قفل کرده بود: شکرت.
بعد صدایش ناگهان شکست. هنگامی که معنی واقعی حرفی را که غریبه زده بود دریافت. رو به شوهرش برگشت و دست لرزانش را به سمت او دراز کرد. سکوت کشنده‌ای بود.
مرد غریبه با تن صدای خفیفی گفت: اون توی دستگاهی که باهاش کار می‌کرد، افتاد.
پیرمرد با گیجی پرسید: توی اون ماشین غول‌پیکر؟
- بله
پیرمرد بی‌هدف روی صندلی کنار پنجره نشست. دست‌های همسرش را با دو دست گرفته بود و چنان فشار می‌داد که در طول 40 سالی که می‌شناختش این کار را نکرده بود.
- اون بچه تنها چیزی بود که واسمون مونده بود... وحشتناکه
غریبه سرفه‌ای کرد و در حالیکه از جا برمی‌خواست گفت: شرکت از من خواسته که مراتب ابراز هم‌دردی اونا رو در این فقدان بزرگ با شما درمیان بذارم. کاملا پیدا بود جمله‌ها را فقط حفظ کرده: من را می‌بخشید. من فقط مامورم و معذور.
جوابی نداشتند. پیرزن رنگ به رو نداشت. چشم‌هایش خیره مانده بود و به سختی پیدا بود که دارد نفس می‌کشد.
- از من خواسته شده که بگم کمپانی هیچ مسئولیتی را در واقعه نداشته و حادثه مشمول موارد تعهد شرکت نبوده است. اما به دلیل خدمات شایان فرزند شما کمپانی مبلغی را به عنوان پاداش در نظر گرفته است.
دست پیرزن از میان انگشت‌های آقای وایت رها شد. به سختی روی پا ایستاد و با چهره‌ی وحشت‌زده‌ای به مرد خیره ماند. لبهای خشکش را به سختی جنباند: چقدر؟
- دویست پاوند
جیغ ناخواسته‌ای از هنجره‌ی پیرزن بیرون جهید. پیرمرد دستانش را مثل آدم‌های کور به جلو دراز کرد و بعد مثل توده‌ای بی‌حس روی زمین افتاد.

*جمله‌ی متن این‌جوریه که نتونستم بهتر از این ترجمه‌ش کنم 
There was an air of prosaic wholesomeness about the room which it had lacked on the previous night

۸ نظر:

  1. تمام نمی شوی؛ هر روز بهتر از دیروز , خیلی خوبه که راکد نمی مونی

    پاسخحذف
  2. شوخی می‌کنی؟ من قلبم ضعیفه‌ها! بخش آخرشو که نوشتم متن اینگیلیسی‌شم میذارم. ایرادامو بگو

    پاسخحذف
  3. منم می تونم ایراداتو بگم مریمی نویسنده ی هنرمند عصیانگر مترجم ِ من ؟ ;))
    گرچه افسونم بیش اُستادی چون تو، افسانه ست ... مهندس!
    ولی گذشته از تمام اینها...مریمی!، قسمت سوم داستان رو هم بنویس تا با هم، حرفم رو بزنم !
    دست ِ آخر هم آیکون بوووس و ماچ و ازین صوبتا!!! می ذارم.

    پاسخحذف
  4. تأییدیتو برداشتی دختر ؟! آفرین داری حسابی!

    پاسخحذف
  5. خواهرمن فرانسه می خوند ولی خدا بهش انقدر عمر نداد که درسشو تمام کنه

    پاسخحذف
  6. من این داستانو 5سال پیش از عموم که تو اصفهان زندگی می کنه گرفتم خوندم.پیامش اینه که اگر ارزوها معقول نباشند در نهایت با غم و اندوه همراه برای شخص ارزو کننده.هشدارهای زندگیو میگه که به همه ما انسان ها داده میشه وبه ان اهمینت نمیدیم ودر اخر اتفاق می افنه.وهمه ما مدعی می شویم برای خداوند.خدا میگه من که نشون دادم این راه غلط ولی بنده....کسی که تو کار سرنوشت دخالت کنه چیزی جز غم و اندوه همراه نداره

    پاسخحذف