۱۳۸۹-۰۵-۰۳

پنجه‌ی میمون 1

داستان پنجه‌ی میمون، کم نظیری که توسط ویلیام وایمارک جاکوبز در سال 1902 نوشته شده. در ایران گویا ترجمه شده. اما آنقدری که باید و شاید دیده نشده. سعی کردم فایل ترجمه‌ش  رو پیدا کنم که نشد. این ترجمه به سعی خودمه. سه قسمتش کردم که بهتر خونده بشه. این قسمت اولش:

شب، آن‌جورها هم سرد و بارانی نبود. اما توی هال کوچک ویلا، شعله‌ی چراغ‌ها بالا بودند و آتش توی شومینه به درخشش می‌سوخت. پدر و پسر شطرنج بازی می‌کردند. پیرمرد که فکر تغییرات بنیادی توی بازی را در سرش می‌پروراند شاه را برداشت و آن را در چنان خانه‌ی بی‌ربطی گذاشت که جیغ بانوی سفید مویی که کنار شومینه بافتنی می‌بافت را هم درآورد.
- انگار کسی داره میاد سمت خونه
آقای وایت این جمله را در حالی گفت که متوجه اشتباه مهلکش شده بود و حالا می‌کوشید حواس پسرش را پرت کند.
پسر جواب داد: دارم می‌شنوم.
و بعد همان‌طور که جدی به صفحه‌ی سیاه و سفید روبرویش خیره بود مهره‌ای را جابه‌جا کرد و آرام گفت: کیش...
پیرمرد دستش را بالای صفحه شطرنج برد و گفت: یعنی کیه این وقت شب؟
- پسر جواب داد: و مات
آقای وایت با خشونت غیرمنتظره‌ای داد زد: بدترین چیز زندگی تو جاهای دور افتاده همینه. از همه‌ی لجنا و کثافتای بیابون نشینی، بدترینش همینه. احمقا. لابد فک می‌کنن دو تا خونه کنار جاده چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه؟
خانم وایت با مهربانی ساختگی‌ای گفت: عیب نداره عزیزم. دفه‌ی بعد حتما تو می‌بری.
آقای وایت نگاه زیر چشمی سریعی به مادر و پسر کرد و نگاه شیطنت‌آمیزی را که بین‌شان رد و بدل می‌شد دید. چیزی را که می‌خواست بگوید فراموش کرد و کوشید خنده‌ی مخصوص آدم‌های ضایع شده را بین ریش‌ و سبیل خاکستری‌اش پنهان کند.
- راس می‌گه...
حرف هربرت را صدای گامهایی پشت در خانه و بلافاصله صدای ضربه‌هایی که به در خورد قطع کرد. آقای وایت با شتاب به سمت در رفت و وقتی در را باز کرد صدای احوالپرسی‌اش با مهمان در داخل خانه شنیده شد.
آقای وایت و بعد از او مرد نسبتا میان‌سالی وارد خانه شدند:
- گروهبان یکم، موریس.
این را مرد برای معرفی خودش گفت. با خانم وایت و هربرت دست داد و بعد به پیشنهاد خانم وایت روی مبل کنار شومینه لم داد و با آسودگی خانم وایت را تماشا کرد که برای آوردن ویسکی رفته بود. بعد لیوان چیدن‌اش را و بعد کتری گذاشتن‌اش روی آتش را.
با سومین لیوان چشم‌های گروهبان موریس درخشان‌تر و چانه‌اش گرم شد. خانواده‌ی کوچک وایت‌ دور او که شانه‌های پهنش را به پشتی مبل تکیه داده بود حلقه زده بودند و داستان دلاوری‌هایش در سرزمین‌های دور و جنگ‌ها و بلاهای باورنکردنی و مردم عجیب و غریب را با علاقه گوش می‌دادند.
آقای وایت در حالیکه همسر و پسرش را نگاه می کرد با لحن تحسین آمیزی گفت: همش 21 سالش بود که به ارتش رفت. یه بچه جقله‌ی کارمند انبار گمرک! حالا نگاش کن.
خانم وایت گفت: هنوزم جوون به نظر میاد
آقای وایت با آهی از سر افسوس گفت: منم دوس داشتم برم هند. فقط واسه گشت و گذار
- همون بهتر که نرفتی. این را موریس که لیوان خالی مشروبش را روی میز می‌گذاشت گفت. بعد باز روی مبل تکیه داد و تکرار کرد: همون بهتر که نرفتی
- اما من خوشم میومد که اون معابد مرموز رو ببینم. اون مرتاضا و شعبده‌بازا رو. راستی یه چیزی در مورد یه طلسم می‌گفتی، چی بود؟ پنجه‌ی میمون؟
- سرباز با شتابزدگی گفت: چیز مهمی نبود... چیزی نبود که ارزش شنیدن داشته باشه
خانم موریس با اصرار کنجکاوانه ای پرسید: طلسم؟
گروهبان لیوان خالی مشروبش را با حواس پرتی به سمت لبش برد و گفت: لابد یه جور جادوگری. بعد آن را به سمت خانم وایت دراز کرد تا پرش کند:
-راستش اون یه پنجه‌ی میمون مومیایی شده‌اس. بعد چیزی را از جیبش درآورد و به سمت وایت‌ها دراز کرد. خانم وایت خود را با شکلکی ساختگی، به علامت ترس عقب کشید. هربرت آن را از دست گروهبان گرفت و با دقت نگاه کرد
-خب، چه چیز عجیبی داره این؟
این را آقای وایت که داشت پنجه را از پسرش می‌گرفت تا تماشاش کند پرسید. و بعد در حالی که پشت و رویش را نگاه می‌کرد آن را روی میز گذاشت.
- یه ورد روش خوندن. یه درویش هندی، یه مرد واقعا مقدس، از اونایی که از سرنوشت آدما خبر داره و می‌تونه جلوی سرنوشتای شوم ُ بگیره
. اون یه طلسم روی این پنجه خونده. یه ورد که می‌تونی باهاش سه تا آرزوتو برآورده کنی
گروهبان یواش یواش داشت از اینکه 3 شنونده را مسحور کرده بود لذت می‌برد که ناگهان صدای شلیک خنده‌شان تو فضای خانه ترکید. گروهبان جا خورد. هربرت پرسید: خب آقا، سه تا آرزو کردی؟
گروهبان با همان احترامی که مردهای تازه پا به سن گذاشته به پسرهای جوان جسور نگاه می‌کنند هربرت را ورانداز کرد: کردم
خانم وایت پرسید: خب، برآورده شد؟
وقتی گروهبان در جواب خانم وایت می گفت: معلومه، لبه‌ی لیوانش به دندانش خورد.
- و کس دیگه‌ای هم می تونه آرزو کنه؟
- . خب راستش این‌جوری شد که من پنجه رو به دست آوردم. صاحب قبلیش به سه تا آرزوش رسید. دو تا آرزوی اولشو نمی‌دونم. اما آرزوی سومش مردن بود
طنین صدای گروهبان به قدری خفه بود و با چنان لحنی حرف می‌زد که نفس وایت‌ها حبس شده بود.
پیرمرد گفت: خب، اگه تو سه تا آرزوتو کردی دیگه پنجه به چه دردت می‌خوره؟ واسه چی نگهش داشتی؟
سرباز شانه بالا انداخت: همین جوری.
- شایدم می‌شه سه تا آرزوی دیگه بکنی. با تیزی به گروهبان نگاه می‌کرد: هان؟
- نمی‌دونم... واقعا نمی‌دونم
بعد  پنجه را برداشت و آویزان بین انگشت شست و سبابه‌اش نگه داشت و با یک حرکت ناگهانی توی آتش شومینه انداختش:
بهتره که نابود بشه
پیرمرد پرید و به سرعت آن را از آتش درآورد و شعله‌ی کوچکی را که تازه روی پنجه جان می‌گرفت، خاموش کرد: هی هی هی. اگه نمیخوایش بده‌ش به من.
گروهبان با لج‌بازی گفت: نمی‌دم. من انداختمش تو آتیش و توصیه می‌کنم بسوزونیش. مث یه آدم حسابی. وگرنه حق نداری واسه اتفاقایی که میفته منو مقصر بدونی.
پیرمرد حریصانه دارایی جدیدش را توی مشت گرفت و گفت: چه جوری کار می‌کنه؟
- فقط باید بگیریش تو دست راستت و آرزوتو با صدای بلند بگی. بهت گفتما. ممکنه اتفاقای بدی بیفته. حالا خود دانی
خانم وایت در حالیکه برای چیدن میز شام بلند می‌شد گفت: مث عرب‌ها نشستیم و در مورد جادوگری حرف می‌زنیم. چطوره 4 جفت دست دیگه واسه من آرزو کنی!
سه تا مرد خندیدند و آقای وایت پنجه را از جیبش در آورد و لمسش کرد. در صورت گروهبان ترسی بود. بازوی دوستش را با دست گرفت و در گوشش نجوا کرد: اگه خیلی لازمه که آرزو کنی، حداقل یه آرزوی منطقی بکن.
آقای وایت پنجه را دوباره توی جیبش انداخت. صندلی‌ها را دور میز شام چید و جایی برای نشستن دوستش پیشنهاد کرد.
در طول شام، آنها پنجه را فراموش کردند و سه میزبان مفتون ادامه‌ی داستان ماجراجویی‌های سرباز در هندوستان شدند.
بعد مهمان رفت تا به آخرین قطار برسد. وایت پسر به محض اینکه که در را پشت سر مهمان بست گفت: اگه داستان طلسمش به اندازه‌ی داستان ماجراجویی‌هاش چاخان باشه چیزی عایدت نمی‌شه بابا.
خانم وایت گفت: چیزی هم بالای پنجه بهش دادی؟
آقای وایت با کمی بزرگنمایی گفت: آره. یه چیزایی. نخواست بگیره اما مجبورش کردم. و اونم در عوض اصرار کرد که آرزو نکنم.
هربرت گفت: چه شود... می‌گم چرا ما پولدار و خوشبخت نباشیم؟ چطوره آرزو کنی امپراطور بشی! یا اینکه حداقل اینقد زن‌ذلیل نباشی.
به خاطر این متلک خانم وایت وانمود کرد که دنبال پسرش می‌کند. هربرت پرید و پشت یکی از صندلی‌ها پناه گرفت. آقای وایت پنجه را از جیبش در‌آورد و با تردید نگاهش کرد. خب اما آخه چه آرزویی بکنم؟ انگاری من هر چی رو که می‌خواستم دارم.
هربرت رو شانه‌ی پدرش دست گذاشت و گفت: به نظرم تنها آرزوت اینه که خونه رو از گروی بانک در بیاری. خب، چطوره دویست پاوند آرزو کنی.
آقای وایت با شرمندگی به ساده‌لوحی خودش لبخند زد. پنجه را تو دستش گرفت. هربرت به مادرش چشمکی زد و رفت پشت پیانو، برای نواختن یک قطعه‌ی تاثیرگذار. آقای وایت با صدای بلند برای 200 پاوند آرزو کرد. صدای پیانو ناگهان و خودبه‌خود قطع شد. و پیرمرد جیغ خفه‌ای از ترس کشید. همسر و پسرش به سمت او دویدند. پیرمرد با ترس گفت: اون توی دستم تکون خورد. و به پنجه که روی زمین افتاده بود اشاره کرد.
- خب من که هیچ پولی نمی‌بینم. این را هربرت گفت. و ادامه داد. و مطمئن باش بابا، که از این پنجه هیچی در نمیاد.
خانم وایت گفت: حتما خیال کردی که اون تکون خورده
پیرمرد سرش را تکان داد: آسیبی بهم نزده. اما مطمئنم که تکون خورد.
بعد وایت‌ها کنار آتش نشستند. دو مرد پیپ کشیدند و خانم وایت بافت. بیرون، باد وحشیانه‌ای می‌وزید. درهای راه‌‍پله‌ها به هم می‌خورد و سکوت نامعمولی در خانه‌ی وایت‌ها برقرار بود. بعد زوج پیر برای خواب آماده شدند و هربرت به عنوان شب بخیر گفت:
فک کنم پولا رو تو یه کیف وسط تخت‌خوابتون پیدا کنید.در حالی که یه موجود اهریمنی شما رو از توی صندوق‌خونه زیر نظر داره، که دارید درآمد نامشروعتون رو توی جیب هاتون پنهان می کنید.
بعد تنهایی نشست کنار آتش و در تاریکی به صورت‌هایی که شعله‌ی آتش در حال خاموش شدن می‌ساخت نگاه کرد. آخرین چهره، چهره‌ی وحشتناک میمونی بود که از میان آتش به هربرت خیره شده بود. نفس جوان از ترس بند آمد. بعد با خنده‌ی کوچک عصبی گفت: انگار واقعا میمون بود.پنجه‌ی روی میز را با دستش لمس کرد و برای خواب آماده شد.

۲ نظر:

  1. سلام مریم جان
    چطوری رفیق ؟
    بالاخره برگشتم . دلم خیلی برا خودت و بلاگت تنگ شده بود . قسمت اول رو کپی کردم . می خونم و با هم حرف می زنیم
    فعلا

    پاسخحذف
  2. وقتشه .خب برنامه برای شروع چیه؟

    پاسخحذف