۱۳۸۷-۰۴-۲۷

مرد از بلندی افتاده بود . وقتی سر در مدرسه را کاشیکاری میکرد . خیلی وقت بود بیکار مانده بود . دیگر آن کاشی های مینایی گل و بته دار را کسی نمی پسندید . بیشتر دوست داشتند نقش خانه هایشان طرحهای شکسته بسته ی مصر باستان باشد . آن رقص قوس ها و دایره ها ٬ آن گل و بته های پر عشوه را کسی دیگر دوست نداشت . با بی میلی و غر غر رفت ٬ خیلی وقت بود کارش کساد بود و میدانست سر و ته دستمزد کاشیکاری سر درمدرسه را هم به بهانه ی ثواب و آخرت و این حرفها هم می آورند . اما زن و بچه اش گشنه مانده بودند .
حالا از کمر فلج شده بود . و بار زندگی به دوش زن ماند . دری که رحمت پروردگار به رویشان گشاده بود کشاندش به کلفتی و مستخدمی و ...
بیش از هر چیز اما ٬ دردسرهای شوهرش عذابش می داد . مثل یک بچه ی نوزادی شده بود . فقط باید تر و خشکش می کرد . بی هیچ امیدی . تازه شب که می آمد خانه مردک آیه ی یاس می شد و مثل یک بار ٬ مثل یک بغض می نشست روی دوشش ٬ توی گلویش . تازه بازجویی کردنهایش بد تر بود . کجا رفتی ؟ چه کردی ؟ با کی بودی؟ کی چی گفت ؟ زن را عذاب میداد . وقتی به خانه می آمد و شوهرش را میدید که خواب رفته و ته مانده ی غذایی را که مادر شوهرش آورده بود ته ظرفها می دید و خورده نخورده به رختخواب می رفت . زار زار گریه می کرد و خواب نمی رفت . عذاب می کشید .
و بعد عطشی که معلوم نبود از کجا سر باز کرده بود . آنچه که هرگز حس نکرده بود ٬ آنچه که هرگز تمایلی در وجودش ایجاد نکرده بود ٬ آنچه که همواره ازش فراری بود ٬ ناگاه چون آتشفشانی سر بر می آورد . وقتی که نگاهش با نگاه زنده و کاونده ی پسر سن و سال دار یکی از خانه ها گره می خورد . سر زیر می انداخت اما خودش فهمیده بود نگاهش نسبت به قبل طولانی تر و کشدار تر می شود . و همزمان عطشش بیشتر . ته گلویش می سوخت٬ آب دهانش غلیظ میشد و تشنه ترش میکرد . نفسش بند می آمد ٬ گر می گرفت و همه ی وجودش طلب می شد .
در روزهای گرم تابستان اول صبح بدو بدو می رفت به خانه ی مردم و تا شب جان می کند . عرق می ریخت وقتی دستشویی و حمام می شست ٬ وقتی حیاطهای پر باغچه ی پر درخت را سر و سامان می داد ٬ بیش از هر چیز آن عطش و گرما بیچاره اش می کرد و همراه آن نگاههای کاونده ی بعضی مردهای خانه ها . هر چه آب سرد می خورد ٬ هر چه بستنی می خورد تشنگیش رفع نمی شد .
خودش می دانست زیباست . از نوجوانی خواهان زیاد داشت اما پدرش نگهش داشته بود تا دیپلم بگیرد و بدبخت نشود ...
خودش می دانست زیباست . می دانست دلیل اینکه مادر شوهر و خواهر شوهرهایش آن روزها که شوهرش سالم بود و سر کار می رفت ٬ سر زده می آمدند خانه شان و این ور آن ور سرک می کشیدند چیست . اما هیچ نمی گفت ...
خودش میدانست که زیباست . و میدانست که زیباییش پشت چین های رنج مخفی می شود ...
عاقبت یک روز که گفتندش اتاق آن پسرشان را تمیز کند ٬ که زمزمه های زیر گوشش هم ترسانده بودش و هم تشنه ترش کرده بود ٬ از اتاق با ترس زد بیرون و رفت تا برود ٬ فرار کند و دیگر هرگز نیاید . چادرش را سر کرد که بزند بیرون . اما خودش هم نفهمید چرا برگشت . مکثی کرد و برگشت . پسر با لبخند به چارچوب در اتاقش تکیه داده بود و با نگاه می کاویدش ...
عطشش خوابید . دیگر نه بستنی دلش می خواست نه آب سرد نه هیچ خنکای دیگری ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر